شمارهٔ ۳۶ - در مدح سلطان محمود و ذکر شکار او گوید
ای مبارک پی جهاندار و همایون شهریار
ای ز بهر نام نیکو دین و دولت را بکار
ای یمین دولت و ملک و ولایت را شکوه
ای امین ملت و دین وشریعت را نگار
نیکنامی را چنانی چون زمین را گلستان
پادشاهی را چنانی چون گلستان را بهار
جهد تو از بهر خلقست و تو از بهر خدای
مهربان بر مردمان زاهد و پرهیزگار
عابدان رااز غلامان تو رشک آید همی
از جهاد واز عبادت کردن لیل و نهار
از پی آن تا بر تو قدرشان افزون شود
کارشان تسبیح و روزه ست و حدیث کردگار
گر گرامی تر کسی زان تو اندر راه دین
چشم را لختی بخوابد برکشی او را بدار
گیتی از بد مذهبان خالی شد و آسوده گشت
تا تو رسم سنگ ودار آوردی اندر مرغزار
در همه کاری ترا صبر و قرارست ای ملک
چون بکار دین رسیدی بیقراری بیقرار
چون به اقصای جهان از ملحدان یا بی خبر
حیله سازی تا کنی بر چوب خشک او را سوار
شهریارا روزگار تو بتو تاریخ گشت
همچوما از دولت تو بهره ور شد روزگار
عاشقی بر غزو کردن، فتنه ای بر نام و ننگ
این دو کردستی بگیتی خویشتن را اختیار
تو بشب بیدار و از تو خلق اندر خواب خوش
تو بجنگ خصم و از تو عالمی در زینهار
جز ترا از خسروان پیوسته هر روزی که دید
مصحفی اندر میان و مصحفی اندر کنار
از شتاب ورد خواندن زود برخیزی ز خواب
وز پی انصاف دادن، دیر بنشینی ببار
با که کرد از شهریاران و بزرگان جهان
آن کرامتها که ایزد با تو کرد، ای شهریار!
لاجرم چندان کرامت یافتی ز ایزد کز آن
صد یکی را هیچ حاسب کرد نتواند شمار
هر که خواهد کز کرامتهای تو آگه شود
گو ز «دولت نامه » بر خواند همی بیتی هزار
آنکه او با خاتم پیغمبران بود از نسب
خواستی حقا که بودی با تو ای شاه از تبار
آنکه اندر خدمت تو تا بشب روزی گذاشت
مژده باد او را که تا حشر ایمنست از ننگ وعار
بس کسا کز دولت تو گشت با ملک و سپاه
بس کسا کز خدمت تو گشت با یمن و یسار
آنچه تو بخشی بکس، بخشید نتواند فلک
زین قدر خان آگه است ای خسرو دینار بار
بردباری بردباری، مهربانی مهربان
حق شناسی حق شناسی، حقگزاری حقگزار
خشم و پیکار تو باشد با اعادی بیکران
بر و کردار تو باشد با موالی بیشمار
هرکه را تو خصم خواندی، روز خواندش روز کور
هر که را تو دوست خواندی بخت خواندش بختیار
دوستان راچون قدر خان را، کنی شاد و عزیز
دشمنان راهمچو ایلک را کنی، غمگین وخوار
کس مبادا کو کند با تو خداوندا خلاف
کز خلافت ریگ خاکستر شود در جویبار
بیم تو بیدار دارد بد سکالانرا بشب
همچو کاندر خواب دارد کودکان راکو کنار
بر فروزی و بتابی و بتازی از نشاط
چون ترا با شهریاری کرد باید کارزار
خوشتر آید مغفر پر خون بچشمت روز جنگ
زانکه جام باده گلگون بچشم باده خوار
رزمگاه تو چنان باشد ز خون آلوده سر
چون بوقت به شدن بالین بیماران ز نار
گه سپاهی را بدیوار حصاری برکنی
گه فرود آری شهی رابسته از برج حصار
از همه شاهان تو دانی بستن اندر روز جنگ
جنگجویان و بد اندیشان قطار اندر قطار
هر که را از جنگجویان در قطار آری کنی
ز آهن پیچیده و از خام گاو او را مهار
بس جهانبانرا که تو بر او تبه کردی جهان
بس دلیران را که از سرشان بر آوردی دمار
چونکه لختی جنگراماند شکار، از حرص جنگ
چون بیاسایی ز جنگ، آید ترا رای شکار
تا شکار شیر بینی کم گرایی سوی رنگ
آن شکار اختیارست این شکار اضطرار
سر فرود آری بتیغ از کرگ چون بار از درخت
پنجه بربایی بتیر از شیر، چون برگ از چنار
شیر تا بر کنگره کاخت سر نخجیر دید
از غم و از رشک خون گرید بروزی چند بار
چشم شیر از خون گرستن سرخ باشد روز وشب
هر که چشم شیر دید، این آید او را استوار
تا بدانستند نخجیران که از سرشان همی
کنگره کاخ تو گردد همچو شاهان تاجدار
چون گه صید تو باشد سر سوی غزنین نهند
تا مگر سرشان بری بر کنگره کاخت بکار
گرچه جان خوش باشد و شیرین، ز تن برند جان
پیش تیر آیند شادان گشته و گستاخ وار
هر که را در سر نباشد در خور کاخ تو شاخ
روز صید از شرم چون شاخی بود خشک و نزار
ای بهر بابی دو دست تو سخی تر ز آسمان
ای نهان تو بهر کاری نکوتر ز آشکار
آفتابی تو ولیکن طبع تو دور از طمع
آفتاب از طامعی برگیرد از دریا بخار
تا وحوش اندر بیابان زیر فرمان تو اند
روز صید آرند پیش کاخ تو سرها نثار
طاعت تو چون نمازست و هر آنکس کز نماز
سر بیکسو تافت، او ار کرد باید سنگسار
تا بجنگ و آشتی شیرین بود گفتار دوست
تا به اندوه و بشادی خوش بود دیدار یار
تا تن شیران شود در عشق بت رویان اسیر
تادل شاهان بود بر ناز خوبان بردبار
بر جهان فرمان تو ران و بر زمین خسرو تو باش
از مهان طاعت تو خواه و از شهان گیتی تو دار
کشور دشمن تو گیر و خانه دشمن تو سوز
مرگ دشمن تو شو و هم نعمت دشمن تو خوار
برهوای دل تو باش از شهریاران کامران
بر مراد دل تو باش از تاجداران کامگار
بر خور از بخت جوان و برخور از ملک جهان
بر خور از عمر دراز و برخور از روی نگار
باده خور بر روی آن کز بهر او خواهی جهان
می ستان از دست آن کز عشق او داری خمار
دست او در دست گیر و روی او بر روی نه
بوسه اندر بوسه بند و عیش با او خوش گذار
گنگ باد آن کس که اندر طعن تو گوید سخن
کور باد آن کس که اندر عرض تو جوید عوار
شمارهٔ ۳۵ - در ذکر سفر سومنات و فتح آنجا و شکستن منات و رجعت سلطان گوید: فسانه گشت و کهن شد حدیثِ اسکندرشمارهٔ ۳۷ - در ذکر شکار جرگه سلطان محمود پس از بازگشت از جنگ: ای ز کار آمده و روی نهاده به شکار
اطلاعات
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
ای مبارک پی جهاندار و همایون شهریار
ای ز بهر نام نیکو دین و دولت را بکار
هوش مصنوعی: ای پادشاهی که برای خوشنامی و برقراری دین و دولت تلاش میکنی، تو مبارک و با سعادت هستی.
ای یمین دولت و ملک و ولایت را شکوه
ای امین ملت و دین وشریعت را نگار
هوش مصنوعی: ای کسی که به دولت و سلطنت شکوه میبخشید، ای نگهبان راستین ملت و دین و شریعت، تو مثل یک نگار زیبا هستی.
نیکنامی را چنانی چون زمین را گلستان
پادشاهی را چنانی چون گلستان را بهار
هوش مصنوعی: خوبی و نیکی انسان را باید به گونهای در نظر گرفت که مانند گلستانی خوشبو و زیبا باشد. همچنین قدر و منزلت یک پادشاه باید به اندازه بهار در طبیعت، تازه و شاداب باشد.
جهد تو از بهر خلقست و تو از بهر خدای
مهربان بر مردمان زاهد و پرهیزگار
هوش مصنوعی: تلاش و کوشش تو برای کمک به مردم است، اما تو در دل برای خداوند مهربان کار میکنی و به زاهدان و پرهیزگاران احترام میگذاری.
عابدان رااز غلامان تو رشک آید همی
از جهاد واز عبادت کردن لیل و نهار
هوش مصنوعی: عارفان و زاهدان به سبب جهاد و عبادت شبانهروزی تو حسادت میکنند و به تو میبالند.
از پی آن تا بر تو قدرشان افزون شود
کارشان تسبیح و روزه ست و حدیث کردگار
هوش مصنوعی: برای اینکه ارزش و مرتبهاشان در نزد تو بیشتر شود، رفتار و اعمالشان شامل تسبیح، روزه و نقل احادیث خداوند است.
گر گرامی تر کسی زان تو اندر راه دین
چشم را لختی بخوابد برکشی او را بدار
هوش مصنوعی: اگر کسی در راه دین برای تو از دیگران محترمتر باشد، اندکی چشمانت را ببند و او را به دار بکش.
گیتی از بد مذهبان خالی شد و آسوده گشت
تا تو رسم سنگ ودار آوردی اندر مرغزار
هوش مصنوعی: دنیا از افرادی که بدعتگذار و ناباب بودند، خالی شد و آرامش پیدا کرد، تا زمانی که تو قوانین سنگین و سختگیرانهای را در این طبیعت آزاد و سرسبز به وجود آوردی.
در همه کاری ترا صبر و قرارست ای ملک
چون بکار دین رسیدی بیقراری بیقرار
هوش مصنوعی: در هر کاری میتوانی صبر و آرامش داشته باشی، اما زمانی که به مسائل دینی برسی، آرامش را از دست میدهی و ناآرام میشوی.
چون به اقصای جهان از ملحدان یا بی خبر
حیله سازی تا کنی بر چوب خشک او را سوار
هوش مصنوعی: هرگاه به دورترین نقاط جهان، افرادی بیخبر یا کافر را پیدا کنی، میتوانی مانند هنرمندی چیره، آنها را فریب دهی و بر روی یک چوب خشک سوار کنی.
شهریارا روزگار تو بتو تاریخ گشت
همچوما از دولت تو بهره ور شد روزگار
هوش مصنوعی: ای شهریار، دوران تو به مانند تاریخ ثبت شد و روزگار از نعمت و موفقیت تو بهرهمند گردید.
عاشقی بر غزو کردن، فتنه ای بر نام و ننگ
این دو کردستی بگیتی خویشتن را اختیار
هوش مصنوعی: عاشق شدن مانند جنگیدن است، بنابراین در مورد آبرو و نام و ننگ این دو، به دنیا اختیار و انتخاب خود را بده.
تو بشب بیدار و از تو خلق اندر خواب خوش
تو بجنگ خصم و از تو عالمی در زینهار
هوش مصنوعی: تو در شب بیداری و مردم در خواب خوشاند. تو با دشمنان میجنگی و عالم از تو در امان است.
جز ترا از خسروان پیوسته هر روزی که دید
مصحفی اندر میان و مصحفی اندر کنار
هوش مصنوعی: به جز تو که از شاهان هستی، هر روزی که میدید به مانند یک دفتر شعر در میان و در کنار.
از شتاب ورد خواندن زود برخیزی ز خواب
وز پی انصاف دادن، دیر بنشینی ببار
هوش مصنوعی: از عجله در خواندن دعا و ورد زود برخیز و از خواب بیدار شو، و برای انصاف دادن، دیرتر بنشین و فکر کن.
با که کرد از شهریاران و بزرگان جهان
آن کرامتها که ایزد با تو کرد، ای شهریار!
هوش مصنوعی: ای پادشاه، چه کسی مانند تو از میان بزرگان و چهرههای برجسته دنیای خود، چنین کرامتهایی را از خداوند دریافت کرده است؟
لاجرم چندان کرامت یافتی ز ایزد کز آن
صد یکی را هیچ حاسب کرد نتواند شمار
هوش مصنوعی: بدون شک، تو از جانب خداوند چنین بزرگمنشی و کرامت یافتی که حتی هیچ کسی نمیتواند تعداد نعمتها و فضایل تو را به درستی بشمارد.
هر که خواهد کز کرامتهای تو آگه شود
گو ز «دولت نامه » بر خواند همی بیتی هزار
هوش مصنوعی: هر کسی که میخواهد از بزرگواریها و کرامتهای تو باخبر شود، باید هزاران بیت از «دولتنامه» را بخواند.
آنکه او با خاتم پیغمبران بود از نسب
خواستی حقا که بودی با تو ای شاه از تبار
هوش مصنوعی: آنکه با آخرین پیامبر بود، اگر از نسب و خانی صحبت کنیم، به راستی تو ای شاه، از همان نسل هستی.
آنکه اندر خدمت تو تا بشب روزی گذاشت
مژده باد او را که تا حشر ایمنست از ننگ وعار
هوش مصنوعی: کسی که برای خدمت به تو وقت و تلاش خود را صرف کرده است، باید خوشحال باشد، زیرا تا روز قیامت از عیب و ننگ دور خواهد بود.
بس کسا کز دولت تو گشت با ملک و سپاه
بس کسا کز خدمت تو گشت با یمن و یسار
هوش مصنوعی: بسیاری به خاطر خوشبختی و نعمتهای تو به عزت و قدرت رسیدند، و عدهای دیگر با خدمت به تو به ثروت و کامیابی دست یافتند.
آنچه تو بخشی بکس، بخشید نتواند فلک
زین قدر خان آگه است ای خسرو دینار بار
هوش مصنوعی: هرچه تو به دیگران میدهی، آسمان نمیتواند مانند آن را اهدا کند، زیرا تو از لطف و بخشش خود آگاه هستی ای پادشاه با ارزش.
بردباری بردباری، مهربانی مهربان
حق شناسی حق شناسی، حقگزاری حقگزار
هوش مصنوعی: تحمل و صبر، نشان از بزرگواری دارد. مهربانی، نشان از محبت و دوستی. سپاسگزاری، نشانهای از شناخت و قدردانی از حقوق دیگران است. و در نهایت، عمل به حقوق دیگران، نشاندهنده انصاف و عدالت است.
خشم و پیکار تو باشد با اعادی بیکران
بر و کردار تو باشد با موالی بیشمار
هوش مصنوعی: خشم و درگیری تو باید با دشمنان بیشمار باشد و اعمال تو باید با دوستان و حامیان بسیار انجام گیرد.
هرکه را تو خصم خواندی، روز خواندش روز کور
هر که را تو دوست خواندی بخت خواندش بختیار
هوش مصنوعی: هر کسی را که تو دشمن نامیدی، در روزی مثل روزی که آدمی کور است، به سراغش میآید. و هر کسی را که تو دوست مینامی، شانس و بخت خوشی در زندگیاش میآید.
دوستان راچون قدر خان را، کنی شاد و عزیز
دشمنان راهمچو ایلک را کنی، غمگین وخوار
هوش مصنوعی: اگر دوستان را مانند بزرگان و عزیزان خود خوشحال و گرامی بدانی، دشمنان را نیز باید مانند یک بندگان بیارزش غمگین و خوار کنی.
کس مبادا کو کند با تو خداوندا خلاف
کز خلافت ریگ خاکستر شود در جویبار
هوش مصنوعی: هیچ کس نباید با تو، ای خداوند، مخالفت کند، زیرا اگر چنین شود، مقام و خلافت او به مانند خاکستر در جویبار به فنا خواهد رفت.
بیم تو بیدار دارد بد سکالانرا بشب
همچو کاندر خواب دارد کودکان راکو کنار
هوش مصنوعی: بیم تو باعث بیداری بدکاران میشود، مانند اینکه شبها کودکان در خواب خود در کنار هم قرار دارند.
بر فروزی و بتابی و بتازی از نشاط
چون ترا با شهریاری کرد باید کارزار
هوش مصنوعی: تو درخشان و پرانرژی هستی و مانند ستارهای میدرخشی. با این شادابی و قدرتی که داری، باید با شجاعت به میدان نبرد بروی.
خوشتر آید مغفر پر خون بچشمت روز جنگ
زانکه جام باده گلگون بچشم باده خوار
هوش مصنوعی: در روز نبرد، کودکی با کلاه جنگی که پر از خون است برایت خوشایندتر به نظر میرسد تا نوشیدن جام شراب قرمز برای کسی که اهل شرابخواری است.
رزمگاه تو چنان باشد ز خون آلوده سر
چون بوقت به شدن بالین بیماران ز نار
هوش مصنوعی: جنگ تو به قدری خونین و پرآشوب است که مانند زمانی است که در کنار بیماران بر بالینشان نشستهای و در حال مداوا هستی.
گه سپاهی را بدیوار حصاری برکنی
گه فرود آری شهی رابسته از برج حصار
هوش مصنوعی: گاهی پیش میآید که تو دیواری را برای سپاهی ویران کنی و گاهی هم یک پادشاه را از بالای قلعه و برج پایین بیاوری.
از همه شاهان تو دانی بستن اندر روز جنگ
جنگجویان و بد اندیشان قطار اندر قطار
هوش مصنوعی: تو میدانی که در روز جنگ، چگونه شاهان با جنگجویان و بداندیشان خود، گروه گروه و به ترتیب میجنگند و خود را آماده میکنند.
هر که را از جنگجویان در قطار آری کنی
ز آهن پیچیده و از خام گاو او را مهار
هوش مصنوعی: هر کسی که از میان جنگجویان در صف و ردیف قرار گیرد، به مانند آهنی سخت و محکم است که به وسیله بند و زنجیر کنترل میشود، مانند مهاری که از پوست گاو تهیه شده باشد.
بس جهانبانرا که تو بر او تبه کردی جهان
بس دلیران را که از سرشان بر آوردی دمار
هوش مصنوعی: این دنیا پر از کسانی است که تو آنها را نابود کردی و بسیار دلیرانی که به خاطر تو از پا درآمدند.
چونکه لختی جنگراماند شکار، از حرص جنگ
چون بیاسایی ز جنگ، آید ترا رای شکار
هوش مصنوعی: زمانی که مدتی از جنگ بگذرد و شکار آرام گیرد، وقتی که از شدت جنگ کم شده باشی، در آن زمان است که احتمالاً تو نیز به شکار خواهی پرداخت.
تا شکار شیر بینی کم گرایی سوی رنگ
آن شکار اختیارست این شکار اضطرار
هوش مصنوعی: زمانی که شیر را در حال شکار مشاهده میکنی، به رنگ آن توجه نکن و به دنبال آن نرو؛ چرا که این شکار به سادگی به دست نمیآید و به نوعی نیاز و اضطرار است.
سر فرود آری بتیغ از کرگ چون بار از درخت
پنجه بربایی بتیر از شیر، چون برگ از چنار
هوش مصنوعی: چنانکه درختان با وزش باد میچرخند و برگهایشان میافتند، تو نیز باید با احترام و شجاعت سر خود را به زیر تیغ ببری و از قدرت و شجاعت دوری نکنید.
شیر تا بر کنگره کاخت سر نخجیر دید
از غم و از رشک خون گرید بروزی چند بار
هوش مصنوعی: شیر زمانی که بر بالای قله کاخ خود نشسته بود و شکار را مشاهده کرد، به خاطر احساس غم و حسادت، چند روزی در خود گریست.
چشم شیر از خون گرستن سرخ باشد روز وشب
هر که چشم شیر دید، این آید او را استوار
هوش مصنوعی: چشم شیر به خاطر گرسنگی، سرخ و خونین شده است. کسی که این چشم را میبیند، همیشه باید آماده و استوار باشد، زیرا این نشانهای از خطر و قدرت است.
تا بدانستند نخجیران که از سرشان همی
کنگره کاخ تو گردد همچو شاهان تاجدار
هوش مصنوعی: تا زمانی که شکارچیان متوجه شدند که بر سرشان مانند تاجداران، کاخ تو به شکل کنگرهدار میشود.
چون گه صید تو باشد سر سوی غزنین نهند
تا مگر سرشان بری بر کنگره کاخت بکار
هوش مصنوعی: زمانی که نوبت شکار تو باشد، سر آنها را به سوی غزنین قرار میدهند تا شاید بتوانی سرشان را بر بالای دیوار قصر خود برسانی.
گرچه جان خوش باشد و شیرین، ز تن برند جان
پیش تیر آیند شادان گشته و گستاخ وار
هوش مصنوعی: اگرچه زندگی و روح انسان شیرین و دلپذیر است، اما وقتی که جان از بدن جدا میشود، با لذت و بیپروا به سوی تیر میشتابد.
هر که را در سر نباشد در خور کاخ تو شاخ
روز صید از شرم چون شاخی بود خشک و نزار
هوش مصنوعی: هر کسی که در دلش چیزی نباشد، شایستهی نشستن در کاخ تو نیست. روزی که بر او بگذرد، مثل شاخی خشک و ناتوان بیثمر خواهد بود.
ای بهر بابی دو دست تو سخی تر ز آسمان
ای نهان تو بهر کاری نکوتر ز آشکار
هوش مصنوعی: ای کسی که دست تو در generosity از آسمان نیز بیشتر است، ای کسی که وجود تو در پنهان کاریهای نیکو از چیزی که به وضوح معلوم است بهتر است.
آفتابی تو ولیکن طبع تو دور از طمع
آفتاب از طامعی برگیرد از دریا بخار
هوش مصنوعی: تو مانند آفتابی، اما فطرتت از خواستههای دنیایی و طمعها فاصله دارد. آفتاب از کسی که به دنبال چیزهای دنیوی است، دوری میکند و مشابه بخار آب که از دریا برمیخیزد، از آنجا جدا میشود.
تا وحوش اندر بیابان زیر فرمان تو اند
روز صید آرند پیش کاخ تو سرها نثار
هوش مصنوعی: تا زمانی که حیوانات وحشی در بیابان تحت فرمان تو هستند، روزی برای شکار به سمت کاخ تو میآیند و سرهای خود را نثار تو میکنند.
طاعت تو چون نمازست و هر آنکس کز نماز
سر بیکسو تافت، او ار کرد باید سنگسار
هوش مصنوعی: اطاعت از تو مانند نماز است و هر کسی که از نماز روی برگرداند، سزاوار سنگسار است.
تا بجنگ و آشتی شیرین بود گفتار دوست
تا به اندوه و بشادی خوش بود دیدار یار
هوش مصنوعی: صحبتهای دوست تا وقتی که شیرین و خوشایند است، مانند جنگ و صلح میماند و دیدار یار نیز در لحظات شاد و غمگین خوشایند است.
تا تن شیران شود در عشق بت رویان اسیر
تادل شاهان بود بر ناز خوبان بردبار
هوش مصنوعی: تا زمانی که شیران به عشق معشوقان زیبا گرفتارند، دلاوری و قدرت هم بر ناز آنان تسلیم خواهد شد.
بر جهان فرمان تو ران و بر زمین خسرو تو باش
از مهان طاعت تو خواه و از شهان گیتی تو دار
هوش مصنوعی: بر زمین سلطنت کن و به عنوان پادشاهی بزرگ بر جهانی که در آن هستی، حکومت کن. از افراد مشهور و بزرگ از تو اطاعت کنند و از پادشاهان دنیا، تو را به عنوان فرمانروای خود بشناسند.
کشور دشمن تو گیر و خانه دشمن تو سوز
مرگ دشمن تو شو و هم نعمت دشمن تو خوار
هوش مصنوعی: کشور و سرزمین دشمن تو را در دست بگیر و خانهاش را به آتش بکش. برای دستیابی به مرگ او تلاش کن و نعمتهایش را نیز بیارزش شمرده و خوار قرار بده.
برهوای دل تو باش از شهریاران کامران
بر مراد دل تو باش از تاجداران کامگار
هوش مصنوعی: به خاطر خواستهها و آرزوهای تو باید در زندگی همچون پادشاهان موفق و خوشبخت باشی. هدفات را پیگیری کن و برای رسیدن به آن تلاش کن.
بر خور از بخت جوان و برخور از ملک جهان
بر خور از عمر دراز و برخور از روی نگار
هوش مصنوعی: از فرصت جوانی و امکانات دنیا بهرهمند شو، از عمر طولانی استفاده کن و از زیبایی معشوق لذت ببر.
باده خور بر روی آن کز بهر او خواهی جهان
می ستان از دست آن کز عشق او داری خمار
هوش مصنوعی: نوشیدنی بنوش و از شادی و لذت زندگی کن، چرا که برای عشق او، میتوانی به راحتی از تمام دنیا و داشتههایت بگذری. عشق به او آنقدر در تو تاثیر گذاشته که به حالت خماری و سرمستی درآمدهای.
دست او در دست گیر و روی او بر روی نه
بوسه اندر بوسه بند و عیش با او خوش گذار
هوش مصنوعی: دست او را بگیر و صورتش را به صورتت نزدیک کن، بوسهها را به هم پیوند بده و با او لحظات خوشی را سپری کن.
گنگ باد آن کس که اندر طعن تو گوید سخن
کور باد آن کس که اندر عرض تو جوید عوار
هوش مصنوعی: هر کس در مورد تو سخن بگوید و تنها به عیبجویی بپردازد، ناشنوا و بیخبر است. و هر کسی که در پی عیبجویی از تو باشد، نابینا و نادان است.