شمارهٔ ۱ - سرگذشت شاعر در اولین مسافرت او به تهران
به که سردار کل جزاه الله
بشنود حال بنده بیاکراه
به که بر این فسانه دل بندد
تا همی گرید و همی خندد
قصهٔ من شنیدنش سهل است
علم هر چیز بهتر از جهل است
چون بدانی به ما چه میگذرد
به فلان بینوا چه میگذرد
یا بر افلاس شخص چاره کنی
یا خود از مفلسی کناره کنی
مفلسی مردن است بی کم و کاست
هرکه مفلس شد از جهان برخاست
«بوهریره» همی نماید نقل
این حدیث از نبی مطابق عقل
کان زمانی که عهد نورانی است
جاکشی بهتر از پریشانی است
جاکشی همچو بار پنبه بود
که به ظاهر کلفت و لنبه بود
لیک چون پشت گردنت افتاد
سبک و نرم یابیاش چون باد
لیک خود مفلسی چو کابوس است
کهش سر و شاخ و دُم نه محسوس است
چون که چسبید سخت بیخ خرت
مادرت را درآرد و پدرت
دیگری گفته مفلسی عرض است
عرضی کاندر او بسی مرض است
این عرض گر فتد به جوهر فرد
شود از جزء جمع اشیا طرد
کسر اوقات کشت این سخنان
ادبیات گشت این سخنان
به کزین گفته بینیاز شوم
به سر شرح قصه باز شوم
روسها چون به مشهد رضوی
قصد کردند بر زیادهروی
بندهٔ بیگناه را به تشر
طرد کردند از میان حشر
زان سپس مردمان فهمیده
همه بیرون شدند دزدیده
من نهادم ز پس خراسان را
گز نمودم طریق تهران را
بین ره دزدهای شیرازی
لخت کردندمان به طنازی
ندهم شرح آنچه خود بردند
کز من و غیر، هرچه بُد بردند
باز دارم سپاس یزدان را
که نبردند گوهر جان را
چون که دزدان شدند و من ماندم
این رباعی به یادشان خواندم:
دزدان بیابانی قهری نبُدند
خودکامه و لامذهب و دهری نبُدند
با آنهمه طبع سرقت و بیرحمی
بالله که چو سارقین شهری نبُدند
الغرض بنده چون زن بیوه
تای پا چارق، آن دگر گیوه
دررسیدم به ری از آن ره دور
خسته ولوت و آسمانجل و عور
نمدی بر سرم، معاذالله
که کسی را از آن مباد کلاه
بر تنم جبهپارهای کهنه
که به پالان خر زدی طعنه
شده هر موی ریش من سویی
تنم از رنج گشته چون مویی
رُخم از رنج و اضطراب و قلق
چون مه بدر، گلگل و ابلق
بنده را دوستان بُدند بسی
از خجالت نگفتم این به کسی
مر مرا دوستی موافق بود
درمی چند قرض و قوله نمود
هیکلم را بداد تبدیلی
کرد حاضر عبا و مندیلی
هرکسم دید، گفت: محتشم است
شیخابوالفضل و خواجه بوالحکم است
بیخبر کاین حریف پر ز ریا
کهنه رندی است رفته زیر عبا
الغرض ماهی اینچنین ماندم
راز خود بر کسی نیفشاندم
شد سپس کیسه از دِرم خالی
شد وجودم قرین بدحالی
خواستم زبن بلا کناره کنم
به سفر، درد خویش چاره کنم
پور سردار، آجودانباشی
گفت باید که پیش من باشی
که لرستان به فال فرخنده
شده ابواب جمع این بنده
تو بیا تا بدان دیار شویم
با هم از روی صدق، یار شویم
من نگویم که خود چه چیز بخور
آنچه من میخورم تو نیز بخور
من که از حال خود بُدم آگاه
دیده بودم بلای این یک ماه
به کنایات کردمش حالی
که بود جیبم از دِرم خالی
گفت تدبیر حالت آسانست
شهر تهران نه چون خراسانست
پیش خود گفتم این نکو باشد
زین پس امّید من به او باشد
الغرض زین خبر چو بیخبران
خواستم عذر ره ز همسفران
از رفیقان راه واماندم
همه رفتند و بنده جا ماندم
چند تومان به زحمت بیمر
قرض کردم از این در و آن در
به امیدی که کار آسان است
مسقطالرحل ما لرستان است
قصه کوته، بدین تمنی خام
بنده ماندم چنین، دو ماه تمام
ز اتفاقات شد سفر موقوف
شد دلش جانب دگر معطوف
گفت با من کنون بیا چالاک
بشتابیم جانب املاک
چند روزی ز مردم موذی
دور باشیم ما به فیروزی
گفتم این قصه سخت بیثمر است
خود بروجرد رفتن دگر است
این سخن پرگره چو موی من است
به درازی چو آرزوی من است
من کجا، جویبار ساوه کجا
مرد جنگی کجا، کجاوه کجا
الغرض دست دادم و گفتم
تو سلامت بمان که من رفتم
گفت روزی درنگ باید کرد
تا بگویم تو را چه شاید کرد
بنده «أمّن یُجیب» را خواندم
جای یک روز، هفتهای ماندم
چون بدیدم که قصه گشت دراز
ساز و برگ سفر نمودم ساز
به دوصد آه و زینهار و امان
قرض کردم چهل عدد تومان
مبلغی قرض پیش را دادم
مابقی را به کیسه بنهادم
که بلیطی گرفته با گاری
سوی مشهد روم به چاپاری
ناگهان نامهای ز کلکته
داد حبلالمتین که البته
ساز ره ساز کن که جا خالی است
بی تو جانم قرین بدحالی است
گر بیایی بهسوی ما یارا
شاد و خرم کنی دل ما را
من به سردار قصه را گفتم
ذرهای زین حدیث ننهفتم
گفت صد به، هزار به به به
ساز ره کن که قصه شد کوته
گفتم این ره نه زان مجازیهاست
این هنوز اول درازیهاست
بهر انجام این ره پر طول
پول میباید و ندارم پول
گفت ما مبلغی کنیم نیاز
مابقی را تو خود مهیا ساز
من چو گربه به مرنو افتادم
مدتی در تک و دو افتادم
شصت تومان ز یک بلورفروش
قرض کردم به صد فغان و خروش
این طلبکار بنده منجلی است
نام او حاجمیرزاعلی است
خشکرو و مقدس است بسی
من ندیدم چو او عبوس کسی
الغرض بین این سؤال و جواب
پانزده روز درگذشت چو آب
پولها رفتهرفته اندک شد
خاطرم زین قضیه مُندک شد
گفتم این خود دگر چه سرسختیست
این چه رنج است و این چه بدبختیست
نه به کلکته رفتم و نه به طوس
مانده از هر دو ره به آه و فسوس
پس یکی نامهای به حال فگار
عرض کردم به خدمت سردار
که برادر، دلم به جان آمد
کارد آخر به استخوان آمد
یا بگو ها و یا بگو که نخیر
به سلامت ز ما و از تو به خیر
از پس چار روز بود و نبود
در جواب من اینچنین فرمود
خود تو دانی که دستتنگم من
با فلک روز و شب به جنگم من
چند روزی دگر تأمل کن
با قضا و قدر تحمل کن
زین سخن بنده سخت بور شدم
چون گدای لب تنور شدم
من در این حال ماندم اندر بند
رفت سردار، جانب دربند
پولها جمله خرج شد، هیهات
قرض هم کس نداد بر من لات
بهر سردار ساختم بدرود
یک قصیده که مطلعش این بود:
«من بندهٔ مسکین را ای رادخداوند»
«در بند نهادی و برفتی سوی دربند»
«در بند تو بودم من زین پیش و کنون نیز»
«شاید که نباشی تو مرا اکنون در بند»
باری احوال بنده این باشد
شاید انصاف اگر چنین باشد
امرایی که رادمردانند
دوستان را چنین نگردانند
این بدان گفتم ای ستودهخصال
که بدانی تغیر احوال
آرزوها بسی دراز بود
به حقیقت رسی مجاز بود
هله سردار راد در دربند
شده خرّم به شادمانی چند
بنده ز اندیشهٔ طلبکاران
شده پنهان به خانهٔ یاران
بس که دستم تهی است از دینار
کردهام ترک چایی و سیگار
گر دو روزی دگر چنین برود
شام و ناهار نیز ترک شود
زان سپس بنده باد خواهم خورد
یاد سردار راد خواهم خورد
آن که از بیم بندهٔ ناچیز
سوی دربند میگریزد تیز
وان که در دوستی وفادار است
در مواعید خویش پادار است
وان که این بنده را به گفتهٔ خویش
کرد در غربت اینچنین درویش
باری این جمله زود میگذرد
لیک دهر این ز یاد مینبرد
یاد باد آن که این سخن فرمود
که به جانش هزار بار درود
«بر این منگر که ذوفنون آید مرد»
«در عهد و وفا نگر که چون آید مرد»
«از عهدهٔ عهد اگر برون آید مرد»
«از هرچه گمان بری فزون آید مرد»
اطلاعات
وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: پروژهٔ بازبینی OCR
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
به که سردار کل جزاه الله
بشنود حال بنده بیاکراه
هوش مصنوعی: بهتر است که سردار با نیکی با حال من آگاه شود و نیازی به زحمت کشیدن نداشته باشد.
به که بر این فسانه دل بندد
تا همی گرید و همی خندد
هوش مصنوعی: بهتر است که دل به داستانی ببندیم که هم باعث گریه ما شود و هم خندهمان را بیاورد.
قصهٔ من شنیدنش سهل است
علم هر چیز بهتر از جهل است
هوش مصنوعی: قصهٔ من را میتوان به سادگی شنید، دانستن هر چیزی از نادانی بهتر است.
چون بدانی به ما چه میگذرد
به فلان بینوا چه میگذرد
هوش مصنوعی: وقتی که تو بفهمی که چه حال و احوالی بر ما میگذرد، پس به حال آن فرد بیچاره هم پی خواهی برد.
یا بر افلاس شخص چاره کنی
یا خود از مفلسی کناره کنی
هوش مصنوعی: یا به فقر و تنگدستی دیگران کمک کن، یا خود را از وضعیت بیپولی نجات ده.
مفلسی مردن است بی کم و کاست
هرکه مفلس شد از جهان برخاست
هوش مصنوعی: اگر کسی از دنیا برود و در زندگیاش هیچ چیزی نداشته باشد، برای او به معنای واقعی فقیر بودن است. دیگر کسی که فقیر است، دیگر جایی در این جهان ندارد.
«بوهریره» همی نماید نقل
این حدیث از نبی مطابق عقل
هوش مصنوعی: بوهریره این روایت را از پیامبر نقل میکند که با عقل همخوانی دارد.
کان زمانی که عهد نورانی است
جاکشی بهتر از پریشانی است
هوش مصنوعی: زمانی که عهد و پیمان روشن برقرار باشد، زندگی بهتر و خوشتر از بینظمی و آشفتگی است.
جاکشی همچو بار پنبه بود
که به ظاهر کلفت و لنبه بود
هوش مصنوعی: جاکشی مانند باری از پنبه است که در ظاهر بزرگ و حجیم به نظر میرسد، اما در واقع سبک و کموزن است.
لیک چون پشت گردنت افتاد
سبک و نرم یابیاش چون باد
هوش مصنوعی: اما وقتی که بر گردنت قرار بگیرد، آن را نرم و سبک مییابی مثل باد.
لیک خود مفلسی چو کابوس است
کهش سر و شاخ و دُم نه محسوس است
هوش مصنوعی: اما در واقع، خود فقر مثل یک کابوس است که هیچیک از اجزای آن، یعنی سر و شاخه و دُم، قابل احساس و مشاهده نیستند.
چون که چسبید سخت بیخ خرت
مادرت را درآرد و پدرت
هوش مصنوعی: زمانی که به شدت به ریشه و اصل خود وابسته شوی، مادر و پدر تو از آن وضعیت به سختی بیرون میآیند.
دیگری گفته مفلسی عرض است
عرضی کاندر او بسی مرض است
هوش مصنوعی: کسی دیگر بیان کرده است که فقر و ناتوانی حالتی است که در آن مشکلات و دردهای زیادی وجود دارد.
این عرض گر فتد به جوهر فرد
شود از جزء جمع اشیا طرد
هوش مصنوعی: اگر این ویژگی به جوهر واقعی بپیوندد، از اجزای دیگر موجودات جدا میشود و مستقل خواهد شد.
کسر اوقات کشت این سخنان
ادبیات گشت این سخنان
هوش مصنوعی: تکهتکه شدن زمان، سبب شد که این کلمات به ادبیات تبدیل شوند.
به کزین گفته بینیاز شوم
به سر شرح قصه باز شوم
هوش مصنوعی: من به این گفته نیازی ندارم و حالا میخواهم داستان را دوباره برایتان تعریف کنم.
روسها چون به مشهد رضوی
قصد کردند بر زیادهروی
هوش مصنوعی: روسیها وقتی به مشهد مقدس سفر کردند، در رفتار خود زیادهروی کردند.
بندهٔ بیگناه را به تشر
طرد کردند از میان حشر
هوش مصنوعی: یک شخص بیگناه را به دلیل تشر و سرزنش رانده و از جمع دور کردند.
زان سپس مردمان فهمیده
همه بیرون شدند دزدیده
هوش مصنوعی: پس از آن، همهی افراد باهوش به آرامی و بیسر و صدا خارج شدند.
من نهادم ز پس خراسان را
گز نمودم طریق تهران را
هوش مصنوعی: من از خراسان عبور کردم و راه تهران را انتخاب کردم.
بین ره دزدهای شیرازی
لخت کردندمان به طنازی
هوش مصنوعی: در مسیر، دزدان شیرازی ما را به خاطر شوخی و طنز، لخت و بیپناه کردند.
ندهم شرح آنچه خود بردند
کز من و غیر، هرچه بُد بردند
هوش مصنوعی: من هیچ توضیحی نمیدهم دربارهی چیزی که دیگران از من یا چیزهای دیگر گرفتهاند، چون هر آنچه بود، از من و دیگران بردند.
باز دارم سپاس یزدان را
که نبردند گوهر جان را
هوش مصنوعی: من همچنان شکرگزار خدای بزرگ هستم که جانم را از دست ندادند.
چون که دزدان شدند و من ماندم
این رباعی به یادشان خواندم:
هوش مصنوعی: وقتی که دزدان به میدان آمدند و من تنها باقی ماندم، این شعر را به یاد آنها خواندم.
دزدان بیابانی قهری نبُدند
خودکامه و لامذهب و دهری نبُدند
هوش مصنوعی: دزدان بیابانی نه کسانی بودند که به زور و سلطه بر دیگران تسلط داشته باشند، و نه بیدینی و بیاعتقادی آنها را مشخص میکرد.
با آنهمه طبع سرقت و بیرحمی
بالله که چو سارقین شهری نبُدند
هوش مصنوعی: با وجود اینکه طبیعت او به دزدی و بیرحمی میرفت، اما به خدا قسم که مانند دزدان شهر نبودند.
الغرض بنده چون زن بیوه
تای پا چارق، آن دگر گیوه
هوش مصنوعی: من مانند زنی بیوه هستم که به پاهایش چارق (نوعی کفش محلی) و به دیگرش گیوه (نوعی دیگر از کفش) پوشیده است.
دررسیدم به ری از آن ره دور
خسته ولوت و آسمانجل و عور
هوش مصنوعی: به ری رسیدم، خسته و دلزده از راه دوری که طی کردهام، زیر آسمانی پر از ابر و تاریکی.
نمدی بر سرم، معاذالله
که کسی را از آن مباد کلاه
هوش مصنوعی: بر سر من نمدی است و از این رو معاذالله، امیدوارم که کسی از آن بر سر نگذارد و کلاه بر نداشته باشد.
بر تنم جبهپارهای کهنه
که به پالان خر زدی طعنه
هوش مصنوعی: بر تن من لباسی کهنه و پارهای است که نشانی از بیاهمیت و تحقیر دارد.
شده هر موی ریش من سویی
تنم از رنج گشته چون مویی
هوش مصنوعی: هر کدام از موی ریش من به سمتی رفته و بدنم به خاطر این رنج دچار حالتی شده است که مانند حالتی است که مویی دچار گرفتاری میشود.
رُخم از رنج و اضطراب و قلق
چون مه بدر، گلگل و ابلق
هوش مصنوعی: صورت من از رنج و نگرانی و اضطراب، مانند ماه در شب، زیبا و درخشان است.
بنده را دوستان بُدند بسی
از خجالت نگفتم این به کسی
هوش مصنوعی: من دوستان زیادی دارم، اما به خاطر خجالت هیچوقت این موضوع را به کسی نگفتم.
مر مرا دوستی موافق بود
درمی چند قرض و قوله نمود
هوش مصنوعی: دوستی برایم در مقاطع مختلف شراکت کرد و مقداری از من قرض و قول گرفت.
هیکلم را بداد تبدیلی
کرد حاضر عبا و مندیلی
هوش مصنوعی: من را دگرگون کردند و به من عبا و مندیل دادند.
هرکسم دید، گفت: محتشم است
شیخابوالفضل و خواجه بوالحکم است
هوش مصنوعی: هر کسی که او را ببیند، میگوید که شیخ ابوالفضل شخص بسیار محترمی است و خواجه بوالحکم نیز همینطور.
بیخبر کاین حریف پر ز ریا
کهنه رندی است رفته زیر عبا
هوش مصنوعی: این شخص که در ظاهر به نظر میرسد بسیار متدین و پرهیزکار است، در واقع با فریب و ریاکاری خود را پوشانده و با حذاقت خاصی به ریا و تظاهر مشغول است.
الغرض ماهی اینچنین ماندم
راز خود بر کسی نیفشاندم
هوش مصنوعی: در نهایت، من مدت طولانیست که به این حالت ماندهام و هیچکس را از راز خود مطلع نکردهام.
شد سپس کیسه از دِرم خالی
شد وجودم قرین بدحالی
هوش مصنوعی: سپس کیسهام از دهانم خالی شد و وجودم پر از ناراحتی شد.
خواستم زبن بلا کناره کنم
به سفر، درد خویش چاره کنم
هوش مصنوعی: خواستم از شر این درد و مشکل دور شوم و به سفر بروم تا شاید بتوانم راه حلی برای دردهایم پیدا کنم.
پور سردار، آجودانباشی
گفت باید که پیش من باشی
هوش مصنوعی: پسر سردار، مسئول نگهداری و نظم دربار گفت که باید همیشه در کنار من باشی.
که لرستان به فال فرخنده
شده ابواب جمع این بنده
هوش مصنوعی: لرستان به عنوان یک سرزمین خوشیمن و شاداب شناخته شده و این به دلیل برکت و موفقیتهایی است که برای این بنده اتفاق افتاده است.
تو بیا تا بدان دیار شویم
با هم از روی صدق، یار شویم
هوش مصنوعی: بیایید با هم به آن مکان برویم و با صداقت و دوستی، همراه یکدیگر باشیم.
من نگویم که خود چه چیز بخور
آنچه من میخورم تو نیز بخور
هوش مصنوعی: من نمیگویم که تو چه چیزی بخوری، همان چیزی را که من میخورم تو هم بخور.
من که از حال خود بُدم آگاه
دیده بودم بلای این یک ماه
هوش مصنوعی: من که از وضعیت خودم خبر داشتم، میدانستم که این بدبختی یک ماهه چقدر سخت است.
به کنایات کردمش حالی
که بود جیبم از دِرم خالی
هوش مصنوعی: من حالتی را به وجود آوردم که نشان دهم در جیبم چیزی ندارم و خالی است.
گفت تدبیر حالت آسانست
شهر تهران نه چون خراسانست
هوش مصنوعی: او میگوید که در مورد تدبیر و تدبیر کردن اوضاع، کار در تهران آسانتر است و به اندازه خراسان سخت نیست.
پیش خود گفتم این نکو باشد
زین پس امّید من به او باشد
هوش مصنوعی: به خودم گفتم که این کار خوب است، از این به بعد امیدم به او خواهد بود.
الغرض زین خبر چو بیخبران
خواستم عذر ره ز همسفران
هوش مصنوعی: من به دنبال توجیهی هستم، اما وقتی خبر را میشنوم، متوجه میشوم که کسانی که بیخبرند، نمیتوانند از همراهانم عذرخواهی کنند.
از رفیقان راه واماندم
همه رفتند و بنده جا ماندم
هوش مصنوعی: از دوستان و همراهانم در این مسیر عقب ماندم، همه رفتند و من تنها ماندم.
چند تومان به زحمت بیمر
قرض کردم از این در و آن در
هوش مصنوعی: به زحمت و سختی مقدار کمی پول قرض کردم از اینجا و آنجا.
به امیدی که کار آسان است
مسقطالرحل ما لرستان است
هوش مصنوعی: با این امید که کارها راحتتر پیش خواهد رفت، زادگاه ما لرستان است.
قصه کوته، بدین تمنی خام
بنده ماندم چنین، دو ماه تمام
هوش مصنوعی: داستان کوتاه است، اما به خاطر آرزویی که در دل دارم، مدت دو ماه در این حال و وضعیت گرفتار ماندهام.
ز اتفاقات شد سفر موقوف
شد دلش جانب دگر معطوف
هوش مصنوعی: به خاطر حوادثی که پیش آمد، سفر او قطع شد و دلش به سمت چیز دیگری متمایل شد.
گفت با من کنون بیا چالاک
بشتابیم جانب املاک
هوش مصنوعی: بیایید با هم سریعاً به سوی ملکها برویم.
چند روزی ز مردم موذی
دور باشیم ما به فیروزی
هوش مصنوعی: مدتی از مردم مکار فاصله بگیریم تا به پیروزی دست یابیم.
گفتم این قصه سخت بیثمر است
خود بروجرد رفتن دگر است
هوش مصنوعی: گفتم این داستان سودی ندارد، رفتن به بروجرد چیز دیگری است.
این سخن پرگره چو موی من است
به درازی چو آرزوی من است
هوش مصنوعی: این سخن به اندازه موی من پیچیده و دراز است، مثل آرزوهای من که نیز طولانیاند.
من کجا، جویبار ساوه کجا
مرد جنگی کجا، کجاوه کجا
هوش مصنوعی: من کجا و جویبار ساوه کجا؟ من کجا و جنگجویان بزرگ کجا؟ من کجا و کالسکه و وسیلههای سفر کجا؟
الغرض دست دادم و گفتم
تو سلامت بمان که من رفتم
هوش مصنوعی: در نهایت، با دلی پر از احساس، من خداحافظی کردم و آرزو کردم که تو همیشه سالم و خوشحال باشی؛ زیرا من باید بروم.
گفت روزی درنگ باید کرد
تا بگویم تو را چه شاید کرد
هوش مصنوعی: روزی گفت باید کمی صبر کنیم تا ببینم چه پیشمیآید و چه میتوانم در مورد تو بگویم.
بنده «أمّن یُجیب» را خواندم
جای یک روز، هفتهای ماندم
هوش مصنوعی: مدت یک هفته در جایی ماندم که به دعا و نیایش میپرداختند و از خدای خود درخواست کمک میکردند.
چون بدیدم که قصه گشت دراز
ساز و برگ سفر نمودم ساز
هوش مصنوعی: وقتی دیدم که داستان طولانی شده، برای سفر آماده شدم و وسایل آن را مهیا کردم.
به دوصد آه و زینهار و امان
قرض کردم چهل عدد تومان
هوش مصنوعی: با نگرانی و افسوس بسیار، مقداری پول قرض کردم.
مبلغی قرض پیش را دادم
مابقی را به کیسه بنهادم
هوش مصنوعی: مقداری از پول را پیش پرداخت کردم و بقیه را در کیفم گذاشتم.
که بلیطی گرفته با گاری
سوی مشهد روم به چاپاری
هوش مصنوعی: من با گاری به سمت مشهد میروم و بلیطی تهیه کردهام تا سفرم را آغاز کنم.
ناگهان نامهای ز کلکته
داد حبلالمتین که البته
هوش مصنوعی: ناگهان نامهای از کلکته به دست حبلالمتین رسید که مسلماً...
ساز ره ساز کن که جا خالی است
بی تو جانم قرین بدحالی است
هوش مصنوعی: ساز را به صدا درآر، زیرا بدون تو فضا خالی است و زندگیام پر از اندوه و ناراحتی است.
گر بیایی بهسوی ما یارا
شاد و خرم کنی دل ما را
هوش مصنوعی: اگر به سوی ما بیایی، ای دوست، دل ما را شاد و خوشحال میکنی.
من به سردار قصه را گفتم
ذرهای زین حدیث ننهفتم
هوش مصنوعی: من به فرمانده گفتم که هرگز از این ماجرا ناراحت نشدهام.
گفت صد به، هزار به به به
ساز ره کن که قصه شد کوته
هوش مصنوعی: بیا و یک بار دیگر، با صدای بلند بخوان که داستان به پایان رسیده است.
گفتم این ره نه زان مجازیهاست
این هنوز اول درازیهاست
هوش مصنوعی: من گفتم که این مسیر، راههای بیاساس و فریبنده نیست، بلکه این تنها آغاز یک سفر طولانی و واقعی است.
بهر انجام این ره پر طول
پول میباید و ندارم پول
هوش مصنوعی: برای پیشرفت در این مسیر طولانی به پول نیاز است و من پولی ندارم.
گفت ما مبلغی کنیم نیاز
مابقی را تو خود مهیا ساز
هوش مصنوعی: گفت ما مقدار مشخصی را تأمین میکنیم و بقیه اش را خودت فراهم کن.
من چو گربه به مرنو افتادم
مدتی در تک و دو افتادم
هوش مصنوعی: من مانند گربهای که در دام افتاده، مدتی سرگردان و نگران بودم.
شصت تومان ز یک بلورفروش
قرض کردم به صد فغان و خروش
هوش مصنوعی: من شصت تومان از یک بلورفروش قرض گرفتم و برای گرفتن آن با صدای بلند و گلایهمند اعتراض کردم.
این طلبکار بنده منجلی است
نام او حاجمیرزاعلی است
هوش مصنوعی: این شخصی که بدهیام را طلب میکند، با نام حاجمیرزاعلی شناخته میشود و به نوعی مقام و منزلت دارد.
خشکرو و مقدس است بسی
من ندیدم چو او عبوس کسی
هوش مصنوعی: او بسیار خشک و مقدس به نظر میرسد و من هیچکس را مانند او با چنین چهره عبوس و جدی ندیدهام.
الغرض بین این سؤال و جواب
پانزده روز درگذشت چو آب
هوش مصنوعی: خلاصه کلام اینکه میان این سوال و پاسخ، پانزده روز گذشت، مانند آب که به آرامی جریان دارد.
پولها رفتهرفته اندک شد
خاطرم زین قضیه مُندک شد
هوش مصنوعی: پولها به تدریج کمتر و کمتر میشوند و این موضوع باعث شده که ذهنم آرامش خود را از دست بدهد.
گفتم این خود دگر چه سرسختیست
این چه رنج است و این چه بدبختیست
هوش مصنوعی: گفتم این چه استقامت عجیبی است، این چه زحمتی است و این چه بدبختیای است؟
نه به کلکته رفتم و نه به طوس
مانده از هر دو ره به آه و فسوس
هوش مصنوعی: نه به کلکته رفتم و نه به طوس، بلکه از هر دو مسیر تنها به اندوه و حسرت رسیدهام.
پس یکی نامهای به حال فگار
عرض کردم به خدمت سردار
هوش مصنوعی: من نامهای دربارهی وضعیت ناخوشایند خود به سردار نوشتم و به او تقدیم کردم.
که برادر، دلم به جان آمد
کارد آخر به استخوان آمد
هوش مصنوعی: برادر، دیگر از شدت درد و رنج به آخر خط رسیدهام و تحملم تمام شده است.
یا بگو ها و یا بگو که نخیر
به سلامت ز ما و از تو به خیر
هوش مصنوعی: یا بگو که من به خوبی هستم و یا اگر نه، بگو که خوب که از ما جدا هستی و از تو هم به خیر.
از پس چار روز بود و نبود
در جواب من اینچنین فرمود
هوش مصنوعی: پس از چهار روز که در مورد وجود و عدم چیزها فکر میکردم، اینگونه جواب گرفتم.
خود تو دانی که دستتنگم من
با فلک روز و شب به جنگم من
هوش مصنوعی: تو خود میدانی که بیپول و تنگدست هستم و شب و روز در حال مبارزه با مشکلات زندگیام.
چند روزی دگر تأمل کن
با قضا و قدر تحمل کن
هوش مصنوعی: چند روز دیگر صبر کن و به سرنوشت و تقدیر ایمان داشته باش.
زین سخن بنده سخت بور شدم
چون گدای لب تنور شدم
هوش مصنوعی: از این گفته خیلی دلگیر و ناراحت شدم، مثل گدایی که در کنار تنور منتظر نان میماند.
من در این حال ماندم اندر بند
رفت سردار، جانب دربند
هوش مصنوعی: من در این وضعیت ماندهام و تحت تأثیر این موضوع قرار گرفتهام که سردار به سمت دربند رفت.
پولها جمله خرج شد، هیهات
قرض هم کس نداد بر من لات
هوش مصنوعی: تمام پولها خرج شد و هیچکس به من پولی قرض نداد.
بهر سردار ساختم بدرود
یک قصیده که مطلعش این بود:
هوش مصنوعی: به خاطر سردار، یک شعر بلند نوشتم و آن را با این مصرع آغاز کردم:
«من بندهٔ مسکین را ای رادخداوند»
«در بند نهادی و برفتی سوی دربند»
هوش مصنوعی: ای پروردگار مهربان، من بندهای بیچاره هستم که تو مرا در قید و بند قرار دادی و سپس به سمت زندان رفتی.
«در بند تو بودم من زین پیش و کنون نیز»
«شاید که نباشی تو مرا اکنون در بند»
هوش مصنوعی: من تا حالا در قید و بند تو بودم و هنوز هم هستم. شاید اکنون که من به تو فکر میکنم، تو دیگر به من فکر نمیکنی.
باری احوال بنده این باشد
شاید انصاف اگر چنین باشد
هوش مصنوعی: خلاصه اینکه وضعیت من این است و شاید اگر انصاف باشد، همینطور باشد.
امرایی که رادمردانند
دوستان را چنین نگردانند
هوش مصنوعی: سردمداران و بزرگان راستین، دوستان خود را به این شکل نمیسازند و دچار مشکل نمیکنند.
این بدان گفتم ای ستودهخصال
که بدانی تغیر احوال
هوش مصنوعی: این را به تو گفتم، ای کسی که ویژگیهای نیکویی داری، تا بدانی که تغییرات زندگی چگونه است.
آرزوها بسی دراز بود
به حقیقت رسی مجاز بود
هوش مصنوعی: آرزوها بسیار گسترده و بلند پروازانه هستند، اما وقتی به واقعیت میرسیم، متوجه میشویم که آنچه به دست میآوریم، خیلی فراتر از آنچه در خیال داشتیم نیست.
هله سردار راد در دربند
شده خرّم به شادمانی چند
هوش مصنوعی: سلام ای سردار شجاع، در دربند خوشحال و شادمان هستی، چند لحظهای به خوشی بپرداز.
بنده ز اندیشهٔ طلبکاران
شده پنهان به خانهٔ یاران
هوش مصنوعی: من به خاطر فکر و خواستههای طلبکاران، به طور پنهانی به خانه دوستانم رفتهام.
بس که دستم تهی است از دینار
کردهام ترک چایی و سیگار
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه پولی ندارم و دستم خالی است، تصمیم گرفتهام چای و سیگار را ترک کنم.
گر دو روزی دگر چنین برود
شام و ناهار نیز ترک شود
هوش مصنوعی: اگر این روند ادامه پیدا کند، حتی شام و ناهار هم ترک خواهد شد.
زان سپس بنده باد خواهم خورد
یاد سردار راد خواهم خورد
هوش مصنوعی: بعد از آن، خواهم بود و نام سردار فرزانه را به خاطر خواهم سپرد.
آن که از بیم بندهٔ ناچیز
سوی دربند میگریزد تیز
هوش مصنوعی: کسی که از ترس یک خدمتکار کوچک به سرعت از در خارج میشود.
وان که در دوستی وفادار است
در مواعید خویش پادار است
هوش مصنوعی: کسی که در دوستی وفادار باشد، به وعدهها و قولهایی که داده است، پایبند خواهد بود.
وان که این بنده را به گفتهٔ خویش
کرد در غربت اینچنین درویش
هوش مصنوعی: اگر کسی چنین بندهای را با سخنان خود در تنهایی و غربت، به این حال و روز درآورد، آن شخص کیست؟
باری این جمله زود میگذرد
لیک دهر این ز یاد مینبرد
هوش مصنوعی: این موضوع به سرعت به فراموشی سپرده میشود، ولی زمان هرگز آن را از یاد نخواهد برد.
یاد باد آن که این سخن فرمود
که به جانش هزار بار درود
هوش مصنوعی: به یاد میآوریم کسی را که این سخن را گفت و برایش هزاران بار درود و سلام میفرستیم.
«بر این منگر که ذوفنون آید مرد»
«در عهد و وفا نگر که چون آید مرد»
هوش مصنوعی: به ظواهر و تواناییهای ظاهری انسانها توجه نکن، بلکه به صداقت و وفای آنان در دوستیها و تعهدات نگاه کن.
«از عهدهٔ عهد اگر برون آید مرد»
«از هرچه گمان بری فزون آید مرد»
هوش مصنوعی: اگر کسی از عهدهٔ قول و پیمان خود خارج شود، انتظارهای ما از او بیشتر خواهد شد.