شمارهٔ ۱۱ - جو یک مثقالی
بود به کرمان، شهی از دیلمان
یافته مخلوق ز عدلش امان
گشت یکی گنج به عهدش پدید
قفل به در خورده و هشته کلید
کارگران در بر شاه آمدند
صندوق آورده و زانو زدند
شاه بفرمودگشادند در
بود یکی حقه در آنجا ز زر
چون در آن حقه گشادند نیز
جز دو جوکهنه ندیدند چیز
هریک ازآن را درمی وزن بود
جو نه، که جوزی بهنظر مینمود
زآن جو و آن حقه و راز شگفت
شاه سرانگشت به دندان گرفت
گفت بجویید ز پیران یکی
بو که بداند ز هزار اندکی
پیرترین مرد بجستند باز
تا که گشایند بدو قفل راز
بود یکی پیر دوتاگشته پشت
ریش و سر اسپید و عصایی به مشت
شحنه بدو قصهٔ جو برگشاد
گفت چنین واقعه داری به یاد؟
گفت مرا نیست از این در خبر
بو که خبر داشته باشد پدر
شحنه بگفتا پدرت در کجاست؟
نیک نشان ده که بجوبیم راست
گفت دو مویی است فلانیش نام
هست مر او را به فلان کو مقام
شد به نشانیش غلامی به کوی
یافت یکی مرد ظریف دو موی
بر سر و ریششبهدو مویی، پدید
زاغ سیه همدم باز سپید
گفت فرستاده، بدو شرح حال
صحبت فرزند و جواب و سئوال
گفت پس این رازکهن بازکن
پور ندانست تو آغازکن
گفت مرا نیزبسان پسر
نیست ازین راز نهانی خبر
لیکن دارم پدری هوشیار
هست سرایش به فلان رهگذار
گرچه هنوزش زجوانیست بهر
نیست کهن سالتر از وی به شهر
شاید اگر پرسی از او این مقال
نزد ملک عرضه کند شرح حال
شحنه فرستاد و طلب کرد پیر
پیر نه، بل تازه جوانی هژیر
مو سیه و سرو قد و پیلتن
محتشم و باادب و خوش سخن
سی و دو دندان سپیدش رده
موی سر و ریش به شانه زده
شحنه حکایت به ملک عرضه کرد
شاه عجب داشت از آن هر سه مرد
گفتازینجو، که عجب گستر است
قصهٔ این هر سه عجائبتر است
باب ،جوانتر زپسرکیرواست؟!
پیرتر از پور، نبیره چراست؟
گفت پدر: «شاه جهان زندهباد
واقعهٔ ما ز زنان اوفتاد»
هست مرا پاک زنی خوشزبان
کارکن و عاقله و مهربان
حالت من داند و اطوار من
مونس من باشد و غمخوار من
زبن سبب از عمر تمتع برم
غم نخورم پیر نگردد سرم
وین پسرم را زن کدبانوییست
کز جهتی بابدلشهست و نیست
گاه کند آشتی و گاه جنگ
گاه بود شکر وگاهی شرنگ
زین سبب اوگشته زمن پیرتر
لیک نه فرتوت چو پور دگر
لیک نبیره ز زن آزرده است
کرچه بسینیست که زنبرده است
هست زنش بیمزه و یاوه گوی
شوخگن و بیادب و زشتخوی
بس که بپاکرده در آن خانه جنگ
خانه بر اوگشته چو زندان تنگ
زین قبل از جور زن بیحیا
پیرتر است از پدر و از نیا
شاه از آن طرفه حدیث شگرف
شاد شد و بستاز آنطرفه طرف
گفت که هان سر نهان بازگوی
گر خبری داری از آن بازگوی
قصهٔ این حقه و صندوق و جو
چونبود وکی شده این جو درو؟
جو بدرمسنگ! چه نغز است این
جو نه که بادام دو مغز است این
گفت شها! دادگرا! شاد زی
روز و شبان با دهش و داد زی
از پدران دیدهام این یادداشت
کردهدرآنصفحهچنینیادداشت:
بود به کرمان ملکی پارسا
خلق برآسوده از آن پادشا
مقتدر و بندهنواز و حکیم
ملک نگهداشته ز امّید و بیم
هرکه ز بیمی شدی از ره بدر
گشتی امیدش سوی شه راهبر
دادگزارندهٔ هر دادخواه
لطف نمایندهٔ هر بی گناه
حکمت و دین جمع به دوران او
محتسب عقل به فرمان او
تربیتش داروی درد بدی
تمشیتش چارهٔ نابخردی
پیرو شه گشته ز حسن سلوک
خلق، که الناس بدین الملوک
روز دو، در هفته چنان چون سزید
کار مظالم به تن خود گزید
هرکه ز کس مظلمهای داشتی
در بر شه بردی و بگذاشتی
تا بهٔکی روز یکی عرض داشت
برد کسی در بر تختش گذاشت
گفت شها! گوش به عرضم گمار
داد دهای سایهٔ پروردگار
مزرعهای را بفروختم تمام
کرد خریدار در آن جا مقام
قیمت آن مزرعه پرداخته
نیز یکی قصر در آن ساخته
یافته در زبرزمین خُمّ زر
آمده گوید که بیا زر ببر!
گویمش این ملک و زمین زان تست
وآنچه در او هست دفین زان تست
گوید من خا خریدم، نه زر
زر نخریدم که شوم گنجوُر
شاه خریدار زمین را بخواست
گفت که این گنج از آن شماست
گفتخود اینباغ ز من بنده است
لیک زر از آن فروشنده است
شاه چو آن مشکل آسان بدید
وآن دو عجب قصه از آنان شنید
مظلمهای صعب و نزاعی سترگ!
با دو دل روشن و روح بزرگ
دیرگهی رنج تحیر کشید
سر به گریبان تفکرکشید
پس بهفروشنده، جهان کدخدای
گفت که فرزند چه دادت خدای
گفت مرا دختر دوشیزهایست
روی زمین جز ویم اولاد نیست
وز دگری جست همین ماجرا
یافت که باشد پسری مر ورا
دختر آن داد به فرزند این
گنج ببخشود بدو نازنین
کرد بدین طرز عدالت، ادا
حق خریدار و فروشنده را
ناشده خصمان ز قضاوت ملول
هر دو نمودند حکومت قبول
کِشت خریدار درآن سال، جو
کشته بدست آمد و جو شد درو
از اثر معدلت شهریار
وآن دو جوانمرد فتوت شعار
دانه جو را درمی وزن خاست
جو که به مثقال رسد، کیمیاست
شاه چو آن دید بفرمود: زه!
گفت که این قصه نبشتنش به
قصه نبشتند و نهادند جو
بهر بهآموزی اقوام نو
تاکه بدانند به هر روزگار
کز اثر معدلت شهریار
کار رعیت به کجا می کشد!
پاکی نیت به کجا می کشد؟
اطلاعات
وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: پروژهٔ بازبینی OCR
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
بود به کرمان، شهی از دیلمان
یافته مخلوق ز عدلش امان
هوش مصنوعی: در کرمان، پادشاهی از دیلمان وجود داشت که مخلوقان به خاطر عدل و انصاف او در امان بودند.
گشت یکی گنج به عهدش پدید
قفل به در خورده و هشته کلید
هوش مصنوعی: یک گنجی در زمان او ظاهر شد که در آن با قفلی بسته شده بود و کلیدش در دست او بود.
کارگران در بر شاه آمدند
صندوق آورده و زانو زدند
هوش مصنوعی: کارگران به دربار شاه آمدند و با صندوقهایی در دست، زانو زده و احترام کردند.
شاه بفرمودگشادند در
بود یکی حقه در آنجا ز زر
هوش مصنوعی: شاه فرمان داد تا در را باز کنند و در آنجا یک گنجینه از طلا پیدا شد.
چون در آن حقه گشادند نیز
جز دو جوکهنه ندیدند چیز
هوش مصنوعی: وقتی در آن حیله را باز کردند، جز دو سکه کهنه چیز دیگری ندیدند.
هریک ازآن را درمی وزن بود
جو نه، که جوزی بهنظر مینمود
هوش مصنوعی: هر یک از آنها در وزنی خاص و متفاوت قرار داشتند و به نظر میرسید که همچون میوهای شبیه به جوز باشد.
زآن جو و آن حقه و راز شگفت
شاه سرانگشت به دندان گرفت
هوش مصنوعی: از آن جادو و حقه و راز عجیب، شاه انگشتش را به دندان گرفت.
گفت بجویید ز پیران یکی
بو که بداند ز هزار اندکی
هوش مصنوعی: بروید و از میان پیران و تجربهدیدگان کسی را پیدا کنید که اطلاعات و دانشش از بسیاری کمتر باشد، اما به شما کمک کند.
پیرترین مرد بجستند باز
تا که گشایند بدو قفل راز
هوش مصنوعی: سالمندترین مرد دوباره به جستجو پرداخت تا بتواند قفل اسرار را برای او بگشاید.
بود یکی پیر دوتاگشته پشت
ریش و سر اسپید و عصایی به مشت
هوش مصنوعی: یک پیرمردی بود که پشتش کمی خمیده شده بود، موهایش سفید شده و عصایی در دست داشت.
شحنه بدو قصهٔ جو برگشاد
گفت چنین واقعه داری به یاد؟
هوش مصنوعی: شحنه به او گفت: آیا در ذهنت چنین ماجرایی را به یاد داری که دربارهٔ جو اتفاق افتاده است؟
گفت مرا نیست از این در خبر
بو که خبر داشته باشد پدر
هوش مصنوعی: میگوید من از این موضوع بیخبرم، چون پدرم هم از آن چیزی نمیداند.
شحنه بگفتا پدرت در کجاست؟
نیک نشان ده که بجوبیم راست
هوش مصنوعی: شحنه (نگهبان) پرسید: پدرت کجاست؟ به خوبی نشان بده تا درست او را پیدا کنیم.
گفت دو مویی است فلانیش نام
هست مر او را به فلان کو مقام
هوش مصنوعی: گفتند که او دو مو دارد و نامش این است و او را به این کوه مقام میدهند.
شد به نشانیش غلامی به کوی
یافت یکی مرد ظریف دو موی
هوش مصنوعی: در کوچهای، غلامی به علامتی رسید و مردی با ظرافت و با دو موی خاص را دید.
بر سر و ریششبهدو مویی، پدید
زاغ سیه همدم باز سپید
هوش مصنوعی: در این بیت، تصویرسازی از یک مرد با مو و ریشی به رنگ سیاه و سفید ارائه شده است. علاوه بر این، به نظر میرسد که در کنار او، پرندهی سیاهی نیز مشاهده میشود که با پرندهی سفیدی همنشین شده است. این توصیف ممکن است به تضادها و همزمانیهایی در زندگی اشاره کند.
گفت فرستاده، بدو شرح حال
صحبت فرزند و جواب و سئوال
هوش مصنوعی: فرستاده گفت که او وضعیت فرزند را توضیح داد و به سوالات پاسخ داد.
گفت پس این رازکهن بازکن
پور ندانست تو آغازکن
هوش مصنوعی: پس از بیان این موضوع، او گفت که این راز قدیمی را باز کن و فرزند نادان تو نیز نمیداند که باید از کجا شروع کند.
گفت مرا نیزبسان پسر
نیست ازین راز نهانی خبر
هوش مصنوعی: میگوید که او هم مانند پسرش از این راز نهانی چیزی نمیداند.
لیکن دارم پدری هوشیار
هست سرایش به فلان رهگذار
هوش مصنوعی: اما من پدری آگاه دارم که به فلان مسیر توجه میکند.
گرچه هنوزش زجوانیست بهر
نیست کهن سالتر از وی به شهر
هوش مصنوعی: هرچند او هنوز جوان است، اما این موضوع نمیتواند دلیلی بر کهنسالی بیشتر از او در شهر باشد.
شاید اگر پرسی از او این مقال
نزد ملک عرضه کند شرح حال
هوش مصنوعی: شاید اگر از او بپرسی، این صحبت را به فرشتگان ارائه دهد و زندگیاش را توضیح دهد.
شحنه فرستاد و طلب کرد پیر
پیر نه، بل تازه جوانی هژیر
هوش مصنوعی: شخصی را فرستاد تا از طرف او جوانی سرزنده و شاداب را درخواست کند، نه پیرمردی.
مو سیه و سرو قد و پیلتن
محتشم و باادب و خوش سخن
هوش مصنوعی: دختری با موهای تیره، قد بلند و خوشقامت، با ظاهری باوقار، با ادب و دارای سخنانی دلنشین.
سی و دو دندان سپیدش رده
موی سر و ریش به شانه زده
هوش مصنوعی: دهانش با سیودو دندان سفید پر شده و موهای سر و ریشش را شانه کرده است.
شحنه حکایت به ملک عرضه کرد
شاه عجب داشت از آن هر سه مرد
هوش مصنوعی: شحنه (نظامی) داستانی را برای پادشاه نقل کرد و پادشاه از رفتار و کارهای آن سه مرد تعجب کرده بود.
گفتازینجو، که عجب گستر است
قصهٔ این هر سه عجائبتر است
هوش مصنوعی: میگوید از این ماجرا، که چقدر داستانش جالب و حیرتانگیز است و این سه مورد، عجیبتر از آنچه که تصور میشود، هستند.
باب ،جوانتر زپسرکیرواست؟!
پیرتر از پور، نبیره چراست؟
هوش مصنوعی: آیا ممکن است کسی جوانتر از فرزند خود باشد؟ و چرا نوهای میتواند پیرتر از پسرش باشد؟
گفت پدر: «شاه جهان زندهباد
واقعهٔ ما ز زنان اوفتاد»
هوش مصنوعی: پدر گفت: «امیدوارم شاه جهان همیشه زنده بماند، چرا که ما در این ماجرا از زنان متضرر شدیم.»
هست مرا پاک زنی خوشزبان
کارکن و عاقله و مهربان
هوش مصنوعی: زن پاک و خوشزبان و کاردان و مهربانی در زندگی من وجود دارد.
حالت من داند و اطوار من
مونس من باشد و غمخوار من
هوش مصنوعی: احوال و احساسات من را فقط خودم میدانم و همین حال و احوال، همراه و حامی من است و در غمهایم با من شریک است.
زبن سبب از عمر تمتع برم
غم نخورم پیر نگردد سرم
هوش مصنوعی: از آنجا که به دلایل مختلف از عمر خود لذت میبرم، نیازی به نگرانی ندارم و سرم پیر نخواهد شد.
وین پسرم را زن کدبانوییست
کز جهتی بابدلشهست و نیست
هوش مصنوعی: این پسرم همسری دارد که به نوعی با او هماهنگ است و به او بسیار وابسته است.
گاه کند آشتی و گاه جنگ
گاه بود شکر وگاهی شرنگ
هوش مصنوعی: گاهی با هم صلح و صفا داریم و گاهی دچار تنش و درگیری میشویم. بعضی اوقات زندگی شیرین و دلپذیر است و بعضی وقتها تلخ و ناگوار.
زین سبب اوگشته زمن پیرتر
لیک نه فرتوت چو پور دگر
هوش مصنوعی: به همین دلیل او از من پیرتر شده است، اما نه به خاطر کهنسالی، بلکه چون فرزندی دیگر دارد.
لیک نبیره ز زن آزرده است
کرچه بسینیست که زنبرده است
هوش مصنوعی: اما نوه از زن ناراحت است، هرچند که چیز زیادی نیست که زن ربوده باشد.
هست زنش بیمزه و یاوه گوی
شوخگن و بیادب و زشتخوی
هوش مصنوعی: زن او فردی بیمزه و شوخیزن، بیادب و بدخلق است.
بس که بپاکرده در آن خانه جنگ
خانه بر اوگشته چو زندان تنگ
هوش مصنوعی: به خاطر شدت درگیریها و ناآرامیها، وضعیت خانه به جایی رسیده که حس میشود مانند یک زندان تنگ شده است.
زین قبل از جور زن بیحیا
پیرتر است از پدر و از نیا
هوش مصنوعی: قبل از اینکه ظلمی بر او روا شود، زن بیحیا به قدری بزرگتر و با تجربهتر از پدر و نیا به نظر میرسد.
شاه از آن طرفه حدیث شگرف
شاد شد و بستاز آنطرفه طرف
هوش مصنوعی: شاه از داستان عجیب و جالبی خوشحال شد و به سمت آن موضوع روی آورد.
گفت که هان سر نهان بازگوی
گر خبری داری از آن بازگوی
هوش مصنوعی: بگو اگر خبر داری از راز پنهان، که برایت مهم است که حقیقت را بگویی.
قصهٔ این حقه و صندوق و جو
چونبود وکی شده این جو درو؟
هوش مصنوعی: داستان این حقه و صندوق و جو چه طور است و چگونه این جو در آن قرار گرفته است؟
جو بدرمسنگ! چه نغز است این
جو نه که بادام دو مغز است این
هوش مصنوعی: ای جو، به پنبهای زودرس! چه زیباست این جا، نه به اندازه بادام که دو مغز دارد.
گفت شها! دادگرا! شاد زی
روز و شبان با دهش و داد زی
هوش مصنوعی: ای دادگر! خوش بگذران روزها و شبها با بخشش و عدالت.
از پدران دیدهام این یادداشت
کردهدرآنصفحهچنینیادداشت:
هوش مصنوعی: من از پدرانم یاد گرفتهام که در زندگی گاهی باید خاطرات و تجربیات خود را ثبت کنیم.
بود به کرمان ملکی پارسا
خلق برآسوده از آن پادشا
هوش مصنوعی: در کرمان، شخصی نیکوکار و پاکدل وجود داشت که از سلطنت و حکومت آسوده خاطر بود.
مقتدر و بندهنواز و حکیم
ملک نگهداشته ز امّید و بیم
هوش مصنوعی: این بیت توصیفی از یک پادشاه است که هم قدرت دارد و هم به رعایت حقوق و نیازهای بندگان خود توجه میکند. او در کنار قدرت و حکمتش، بر اساس امید و ترس مردم را تحت حمایت خود نگهداشته و به آرامش جامعهاش کمک میکند.
هرکه ز بیمی شدی از ره بدر
گشتی امیدش سوی شه راهبر
هوش مصنوعی: هر کس که از ترس و نگرانی دور شد، امیدش به هدایت پادشاه و رهبر معطوف میشود.
دادگزارندهٔ هر دادخواه
لطف نمایندهٔ هر بی گناه
هوش مصنوعی: هر کسی که به دنبال حق و عدالت باشد، باید به نیرویی مهربان و بخشنده تکیه کند که به بیگناهان کمک میکند.
حکمت و دین جمع به دوران او
محتسب عقل به فرمان او
هوش مصنوعی: در زمان او، علم و دین در کنار یکدیگر وجود دارند و عقل تحت هدایت او کار میکند.
تربیتش داروی درد بدی
تمشیتش چارهٔ نابخردی
هوش مصنوعی: تربیت او میتواند دردهای سختی را درمان کند و سرپرستی او میتواند به مشکلات ناشی از نادانی رسیدگی کند.
پیرو شه گشته ز حسن سلوک
خلق، که الناس بدین الملوک
هوش مصنوعی: کسی که به دلیل رفتار نیکو و زیباییهای اخلاقی دیگران، به تبعیت از آنها میپردازد، در واقع به سمت شخصیتهای والایی کشیده میشود. انسانها به سمت افراد با فضیلت و خوب خواهند رفت.
روز دو، در هفته چنان چون سزید
کار مظالم به تن خود گزید
هوش مصنوعی: در روز دوشنبه، مسئله نادیده انگاشتن ظلم و ستم به شایستگی به دوش خود حمل میشود.
هرکه ز کس مظلمهای داشتی
در بر شه بردی و بگذاشتی
هوش مصنوعی: هر کسی که از دیگری گله یا شکایتی داشت، باید به دربار پادشاه میرفت و آن را مطرح میکرد.
تا بهٔکی روز یکی عرض داشت
برد کسی در بر تختش گذاشت
هوش مصنوعی: برای چه مدتی یک روز کسی به حضورش رفت و درخواستش را در برابر او گذاشت؟
گفت شها! گوش به عرضم گمار
داد دهای سایهٔ پروردگار
هوش مصنوعی: گفت ای پادشاه! به حرف من توجه کن و دهی از سایه خداوند بر من عطا کن.
مزرعهای را بفروختم تمام
کرد خریدار در آن جا مقام
هوش مصنوعی: من یک مزرعه را فروختم و خریدار در آنجا سکنی گزید.
قیمت آن مزرعه پرداخته
نیز یکی قصر در آن ساخته
هوش مصنوعی: ارزش آن زمین به حدی بوده که با آن یک کاخ نیز میتوان ساخت.
یافته در زبرزمین خُمّ زر
آمده گوید که بیا زر ببر!
هوش مصنوعی: در زیر زمین، ظرفی پر از طلا پیدا شده و آن ظرف به مردم میگوید: بیایید و طلا را بردارید!
گویمش این ملک و زمین زان تست
وآنچه در او هست دفین زان تست
هوش مصنوعی: به او میگویم، این سرزمین و دنیایی که در آن هست، همه از آن توست و هر چه در آن نهفته است، متعلق به توست.
گوید من خا خریدم، نه زر
زر نخریدم که شوم گنجوُر
هوش مصنوعی: میگوید من خاک خریدم، نه طلا و نقره که به ثروتی بزرگ دست پیدا کنم.
شاه خریدار زمین را بخواست
گفت که این گنج از آن شماست
هوش مصنوعی: شاه از خریدار زمین خواست تا بگوید که این گنج، متعلق به اوست.
گفتخود اینباغ ز من بنده است
لیک زر از آن فروشنده است
هوش مصنوعی: میگوید که این باغ به من تعلق دارد، اما حقیقت این است که ارزش واقعی آن به دست فروشندهاش است.
شاه چو آن مشکل آسان بدید
وآن دو عجب قصه از آنان شنید
هوش مصنوعی: وقتی شاه دید که آن مسئله سخت به راحتی حل شده و از آن دو نفر داستان عجیبی شنید، متعجب شد.
مظلمهای صعب و نزاعی سترگ!
با دو دل روشن و روح بزرگ
هوش مصنوعی: یک ظلمت سخت و نزاعی بزرگ وجود دارد، اما در این میان دو دل روشن و روحی بزرگ نیز هست.
دیرگهی رنج تحیر کشید
سر به گریبان تفکرکشید
هوش مصنوعی: مدت زیادی است که در گیجی و سردرگمی به سر میبرم و به تفکر در این مورد مشغول شدهام.
پس بهفروشنده، جهان کدخدای
گفت که فرزند چه دادت خدای
هوش مصنوعی: به فروشنده گفت: ای کدخدای جهان، خدای چه چیزی به فرزندت عطا کرده است؟
گفت مرا دختر دوشیزهایست
روی زمین جز ویم اولاد نیست
هوش مصنوعی: دختر دوشیزهای به من گفت که روی زمین هیچ چیز ارزشمندی جز فرزندان نیست.
وز دگری جست همین ماجرا
یافت که باشد پسری مر ورا
هوش مصنوعی: از دیگری همین ماجرا نیز به دست آمد که پسری برای او وجود دارد.
دختر آن داد به فرزند این
گنج ببخشود بدو نازنین
هوش مصنوعی: دختر آن شخص گنجی را به فرزند این شخص هدیه کرد و به او دلبسته شد.
کرد بدین طرز عدالت، ادا
حق خریدار و فروشنده را
هوش مصنوعی: او به شیوهای درست و عادلانه عمل کرد و حق هر خریدار و فروشنده را رعایت کرد.
ناشده خصمان ز قضاوت ملول
هر دو نمودند حکومت قبول
هوش مصنوعی: دشمنان هنوز به داوری نرسیدهاند، اما هر دو توافق کردهاند که حکومت را بپذیرند.
کِشت خریدار درآن سال، جو
کشته بدست آمد و جو شد درو
هوش مصنوعی: در آن سال، محصولی که خریدار کاشت، جو بود و نتیجهی آن برداشت جو بود.
از اثر معدلت شهریار
وآن دو جوانمرد فتوت شعار
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که از تأثیر عدالت شهریار و دو جوانمردی که نشانههای شجاعت و بزرگمنشی دارند، میتوان درسهایی گرفت.
دانه جو را درمی وزن خاست
جو که به مثقال رسد، کیمیاست
هوش مصنوعی: دانه جو وقتی در مقیاس معین وزن میشود، ارزشی دارد که به اندازه مثقال خود مهم و با ارزش است.
شاه چو آن دید بفرمود: زه!
گفت که این قصه نبشتنش به
هوش مصنوعی: زمانی که شاه این موضوع را دید، دستور داد تا نوشتهای از آن تهیه شود.
قصه نبشتند و نهادند جو
بهر بهآموزی اقوام نو
هوش مصنوعی: داستانی نوشته شد و کلمات را بر روی هم قرار دادند تا به آموزش مردم جدید کمک کند.
تاکه بدانند به هر روزگار
کز اثر معدلت شهریار
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که مردم باید آگاه باشند که در هر دورهای از زمان، قدرت و تأثیر خوب و درست یک پادشاه شایسته چگونه میتواند بر آنها اثر بگذارد.
کار رعیت به کجا می کشد!
پاکی نیت به کجا می کشد؟
هوش مصنوعی: سرنوشت و وضعیت زحمتکشان به کجا خواهد رسید! نیت خیر و خالص بودن به چه نتایجی خواهد انجامید؟