گنجور

در رثاء جمیل صدقی‌الذهاوی

دجلهٔ بغداد بر مرگ ذهاوی خون گریست
نی خطا گفتم که شرق از نیل تا سیحون گریست
اشک‌ربزان شد عراق از ماتم فرزند خویش
همچو یونان کز غم هجران افلاطون گریست
زبن بلای عام یعنی مرگ سلطان سخن
مردم شهری به شهر و بدو در هامون گریست
از غم شعر روانش فکر از گردش فتاد
در فراق طبع پاکش لفظ بر مضمون گریست
زدگریبان چاک‌، نظم و پخت بر سر خاک‌، نثر
از غم او هریکی موزون و ناموزون گریست
دوش بر خاک مزارش خیمه زد ابر بهار
خواست‌تا در هجرش‌ از چشم «‌بهار» افزون گریست
خنده‌ای دندان نما زد برق و گفتا کای حسود
قطره کم‌تر زن‌، تو آب افشانی و او خون گریست‌
رشوه دادیمش ز عمر، ار مردنش دادی امان
ور پذیرفتی فدا، پیشش فدا کردیم جان
قرن‌ها بگذشت تا آمد ذهاوی در وجود
نیز چون او باز نارد قرن‌ها، دور زمان
گر به مرگش صبر بنمائیم از بیچارگیست
وان به‌واقع یأس و نومیدی است نی صبر و توان
دل بسوزد در فراقش دیده گرید در غمش
هر زمان گویی خلد در چشم دل تیر و سنان
وز پس مرگش مصائب خوار شد در چشم خلق
زانکه از این سخت‌تر نبود مصیبت در جهان
بود یاران را درپغ از مردنش و اکنون چه رفت
هرکه خواهد گو بمیر و هرکه خواهد گو بمان
رفت و ما نیز از قفایش رخت برخواهیم بست
کاندرین دنیای فانی کس نماند جاودان
شد ذهاوی خسته‌ و زاین دهر پرغوغا گذشت
دست‌افشان پای کوبان از سر دنیا گذشت
بود عمری سرگران از زحمت غوغای دهر
زبن سبب پیرانه سر زین دهر پرغوغا گذشت
برگ امیدش ز دل‌ها چون شقایق زود ریخت
لیک داغش لاله‌سان‌، کی‌ خواهد از دل‌ها گذشت
عالمی فضل و ادب را برد با خود زیر خاک
گرچه از این خاکدان خود یکه و تنها گذشت
تلخکامی‌ها کشید از دهر لیکن در سخن
کام گیتی کرد شیرین پس به استغنا گذشت
در بر گیهان اعظم کیست انسان ضعیف
کش توان گفتن که شد فرتوت یا برنا گذشت‌؟
عمر اگر یک‌روز اگر صدسال‌، می‌بایست مرد
نیک‌بخت آنک از جهان آزاده و دانا گذشت
ایهاالزورا تو استادان فراوان دیده‌ای
شاعرانی فحل و مردانی سخن‌دان دیده‌ای
گر ندیدستی لبید و اخطل و اعشی قیس
دعبل و بوطیب و بشار و مروان دیده‌ای
بو نواس و بو تمام و بوالعلا و بوالاسد
ابن‌معتز و ابن‌خازن و ابن‌حمدان دیده‌ای
راست پرسم راستگو، مانندهٔ صدقی جمیل
کی وطن‌خواهی سخن گستر به‌ دوران دیده‌ای
زان کسان نشنیده‌ای الا نشید مدح و فخر
یا هجاپرداز یا رند غزلخوان دیده‌ای
بگذر از بوطیب و بربند چشم از بوالعلا
گر به‌ حکمت شعرهایی چند از ایشان دیده‌ای
زان حکیمان کهن کی چون طهاوی شعر نو
در وطن‌خواهی و آبادی و عمران دیده‌ای‌؟
هیچ کس را در جهان جز مدتی معدود نیست
غیر ذات حق تعالی جاودان موجود نیست
بر ذهاوی نوحهٔ من نوحهٔ علم است و فضل
نوحه‌ام بر پیکری مشهود و نامشهود نیست
نوحه‌ام بر فوت الهامات و طبع شعر اوست
ورنه‌ موجود است‌ جانش‌ جسمش‌ ار موجود نیست
نوحه‌ام بر طبع گوهر بار و شیرین لفظ اوست
کانچنان هرگز به قیمت لولو منضود نیست
پر بهایی از میان گم شدکه هرکمگشته‌ای
هرچه باشد پربها، در جنب او معدود نیست
ماتمش زد رخنه‌ای در کاخ دانش کان به عمر
همچو چاک جیب یاران هیچ گه مسدود نیست
ایزد آمرزیده است او را که از راه کَرَم
چون ذهاوی بنده‌ای زان استان مردود نیست
هیچ شادی نیستی گر در جهان غم نیستی
نیستی گرهیچ غمگین‌، هیچ خرم نیستی
روح را رنج دمادم خسته سازد در جهان
کاشکی اندر جهان رنج دمادم نیستی
گر ذهاوی رفت‌، از وی چند دیوان باز جاست
رنج ما پیوسته‌تر بودی‌، گر این هم نیستی
در بهشت‌ست او ولی فخر از «‌جهنم‌» می کند
نیز کردی فخر اگر شعر جهنم نیستی
زاهد از طامات اگر بدکفت او را باک نیست
نیستی خفاش اگر عیسی‌بن مریم نیستی
حکمت و اخلاق کافی بودی اندر فضل او
فی‌المثل گر ملک شعر او را مسلم نیستی
خشک پش درد، ماندی در دل از داغ غمش
گر خود از شعر ترش در سینه مرهم نیستی
گفتم از ری رخت بربندم سوی بغداد من
ییشواز آید شوم از دیدنش دلشاد من
جای سازم در وثاقش‌، طرف بندم از رخش
بهره‌ها برگیرم از دیدار آن استاد من
دیدنم را سر کند از دل مبارکباد، او
دیدنش را سرکنم از دل مبارکباد، من
بر کران دجلهٔ بغداد بنشینیم شاد
چامه‌ای برخواند او، شعری کنم بنیاد من
وصف‌ها گوید ز لطف دامن البرز، او
شعرها خوانم به وصف دجلهٔ بغداد من
کی کمان بردم ذهاوی جان سپارد وانگهی
مرثیت گویم من اندر ماتمش‌، ای داد من
از کفم یاری چنان این چرخ کج بنیاد برد
داغ‌ها دارم به دل زین چرخ کج بنیاد من
غم‌ مخور ای‌ دل که خوب و زشت عالم بگذرد
سور و ماتم هر دو بر فرزند آدم بگذرد
آنچه‌ بگذشته‌ است‌،‌ وهم‌ است آنچه‌آینده‌ است‌ وهم
زندگانی یک دمست آن‌هم دمادم بگذرد
زندگی گر بهر این ده روز ناچیز است و بس
به که انسان زود از این مطمورهٔ غم بگذرد
ور کمالی هست نفس آدمی را در قفا
خود همان بهتر کز این در شاد و خرم بگذرد
شد ذهاوی زین جهنم سوی فردوس برین
اهل فردوس است هر کس کز جهنم بگذرد
تا که دانا زنده باشد چرخ با او دشمن است
چون که دانا بگذرد آن دشمنی هم بگذرد
مردن شاعر حیات اوست زیرا چون گذشت
رشک و کین با او، اگر بیش است اگر کم‌ بگذرد
روح‌ صدقی‌ در جنان‌ شاد است گویی‌نیست‌ هست‌
جاودان از محنت آزاد است گویی نیست هست
در بهشت خاطر و گلخانهٔ افکار خویش
هم‌نشین‌ با سرو و شمشاد است گویی نیست‌ هست
روح شاعر غیر زببایی نجوید در جهان
خاصه آن کو پیراستاد است گویی‌نیست هست
هر که زیبایی بجوید غرقه در زیبایی است
زانکه خود زیبا ز بنیاد است گویی نیست هست
روح چون زیبا بود او را خدا جویا بود
این حدیثم از نبی یاد است گویی نیست هست
نیست مشگل گر به حق واصل شود روح جمیل
گر جز این گوییم بیدادست گویی نیست هست
غرق غفران باد روحش وین دعا را بی‌خلاف
جبرئیل آمین فرستاد است گویی نیست هست

اطلاعات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری: ترکیب بند
منبع اولیه: پروژهٔ بازبینی OCR

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

دجلهٔ بغداد بر مرگ ذهاوی خون گریست
نی خطا گفتم که شرق از نیل تا سیحون گریست
هوش مصنوعی: رود دجله در بغداد به خاطر مرگ ذهابی (شخصیتی مهم) گریه کرد. من اشتباه نمی‌کنم اگر بگویم که تمام شرق، از رود نیل تا سیحون، به همین خاطر اندوهگین بود.
اشک‌ربزان شد عراق از ماتم فرزند خویش
همچو یونان کز غم هجران افلاطون گریست
هوش مصنوعی: عراق به خاطر فقدان فرزندش به شدت اشک می‌ریزد و در فضای غم و اندوه فرو رفته است، مانند یونان که به خاطر جدایی افلاطون، به شدت گریه کرد.
زبن بلای عام یعنی مرگ سلطان سخن
مردم شهری به شهر و بدو در هامون گریست
هوش مصنوعی: خبر مرگ سلطان به گونه‌ای عمومی در شهرها پیچید و مردم در کنار رودخانه‌ها و در دشت‌ها برای او گریستند.
از غم شعر روانش فکر از گردش فتاد
در فراق طبع پاکش لفظ بر مضمون گریست
هوش مصنوعی: بر اثر غم شعرش، فکرش در تنهایی و دوری از طبیعت خالص او به تفکر فرو رفت و واژه‌ها بر محتوای آن شوریدند و گویی گریه کردند.
زدگریبان چاک‌، نظم و پخت بر سر خاک‌، نثر
از غم او هریکی موزون و ناموزون گریست
هوش مصنوعی: از دل‌درد و غم او، کسانی که ادب را می‌نوشتند، اشعار زیبا و نثرهایی با ساختار مختلف از شدت احساس خود را با صدا و ناله بیان کردند. در واقع، همه از غم او می‌گریستند و این اندوه را با هنری خاص تجلی می‌بخشیدند.
دوش بر خاک مزارش خیمه زد ابر بهار
خواست‌تا در هجرش‌ از چشم «‌بهار» افزون گریست
هوش مصنوعی: دیشب ابر بهاری بر روی خاک قبر او چادر زد، تا از دل‌تنگی‌اش به خاطر جدایی از او، بیشتر از چشم "بهار" ببارد و اشک بریزد.
خنده‌ای دندان نما زد برق و گفتا کای حسود
قطره کم‌تر زن‌، تو آب افشانی و او خون گریست‌
هوش مصنوعی: تکانی از خنده‌ای دندان‌نما، شعله‌ای درخشید و گفت: ای حسود، چرا قطره‌ای کم‌تری بر زمین می‌افشانی؟ تو در حال آب‌پاشی هستی و او در حال گریه و زاری است.
رشوه دادیمش ز عمر، ار مردنش دادی امان
ور پذیرفتی فدا، پیشش فدا کردیم جان
هوش مصنوعی: ما در طول زندگی‌مان به او رشوه دادیم، اگر به ما اجازه مرگ می‌داد. اگر جان‌مان را فدای او می‌کردیم، او را نیز فدای خود و جان‌مان می‌دانستیم.
قرن‌ها بگذشت تا آمد ذهاوی در وجود
نیز چون او باز نارد قرن‌ها، دور زمان
هوش مصنوعی: قرن‌ها سپری شد تا کسی مانند ذهاوی به دنیا آمد و او نیز با آثاری مشابه، در زمانه‌های دور دیگری ظهور خواهد کرد.
گر به مرگش صبر بنمائیم از بیچارگیست
وان به‌واقع یأس و نومیدی است نی صبر و توان
هوش مصنوعی: اگر به مرگ او صبر کنیم، این از روی بیچارگی ماست و در واقع نشان‌دهنده یأس و ناامیدی است، نه صبر و قدرت.
دل بسوزد در فراقش دیده گرید در غمش
هر زمان گویی خلد در چشم دل تیر و سنان
هوش مصنوعی: دل به خاطر دوری او می‌سوزد و چشم‌ها به خاطر اندوهش همیشه اشک می‌ریزند، انگار بهشت در دیده دل، به تیر و نیزه تبدیل شده است.
وز پس مرگش مصائب خوار شد در چشم خلق
زانکه از این سخت‌تر نبود مصیبت در جهان
هوش مصنوعی: پس از مرگ او، مشکلات و تلخی‌ها در نظر مردم کوچک و ناچیز شد، زیرا در دنیا مصیبت و سختی‌ای بدتر از مرگ او وجود ندارد.
بود یاران را درپغ از مردنش و اکنون چه رفت
هرکه خواهد گو بمیر و هرکه خواهد گو بمان
هوش مصنوعی: دوستان همیشه به خاطر مرگش ناراحت بودند، اما حالا چه فرقی دارد؟ هر کس دوست دارد بگوید بمیر و هر کس دیگر دوست دارد بگوید بمان.
رفت و ما نیز از قفایش رخت برخواهیم بست
کاندرین دنیای فانی کس نماند جاودان
هوش مصنوعی: او رفت و ما نیز از کیفر و عذاب او رهایی خواهیم یافت، زیرا در این دنیا که فانی و گذراست، هیچ کس نمی‌تواند برای همیشه بماند.
شد ذهاوی خسته‌ و زاین دهر پرغوغا گذشت
دست‌افشان پای کوبان از سر دنیا گذشت
هوش مصنوعی: ذهاوی به خاطر مشکلات و شلوغی‌های دنیا خسته و زیر فشار آمده است و از آن همه درد و رنج، با شادی و سروری از دنیا عبور می‌کند و به جلو می‌رود.
بود عمری سرگران از زحمت غوغای دهر
زبن سبب پیرانه سر زین دهر پرغوغا گذشت
هوش مصنوعی: مدت زیادی از زندگی‌ام را به خاطر مشکلات و شلوغی‌های دنیا نگران و بی‌قرار بوده‌ام، اما اکنون با تجربه و دانایی که از این روزگار پرفشار کسب کرده‌ام، این دوران پرهیاهو را پشت سر گذاشته‌ام.
برگ امیدش ز دل‌ها چون شقایق زود ریخت
لیک داغش لاله‌سان‌، کی‌ خواهد از دل‌ها گذشت
هوش مصنوعی: امید او همانند گل شقایق به راحتی از دل‌ها ناپدید شد، اما همچنان دردش مانند گلِ لاله، از دل‌ها فراموش نخواهد شد.
عالمی فضل و ادب را برد با خود زیر خاک
گرچه از این خاکدان خود یکه و تنها گذشت
هوش مصنوعی: شخصی با دانش و ادب بالا، به همراه خود به زیر خاک برده شد. او هرچند که از این دنیای مادی و موقتی به تنهایی عبور کرد.
تلخکامی‌ها کشید از دهر لیکن در سخن
کام گیتی کرد شیرین پس به استغنا گذشت
هوش مصنوعی: این شعر بیان می‌کند که با وجود تمام ناامیدی‌ها و تلخی‌هایی که از دنیا تجربه کرده، اما در سخنانش توانسته است شیرینی و زیبایی بیابد. این فرد با بی‌نیازی از درد و رنج‌های زندگی، به آرامش و رضایت رسیده است.
در بر گیهان اعظم کیست انسان ضعیف
کش توان گفتن که شد فرتوت یا برنا گذشت‌؟
هوش مصنوعی: در این دنیا، انسان ضعیف کیست که بتواند بگوید پیر یا جوان شده است؟
عمر اگر یک‌روز اگر صدسال‌، می‌بایست مرد
نیک‌بخت آنک از جهان آزاده و دانا گذشت
هوش مصنوعی: زندگی هر چقدر هم کوتاه یا بلند باشد، یک فرد خوشبخت و دانا باید به گونه‌ای از این دنیا عبور کند که در نهایت آزاد باشد و با آگاهی به دنیای دیگر برود.
ایهاالزورا تو استادان فراوان دیده‌ای
شاعرانی فحل و مردانی سخن‌دان دیده‌ای
هوش مصنوعی: ای خواننده عزیز، تو افراد زیادی را دیده‌ای که در زمینه ادب و شعر مهارت دارند، شاعرانی با استعداد و مردانی که در علم و سخنوری توانمند هستند.
گر ندیدستی لبید و اخطل و اعشی قیس
دعبل و بوطیب و بشار و مروان دیده‌ای
هوش مصنوعی: اگر لبید، اخطل، اعشی، قیس، دعبل، بوطیب، بشار و مروان را ندیده‌ای، در واقع شاعرانی را که در تاریخ ادبیات شهرت دارند، نشناخته‌ای.
بو نواس و بو تمام و بوالعلا و بوالاسد
ابن‌معتز و ابن‌خازن و ابن‌حمدان دیده‌ای
هوش مصنوعی: آیا افرادی مانند بو نواس، بو تمام، بوالعلا، بوالاسد ابن‌معتز، ابن‌خازن و ابن‌حمدان را دیده‌ای؟
راست پرسم راستگو، مانندهٔ صدقی جمیل
کی وطن‌خواهی سخن گستر به‌ دوران دیده‌ای
هوش مصنوعی: اگر به‌طور صریح بپرسم، آیا کسی مانند صدق جمیل وجود دارد که در دوران خود وطن‌دوست و سخن‌سرا باشد؟
زان کسان نشنیده‌ای الا نشید مدح و فخر
یا هجاپرداز یا رند غزلخوان دیده‌ای
هوش مصنوعی: تو از افرادی که تنها آواز ستایش و خودستایی یا ناسزاگوی و شاعر خوش‌ذوق را دیده‌ای، چیزی نشنیده‌ای.
بگذر از بوطیب و بربند چشم از بوالعلا
گر به‌ حکمت شعرهایی چند از ایشان دیده‌ای
هوش مصنوعی: اگر از اشعار بوطیب و بوالعلا فراغت یابی، از حکمت‌های آنها چشم‌پوشی کن، حتی اگر چندین شعر زیبا از آنها دیده‌ای.
زان حکیمان کهن کی چون طهاوی شعر نو
در وطن‌خواهی و آبادی و عمران دیده‌ای‌؟
هوش مصنوعی: اکنون از حکیمان کهن بگو که چه زمانی شعر نو درباره علاقه به وطن، آبادانی و پیشرفت را مشاهده کرده‌ای؟
هیچ کس را در جهان جز مدتی معدود نیست
غیر ذات حق تعالی جاودان موجود نیست
هوش مصنوعی: در این جهان، هیچ چیز و هیچ کسی جز خداوند بزرگ جاودانه نیست و همه موجودات دیگر فقط برای مدت کوتاهی وجود دارند.
بر ذهاوی نوحهٔ من نوحهٔ علم است و فضل
نوحه‌ام بر پیکری مشهود و نامشهود نیست
هوش مصنوعی: نوحهٔ من به نام علم و فضل است و این نوحه بر موجودی محسوس و نامحسوس نیست.
نوحه‌ام بر فوت الهامات و طبع شعر اوست
ورنه‌ موجود است‌ جانش‌ جسمش‌ ار موجود نیست
هوش مصنوعی: شعر من درباره از دست رفتن الهامات و روح خلاقیت اوست، زیرا هرچند جسم او دیگر وجود ندارد، اما روحش همچنان زنده است.
نوحه‌ام بر طبع گوهر بار و شیرین لفظ اوست
کانچنان هرگز به قیمت لولو منضود نیست
هوش مصنوعی: شعری که می‌خوانید از عشق و زیبایی‌های کلام صحبت می‌کند. شاعر می‌گوید که سخن او مانند یک جواهر گرانبها و شیرین است و هیچ قیمتی نمی‌تواند ارزش واقعی آن را تعیین کند. در واقع، این بیانگر احساس عمیق و والای او نسبت به زیبایی واژه‌ها و اهمیت آن‌ها در بیان عواطف و افکارش است.
پر بهایی از میان گم شدکه هرکمگشته‌ای
هرچه باشد پربها، در جنب او معدود نیست
هوش مصنوعی: پر بهایى از میان رفته است که اگر هر چقدر هم چیز با ارزشی پیدا شود، در مقایسه با آن، چندان اهمیت و ارزشی ندارد.
ماتمش زد رخنه‌ای در کاخ دانش کان به عمر
همچو چاک جیب یاران هیچ گه مسدود نیست
هوش مصنوعی: می‌توان گفت که آموختن و دانش به قدری ارزشمند و روان است که هیچگاه نمی‌توان آن را محدود یا مسدود کرد، حتی اگر در زندگی به نظر برسد که برخی موانع وجود دارند. دانش مانند یکپارچگی و وسعتی است که همیشه در دسترس خواهد بود و به راحتی می‌تواند در دل‌ها نفوذ کند.
ایزد آمرزیده است او را که از راه کَرَم
چون ذهاوی بنده‌ای زان استان مردود نیست
هوش مصنوعی: خداوند کسی را که به خاطر کرم و بخشش به دیگران کمک می‌کند، می‌بخشد و او را از زمره‌ی مردودین قرار نمی‌دهد.
هیچ شادی نیستی گر در جهان غم نیستی
نیستی گرهیچ غمگین‌، هیچ خرم نیستی
هوش مصنوعی: هیچ شادی و خوشحالی واقعی وجود ندارد اگر در دنیا غمی وجود نداشته باشد. بنابراین، تو هیچ شادی‌ای نخواهی داشت و هیچ خوشحالی، اگر غم و اندوهی در زندگی‌ات نباشد.
روح را رنج دمادم خسته سازد در جهان
کاشکی اندر جهان رنج دمادم نیستی
هوش مصنوعی: درد و رنج مداوم زندگی، روح را خسته می‌کند. ای کاش در این جهان، این درد و رنج مداوم وجود نداشت و روح می‌توانست از وجود خوشی و آرامش بهره‌مند شود.
گر ذهاوی رفت‌، از وی چند دیوان باز جاست
رنج ما پیوسته‌تر بودی‌، گر این هم نیستی
هوش مصنوعی: اگر از ذهاوی برود، چند دیوان در انتظارش باقی است. رنج ما همواره بیشتر می‌شد، اگر تو هم اینجا نبودی.
در بهشت‌ست او ولی فخر از «‌جهنم‌» می کند
نیز کردی فخر اگر شعر جهنم نیستی
هوش مصنوعی: او در بهشت است ولی با افتخار از جهنم یاد می‌کند، اگرچه شعرش درباره جهنم نیست.
زاهد از طامات اگر بدکفت او را باک نیست
نیستی خفاش اگر عیسی‌بن مریم نیستی
هوش مصنوعی: زاهد، اگر از پلیدی‌ها سخن بگوید، اهمیتی به آن نمی‌دهد. وجود خفاش‌ای در این دنیا اهمیتی ندارد اگر تو مثل عیسی بن مریم نباشی.
حکمت و اخلاق کافی بودی اندر فضل او
فی‌المثل گر ملک شعر او را مسلم نیستی
هوش مصنوعی: اگر به فضیلت او بنگری، حکمت و اخلاقش کافیست؛ اگر هم در شعرش و تأثیرش بر دنیا تردید داری، باز هم نمی‌توانی از عظمت او کم کنی.
خشک پش درد، ماندی در دل از داغ غمش
گر خود از شعر ترش در سینه مرهم نیستی
هوش مصنوعی: در دل تو از درد و غم عشق او نشانه‌ای باقی مانده و حتی اگر خودت هم در شعر و احساساتت به آرامش و تسکین نرسیده باشی، این ناراحتی هنوز در تو پابرجاست.
گفتم از ری رخت بربندم سوی بغداد من
ییشواز آید شوم از دیدنش دلشاد من
هوش مصنوعی: گفتم از ری حرکت کنم و به سوی بغداد بروم، چرا که با دیدن او خوشحال می‌شوم.
جای سازم در وثاقش‌، طرف بندم از رخش
بهره‌ها برگیرم از دیدار آن استاد من
هوش مصنوعی: من در دامان او جای می‌گیرم و با دقت و سلیقه به او نزدیک می‌شوم تا از زیبایی‌های او بهره‌مند شوم و از دیدار استاد خود لذت ببرم.
دیدنم را سر کند از دل مبارکباد، او
دیدنش را سرکنم از دل مبارکباد، من
هوش مصنوعی: اگر او مرا نبیند، برایش آرزوی خوشبختی می‌کنم، و من هم اگر او را نبینم، برای خودم همین آرزو را دارم.
بر کران دجلهٔ بغداد بنشینیم شاد
چامه‌ای برخواند او، شعری کنم بنیاد من
هوش مصنوعی: بیایید بر کنار دجله در بغداد بنشینیم و خوشحال و شاد باشیم. او شعری زیبا می‌خواند و من نیز بر اساس آن شعر، پایه‌گذاری می‌کنم.
وصف‌ها گوید ز لطف دامن البرز، او
شعرها خوانم به وصف دجلهٔ بغداد من
هوش مصنوعی: این بیت به احساس شاعر نسبت به زیبایی‌های طبیعت و دو دجله بغداد اشاره دارد. شاعر از زیبایی دامن البرز صحبت می‌کند و به خاطر این زیبایی‌ها اشعار بسیاری را می‌سراید. در واقع، او از محیط طبیعی خود الهام می‌گیرد و می‌خواهد احساسات و زیبایی‌ها را با دیگران به اشتراک بگذارد.
کی کمان بردم ذهاوی جان سپارد وانگهی
مرثیت گویم من اندر ماتمش‌، ای داد من
هوش مصنوعی: وقتی که کمان را به سمت جان تو می‌کشم و آن را از دست می‌دهی، سپس برایت مرثیه‌ای می‌خوانم و از وضع تو می‌نالم، ای داد من!
از کفم یاری چنان این چرخ کج بنیاد برد
داغ‌ها دارم به دل زین چرخ کج بنیاد من
هوش مصنوعی: زندگی به من سختی‌ها و دردهای زیادی وارد کرده و من احساس می‌کنم که این دنیا به طرزی ناعادلانه بر من فشار می‌آورد. در دل، زخم‌ها و غم‌هایی دارم که ناشی از این وضعیت ناعادلانه است.
غم‌ مخور ای‌ دل که خوب و زشت عالم بگذرد
سور و ماتم هر دو بر فرزند آدم بگذرد
هوش مصنوعی: نگران نباش ای دل، زیرا که خوب و بد دنیا در گذر است و شادی و اندوه هر دو برای انسان می‌گذرد.
آنچه‌ بگذشته‌ است‌،‌ وهم‌ است آنچه‌آینده‌ است‌ وهم
زندگانی یک دمست آن‌هم دمادم بگذرد
هوش مصنوعی: آنچه که گذشته، تنها یک خیال و توهم است و آنچه که در آینده قرار دارد نیز فقط یک خیال است. در واقع، زندگی فقط در لحظه کنونی وجود دارد و این لحظه نیز به سرعت می‌گذرد.
زندگی گر بهر این ده روز ناچیز است و بس
به که انسان زود از این مطمورهٔ غم بگذرد
هوش مصنوعی: اگر زندگی فقط به این چند روز محدود و کم‌ارزش باشد، بهتر است انسان زود از این دنیای پر از غم و اندوه عبور کند.
ور کمالی هست نفس آدمی را در قفا
خود همان بهتر کز این در شاد و خرم بگذرد
هوش مصنوعی: اگر در واقعیت، کمالی در وجود انسان باشد، بهتر است که آن را از پشت سر بگذرانیم تا اینکه با خوشحالی و شادابی از در جلو وارد شویم.
شد ذهاوی زین جهنم سوی فردوس برین
اهل فردوس است هر کس کز جهنم بگذرد
هوش مصنوعی: کسی که از جهنم عبور کند و به بهشت برسد، به اهل بهشت ملحق می‌شود.
تا که دانا زنده باشد چرخ با او دشمن است
چون که دانا بگذرد آن دشمنی هم بگذرد
هوش مصنوعی: تا زمانی که فرد آگاه و دانا در دنیا حضور دارد، دنیا و مشکلات آن با او در تقابل است. اما وقتی آن فرد از میان برود، آن دشواری‌ها و مسائل نیز فروکش می‌کنند.
مردن شاعر حیات اوست زیرا چون گذشت
رشک و کین با او، اگر بیش است اگر کم‌ بگذرد
هوش مصنوعی: مرگ شاعر باعث زنده ماندن او می‌شود، چون بعد از مرگش، حسادت و کینه از بین می‌رود و حالا دیگر مهم نیست که چقدر از او باقی مانده است.
روح‌ صدقی‌ در جنان‌ شاد است گویی‌نیست‌ هست‌
جاودان از محنت آزاد است گویی نیست هست
هوش مصنوعی: روح صداقت در بهشت خوشحال است، انگار که همیشگی و جاودانی در آرامش و دور از درد و رنج زندگی می‌کند.
در بهشت خاطر و گلخانهٔ افکار خویش
هم‌نشین‌ با سرو و شمشاد است گویی نیست‌ هست
هوش مصنوعی: در بهشت اندیشه و دنیای ذهنی‌ام، انگار که با درختان سرو و شمشاد هم‌صحبت هستم، گویی که هیچ چیز وجود ندارد.
روح شاعر غیر زببایی نجوید در جهان
خاصه آن کو پیراستاد است گویی‌نیست هست
هوش مصنوعی: شاعر هیچ زیبایی را در جهان نمی‌جوید، به‌ویژه آن کسی که به زیبایی آراسته است، انگار که وجود ندارد.
هر که زیبایی بجوید غرقه در زیبایی است
زانکه خود زیبا ز بنیاد است گویی نیست هست
هوش مصنوعی: هر کسی که به دنبال زیبایی باشد، به طور کامل در زیبایی غوطه‌ور می‌شود، چرا که خود او از بنیان زیباست و انگار که وجود او در این زیبایی ناپدید شده است.
روح چون زیبا بود او را خدا جویا بود
این حدیثم از نبی یاد است گویی نیست هست
هوش مصنوعی: چون روح انسان زیبا و پاک باشد، خداوند به دنبال اوست و از اینجا می‌توان به یاد حدیثی از پیامبر رسید که نشان می‌دهد واقعیت وجودی انسان در حقیقت وجود ندارد.
نیست مشگل گر به حق واصل شود روح جمیل
گر جز این گوییم بیدادست گویی نیست هست
هوش مصنوعی: اگر روح زیبا به حق برسد، هیچ مشکلی نیست. اگر بخواهیم خلاف این را بگوییم، این ناعادلانه است؛ چرا که حقیقتی وجود ندارد که انکار کنیم.
غرق غفران باد روحش وین دعا را بی‌خلاف
جبرئیل آمین فرستاد است گویی نیست هست
هوش مصنوعی: روح او در رحمت و بخشش غرق شده و این دعا به همراه جبرئیل بدون هیچ شکی به آسمان فرستاده شده است، گویی که وجودی در کار نیست.

حاشیه ها

1398/02/21 18:05
جمال احمدی آیین

این ترکیب بند بسیار فاخر و سوزناک را ملک‌الشعرا بهار در سوگ جمیل صدقی ذهاوی از ازادی خواهان و متجددان ساکن بعداد و از شاعران بزرگ عرب سروده است ذهاوی که در جشن هزاره‌ی فردوسی نیز شرکت داشت و بسی در این جشن با ملک‌الشعرا دوستی‌شان عمیق‌تر شده بود مورد توجه شرکت کنندگان آن جشن بود
جمیل صدقی ذهاوی اصالتاَ از کردهای فیلی بود و جزو اولین طرفداران حقوق زنان و از هواداران ترک حجاب زنان در حهان عرب بود نام خانوادگی او تلفظ دیگری از نام زهاب است. پدر و مادر او هر دو از کردهای منطقه‌ی ذهاب در استان کرمانشاه بودند. خود جمیل صدقی گفته‌است که دلیل نامگذاری آن‌ها به زهاوی به دلیل اقامت طولانی جد آن‌ها به نام ملا احمد در سرپل ذهاب بوده‌است. پدر جمیل به نام ملا محمد دهاوی نیز خود شاعر و فقیه بزرگی بود و زبان‌های کردی، فارسی، ترکی و عربی را به‌خوبی می‌دانست در جوانی نزد علمای بززگ دارالاحسان سنندج تحصیل کرده بود.. ملا محمد به فارسی و عربی شعر می‌سروده‌است و تخلص او در اشعار فارسی فیضی بوده‌است و به همین دلیل به ملا محمد فیضی مشهور شد. وی همچنین به عنوان یک فقیه به درجهٔ‌ی مفتی بزرگ بغداد رسید.
جمیل صدقی زهاوی در سال 1313 در هزاره فردوسی که در تهران و توس برگزار شد شرکت داشت. مثنوی زییایی به فارسی و با همان وزن شاهنامه خطاب به فردوسی سرود که مطلع آن این است
به فردوسی از من سلامی برید
پس از عرض حرمت پیامی برید ….
سر از خاک بردار و اینک ببین
چه شوری‌ست بهرت به روی زمین
جهانی برای تو گرد آمده
برای ثنای تو گرد امده ….
او پس از بازگشت به بغداد فوت کرد و داغ دیدار دوباره‌اش را بر دل ملک‌الشعرا گداشت
زهاوی در سراسر جهان عرب چهره‌ای شناخته شده‌است. او طرفدار حقوق زنان و از هواداران ترک حجاب بود
ضمناَ در متن شعر کلمه‌های زیر اصلاح شود
به جای ذهاوی کلمه‌ی طهاوی و به جای کیهان کلمه گیهان نوشته شده
.
این مصراع هم اصلاح شود
خشک ریش درد ماندی در دل از داغ غمش
که به غلط خشک پش نوشته شده است