گنجور

بخش ۴ - گفتار سوم سبب نظم کتاب

داشت امسال ماه فروردین
همچو افسردگان بر ابرو چین
بودش از ابر چین به پیشانی
سرد و پر باد و زشت و ظلمانی
مؤمنی گفت از چه عید امسال
شده برعکس‌، ماه رنج و ملال
هست تاربک و سرد و غم‌گستر
پاسخش داد مؤمن دیگر
گفت زیرا بهار محبوس است
عید بی نوبهار منحوس است
اول صبح و آخر اسفند
شد صدای در سرای بلند
باغبان شد بدر شتابنده
تا ببیند که کیست کوبنده
رفت ‌و برگشت‌ و گفت فخرائیست
گفتمش رو بپرس کارش چیست
من چه دانم که کیست این آقا
با منش کار چیست این آقا
آمد و گفت با تواش کار است
گفتمش رو بگوی بیمار است
اندر این حیص و بیص آن مأمور
با دو تن‌ همچو خود عوان‌و جسور
بی‌اجازت ورود فرمودند
(‌این‌ چه ‌حرفست‌؟‌) میهمان‌ بودند!
من درافتاده سخت در بستر
مبتلای زکام و دردکمر
کلفت آمد که آمدند به باغ
وز اطاق تو می‌کنند سراغ
راستی هم بسی کسل بودم
با غم و درد متصل بودم
شب نوروز و کیسهٔ خالی
خرج بسیار و همت عالی
بچه‌ها لخت و لخت کلفت‌ها
باغبان لخت و پیشخدمت‌ها
همسر من اگر سکوت کند
اکتفا با کهن رُخوت کند
چادر پاره را رفو سازد
صدره کهنه پشت و رو سازد
کودکان را که می کند ساکت‌؟
کفش خواهند و پالتو و ژاکت
بی‌زبان‌ها زبان نمی‌فهمند
غیر پوشاک و نان نمی‌فهمند
کلفت و نوکر از همه بدتر
داد از دست کلفت و نوکر
لخت سر تا به پای غالبشان
اوفتاده عقب مواجبشان
قسط قرض است غوز بالا غوز
داد می‌بایدش همین امروز
شیروانی بطانه می‌خواهد
باغبان ماهیانه می‌خواهد
هرچه آمد به‌دست از هرجا
همه شد خرج و هیچ نیست بجا
نه اجازت که شغلی آغازم
نه کزین مملکت برون تازم
بوده‌ام سال‌ها نماینده
گوش‌ها از خروشم آکنده
روزنامه‌نوبس بودم من
با افاضل جلیس بودم من
عمر در مردمی سر آورده
سر به آزادگی برآورده
خواجگی کرده سال‌های دراز
در فتوت ز خواجگان ممتاز
رخ گشاده‌، گشاده باب سرای
سفره گسترده‌، خادمان بر پای
در بر اهل مملکت مقبول
خدمت دولتی نکرده قبول
تا نپوسم به کنج خانه خموش
شده‌ام کاسبی کتاب‌فروش
بردم ازگنجه و خزانهٔ خویش
کتبی درکتاب‌خانهٔ خویش
کارم آخر به کاسبی پیوست
به خرید و فروش بردم دست
نزد دولت اگرچه مغضوبم
بر ملت عزیز و محبوبم
لیک خواهد خدایگان زمین
تا شوم بی‌نشان و خانه‌نشین
سخت گیرند تاکه رام شوم
چاپلوسی کنم غلام شوم
لیک غافل که گردن احرار
درنیاید به چنبر اشرار
«کس نیاید به زیر سایهٔ بوم
ور همای از جهان شود معدوم‌»
زبن تکان‌ها ز جا نخواهم رفت
زبر بار «‌رضا» نخواهم رفت
گر فروشم کتاب در بازار
به که خوانم قصیده در دربار
با چنین حال زار و رسوایی
در عذابم ز دست فخرایی
کاین سه تن ناشناس یک‌دنده
کارشان صبح چیست با بنده
پیش خود گفتم این سه قلاشند
شب عید آمدند و کلاشند
لیک بایست داد در هرحال
هریکی را چهار پنج ریال
به خدایی کزوست مایه و سود
درکفم پانزده ریال نبود
بود پانصد ریال آماده
تا شود قسط قرض را داده
گفتم از قسط قرض کم سازم
ماه دیگر عوض بپردازم
بعد معلوم شد که این حضرات
هرسه هستند عضو تأمینات
به ‌خدایی که خالق بشر است
که‌ ازو خوب‌ و زشت‌ و خیر و شر است
بس که بودم ز وضع خویش نفور
زبن خبر شاد گشتم و مسرور
لیک حال زنم دگرگون شد
چشمش‌ از سوز گریه پرخون شد
کودکان دور بنده جمع شدند
همچو پروانه گرد شمع شدند
شب عیدی که مرد و زن شادند
بلعجب عیدیئی به ما دادند
گفتی آن جمع را عزا برداشت
سیلی آن خانه را ز جا برداشت
الغرض زود رخت پوشیدم
کودکان را ز مهر بوسیدم
شد فراموشم آن کسالت‌ها
رفت از یادم آن ملالت‌ها
چون ز نو غصه‌ای به دل تازد
غصهٔ کهنه جا بپردازد
چون که از نو بلا پدید شود
غم دیرینه ناپدید شود
چون بلایی رسید غم برود
بیش چون شد پدید، کم برود
باید از درد جست چارهٔ درد
مرد بی‌درد مرده است نه مرد
به سوی باغ رفتم از تالار
گفتم اینک منم‌، چه باشد کار؟
ریش جوگندمی، سیه‌رنگی
ریزه‌چشمی‌، میانه‌ای لنگی
خنده‌رویی و گرم‌گفتاری
کهنه رندی‌، قدیم عیاری
با زبانی چو پشت افعی نرم
با بیانی چو کام اژدر گرم
گفت تفتیشکی کنیم اینجا
تا چه باشد نوشته‌های شما
گفتم اینجا نوشته بسیار است
کاغذ بیست ساله انبار است
گفت باشد کتاب خطی نیز؟
گفتم آری فزون‌تر از هر چیز
لیک تفتیش خطی آسان نیست
خواندنش کار بی کتابان نیست
خواندنش‌ نیست‌ سهل ‌بر همه کس
کار اهل کتاب باشد و بس
جلد باشید ویار درگیرید
هرچه باشد نوشته برگیرید
هرچه انبار بود کاوبدند
هرچه اشکاف بود گردیدند
هم به صندوق‌خانه سرکردند
نیز در خوابگه نظر کردند
از شبستان گرفته تا جایی
جمله را سرکشید فخرایی
قبض و مبض و قباله و اسناد
دفتر و مفتر و سواد و مواد
جمله را کرد درهم و برهم
ریخت در یک جوال بر سر هم
جزوه‌های مفصل طبری
شده آراسته ز کارگری
شد پریشان ز فرط افزونی
نصف درکیسه نصف درگونی
پس از آن گشت نوبت بنده
گفت آن مرد لنگ با خنده
دو دقیقه است و نیست طولانی
چه شود گر قدم برنجانی
که ببخشید با شما باری
در اداره است مختصرکاری
من خود از پیش دیده بودم کار
خوبش راکرده مستعد و تیار
جبه‌ای گرم نیز پوشیدم
بچه‌ها را دوباره بوسیدم
محشری‌شدکه‌سوخت‌زان‌دل‌سنگ
هم دل سنگ سوخت هم دل لنگ
گفت از غصه توبه کردم من
سر جدم که توبه کردم من
گرچه می کرد لرزه با سفتی
به گمانم که بود غالفتی
دل این‌ها قساوتی دارد
به چنین حال عادتی دارد
بس که از این قبیل دیدستند
یا ز همکارها شنیدستند
حسشان خشک گشته در اعصاب
چون ز قتل غنم دل قصاب
شرف آدمی است بر حیوان
رقت و انفعال و حس نهان
وآن کسانی که سنگ دل شده‌اند
به جمادات متصل شده‌اند
الغرض با دو بستهٔ کاغذ
هریکی بادکرده چون گنبذ
من و آن سه برون شدیم از در
ماند در خانه جفت بی‌همسر
شدم آن لحظه نارسیده به کوی
با طلب کار خویش رویاروی
قبض پانصد ربال پیش آورد
ضرباتی به قلب ریش آورد
چکنم قبض محضررسمی است
سر ماه‌است و دادنش حتمی است
قسط پرداختیم و با رندان
سر نهادیم جانب زندان

اطلاعات

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: پروژهٔ بازبینی OCR

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

داشت امسال ماه فروردین
همچو افسردگان بر ابرو چین
هوش مصنوعی: در فروردین امسال، حال و هوای من به اندازه افسردگان بود و ابروهایم در هم پیچیده و گرفته به نظر می‌رسید.
بودش از ابر چین به پیشانی
سرد و پر باد و زشت و ظلمانی
هوش مصنوعی: او از ابرهایی به شکل چین در پیشانی‌اش برخوردار بود که سرد، پر از باد، زشت و تاریک به نظر می‌رسیدند.
مؤمنی گفت از چه عید امسال
شده برعکس‌، ماه رنج و ملال
هوش مصنوعی: مؤمنی از دیگران می‌پرسد چرا در این سال عید به جای شادی و خوشی، با ناراحتی و اندوه همراه شده است.
هست تاربک و سرد و غم‌گستر
پاسخش داد مؤمن دیگر
هوش مصنوعی: در جایی که تاریکی و سرما و اندوه حاکم است، مؤمن دیگری به آن پاسخ می‌دهد.
گفت زیرا بهار محبوس است
عید بی نوبهار منحوس است
هوش مصنوعی: بهار به عنوان نماد زندگی و شادی، به نوعی زندانی شده است و در نتیجه بدون ظهور آن، عید نیز خوشایند و نیکو نخواهد بود.
اول صبح و آخر اسفند
شد صدای در سرای بلند
هوش مصنوعی: صبح زود و آخرین روزهای اسفند، صدای دروازه خانه بلند شد.
باغبان شد بدر شتابنده
تا ببیند که کیست کوبنده
هوش مصنوعی: باغبان به سرعت به سمت در رفت تا ببیند چه کسی در را می‌زند.
رفت ‌و برگشت‌ و گفت فخرائیست
گفتمش رو بپرس کارش چیست
هوش مصنوعی: رفتن و آمدن او باعث شد که جنجالی به پا شود. گفتم به او برو و از او بپرس که چه کاره است.
من چه دانم که کیست این آقا
با منش کار چیست این آقا
هوش مصنوعی: من نمی‌دانم این شخص کیست و چه کارهایی انجام می‌دهد.
آمد و گفت با تواش کار است
گفتمش رو بگوی بیمار است
هوش مصنوعی: او آمد و گفت که با تو کاری دارم، من هم به او گفتم برود، زیرا بیمار است.
اندر این حیص و بیص آن مأمور
با دو تن‌ همچو خود عوان‌و جسور
هوش مصنوعی: در این وضعیت دشوار، آن کارمند نیز با دو نفر مانند خود که شجاع و بی باک هستند، در حال فعالیت است.
بی‌اجازت ورود فرمودند
(‌این‌ چه ‌حرفست‌؟‌) میهمان‌ بودند!
هوش مصنوعی: بدون اجازه وارد شدند و به چه بدی می‌گویند که مهمان بودند!
من درافتاده سخت در بستر
مبتلای زکام و دردکمر
هوش مصنوعی: من به شدت بیمار و در بستر افتاده‌ام، با زکام و درد کمر دست و پنجه نرم می‌کنم.
کلفت آمد که آمدند به باغ
وز اطاق تو می‌کنند سراغ
هوش مصنوعی: کلفت به باغ آمد و از اتاق تو دنبال تو می‌گردد.
راستی هم بسی کسل بودم
با غم و درد متصل بودم
هوش مصنوعی: من واقعا در حالتی بی‌حالت و خسته بودم و درد و غم همیشه با من بود.
شب نوروز و کیسهٔ خالی
خرج بسیار و همت عالی
هوش مصنوعی: در شب نوروز، وقتی که کیسه پول خالی است، باید تلاش و همت بسیاری داشته باشیم تا خوشحالی و جشن را با کمبودها جبران کنیم.
بچه‌ها لخت و لخت کلفت‌ها
باغبان لخت و پیشخدمت‌ها
هوش مصنوعی: بچه‌ها و خدمتکارها همه برهنه هستند و باغبان و پیشخدمت‌ها نیز در همین حال به سر می‌برند.
همسر من اگر سکوت کند
اکتفا با کهن رُخوت کند
هوش مصنوعی: اگر همسرم سکوت کند، به یاد زیبایی‌های گذشته‌اش دل خوش می‌کنم.
چادر پاره را رفو سازد
صدره کهنه پشت و رو سازد
هوش مصنوعی: چادر پاره را تعمیر می‌کند و پارچه کهنه را به صورت تازه و زیبا درمی‌آورد.
کودکان را که می کند ساکت‌؟
کفش خواهند و پالتو و ژاکت
هوش مصنوعی: کودکان را چه چیزی ساکت می‌کند؟ آن‌ها به دنبال کفش، پالتو و ژاکت هستند.
بی‌زبان‌ها زبان نمی‌فهمند
غیر پوشاک و نان نمی‌فهمند
هوش مصنوعی: بی‌زبان‌ها هیچ‌گاه نمی‌توانند زبان یکدیگر را درک کنند و تنها چیزهایی چون لباس و نان را می‌شناسند.
کلفت و نوکر از همه بدتر
داد از دست کلفت و نوکر
هوش مصنوعی: خدمتکار و نوکر از همه بدتر هستند و از دستشان فریاد می‌زنند.
لخت سر تا به پای غالبشان
اوفتاده عقب مواجبشان
هوش مصنوعی: آن‌ها به طور کامل به دنبال منافع و پاداش‌های خود هستند و در این مسیر تمام توجه‌شان را به آن معطوف کرده‌اند.
قسط قرض است غوز بالا غوز
داد می‌بایدش همین امروز
هوش مصنوعی: این جمله به معنای این است که بدهی و قسط‌ها به صورت انبوهی جمع شده‌اند و حالا وقت آن است که پرداخت شوند. باید این پرداخت امروز انجام گیرد.
شیروانی بطانه می‌خواهد
باغبان ماهیانه می‌خواهد
هوش مصنوعی: شیروانی برای ساخت و نگهداری نیاز به مصالح و پایه‌دار دارد، همان‌طور که باغبان برای رشد و پرورش گیاهان نیاز به آب و هزینه دارد. هر چیز برای رشد و بقای خود به مراقبت و منابع خاصی نیاز دارد.
هرچه آمد به‌دست از هرجا
همه شد خرج و هیچ نیست بجا
هوش مصنوعی: هرچه که به دست آوردیم، از هر جایی که به دست آمده، همه‌اش خرج شده و هیچ چیز باقی نمانده است.
نه اجازت که شغلی آغازم
نه کزین مملکت برون تازم
هوش مصنوعی: من نه اجازه شروع کاری را دارم و نه می‌توانم از این سرزمین خارج شوم.
بوده‌ام سال‌ها نماینده
گوش‌ها از خروشم آکنده
هوش مصنوعی: من سال‌ها به عنوان صدایی پر از هیجان و انرژی، نماینده احساسات و گوش‌ها بوده‌ام.
روزنامه‌نوبس بودم من
با افاضل جلیس بودم من
هوش مصنوعی: من نویسنده روزنامه بودم و در کنار افراد فرهیخته و با Wissen نشسته بودم.
عمر در مردمی سر آورده
سر به آزادگی برآورده
هوش مصنوعی: زندگی را در میان مردم گذرانده و حالا با سر بلندی و افتخار به سوی آزادگی و رهایی قدم گذاشته است.
خواجگی کرده سال‌های دراز
در فتوت ز خواجگان ممتاز
هوش مصنوعی: سال‌های طولانی به مقام و منزلت بالای خود در میان بزرگان و صاحب‌منصبان دست یافته است.
رخ گشاده‌، گشاده باب سرای
سفره گسترده‌، خادمان بر پای
هوش مصنوعی: چهره زیبایی نمایان شده است، درهای مهمانی به روی مهمانان باز است و خادمان در حال خدمت به مهمانان هستند.
در بر اهل مملکت مقبول
خدمت دولتی نکرده قبول
هوش مصنوعی: در میان مردم کشور، کسی که خدمت دولتی نکرده، قابل احترام و پذیرش نیست.
تا نپوسم به کنج خانه خموش
شده‌ام کاسبی کتاب‌فروش
هوش مصنوعی: من به خاطر اینکه در گوشه‌ی خانه خاموش نشسته‌ام و در حال بی‌کاری هستم، حس می‌کنم که دارم از بین می‌روم؛ به نوعی مثل یک کتاب‌فروش هستم که سودش به دست نیامده و در انتظار تغییر شرایط است.
بردم ازگنجه و خزانهٔ خویش
کتبی درکتاب‌خانهٔ خویش
هوش مصنوعی: از گنجینه و سرمایه‌ام، کتاب‌هایی را به کتابخانه‌ام بردم.
کارم آخر به کاسبی پیوست
به خرید و فروش بردم دست
هوش مصنوعی: در نهایت به شغف فروش و خرید روی آوردم و کارم به تجارت رسید.
نزد دولت اگرچه مغضوبم
بر ملت عزیز و محبوبم
هوش مصنوعی: هرچند که در نظر دولت محبوب نیستم، اما در دل مردم عزیز و مورد محبت هستم.
لیک خواهد خدایگان زمین
تا شوم بی‌نشان و خانه‌نشین
هوش مصنوعی: اما خداوند زمین می‌خواهد که من بی‌نشان و دور از خانه باشم.
سخت گیرند تاکه رام شوم
چاپلوسی کنم غلام شوم
هوش مصنوعی: برای جلب توجه و محبت دیگران مجبورم خودم را تغییر دهم و به خواسته‌هایشان پاسخ دهم.
لیک غافل که گردن احرار
درنیاید به چنبر اشرار
هوش مصنوعی: اما غافل نباش که گردن آزادگان هرگز به دام ظالمان نخواهد افتاد.
«کس نیاید به زیر سایهٔ بوم
ور همای از جهان شود معدوم‌»
هوش مصنوعی: هیچ‌کس نمی‌تواند به زیر سایهٔ پرنده‌ای بزرگ و عظیم بیاید، حتی اگر آن پرنده خردمند باشد؛ چراکه در این دنیا، چنین موجودی ناپدید می‌شود.
زبن تکان‌ها ز جا نخواهم رفت
زبر بار «‌رضا» نخواهم رفت
هوش مصنوعی: به هیچ دلیلی از جای خود تکان نخواهم خورد و زیر بار سختی‌ها و مشکلات «رضا» نیز فرار نخواهم کرد.
گر فروشم کتاب در بازار
به که خوانم قصیده در دربار
هوش مصنوعی: اگر کتابی را در بازار بفروشم، بهتر از این است که قصیده‌ای را در دربار بخوانم.
با چنین حال زار و رسوایی
در عذابم ز دست فخرایی
هوش مصنوعی: با این وضعیت بد و شرم‌آوری که دارم، از دست شخصی مغرور و متکبر در رنج و عذابم.
کاین سه تن ناشناس یک‌دنده
کارشان صبح چیست با بنده
هوش مصنوعی: این سه نفر ناشناس، صبحگاه به چه کاری مشغول هستند که من باید با آنها برخورد کنم؟
پیش خود گفتم این سه قلاشند
شب عید آمدند و کلاشند
هوش مصنوعی: فکر کردم که این سه بی‌معنی و بی‌قید هستند، چون در شب عید آمده‌اند و در واقع دست‌جمعی هیچ چیز خاصی ندارند.
لیک بایست داد در هرحال
هریکی را چهار پنج ریال
هوش مصنوعی: اما در هر صورت باید به هر کسی چهار یا پنج ریال پرداخت کرد.
به خدایی کزوست مایه و سود
درکفم پانزده ریال نبود
هوش مصنوعی: من به خدایی که منبع و ماجرای من است قسم، حتی پانزده ریال هم در دست ندارم.
بود پانصد ریال آماده
تا شود قسط قرض را داده
هوش مصنوعی: پانصد ریال آماده کردم تا قسط بدهی‌ام را پرداخت کنم.
گفتم از قسط قرض کم سازم
ماه دیگر عوض بپردازم
هوش مصنوعی: گفتم که برای کاهش بدهی‌ام، در ماه آینده وجه آن را پرداخت می‌کنم.
بعد معلوم شد که این حضرات
هرسه هستند عضو تأمینات
هوش مصنوعی: بعد از مدتی مشخص شد که این افراد هر سه به تأمینات اجتماعی وابسته هستند.
به ‌خدایی که خالق بشر است
که‌ ازو خوب‌ و زشت‌ و خیر و شر است
هوش مصنوعی: به خداوندی که انسان را آفریده است، که از او خوبی و بدی، و همچنین نیکی و بدی نشئت می‌گیرد.
بس که بودم ز وضع خویش نفور
زبن خبر شاد گشتم و مسرور
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه از وضعیت خودم ناامید و ناخشنود بودم، وقتی از حال و روزم باخبر شدم، شاد و خوشحال شدم.
لیک حال زنم دگرگون شد
چشمش‌ از سوز گریه پرخون شد
هوش مصنوعی: اما حال من به شدت تغییر کرد و چشمانش به خاطر سوز و گداز گریه، پر از خون شد.
کودکان دور بنده جمع شدند
همچو پروانه گرد شمع شدند
هوش مصنوعی: کودکان به دور من جمع شدند و مانند پروانه‌هایی که به دور شمع می‌چرخند، دورم گرد آمدند.
شب عیدی که مرد و زن شادند
بلعجب عیدیئی به ما دادند
هوش مصنوعی: در شب عید، وقتی که مردان و زنان خوشحال هستند، به طرز عجیب و غریبی عیدی به ما دادند.
گفتی آن جمع را عزا برداشت
سیلی آن خانه را ز جا برداشت
هوش مصنوعی: تو گفتی که آن گروه برای عزاداری جمع شده‌اند، و این سیل نیز خانه را از مکانش برده و جابجا کرده است.
الغرض زود رخت پوشیدم
کودکان را ز مهر بوسیدم
هوش مصنوعی: به طور خلاصه، سریعاً لباس خود را پوشیدم و به خاطر محبت، کودکان را بوسیدم.
شد فراموشم آن کسالت‌ها
رفت از یادم آن ملالت‌ها
هوش مصنوعی: فراموش کرده‌ام آن ناراحتی‌ها و دیگر یادم نمی‌آید آن افسردگی‌ها.
چون ز نو غصه‌ای به دل تازد
غصهٔ کهنه جا بپردازد
هوش مصنوعی: وقتی غم جدیدی به دل انسان رخنه می‌کند، غم‌های قدیمی به تدریج فراموش می‌شوند.
چون که از نو بلا پدید شود
غم دیرینه ناپدید شود
هوش مصنوعی: زمانی که مصیبتی تازه به وجود می‌آید، غم و اندوه گذشته دیگر به یاد نمی‌آید.
چون بلایی رسید غم برود
بیش چون شد پدید، کم برود
هوش مصنوعی: وقتی مشکلی پیش می‌آید، غم و اندوه نیز بیشتر می‌شود، اما هنگامی که آن مشکل حل شود، غم و اندوه کاهش می‌یابد.
باید از درد جست چارهٔ درد
مرد بی‌درد مرده است نه مرد
هوش مصنوعی: کسی که به دنبال حل مشکل خود نباشد و فقط به درد و رنجش فکر کند، در واقع مرده‌ای بیش نیست و نمی‌تواند به زندگی ادامه دهد. برای غلبه بر دردها و چالش‌ها، باید به دنبال راه حل‌ها باشیم.
به سوی باغ رفتم از تالار
گفتم اینک منم‌، چه باشد کار؟
هوش مصنوعی: به سمت باغ رفتم و از سالن گفتم: حالا من اینجا هستم، چه کار باید کرد؟
ریش جوگندمی، سیه‌رنگی
ریزه‌چشمی‌، میانه‌ای لنگی
هوش مصنوعی: مردی با ریش جوگندمی و چشمانی کوچک و سیاه، که به نوعی لنگ است و در میانه‌ی راه قدم می‌زند.
خنده‌رویی و گرم‌گفتاری
کهنه رندی‌، قدیم عیاری
هوش مصنوعی: خنده‌ای دلنشین و گفتگویی گرم که از قدیم به عنوان خصیصه‌های نیکو و باهوشی شناخته می‌شود.
با زبانی چو پشت افعی نرم
با بیانی چو کام اژدر گرم
هوش مصنوعی: زبان او بسیار نرم و ملایم است، مانند پوست افعی، و بیانش هم مانند شکم اژدها گرم و جذاب.
گفت تفتیشکی کنیم اینجا
تا چه باشد نوشته‌های شما
هوش مصنوعی: او گفت بیایید اینجا بررسی کنیم که نوشته‌های شما چه چیزی دارند.
گفتم اینجا نوشته بسیار است
کاغذ بیست ساله انبار است
هوش مصنوعی: گفتم اینجا متن‌های زیادی وجود دارد و کاغذی که برای نوشتن استفاده شده، سال‌هاست که در انبار نگهداری می‌شود.
گفت باشد کتاب خطی نیز؟
گفتم آری فزون‌تر از هر چیز
هوش مصنوعی: پرسید آیا کتاب‌های خطی نیز وجود دارد؟ گفتم بله، حتی بیشتر از هر چیز دیگری.
لیک تفتیش خطی آسان نیست
خواندنش کار بی کتابان نیست
هوش مصنوعی: اما بررسی و تحلیل نوشته‌ای ساده نیست و تنها افرادی که دانش و آگاهی دارند، می‌توانند آن را بخوانند.
خواندنش‌ نیست‌ سهل ‌بر همه کس
کار اهل کتاب باشد و بس
هوش مصنوعی: خواندن این کتاب کار هر کسی نیست و فقط برای اهل علم و کتاب‌خوانان قابل انجام است.
جلد باشید ویار درگیرید
هرچه باشد نوشته برگیرید
هوش مصنوعی: هر چه که در زندگی به شما می‌رسد، باید با آن برخورد کنید و برای هر موقعیتی آماده باشید.
هرچه انبار بود کاوبدند
هرچه اشکاف بود گردیدند
هوش مصنوعی: هر چیز که در انبار بود به بیرون منتقل شد و هر چیزی که پنهان بود، نمایان گشت.
هم به صندوق‌خانه سرکردند
نیز در خوابگه نظر کردند
هوش مصنوعی: آن‌ها به سراغ صندوق‌خانه رفتند و در محل خواب نیز نگاهی انداختند.
از شبستان گرفته تا جایی
جمله را سرکشید فخرایی
هوش مصنوعی: از جایی که تاریکی شب آغاز می‌شود تا هر نقطه‌ای که می‌تواند تأثیری بر جای بگذارد، همه جا را افتخار و بزرگی در بر گرفته است.
قبض و مبض و قباله و اسناد
دفتر و مفتر و سواد و مواد
هوش مصنوعی: این عبارت به تعدادی از مستندات و مدارک حقوقی اشاره دارد که در معاملات و قراردادها مورد استفاده قرار می‌گیرند. این مستندات شامل قبض‌ها، قراردادها، اسناد رسمی و موارد مرتبط با اوراق و مدارک قانونی است. این موارد در تنظیم امور مالی و تجاری اهمیت زیادی دارند.
جمله را کرد درهم و برهم
ریخت در یک جوال بر سر هم
هوش مصنوعی: همه چیز را به هم ریخت و در یک کیسه جمع کرد.
جزوه‌های مفصل طبری
شده آراسته ز کارگری
هوش مصنوعی: جزوه‌های مفصل طبری که به شکل زیبا و مرتب از زحمات کارگری ساخته شده‌اند.
شد پریشان ز فرط افزونی
نصف درکیسه نصف درگونی
هوش مصنوعی: به دلیل زیاد بودن بار و بار سنگین، او در وضعیت بی‌نظمی و سردرگمی قرار گرفته است، به طوری که نیمی از بارش در کیسه‌اش و نیمی دیگر در جایی دیگر افتاده است.
پس از آن گشت نوبت بنده
گفت آن مرد لنگ با خنده
هوش مصنوعی: بعد از آن، نوبت به بنده رسید و آن مرد لنگ با خنده صحبت کرد.
دو دقیقه است و نیست طولانی
چه شود گر قدم برنجانی
هوش مصنوعی: دو دقیقه بیشتر زمان نمی‌برد و خیلی هم طولانی نیست، پس چه اشکالی دارد اگر کمی صبر کنی و قدمی به جلو برداری؟
که ببخشید با شما باری
در اداره است مختصرکاری
هوش مصنوعی: با شما صحبت مختصری دارم که نیاز به توجه و همکاری شما دارد.
من خود از پیش دیده بودم کار
خوبش راکرده مستعد و تیار
هوش مصنوعی: من از قبل می‌دانستم که او چه کارهای خوبی انجام داده و چقدر برای این کارها آماده و شایسته است.
جبه‌ای گرم نیز پوشیدم
بچه‌ها را دوباره بوسیدم
هوش مصنوعی: من لباس گرم و راحتی به تن کردم و دوباره بچه‌ها را در آغوش گرفتم و بوسیدم.
محشری‌شدکه‌سوخت‌زان‌دل‌سنگ
هم دل سنگ سوخت هم دل لنگ
هوش مصنوعی: آتش‌سوزی عظیمی به‌وجود آمد که دل‌های سخت و سنگین را نیز سوزاند و احساسات همه را تحت تاثیر قرار داد.
گفت از غصه توبه کردم من
سر جدم که توبه کردم من
هوش مصنوعی: می‌گوید که از اندوه و ناراحتی تصمیم گرفتم توبه کنم، حتی به یاد جد خودم که توبه کردم.
گرچه می کرد لرزه با سفتی
به گمانم که بود غالفتی
هوش مصنوعی: با وجود اینکه به خاطر سفتی لباسش لرزه می‌افتاد، به نظرم این فقط یک نوع تظاهر بود.
دل این‌ها قساوتی دارد
به چنین حال عادتی دارد
هوش مصنوعی: این افراد دلشان بسیار سرد و بی رحم است و به این وضعیت عادت کرده‌اند.
بس که از این قبیل دیدستند
یا ز همکارها شنیدستند
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه به اندازه کافی از این اتفاقات دیده‌اند یا از همکارانشان شنیده‌اند، دیگر نسبت به آنها بی‌تفاوت شده‌اند.
حسشان خشک گشته در اعصاب
چون ز قتل غنم دل قصاب
هوش مصنوعی: حس آن‌ها به شدت بی‌روح و سرد شده، مانند دلی که قصاب بعد از کشتن گوسفند دارد.
شرف آدمی است بر حیوان
رقت و انفعال و حس نهان
هوش مصنوعی: شرافت انسان به خاطر حسی است که او نسبت به احساسات و حالات دیگران دارد و همین موجب تمایز او از حیوانات می‌شود. این حس رقت و تأثیرپذیری در انسان وجود دارد که او را از دیگر جانداران متمایز می‌سازد.
وآن کسانی که سنگ دل شده‌اند
به جمادات متصل شده‌اند
هوش مصنوعی: افرادی که قلب‌شان سخت و بی‌رحم شده، به دنیای بی‌جان و بی‌احساس پیوند خورده‌اند.
الغرض با دو بستهٔ کاغذ
هریکی بادکرده چون گنبذ
هوش مصنوعی: در نهایت، دو بسته کاغذ که هر کدام مانند یک بادکنک ورم کرده‌اند.
من و آن سه برون شدیم از در
ماند در خانه جفت بی‌همسر
هوش مصنوعی: من و آن سه نفر از در خارج شدیم، اما در خانه تنها همسر بدون همسر باقی ماند.
شدم آن لحظه نارسیده به کوی
با طلب کار خویش رویاروی
هوش مصنوعی: در آن لحظه‌ای که هنوز وقتش نرسیده بود، به کوچه‌ای رفتم و با کسی که به دنبالم بود، رو در رو شدم.
قبض پانصد ربال پیش آورد
ضرباتی به قلب ریش آورد
هوش مصنوعی: یک قبض پانصد ریالی به جلو آورد و ضرباتی به قلب ریشی وارد کرد.
چکنم قبض محضررسمی است
سر ماه‌است و دادنش حتمی است
هوش مصنوعی: باید چه کنم؟ در انتهای ماه است و پرداخت آن الزامی است.
قسط پرداختیم و با رندان
سر نهادیم جانب زندان
هوش مصنوعی: ما سهم خود را پرداخت کردیم و با جماعت خوش‌سیرت، سر به سوی زندان نهادیم.