شمارهٔ ۱
اطلاعات
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
حاشیه ها
ای کاش این شعر شیخ بهایی در زمان ما بیشتر مورد توجه قرار می گرفت
نمی دونم کجا شنیدم یا این که منبع موثقی داره یا نه اما این بیت هم فکر می کنم مربوط به همین شعر باشه:
ور نبود دلبر همخوابه پیش // دست توان کرد در آغوش خویش
سلام آقای رحیمی
نه این بیت زیبایی که فرمودید مربوط به بیت آخر یک حکایت از گلستان از باب قناعت هست
جایی این بیتم جزع این شعر خوندم نمی دونم از شیخه یانه؟ گوش تواند که همه عمر وی نشنود آواز دف و چنگ و نی
مدت هاست عمر عزیز بی مقدارترین چیز در دنیاست! واقعا شعر زیبایی است. گرفتار ظواهر دنیوی شدن و فراموش کردن انسانیت کار بشر امروزی شده! افسوس...
باسلام
شیخ بهایی رحمة الله علیه این شعر را در جواب جناب سعدی گفته اند، حکایت 29 گلستان سعدی
این مطلب را خود شیخ بهایی در کشکولشان تصریح کرده اند.
موفق باشید
از شیخ سعدی:
گوش تواند که همه عمر وی
نشنود آواز دف و چنگ و نی
دیده شکیبد ز تماشای باغ
بی گل و نسرین بسر آرد دماغ
گر نبود بالش آگنده پر
خواب توان کرد حجر زیر سر
ور نبود دلبر همخوابه پیش
دست توان کرد در آغوش خویش
وین شکم بی هنر پیچ پیچ
صبر ندارد که بسازد به هیچ
این بنده بهاء الدین در پاسخ شیخ چنین سروده است:
گر نبود خنگ مطلا لگام
زد بتوان بر قدم خویش گام
ور نبود مشربه از زرناب
با دو کف دست توان خورد آب
ور نبود بر سر خوان آن و این
هم بتوان ساخت بنان جوین
ور نبود جامه ی اطلس ترا
دلق کهن ساتر تن بس ترا
شانه ی عاج ار نبود بهر ریش
شانه توان کرد بانگشت خویش
جمله که بینی همه دارد عوض
وز عوضش گشته میسر غرض
آنچه ندارد عوض ای هوشیار
عمر عزیز است، غنیمت شمار
برگرفته از کشکول شیخ بهایی
با سلام
موضوع شعر قناعت است همان گنجی که در زمان ما کمیاب شده است و هیچ کس به هیچ حدی از زندگی راضی نیست و حرص و طمع وجودمان را پر کرده است.
طبق آنچه در کتاب کلیات شیخ بهایی از انتشارات کتابفروشی محمودی به تصحیح غلامحسین جواهری(وجدی) در قسمت«مثنوی نان و حلوا»(صبحات 8 و 9 کتاب مذکور) آمده است، متن شعر یادشده به شرح ذیل است:
گــر نباشـد مـرکب زریـن لگام
میتوانی زد به پای خویش گام
ور نباشد دور باش از پیش و پس
دور باش نفـرت خــلق از تــو بس
ور نباشــد مشـربه از زر نـاب
با کف خود میتوانی خورد آب
ور نباشد بر سـر خــوان، آن و این
میتوان ساختن به یک نان جوین
ور مـزعفر نبـودت با قنـد و مُشـک
خوش بود دوغ و پیاز و نان خُشک
ور نباشد جـامهی اطلس تو را
کهنه دلقی ساتر تن بس تو را
ور نباشــد شــانهای از بهــر ریـش
شانه بتوان کرد با انگشت خویش
ور نباشـد فـرش ابریشم طِراز
با حصیر کهنهی مسجد بساز
ور نباشد خـانـههـای زر نـگار
میتوان بردن بسر در کنج غار
جمله که بینی، همه دارد عوض
در عوضش، گشته میسر غرض
آنچه ندارد عوض، ای هوشیار
عمر عزیز است، غنیمت شمار