گنجور

شمارهٔ ۶ - غوکنامه

بس کن از این مکابره ای غوک ژاژخا
خامش‌، گرت هزار عروسیست‌، ور عزا
ای دیو زشتروی‌، رخ زشت را بشوی
ورنه در آب جوی مزن بیش دست و پا
آن غوک سبزپوش برآن برگ پیلگوش
جسته کمین خموش و دو دیده سوی سما
چون زاهدی عنود، به سجادهٔ کبود
برکرده از سجود، سر و روی با خدا
گر بگذرد ز پیشش‌، پروانه‌ای ضعیف
بر وی کمین گشاید، آن زاهد دغا
بی‌رنج گیر و دار بیوباردش به قهر
چونان که آدمی را اوبارد اژدها
غوک کبود چهر، شده خیره بر سپهر
خواهد مگر ز مهر، فلک دوزدش قبا
«‌ای‌ غوک جنگلوک چو پژمرده‌ برگ کوک(‌)»
«‌خواهی که‌چون چگوک بپری سوی‌هوا»
زادی ز مام خود، به یکی رودهٔ دراز
بک بچگان رده شده در آن درازنا
تا باغبان بجنبید، آن روده درگسست
شد خوزهٔ غدیر زکفلیزوان(‌) ملا
زان‌روده برشدی سر وتن گرد و دم نحیف
چون کرمکان بکردی در برکه آشنا
چون یافتی کمالی آن پوست بفکنی
خردک همی برآید برتنت دست وپا
از برکه اندر آیی نرمک میان خوید
وزکوچکی ز خوید نداند کسی ترا
از آفتاب و باد نگهداردت گیاه
وزکرمکان خرد به پیش آیدت غذا
آموزگار، دهر و پرستارت آفتاب
استارگانت یار و شب و روزت اقربا
در هر زمین و آب که آنجا چراکنی
همرنگ آن زمین فتدت رنگ بر قبا
در خاک تیره‌، تیره و در خاک زرد، زرد
در جای سبزه سبز و به جای سیه سیا
این جادویی از آنت بیاموخت روزگا‌ر
کز شرّ دشمنان منافق شوی رها
دیری بنگذرد که جوان و کلان شوی
در جست و خیزآیی ودر نشو و در نما
همزادگانت بیشترین از میان روند
تو لیک چیره‌آیی درکوشش بقا
گیرد فروغ‌، چشمت وگیرد نگار، جلد
گردد قوی رگ وپی وگردد فزون دها
زانپس مراد و بویهٔ جفت آیدت بلی
اشکم چوگشت سیر، دگرگون شود هوا
هر شب سرود نرم سرایی به یاد جفت
تا بشنوی ز سویی، آواز آشنا
چون مه شدی به حلقه غوکان درون شوی
شب چون درافکند به سرآن قیرگون ردا
ازگوشه‌ای درآیی و رانی تحیتی
وز جمع مهتران شنوی بانگ مرحبا
لختی خموش مانی و بینی که بردمید
از هر طرف سری و ز هرسر یکی نوا
آن یک به خصم حاضرگوید: برو، برو
این یک به یار غایت گوید: بیا، بیا
شرم آیدت نخست چو بینی که آن گروه
یکباره کارشان تو بگایست و من بگا
زان پس حسد بری چو به بینی که غوک نر
بر غوک ماده جست و بپیچید و شد جدا
رفتار دوستان به تو باری اثرکند
آری مؤثر است محیط جهان به ما
تدبیرها کنی و به خود شکل‌ها دهی
تاآیدت به چنگ‌ یکی غوک خوش لقا
می‌بینمت که از همگان گوی برده‌ای
کایدون رسد به گوش‌، غریوت چو کرنا
چشمی فراخ داری و حلقی فراخ‌تر
رانی بسی ستبر و بری همچو متکا
چون دشمنی به بینی اندر طپی به آب
کرده بکش دو دست و روان کرده پای‌ها
از تک چو بر سر آیی و سربرکنی ز آب
گیری به دست ساحل و پاها کنی رها
دست از پی گرفتن و پای از پی شدن
این خوی آدمیست تو چون کردی اقتدا؟
نی نی که اقتدا به تو کردست آدمی
کز تو گذشته است در ادوار ارتقا
در قعرآب حبس نفس می کنی‌، ولیک
گر دیر بر سر آیی‌، لاشک شوی فنا
از بام تا به شام‌، تو و همگنان تو
هستید مست عربده و کینه و مرا
من خسته در حظیرهٔ گرم اندرون بتاب
خوابم ز سر پریده از آن حرب و ماجرا
این خانه نیست مصر و من از قبطیان نیم
موسی دعا نکرد، چرا خاست این بلا؟
فرمود بوعلی که چو غوکان فزون شوند
بگریز از آنکه آید اندر پیش وبا
اکنون فزون شد ستید اندر سرای من
وز من ربود خواهید این باغ واین سرا
اندر حدیث‌، کشتن تو نارواست‌، لیک
یک ره بر آن سرم که کنم کار ناروا
آن برکه را تهی کنم از آب و افکنم
چندین هزار غوک لعین را به زبرپا
کاین برکه جایگاه فسادست و نام اوست
بنگاه فسق و جای زنا، مرکز شقا
دار فریب و خانه جور و سرای کفر
بنگاه جهل و حوزهٔ کذب و در ریا
در زندگیت هرگز دردی دوا نشد
لیکن ز کشتهٔ تو شود دردها دوا
آوخ که مرغ و بره اجازت نمی‌دهند
ورنه که گردنت شدی از گرد ران جدا
بیتی ز اوستاد لبیبی‌، بدین نمط
برخواندم و نبشت و بدان کرد اقتفا
آن بیت را من ایدون پیوند ساختم
دریابد آن که دارد در پارسی ذکا

اطلاعات

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: پروژهٔ بازبینی OCR

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

بس کن از این مکابره ای غوک ژاژخا
خامش‌، گرت هزار عروسیست‌، ور عزا
هوش مصنوعی: دیگر از این بحث و جدل دست بردار، ای کسی که فقط به سخن بیهوده ادامه می‌دهی؛ حتی اگر هزار جشن عروسی داشته باشی یا اگر در عزایی به سر ببری، این کارها فایده‌ای ندارد.
ای دیو زشتروی‌، رخ زشت را بشوی
ورنه در آب جوی مزن بیش دست و پا
هوش مصنوعی: ای دیو زشت‌صورت، چهره زشتت را بشوی وگرنه در آب جوی دست و پا نزن.
آن غوک سبزپوش برآن برگ پیلگوش
جسته کمین خموش و دو دیده سوی سما
هوش مصنوعی: یک قورباغه سبز بر روی برگ بزرگی نشسته و با سکوت ناظر آسمان است.
چون زاهدی عنود، به سجادهٔ کبود
برکرده از سجود، سر و روی با خدا
هوش مصنوعی: زاهدی سختگیر و بی‌اعتنا، بر سجاده‌ای آبی رنگ نشسته و از حالت عبادت برخاسته است و به سر و روی خداوند توجه دارد.
گر بگذرد ز پیشش‌، پروانه‌ای ضعیف
بر وی کمین گشاید، آن زاهد دغا
هوش مصنوعی: اگر از کنار او بگذرد، پروانه‌ای ضعیف در کمین او خواهد بود، آن زاهد دورو.
بی‌رنج گیر و دار بیوباردش به قهر
چونان که آدمی را اوبارد اژدها
هوش مصنوعی: بدون زحمت و تلاش چیزی به دست نیاور، زیرا مانند این است که در برابر قدرت و خشم یک اژدها قرار گرفته‌ای که آدمی را به راحتی به دو نیم می‌کند.
غوک کبود چهر، شده خیره بر سپهر
خواهد مگر ز مهر، فلک دوزدش قبا
هوش مصنوعی: غوک آبی رنگ، به آسمان خیره شده است و امیدوار است که شاید فلک با محبت خود، لباس زیبایی به او بدهد.
«‌ای‌ غوک جنگلوک چو پژمرده‌ برگ کوک(‌)»
«‌خواهی که‌چون چگوک بپری سوی‌هوا»
هوش مصنوعی: ای قورباغه زحمتکش، مثل برگ درخت که پژمرده و بی‌حال شده‌ای، اگر می‌خواهی مانند پرنده‌ای آزاد و پر جنب و جوش به آسمان پرواز کنی، باید تغییر کنی و از این حال و روز بیرون بیایی.
زادی ز مام خود، به یکی رودهٔ دراز
بک بچگان رده شده در آن درازنا
هوش مصنوعی: فرزند از مادرش متولد می‌شود و در یک رودهٔ بلند که کودکان دیگر نیز در آن جمع شده‌اند، قرار می‌گیرد.
تا باغبان بجنبید، آن روده درگسست
شد خوزهٔ غدیر زکفلیزوان(‌) ملا
هوش مصنوعی: زمانی که باغبان بخواهد زحمتش را برای نگهداری از باغ انجام دهد، اما ناگهان کار از کار گذشته و میوه‌ای که باید به بار بیاید، دیگر از دست رفته است.
زان‌روده برشدی سر وتن گرد و دم نحیف
چون کرمکان بکردی در برکه آشنا
هوش مصنوعی: از آن روده‌ای بلند و باریک، سر و بدن شکل گرفت و دمی نازک چون کرم‌ها در برکه‌ای آشنا پیدا کرد.
چون یافتی کمالی آن پوست بفکنی
خردک همی برآید برتنت دست وپا
هوش مصنوعی: زمانی که به کمال و حقیقتی دست یافتی، باید آن چیزهایی که در بر داری و مانع پیشرفت تو هستند را رها کنی، حتی اگر اندک و کوچک باشند، زیرا این موانع می‌توانند به تو آسیب برسانند.
از برکه اندر آیی نرمک میان خوید
وزکوچکی ز خوید نداند کسی ترا
هوش مصنوعی: اگر از برکه به آرامی وارد شوی و در وسط آن استراحت کنی، هیچ‌کس از کوچکی تو در آنجا آگاه نخواهد شد.
از آفتاب و باد نگهداردت گیاه
وزکرمکان خرد به پیش آیدت غذا
هوش مصنوعی: گیاه تو را از تابش آفتاب و باد حفظ می‌کند و از فضای مناسب، خوراکی برای تو فراهم می‌آورد.
آموزگار، دهر و پرستارت آفتاب
استارگانت یار و شب و روزت اقربا
هوش مصنوعی: معلم تو مانند خورشیدی است که همیشه بر تو نور می‌افشاند و در تمام روزها و شب‌ها، مثل نزدیکان و همراهانت در کنارت است.
در هر زمین و آب که آنجا چراکنی
همرنگ آن زمین فتدت رنگ بر قبا
هوش مصنوعی: هر جا که بروی و در آنجا با چیزی برخورد کنی، به تدریج متناسب با آن محیط تغییر رنگ می‌دادی و خود را با آن وفق می‌دادی.
در خاک تیره‌، تیره و در خاک زرد، زرد
در جای سبزه سبز و به جای سیه سیا
هوش مصنوعی: در زمین‌های تیره، رنگ تیره و در زمین‌های زرد، رنگ زرد وجود دارد. در مکان‌های سبز، رنگ سبز و در جاهای سیاه، رنگ سیاه دیده می‌شود.
این جادویی از آنت بیاموخت روزگا‌ر
کز شرّ دشمنان منافق شوی رها
هوش مصنوعی: این جادو را از تو آموختم تا از شرّ دشمنان ناتوان و بدخواه رها شوم.
دیری بنگذرد که جوان و کلان شوی
در جست و خیزآیی ودر نشو و در نما
هوش مصنوعی: مدت زیادی است که تو در حال بزرگ شدن و تکامل هستی، در حالی که به دنبال رشد و ظهور خود هستی.
همزادگانت بیشترین از میان روند
تو لیک چیره‌آیی درکوشش بقا
هوش مصنوعی: دوستان و هم‌نسلان تو ممکن است در زندگی بیشتر از تو پیشرفت کنند، اما تو با تلاش و کوشش می‌توانی در نگه‌داشتن و حفظ خودت موفق‌تر باشی.
گیرد فروغ‌، چشمت وگیرد نگار، جلد
گردد قوی رگ وپی وگردد فزون دها
هوش مصنوعی: چشمانت مانند یک نور درخشان می‌درخشند و زیبایی تو مانند یک تابلو به شدت جلب توجه می‌کند. این زیبایی باعث می‌شود که روح و جسم قوی‌تر شوند و احساسات و قدرت آن‌ها فزونی یابد.
زانپس مراد و بویهٔ جفت آیدت بلی
اشکم چوگشت سیر، دگرگون شود هوا
هوش مصنوعی: بعد از آن، آرزو و حس عشق به تو خواهد رسید، بله، وقتی که اشک من پایان یابد، حال و هوا تغییر خواهد کرد.
هر شب سرود نرم سرایی به یاد جفت
تا بشنوی ز سویی، آواز آشنا
هوش مصنوعی: هر شب برای یادآوری محبوبم، به آرامی آواز می‌خوانم تا بتوانی از دور صدای آشنایم را بشنوی.
چون مه شدی به حلقه غوکان درون شوی
شب چون درافکند به سرآن قیرگون ردا
هوش مصنوعی: وقتی که مانند ماه در جمع مردم شاداب و سرزنده می‌شوی، شب مانند زمانی است که بر سر آن کس که درخشش ندارد، تیره‌گی می‌افکند.
ازگوشه‌ای درآیی و رانی تحیتی
وز جمع مهتران شنوی بانگ مرحبا
هوش مصنوعی: تو از گوشه‌ای وارد می‌شوی و با دست‌نوشته‌ای برای کسی تحیت و سلامی می‌فرستی، و در میان بزرگان، ندا و صدای خوشامدگویی را می‌شنوی.
لختی خموش مانی و بینی که بردمید
از هر طرف سری و ز هرسر یکی نوا
هوش مصنوعی: لحظه‌ای سکوت کن و ببین که چگونه از هر سو، سرهایی را برمی‌دارند و از هر سر، صدایی به گوش می‌رسد.
آن یک به خصم حاضرگوید: برو، برو
این یک به یار غایت گوید: بیا، بیا
هوش مصنوعی: یکی به دشمن می‌گوید برو، برو، و دیگری به دوست می‌گوید بیا، بیا.
شرم آیدت نخست چو بینی که آن گروه
یکباره کارشان تو بگایست و من بگا
هوش مصنوعی: هنگامی که ببینی که آن جمعیت به سرعت کارشان به تو و من وابسته است، باید احساس شرم کنی.
زان پس حسد بری چو به بینی که غوک نر
بر غوک ماده جست و بپیچید و شد جدا
هوش مصنوعی: پس از آنکه حسد را کنار گذاشتی، متوجه می‌شوی که چگونه قورباغه نر بر روی قورباغه ماده می‌پرد و به دور می‌پیچد و در نهایت از هم جدا می‌شوند.
رفتار دوستان به تو باری اثرکند
آری مؤثر است محیط جهان به ما
هوش مصنوعی: دوستانت بر تو تأثیرگذار هستند و محیطی که در آن زندگی می‌کنی بر سرنوشت تو اثر دارد.
تدبیرها کنی و به خود شکل‌ها دهی
تاآیدت به چنگ‌ یکی غوک خوش لقا
هوش مصنوعی: با خود فکر می‌کنی و برنامه‌ریزی می‌کنی تا اینکه یکی از آنها که زیبا و خوش‌ظاهر است به دستت بیفتد.
می‌بینمت که از همگان گوی برده‌ای
کایدون رسد به گوش‌، غریوت چو کرنا
هوش مصنوعی: می‌بینمت که در میان دیگران برنده‌ای؛ وقتی صدایت به گوش می‌رسد، مانند صدای کرنای خوش‌خوان است.
چشمی فراخ داری و حلقی فراخ‌تر
رانی بسی ستبر و بری همچو متکا
هوش مصنوعی: چشمت وسیع است و دهانت از آن هم بزرگ‌تر، تو مانند بالش، بسیار نرم و پُر از فراوانی هستی.
چون دشمنی به بینی اندر طپی به آب
کرده بکش دو دست و روان کرده پای‌ها
هوش مصنوعی: وقتی که دشمنی را دیدی، خود را آماده کن، به آب برو و با تمام توان اقدام کن و پاهایت را به حرکت درآور.
از تک چو بر سر آیی و سربرکنی ز آب
گیری به دست ساحل و پاها کنی رها
هوش مصنوعی: زمانی که بر بالای موج بایستی و از آن سر برآوری، به مانند کسی که آب را از سطح دریا گرفته و پاهایش را در ساحل رها کرده است.
دست از پی گرفتن و پای از پی شدن
این خوی آدمیست تو چون کردی اقتدا؟
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که انسان به طور طبیعی دنبال چیزهایی می‌رود و در پی آن‌ها می‌کوشد. حالا تو که این الگو را دیده‌ای، چگونه از آن پیروی کرده‌ای و به چه سمت و سویی رفته‌ای؟
نی نی که اقتدا به تو کردست آدمی
کز تو گذشته است در ادوار ارتقا
هوش مصنوعی: انسانی که از تو پیروی کرده و به تو اقتدا کرده است، کسی است که در مراحل تکامل و ترقی خود از تو عبور کرده است.
در قعرآب حبس نفس می کنی‌، ولیک
گر دیر بر سر آیی‌، لاشک شوی فنا
هوش مصنوعی: اگر در عمق آب نفس خود را حبس کنی، هرچند که دیر به سطح بیایی، قطعاً از بین خواهی رفت.
از بام تا به شام‌، تو و همگنان تو
هستید مست عربده و کینه و مرا
هوش مصنوعی: از صبح تا شب، تو و همراهانت در حال مستی و جار و جنجال و کینه هستید و من ...
من خسته در حظیرهٔ گرم اندرون بتاب
خوابم ز سر پریده از آن حرب و ماجرا
هوش مصنوعی: من در مکان گرم و امن خسته‌ام و خوابم برده است، اما از سر و صدا و حوادث اطراف بی‌خبریم.
این خانه نیست مصر و من از قبطیان نیم
موسی دعا نکرد، چرا خاست این بلا؟
هوش مصنوعی: این خانه، مثل مصر نیست و من هم از قوم قبطی‌ها نیستم. چرا این بلا برای من به وجود آمده، در حالی که موسی دعا نکرد؟
فرمود بوعلی که چو غوکان فزون شوند
بگریز از آنکه آید اندر پیش وبا
هوش مصنوعی: اگر بی‌دلیل صدای قوی و آشوبی به گوش رسید، بهتر است از آن مکان دور شوی، زیرا ممکن است خطر و بی‌ثباتی در راه باشد.
اکنون فزون شد ستید اندر سرای من
وز من ربود خواهید این باغ واین سرا
هوش مصنوعی: اکنون در خانه‌ام شهرت و نام و آوازه‌ام بیشتر شده و کسی که این باغ و خانه را خواست، از من دور شده است.
اندر حدیث‌، کشتن تو نارواست‌، لیک
یک ره بر آن سرم که کنم کار ناروا
هوش مصنوعی: در داستان‌ها گفته شده که کشتن تو نادرست است، اما من یک بار به سراغ آن می‌روم که کار نادرستی انجام دهم.
آن برکه را تهی کنم از آب و افکنم
چندین هزار غوک لعین را به زبرپا
هوش مصنوعی: می‌خواهم برکه را خشک کنم و در آن هزاران قورباغه لعنتی بریزم تا بر سر و زیر پا بیفتند.
کاین برکه جایگاه فسادست و نام اوست
بنگاه فسق و جای زنا، مرکز شقا
هوش مصنوعی: این برکه جایی است برای فساد و معصیت، و به همین خاطر به عنوان محل نادرستی و زنا شناخته می‌شود.
دار فریب و خانه جور و سرای کفر
بنگاه جهل و حوزهٔ کذب و در ریا
هوش مصنوعی: این جهان پر از فریب و نیرنگ است، خانه‌ای از ظلم و بی‌عدالتی که در آن ایمان و صداقت جایی ندارد. مکان‌هایی که در آن‌ها جهل و دروغ حاکم است و ریاکاری در همه جا دیده می‌شود.
در زندگیت هرگز دردی دوا نشد
لیکن ز کشتهٔ تو شود دردها دوا
هوش مصنوعی: در زندگی تو هیچ دردی درمان نشد، اما دردهایی که از نبود تو به وجود آمده‌اند، با یاد تو تسکین می‌یابند.
آوخ که مرغ و بره اجازت نمی‌دهند
ورنه که گردنت شدی از گرد ران جدا
هوش مصنوعی: حسرت می‌خورم که مرغ و بره اجازه نمی‌دهند، وگرنه گردن تو از گردن ران جدا می‌شد.
بیتی ز اوستاد لبیبی‌، بدین نمط
برخواندم و نبشت و بدان کرد اقتفا
هوش مصنوعی: بیتی از استاد لبیبی را به این صورت خواندم و نوشتم و به آن اقتدا کردم.
آن بیت را من ایدون پیوند ساختم
دریابد آن که دارد در پارسی ذکا
هوش مصنوعی: من این شعر را به گونه‌ای سروده‌ام که تنها کسی که در زبان فارسی تبحر دارد، می‌تواند مفهوم آن را درک کند.

حاشیه ها

1399/06/14 01:09
ایمان

جناب شفیعی کدکنی هم قصیده ای به همین نام«غوک نامه» دارند که استقبالی ست از همین قصیده.