بخش ۶ - در اسرار عشق الهی فرماید
دلا اکنون شدی از خواب بیدار
رهائی یافتی از خواب بیدار
ز غفلت آمدی بیرون حقیقت
بسی خوردی در اینجا چون حقیقت
بغفلت روزگاری بسپریدی
درین گام بلا کامی ندیدی
ندیدی هیچ کامی سوی دنیا
بماندی غافل اندر کوی دنیا
اگرچه دادهای جان اندرین راه
که از رازی کنون درمانده درچاه
بمنزل در رسیدی مانده درچاه
اگرچه دادهٔ جان اندرین راه
بمنزل در رسیدی باز مانده
هنوز از شوق صاحب راز مانده
دم عرفان زدی اینجا بیکبار
ترا جانان نموده عین دیدار
ز اصل دوست برخورد ار عشقی
چو منصور این زمان بردار عشقی
ترا از عشق بد چندین ملامت
که خوردی حسرت و رنج و ندامت
قدم چون سوی این گلشن نهادی
ندانستی و در گلخن فتادی
درین گلخن بماندی مدتی باز
گهی درسوز بودی گاه در ساز
چه خواهی کرد گلخن جای تو نیست
قبای خاک بر بالای تو نیست
توی از جوهر بالا گزیده
مقام عالم بالا ندیده
سفر کردی ندیدستی ره خود
بکلی مینگشتی آگه خود
سفر کردی سوی منزل رسیدی
دمی وصلت ز نور خود ندیدی
سفر کردی تو با اینسان در اینجا
ندیدی هیچ همراهان در اینجا
سفر کردی ز دریا سوی عنصر
سفر ناکرده گوهر کی شود در
سفر را گرچنین قدری نبودی
مه نو بر فلک بدری نبودی
نخستین قطرهٔ باران سفر کرد
وز آن پس قعر دریا پرگهر کرد
توی کرده سفر در عین دریا
چرا میمانی اندر قعر دریا
تو در دریای عشقی پروریده
کمال خود در این دریا ندیده
کمال خود ندیدی در جواهر
که اسرارت شود اینجای ظاهر
طلب کن جوهرخودسوی دریا
چرا ماندستی اندر قعر دریا
طلب کن جوهر ای دانای اسرار
صدف را بشکن و گوهر برون آر
توئی دریا و جوهر در نشان نه
ترانامی ولی نام ونشان نه
توی اندر صدف ساکن بمانده
ز دامن پاک خود ایمن بمانده
تو دست شاه لایقتر نمائی
تو بیشک رازدار پادشائی
چرا تو اندرین دریای خونخوار
بجنگ این صدف ماندی گرفتار
صدف را بشکن و بنمای هم رخ
تو از دریا شنو پیوسته پاسخ
نظر کن در خود اکنون چون شکستی
صدف بشکن که کلی خود تو هستی
تو داری نور پاک هفت گلشن
تو در دریا شده پیوسته روشن
کنار بحر روشن از تو باشد
حقیقت هفت گلشن از تو باشد
الا ای جوهر بی منتها تو
حقیقت بیشکی نور خدا تو
الا ای خانهٔ راز الهی
عجایب جوهری جوهر نمائی
نه در کونین و نی در عالمینی
که سرگردان بین اصبعینی
الا ای جوهر قدسی کجائی
نه در عرشی نه در فرشی کجائی
درین دریا اگر دریا به بینی
تو خود را محو و ناپیدا به بینی
نه جای تست این دریا و بگذر
درین دریای بیپایان تو بنگر
اگرچه ماندهٔ این دم بغرقاب
کمال خویش هم اینجا تو دریاب
کمال خویش بشناس اندر اینجا
که تا زینجا رسی در عین اینجا
چه میدانی در اینجا تا تو چونی
توئی آن جوهری که ذوفنونی
تو را خواهند بردن تا برشاه
که تا شه گردد از راز تو آگاه
حقیقت پیش شه خواهی شدن باز
تو باشی در کف سلطان باعزاز
تو خواهی بود باز و بند سلطان
چوداری حکم بازوبند سلطان
کمالت آنگهی افزاید از یار
که سلطانت بود از جان خریدار
خریدار تو سلطانست از عشق
در اینجا راز پنهانست ار عشق
دریغا چون ندانستی چه گویم
دوای درد بیدرمان چه جویم
دوای درد خود هستم حقیقت
وزین زندان برون جستم حقیقت
برون جستم ازین زندان ظلمات
شدم آزاد اندر حضرت ذات
مرا در سوی آن حضرت برد باز
که تا از راز او گردم سرافراز
بیابم حضرت بیچونش ای دل
که مقصود منست اینجای حاصل
مرا اینجاست عز و قدر و قیمت
در اینجا دیدن جانان حقیقت
غنیمت دان که در اینجا دو روزی
مثال عاشقان سازی بسوزی
چو با عشاق صاحب درد باشم
نه چون زن همچو مردان مرد باشم
مرا با درد جانان آشنائیست
دوای دردم از صورت جدائیست
دریغا درد مادرمان ندارد
حقیقت راه ما پایان ندارد
ندارد درد من درمان دریغا
بمانم بیسر و سامان دریغا
سر و سامان ندارم در ره جان
بماندم خوار در بازار جانان
مرا تا درد باشد جان ندارم
در اینجا جز رخ جانان ندارم
مرا مقصود جانانست دیدن
پس آنگه درکمال جان رسیدن
سر من بهر این راز است سرباز
که یابد عاقبت اسرار ما باز
ازین معنی نگردم یک زمان من
که تا اینجا رسم در جان جان من
نخواهد بود اینجا نطق خاموش
که دل چون دیگ در آتش زند جوش
دلم در دیگ سودای معانی
چنان پخته که آن پیر نهانی
در آنچه گفت خواهم آنچه او گفت
که حق دید و وزو دید و نکو گفت
هر آن چیزی که از حق گفت خواهی
دری باشد که بیشک سفت خواهی
ز حق چندانکه گوئی بیش از آنست
کسی اسرار او کلی ندانست
ز حق گوی و ز حق بشنو بتحقیق
که از حق میرسد پیوسته توفیق
ز توفیق وی اینجا جوی طاعت
که در طاعت بیابی استطاعت
ترا آنجاکمال عشق شاه است
چه غم داری چو شه در بارگاهست
مدد از شاه جوی و خرمی کن
مگردان روی از شه همدمی کن
چو فرمودت ترا در عین فرمان
ببر فرمان او خود را مرنجان
چنان میدان که شاه آفرینش
ترا پیداست اندر آفرینش
کمال شاه و فرّ شاه با تست
حقیقت هم دل آگاه با تست
همه در دل شناس و دل عیان بین
درون جان جمال بی نشان بین
ترا در دل جمال ماهروئیست
بلای عشق در هر لحظه سوئی است
تو از اوئی و با اوباش اینجا
توی نقش رویت نقاش اینجا
ترا او نقش بسته آخر کار
کند خود این همه نقشت بیکبار
تو چندینی چرا خود دوست داری
به مغزی در حقیقت پوست داری
ترا مغز است و در خود ماندی ای دوست
از آن مغزی ندیدستی به جز پوست
ترا چون مغز اینجا گه نباشد
چو مردانت دل آگه نباشد
دل آگه باید در میانه
که تا یابد کمال جاودانه
هر آن غم کاندرین منزل نهادند
حقیقت بار آن بر دل نهادند
ز بحر وصل جانها بیقرار است
مکان وصل در دارالقرار است
اگر دارالقرار اینجا بدانی
بیابی وصل و اسرار نهانی
حقیقت باید اینجا گه قرارت
که پنهان نیست خود دیدار یارت
ترا دیدار جانانست اینجا
ولی در پرده پنهانست اینجا
وصال او اگر میبایدت دوست
برون میباید آمد پاک از پوست
همه گفتارها از بهر این است
که در مردن یقین عین الیقین است
اگر مردی برستی از جهان تو
یقین یابی بهشت جاودان تو
در آنجا دایماً عین وصالست
که اینجا خانهٔ رنج و وبال است
در این محنت سرای عالم کل
کجا آید مراد کل بحاصل
خوشستی زندگانی و کشستی
اگر نه مرگ ناخوش در پی استی
فراق آخر کار است ما را
وصالش دیدن یار است ما را
فراق سخت در راهست آخر
کسی یابد که آگاهست آخر
ز بعد آن وصال جاودانست
همه دیدار با آن جان جانست
ولی اینجا فراق اندر فراقست
همه دوری ز درد اشتیاق است
مراد اینجا تمنا دان حقیقت
در او پنهان و پیدا دان حقیقت
دم آخر همه اسرار یابند
کسانی کاندر این دم یار یابند
جهانی پر زاندو هست و ماتم
که ما را مینماید غم دمادم
بلا و رنج بیحد یافتستم
اگرچه مویها بشکافتستم
دل و جان در بلای قرب جانانست
چنین اسرار گفتن کی چنانست
دل و جان رازدار پادشاهند
حقیقت دایماً نور الهند
چه حاجت بود چندینی ز گفتن
چو میبایست اندر خاک خفتن
چه میجوئی ز چندین سر اسرار
که ما گفتیم و هم آمد پدیدار
وصال جان جان از جان بگویم
به هر اسرار صد برهان بگویم
از اول درد مییابد حقیقت
دوم تقوی در اسرار شریعت
سوم جز آنگهی معشوق دیدن
چهارم وصل آنگه سر بریدن
نظر در کار این کردم بیکبار
نداند این سخن جز صاحب اسرار
جهان و هرچه در هر دو جهانست
نیرزد پرّ کاهی گرچه جانست
بجز جانان در این عالم ندانی
به بینی گر تو هم صاحب یقینی
بجز جانان مجو ای جان و دل تو
وگرنه عاقبت گردی خجل تو
جز او آخر چه باشد هیچ باشد
جهان نقش و طلسم و پیچ باشد
حقیقت جملهٔ مردان که بودند
کزو گفتند وهم از وی شنیدند
همه گفتار ایشان بود از یار
یکی دیدند اینجاگه نگهدار
چنان دیدند در این جایگه باز
که گوئی جان ایشان بد یکی راز
طلب کردند تا آخر رسیدند
بوصل اصل جانان باز دیدند
رهی دور است این راه خطرناک
چه داند کرد اندر ره کف خاک
رهی دور است و بس راهیست مشکل
که یارد رفت آنجا سوی منزل
رهی دور است باید رفت ناچار
ترا میگویمت اکنون خبردار
خبردار از سوال دوست ای دل
جواب او یقین با اوست ای دل
ترا باید شدن واقف ز اسرار
شوی و وارهی از گیر و از دار
ترا تا صورت اینجا باز باشد
دلت پر غصه و پر راز باشد
چه خواهی یافت از دیدار صورت
که باید زو گذشت آخر ضرورت
دو روزی کاندرین صورت اسیری
مجو چیزی به جز عشق و فقیری
فقیری کن طلب در قعر جان کوش
لباس نیستی در فقر درپوش
فقیر اینجا ملامت شوق داند
هزاران دوزخ آمد ذوق داند
چه سرما و چه گرما در فقیری
بر عاشق یکی باشد اسیری
ز صورت دان و گرنه فقر یاراست
در او اسرارهای بیشمار است
اگر فقر و فنا خواهی در این راز
تکبر از نهاد خود بینداز
تکبر پاک کن از جان و از دل
که تا مقصود خود آری بحاصل
ترا اینجا برای عجز آورد
که تا باشی در اینجا صاحب درد
چو ما را داد ماهم جان فشانیم
بر معشوق دایم بی نشانیم
حقیقت حق شناسی چیست تسلیم
شدن فارغ ز هر اندوه و هر بیم
اگر مردی حقیقت او شوی تو
ببین خود تا حقیقت خودشوی تو
همه در خود خداوند جهان بین
به هرچه اندر به بینی جان جان بین
ره او بسپر اینجا همچو مردان
که خدمتکارت آید چرخ گردان
ترا چون چرخ گردون بنده باشد
مه و مهرت بجان تابنده باشد
فلک گردان تست و می ندانی
همه ملک آن تست و می ندانی
قدم زن بهتر از دوران افلاک
که سرگردان تست این کرهٔ خاک
ترا سرّی ورای اوست بنگر
اگر رویت نماید دوست بنگر
توانی یافت وصل اینجا حقیقت
اگر میبسپری راه شریعت
شریعت بسپر آنگه از نمودار
بگویم رازها آنکه خبردار
عمل میبایدت کردن در اینجا
پس آنگه گوی خود بردن در اینجا
عمل کن تا ستانی مرد کارت
عمل باشد در اینجا یادگارت
عمل کردند مردان اندرین راه
بترس از آه موری در بن چاه
عمل چون هست در علمت عمل کن
پس از علم و عمل اسرار حل کن
اگر علمت بود در اول کار
عمل آید ترا اینجا خریدار
ترا دو چیز میباید ز کونین
بدانستن عمل کردن شدن عین
طلب باید که تا در برگشاید
پس آگاهی بمطلوبت نماید
دریغا کین طلب در دست کس نیست
درین وادی کسی فریادرس نیست
نه فریادت رسد جز جان در اینجا
که جان دیده است مر جانان در اینجا
کمال عشق اگر آید پدیدار
بچشم تو نه درماند نه دیوار
دلی باید ز عشق یار در جوش
بماند تا ابد او مست و مدهوش
نشاید عشق را هر ناتوانی
بباید کاملی و کاردانی
الا تا در مقام عشق بازی
تو پنداری مگر این عشق بازی
که داند بردره در معدن عشق
چنان برگشتهٔ از مامن عشق
حقیقت عقل چون طفلی به پیشش
همیشه میخورد از شوق پیشش
کجا دارد ابا او پایداری
سزد گر عشق با جان پایداری
به پیش کار گه چون رخ نمودند
در آخر این چنین پاسخ شنودند
بخش ۵ - در مناقب حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السلام: چه گویم مدح میر دین حسن رابخش ۷ - در اسرار عشق و نموداری هیلاج فرماید: کمال عشق داند یافت عاشق
اطلاعات
وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: کتابخانه تصوف
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
دلا اکنون شدی از خواب بیدار
رهائی یافتی از خواب بیدار
هوش مصنوعی: ای دل، اکنون از خواب غفلت بیدار شدهای و از دنیای خواب و خیال رهایی یافتهای.
ز غفلت آمدی بیرون حقیقت
بسی خوردی در اینجا چون حقیقت
هوش مصنوعی: از بیتوجهی خارج شدی و به حقیقت رسیدی، بنابراین در اینجا مانند حقیقت از حقیقتهای بسیاری بهرهبردهای.
بغفلت روزگاری بسپریدی
درین گام بلا کامی ندیدی
هوش مصنوعی: به خاطر غفلت و عدم توجه به گذر زمان، تو بخشی از زندگیات را در این مسیر پرخطر گذراندی و به موفقیت نرسیدی.
ندیدی هیچ کامی سوی دنیا
بماندی غافل اندر کوی دنیا
هوش مصنوعی: هرگز ندیدی که کسی با موفقیت و خوشی در این دنیا باقی ماند، در حالی که در دنیای مادی راضی و بیخبر باشد.
اگرچه دادهای جان اندرین راه
که از رازی کنون درمانده درچاه
هوش مصنوعی: با وجود اینکه روح و جان به سختی در این مسیر در تلاشاند، اما شخصی که در حال حاضر به یک راز دست نیافته، در تنگنا و مشکل قرار دارد.
بمنزل در رسیدی مانده درچاه
اگرچه دادهٔ جان اندرین راه
هوش مصنوعی: به خانه رسیدی ولی در چاه ماندهای، هرچند جان خود را در این راه دادهای.
بمنزل در رسیدی باز مانده
هنوز از شوق صاحب راز مانده
هوش مصنوعی: به خانه رسیدی، اما هنوز از نارضایتی و اشتیاق کسی که رازهایش را نمیدانیم، در دل داریم.
دم عرفان زدی اینجا بیکبار
ترا جانان نموده عین دیدار
هوش مصنوعی: تو در اینجا به یکباره از حقیقت معرفت و عرفان صحبت میکنی، در حالی که معشوق و محبوب واقعیات تو را به وضوح و عینیت میبیند و درک میکند.
ز اصل دوست برخورد ار عشقی
چو منصور این زمان بردار عشقی
هوش مصنوعی: اگر از معشوق و محبت او برخوردار شو، همانطور که منصور برخوردار بود، اکنون با عشق و محبت زندگی کن.
ترا از عشق بد چندین ملامت
که خوردی حسرت و رنج و ندامت
هوش مصنوعی: تو به خاطر عشق، از اینکه ملامتهای زیادی را تحمل کردی، دچار حسرت، رنج و پشیمانی شدهای.
قدم چون سوی این گلشن نهادی
ندانستی و در گلخن فتادی
هوش مصنوعی: زمانی که قدم به سوی این باغ زیبا گذاشتی، نمیدانستی که به کجا خواهی رفت و در نهایت به چه وضعیتی دچار خواهی شد.
درین گلخن بماندی مدتی باز
گهی درسوز بودی گاه در ساز
هوش مصنوعی: در این مکان، مدتی درنگ کردی، گاهی در آتش سوزان بودی و گاهی در نوازش و آرامش.
چه خواهی کرد گلخن جای تو نیست
قبای خاک بر بالای تو نیست
هوش مصنوعی: چه میتوانی بکنی؟ جای تو در آتش نیست و لباس خاکی بر دوش تو وجود ندارد.
توی از جوهر بالا گزیده
مقام عالم بالا ندیده
هوش مصنوعی: تو از ویژگیهای برجسته و عالی برخورداری، اما از مقام و جایگاه عمیق و معنوی که در عالم بالا وجود دارد، بیخبر هستی.
سفر کردی ندیدستی ره خود
بکلی مینگشتی آگه خود
هوش مصنوعی: اگر به سفر رفتهای و خود را گم کردهای، در آن مسیر به خوبی توجه کن که کاملاً آگاهانه راه را بیابی.
سفر کردی سوی منزل رسیدی
دمی وصلت ز نور خود ندیدی
هوش مصنوعی: تو به سفر رفتی و به مقصد رسیدی، اما لحظهای از نور خودت برای وصل شدن بهره نبردی.
سفر کردی تو با اینسان در اینجا
ندیدی هیچ همراهان در اینجا
هوش مصنوعی: تو به سفر رفتی و در اینجا هیچ یک از دوستانت را نمیبینی.
سفر کردی ز دریا سوی عنصر
سفر ناکرده گوهر کی شود در
هوش مصنوعی: اگر از دریا به سفری بروی، چگونه میتوانی به جوهر (خلوص و حقیقت) برسدی که هنوز سفری نکرده است؟
سفر را گرچنین قدری نبودی
مه نو بر فلک بدری نبودی
هوش مصنوعی: اگر سفر به این اندازه زیبا و دلپذیر نبود، آسمان هم نمیتوانست چراغی مانند ماه نو داشته باشد.
نخستین قطرهٔ باران سفر کرد
وز آن پس قعر دریا پرگهر کرد
هوش مصنوعی: اولین قطرهٔ باران به سفر رفت و از آن زمان به عمق دریا جواهرات زیادی را به وجود آورد.
توی کرده سفر در عین دریا
چرا میمانی اندر قعر دریا
هوش مصنوعی: چرا در عمق دریا میمانی وقتی که به سفر رفتهای؟
تو در دریای عشقی پروریده
کمال خود در این دریا ندیده
هوش مصنوعی: تو در عشق مانند دریا غرق شدهای، اما هنوز به کمال خود در این دریا پی نبردهای.
کمال خود ندیدی در جواهر
که اسرارت شود اینجای ظاهر
هوش مصنوعی: به جای اینکه به زیباییهای ظاهری و جواهرات توجه کنی که فقط لحظهای خوشایند هستند، بهتر است به عمق وجود خود بپردازی و کمال واقعیات را در درونت جستجو کنی.
طلب کن جوهرخودسوی دریا
چرا ماندستی اندر قعر دریا
هوش مصنوعی: جوهر خود را مانند دریا طلب کن؛ چرا در قعر دریا ماندهای؟
طلب کن جوهر ای دانای اسرار
صدف را بشکن و گوهر برون آر
هوش مصنوعی: از دانای اسرار بخواه که صدف را بشکند و گوهر را بیرون بیاورد.
توئی دریا و جوهر در نشان نه
ترانامی ولی نام ونشان نه
هوش مصنوعی: تو مانند دریا هستی و جوهر در دل علامت توست. هرچند که نشان و نام تو به وضوح مشخص نیست، اما حقیقت و ذات تو در عمق وجودت نهفته است.
توی اندر صدف ساکن بمانده
ز دامن پاک خود ایمن بمانده
هوش مصنوعی: در درون صدف، به آرامی زندگی کن و از دامن پاک خود در امان بمان.
تو دست شاه لایقتر نمائی
تو بیشک رازدار پادشائی
هوش مصنوعی: تو در مقام خود بسیار شایستهتری و بدون شک رازدار و نگهبان اسرار پادشاهی.
چرا تو اندرین دریای خونخوار
بجنگ این صدف ماندی گرفتار
هوش مصنوعی: چرا در این دریای خطرناک و بیرحم، مانند یک صدف در دام افتادهای و نمیجنگی؟
صدف را بشکن و بنمای هم رخ
تو از دریا شنو پیوسته پاسخ
هوش مصنوعی: صدف را بشکن و زیباییات را از دریا نشان بده، زیرا پاسخ همیشگی را خواهی شنید.
نظر کن در خود اکنون چون شکستی
صدف بشکن که کلی خود تو هستی
هوش مصنوعی: به خودت نگاه کن و مانند یک صدف ناپخته بشکن، چرا که تمام وجود تو در این درون نهفته است.
تو داری نور پاک هفت گلشن
تو در دریا شده پیوسته روشن
هوش مصنوعی: تو نوری خالص و بینظیری، مانند هفت گلستانی که در دریا دائماً درخشان و روشن شدهاند.
کنار بحر روشن از تو باشد
حقیقت هفت گلشن از تو باشد
هوش مصنوعی: کنار دریا، روشنی و حقیقت تو را دارد و هفت باغ زیبا نیز از حضور تو میزند.
الا ای جوهر بی منتها تو
حقیقت بیشکی نور خدا تو
هوش مصنوعی: ای جوهر بیپایان، تو حقیقتی هستی که در واقع نور خداوند را نمایان میسازی.
الا ای خانهٔ راز الهی
عجایب جوهری جوهر نمائی
هوش مصنوعی: ای خانهٔ اسرار الهی، تو مملو از شگفتیهای ارزشمند و نمایشگر حقیقتهای عمیق هستی.
نه در کونین و نی در عالمینی
که سرگردان بین اصبعینی
هوش مصنوعی: نه در این دو جهان و نه در هیچ عالمی، نمیتوانیم به سادگی بین دو چیز سرگردان بمانیم.
الا ای جوهر قدسی کجائی
نه در عرشی نه در فرشی کجائی
هوش مصنوعی: ای جوهر مقدس! کجائی؟ تو نه در آسمانهای بلند هستی و نه در زمینهای پست. کجا میتوانم تو را بیابم؟
درین دریا اگر دریا به بینی
تو خود را محو و ناپیدا به بینی
هوش مصنوعی: اگر در این دریا به خودت نگاه کنی، ممکن است خود را محو و ناپیدا ببینی.
نه جای تست این دریا و بگذر
درین دریای بیپایان تو بنگر
هوش مصنوعی: این مکان برای تو مناسب نیست، بنابراین از این دریا بگذر و به وسعت بیکران آن نگاه کن.
اگرچه ماندهٔ این دم بغرقاب
کمال خویش هم اینجا تو دریاب
هوش مصنوعی: هرچند در این لحظه به شدت درگیر خودم هستم، اما تو هم اینجا مرا درک کن و متوجه احساساتم باش.
کمال خویش بشناس اندر اینجا
که تا زینجا رسی در عین اینجا
هوش مصنوعی: کمال و بهترین حالت خود را در اینجا بشناس، زیرا زمانیکه به این نقطه و وضعیت میرسی، در واقع در عین حال به هویت واقعیات نیز پی بردهای.
چه میدانی در اینجا تا تو چونی
توئی آن جوهری که ذوفنونی
هوش مصنوعی: تو چه میدانی که در اینجا چه خبر است؟ تو آن چراغی هستی که در جستوجو و روشنی، به اندازهای که خود را بشناسی.
تو را خواهند بردن تا برشاه
که تا شه گردد از راز تو آگاه
هوش مصنوعی: تو را به سوی پادشاه خواهند برد تا او از اسرار و رازهای تو باخبر شود و به مقام سلطنت برسد.
حقیقت پیش شه خواهی شدن باز
تو باشی در کف سلطان باعزاز
هوش مصنوعی: اگر حقیقت را نزد شاه به نمایش بگذاری، باز هم تو خواهی بود که در دست سلطان با عظمت قرار خواهی گرفت.
تو خواهی بود باز و بند سلطان
چوداری حکم بازوبند سلطان
هوش مصنوعی: تو به زودی آزاد خواهی شد، مانند بندهایی که برای شاه تجویز شدهاند و به او اجازه میدهند که قدرتش را حفظ کند.
کمالت آنگهی افزاید از یار
که سلطانت بود از جان خریدار
هوش مصنوعی: زمانی که محبوبت به تو عشق ورزد و جانش را برای تو بدهد، به کمال و شکوفایی بیشتری دست خواهی یافت.
خریدار تو سلطانست از عشق
در اینجا راز پنهانست ار عشق
هوش مصنوعی: خریدار تو در اینجا به عنوان یک سلطان شناخته میشود و در دل این عشق، رازی پنهان وجود دارد.
دریغا چون ندانستی چه گویم
دوای درد بیدرمان چه جویم
هوش مصنوعی: ای کاش میدانستی که چگونه از دلم بگویم، درمان درد بیدرمانم را کجا باید پیدا کنم.
دوای درد خود هستم حقیقت
وزین زندان برون جستم حقیقت
هوش مصنوعی: من خود درمان دردهای خویش هستم و از این زندان رهایی یافتم.
برون جستم ازین زندان ظلمات
شدم آزاد اندر حضرت ذات
هوش مصنوعی: از این زندان تاریکی بیرون آمدم و در حضور حقیقت و ذات خود آزاد شدم.
مرا در سوی آن حضرت برد باز
که تا از راز او گردم سرافراز
هوش مصنوعی: مرا به نزد آن معصوم ببر تا از حسن و زیباییهای او بهرهمند شوم و به افتخار و معرفت برسم.
بیابم حضرت بیچونش ای دل
که مقصود منست اینجای حاصل
هوش مصنوعی: ای دل، من به دنبال آن حضور بیچون و چرای او هستم، زیرا او هدف من در این راه است.
مرا اینجاست عز و قدر و قیمت
در اینجا دیدن جانان حقیقت
هوش مصنوعی: در اینجا من مقام و ارزش واقعی خود را در دیدن یار مییابم.
غنیمت دان که در اینجا دو روزی
مثال عاشقان سازی بسوزی
هوش مصنوعی: به فرصتهایی که در اینجا داری ارزش بده، چرا که حتی دو روز زندگیات میتواند مانند عاشقان پرشور و با احساس باشد و تو را به آتش عشق بسوزاند.
چو با عشاق صاحب درد باشم
نه چون زن همچو مردان مرد باشم
هوش مصنوعی: وقتی با کسانی که در عشق دچار حسرتی عمیق هستند همراه باشم، نمیخواهم مانند یک زن رفتار کنم، بلکه دوست دارم مانند مردان با شجاعت و استقامت باشم.
مرا با درد جانان آشنائیست
دوای دردم از صورت جدائیست
هوش مصنوعی: من با درد عشق آشنا هستم و میدانم که درمان این درد تنها در دوری از محبوبم نهفته است.
دریغا درد مادرمان ندارد
حقیقت راه ما پایان ندارد
هوش مصنوعی: ای کاش، دردی که از مادر به یاد داریم، واقعیت ندارد و راه ما هیچگاه به پایان نمیرسد.
ندارد درد من درمان دریغا
بمانم بیسر و سامان دریغا
هوش مصنوعی: درد من هیچ شکلی از درمان ندارد و افسوس که در وضعیت بیسر و سامان و آشفتهای باقی میمانم.
سر و سامان ندارم در ره جان
بماندم خوار در بازار جانان
هوش مصنوعی: در مسیر زندگیام سردرگم و بیسرانجام ماندهام و در نگاه محبوب، آچمز و بیارزش به نظر میرسم.
مرا تا درد باشد جان ندارم
در اینجا جز رخ جانان ندارم
هوش مصنوعی: تا زمانی که درد در وجودم باشد، زندگی برایم معنا ندارد و در این مکان، تنها چیز ارزشمندی که دارم، چهره محبوبم است.
مرا مقصود جانانست دیدن
پس آنگه درکمال جان رسیدن
هوش مصنوعی: من تنها هدفم دیدن محبوب است و پس از آن به کمال روح و جان خود خواهم رسید.
سر من بهر این راز است سرباز
که یابد عاقبت اسرار ما باز
هوش مصنوعی: من برای فهم این راز به میدان آمدهام تا در نهایت، اسرار ما را فاش کنم.
ازین معنی نگردم یک زمان من
که تا اینجا رسم در جان جان من
هوش مصنوعی: من از این موضوع، حتی یک لحظه هم دور نخواهم شد، چرا که تا اینجا به عمق وجودم رسیده است.
نخواهد بود اینجا نطق خاموش
که دل چون دیگ در آتش زند جوش
هوش مصنوعی: در اینجا سخن خاموش نخواهد ماند، زیرا دل مانند دیگی در آتش به جوش میآید.
دلم در دیگ سودای معانی
چنان پخته که آن پیر نهانی
هوش مصنوعی: دل من به قدری درگیر افکار و احساسات عمیق است که حتی آن کهنیار یا معلم آگاه هم نمیتواند آن را درک کند.
در آنچه گفت خواهم آنچه او گفت
که حق دید و وزو دید و نکو گفت
هوش مصنوعی: من آنچه را که او گفت، خواهم گفت؛ زیرا او حقیقت را دید و آنچه درست و خوب بود را بیان کرد.
هر آن چیزی که از حق گفت خواهی
دری باشد که بیشک سفت خواهی
هوش مصنوعی: هر چیزی که درباره حقیقت بگویی، مانند دربی خواهد بود که به طور حتم محکم و استوار خواهد بود.
ز حق چندانکه گوئی بیش از آنست
کسی اسرار او کلی ندانست
هوش مصنوعی: به اندازهای که از حق و حقیقت صحبت کنی، بیشتر از آن است و هیچکس تمام اسرار او را نمیداند.
ز حق گوی و ز حق بشنو بتحقیق
که از حق میرسد پیوسته توفیق
هوش مصنوعی: از حقیقت سخن بگو و از حقیقت بشنو، زیرا یقین داشته باش که موفقیت به طور مداوم از حقیقت به تو میرسد.
ز توفیق وی اینجا جوی طاعت
که در طاعت بیابی استطاعت
هوش مصنوعی: از رحمت و لطف خداوند در اینجا طلب کن که اگر در انجام بندگی و طاعت موفق شوی، تواناییاش را نیز به دست میآوری.
ترا آنجاکمال عشق شاه است
چه غم داری چو شه در بارگاهست
هوش مصنوعی: تو در جایی هستی که عشق به نهایت خود رسیده و شاه در سرای خود حضور دارد، پس چرا نگران هستی؟
مدد از شاه جوی و خرمی کن
مگردان روی از شه همدمی کن
هوش مصنوعی: از شاه یاری بگیر و خوشی را فراموش نکن، از همراهی با او روی بر مگردان.
چو فرمودت ترا در عین فرمان
ببر فرمان او خود را مرنجان
هوش مصنوعی: هرگاه که به تو دستوری داده شود، در حالی که خود را در وضعیت اطاعت مییابی آن دستورا را به درستی انجام بده و اجازه نده که دلشوره یا نگرانی تو را تحت تأثیر قرار دهد.
چنان میدان که شاه آفرینش
ترا پیداست اندر آفرینش
هوش مصنوعی: به گونهای زندگی کن که گویی خالق و آفریننده موجودات، تو را در این خلقت مشاهده میکند.
کمال شاه و فرّ شاه با تست
حقیقت هم دل آگاه با تست
هوش مصنوعی: کمال و بزرگی شاه به تو وابسته است و حقیقت نیز عمیقاً با تو در ارتباط است.
همه در دل شناس و دل عیان بین
درون جان جمال بی نشان بین
هوش مصنوعی: همه در دل و درون خود، احساسات و خواستهها را میشناسند و به وضوح میتوانند زیباییهای پنهان را در جان خود ببینند.
ترا در دل جمال ماهروئیست
بلای عشق در هر لحظه سوئی است
هوش مصنوعی: تو در دل خود زیبایی و جاذبهای داری، اما عشق به تو در هر لحظه درد و رنجی به همراه دارد.
تو از اوئی و با اوباش اینجا
توی نقش رویت نقاش اینجا
هوش مصنوعی: تو وجودی از اصل او هستی و در اینجا، مانند تصویری که نقاش خلق کرده، در کنار جمعی از افراد قرار داری.
ترا او نقش بسته آخر کار
کند خود این همه نقشت بیکبار
هوش مصنوعی: تو را در نهایت کار، خود او به یکباره این همه نقشها را میسازد.
تو چندینی چرا خود دوست داری
به مغزی در حقیقت پوست داری
هوش مصنوعی: تو چقدر خود را زیاد میدانید، اما در واقع فقط ظاهری داری و چیزی از عمق وجودت نمیدانی.
ترا مغز است و در خود ماندی ای دوست
از آن مغزی ندیدستی به جز پوست
هوش مصنوعی: ای دوست، تو دارای عقل و اندیشهای هستی، اما در محدودیتها و ظواهر خود ماندهای و از مغز خود استفاده نمیکنی. تنها به آنچه در ظاهر دیده میشود، توجه داری و به عمق وجودی خود نمینگری.
ترا چون مغز اینجا گه نباشد
چو مردانت دل آگه نباشد
هوش مصنوعی: زمانی که تو در اینجا نیستی، مانند مغز که در بدن جای دارد، مردان دل آگاه و باخبر از تو نمیشوند.
دل آگه باید در میانه
که تا یابد کمال جاودانه
هوش مصنوعی: دل باید در میانه آگاهی و هوشیاری باشد تا بتواند به کمالی جاودانه دست یابد.
هر آن غم کاندرین منزل نهادند
حقیقت بار آن بر دل نهادند
هوش مصنوعی: هر غمی که در این مکان گذاشته شده، حقیقت آن بار سنگینی بر دل میگذارد.
ز بحر وصل جانها بیقرار است
مکان وصل در دارالقرار است
هوش مصنوعی: در دریای وصال، جانها در اضطراب و ناآرامیاند، اما مکان وصال، در جایی است که آرامش و سکون وجود دارد.
اگر دارالقرار اینجا بدانی
بیابی وصل و اسرار نهانی
هوش مصنوعی: اگر اینجا را مکان آرامش و استقرار خود بدانید، به رازها و ارتباطات پنهانی دست خواهید یافت.
حقیقت باید اینجا گه قرارت
که پنهان نیست خود دیدار یارت
هوش مصنوعی: حقیقت این است که باید در این مکان مستقر شوی، زیرا دیدن کسی که دوستش داری به وضوح قابل مشاهده است و پنهان نیست.
ترا دیدار جانانست اینجا
ولی در پرده پنهانست اینجا
هوش مصنوعی: اینجا تو تنها با معشوقهات ملاقات میکنی، اما او در پس پردهای پنهان هست و نمیتوانی او را بهوضوح ببینی.
وصال او اگر میبایدت دوست
برون میباید آمد پاک از پوست
هوش مصنوعی: اگر میخواهی به وصال محبوبت برسی، باید با تمام وجود و بیهیچ قید و شرطی به پیش او بیایی و خود را از هر گونه زواید و مشکلات رها کنی.
همه گفتارها از بهر این است
که در مردن یقین عین الیقین است
هوش مصنوعی: تمام سخنان به خاطر این است که در مورد مرگ، آگاهی و یقین کاملی داریم.
اگر مردی برستی از جهان تو
یقین یابی بهشت جاودان تو
هوش مصنوعی: اگر در این دنیا مردی راستگو و درستکار باشی، مطمئناً بهشتی ابدی در انتظار تو خواهد بود.
در آنجا دایماً عین وصالست
که اینجا خانهٔ رنج و وبال است
هوش مصنوعی: در آنجا همیشه حالتی از وصال و نزدیکی وجود دارد، در حالی که اینجا تنها جای رنج و مشکلات است.
در این محنت سرای عالم کل
کجا آید مراد کل بحاصل
هوش مصنوعی: در این دنیای پر درد و رنج، آرزوی همه انسانها کجا میتواند به تحقق برسد؟
خوشستی زندگانی و کشستی
اگر نه مرگ ناخوش در پی استی
هوش مصنوعی: زندگی زیبا و دلنشین است و اگر تو در آن سختی بکشی، مرگ ناخوشایندی در انتظارت خواهد بود.
فراق آخر کار است ما را
وصالش دیدن یار است ما را
هوش مصنوعی: جدایی برای ما نهایت کار است و دیدن محبوب، آرزوی ماست.
فراق سخت در راهست آخر
کسی یابد که آگاهست آخر
هوش مصنوعی: فراق و جدایی بسیار دشوار و طاقتفرساست، اما در نهایت، کسی پیدا خواهد شد که از این موضوع آگاه باشد و درک کند.
ز بعد آن وصال جاودانست
همه دیدار با آن جان جانست
هوش مصنوعی: پس از آن پیوندی که همیشه همراه است، هر ملاقات با آن روح بزرگ به یاد ماندنی و ارزشمند خواهد بود.
ولی اینجا فراق اندر فراقست
همه دوری ز درد اشتیاق است
هوش مصنوعی: در اینجا فاصله و جدایی وجود دارد و همهجا پر از دوری و دلتنگی برای وصال است.
مراد اینجا تمنا دان حقیقت
در او پنهان و پیدا دان حقیقت
هوش مصنوعی: نیت در اینجا این است که خواسته یا تقاضا، حقیقت را در خود پنهان دارد و همچنین آن حقیقت به وضوح قابل مشاهده است.
دم آخر همه اسرار یابند
کسانی کاندر این دم یار یابند
هوش مصنوعی: در لحظههای پایانی، افرادی که در آن زمان یار و همراه دارند، به تمامی رازها پیمیبرند.
جهانی پر زاندو هست و ماتم
که ما را مینماید غم دمادم
هوش مصنوعی: جهان پر از درد و اندوه است و این غم دائماً بر ما سایه افکنده است.
بلا و رنج بیحد یافتستم
اگرچه مویها بشکافتستم
هوش مصنوعی: من با درد و رنج زیادی مواجه شدهام، هرچند که حتی موهایم را نیز به خاطر آن کندم.
دل و جان در بلای قرب جانانست
چنین اسرار گفتن کی چنانست
هوش مصنوعی: دل و جان در سختیها و مصیبتهایی که ناشی از عشق به معشوق است، به این شکل تصور میشود که بیان کردن این رازها چگونه ممکن است.
دل و جان رازدار پادشاهند
حقیقت دایماً نور الهند
هوش مصنوعی: دل و جان، نگهبان و رازدار پادشاه هستند و حقیقت همیشه مانند نوری درخشان است.
چه حاجت بود چندینی ز گفتن
چو میبایست اندر خاک خفتن
هوش مصنوعی: چرا نیاز به صحبتهای زیاد است، در حالی که وقتی زمان خوابیدن در خاک فرا میرسد، باید سکوت کرد؟
چه میجوئی ز چندین سر اسرار
که ما گفتیم و هم آمد پدیدار
هوش مصنوعی: چه چیزی را از میان این همه رازها میطلبی، در حالی که ما آن را گفتهایم و خود نیز به روشنی آمده است؟
وصال جان جان از جان بگویم
به هر اسرار صد برهان بگویم
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساس عمیق و عشق عارفانه اشاره دارد. شاعر با اشاره به وصال و نزدیکی به محبوب، میگوید که اگر بخواهد، میتواند صدها دلیل و راز در مورد این عشق بیان کند. او میخواهد بگوید که این احساسات و عواطف چقدر عمیق و پیچیده هستند و چه اندازه شایستهی توجه و گفتگو میباشند.
از اول درد مییابد حقیقت
دوم تقوی در اسرار شریعت
هوش مصنوعی: از ابتدا، درد و رنج، حقیقت عمیقتری را نمایان میسازد و در عمق شریعت، تقوایی نهفته است.
سوم جز آنگهی معشوق دیدن
چهارم وصل آنگه سر بریدن
هوش مصنوعی: در مراحل مختلف عشق، ابتدا باید معشوق را مشاهده کرد، و سپس در مرحله نهایی به وصل و اتحاد رسید، که در اینجا به نوعی به قید و بند افتادن یا جان سپردن اشاره شده است.
نظر در کار این کردم بیکبار
نداند این سخن جز صاحب اسرار
هوش مصنوعی: من یک بار به کار این مسأله نگاه کردم و فهمیدم که این سخن را جز کسانی که به اسرار آگاهند، کسی نمیداند.
جهان و هرچه در هر دو جهانست
نیرزد پرّ کاهی گرچه جانست
هوش مصنوعی: جهان و تمامی چیزهایی که در آن و در دنیای دیگر وجود دارد، ارزشی ندارد حتی به اندازه یک پر کاه، چه رسد به اینکه جان انسان باشد.
بجز جانان در این عالم ندانی
به بینی گر تو هم صاحب یقینی
هوش مصنوعی: به جز معشوق، در این دنیا چیز دیگری را نمیتوانی به درستی مشاهده کنی، اگر تو نیز به حقیقت ایمان داشته باشی.
بجز جانان مجو ای جان و دل تو
وگرنه عاقبت گردی خجل تو
هوش مصنوعی: به جز محبوب واقعی، هیچ چیز دیگری را نطلب، ای جان و دل تو، وگرنه در نهایت به شرمندگی دچار خواهی شد.
جز او آخر چه باشد هیچ باشد
جهان نقش و طلسم و پیچ باشد
هوش مصنوعی: جز او چیزی در این دنیا وجود ندارد و همه چیز تنها سایهای از اوست. جهان شبیه به نقشی و طلسمی است که تنها به خاطر وجود او اهمیت مییابد.
حقیقت جملهٔ مردان که بودند
کزو گفتند وهم از وی شنیدند
هوش مصنوعی: حقیقت این است که تمام مردان از او هستند و آنچه را که او گفته، دیگران با خیال و تصورشان شنیدهاند.
همه گفتار ایشان بود از یار
یکی دیدند اینجاگه نگهدار
هوش مصنوعی: همه صحبتهای آنها از محبوب و معشوق است، زمانی که کسی را در اینجا دیدند، در دل نگهدار و مراقب بودند.
چنان دیدند در این جایگه باز
که گوئی جان ایشان بد یکی راز
هوش مصنوعی: آنها در این مکان به گونهای مشاهده کردند که انگار جانشان به یک راز پیوند خورده است.
طلب کردند تا آخر رسیدند
بوصل اصل جانان باز دیدند
هوش مصنوعی: آنها در جستجوی معشوق بودند و وقتی به نهایت تلاش خود رسیدند، به سوی اصل و ماهیت جانان بازگشتند و او را دوباره مشاهده کردند.
رهی دور است این راه خطرناک
چه داند کرد اندر ره کف خاک
هوش مصنوعی: این راه خطرناک و دور است و کسی که در آن سفر میکند، نمیداند که چه بر سرش خواهد آمد و این مسیر چه مشکلاتی را برایش به همراه خواهد داشت.
رهی دور است و بس راهیست مشکل
که یارد رفت آنجا سوی منزل
هوش مصنوعی: راهی که در پیش است، بسیار دور و دشوار است و فقط کسی میتواند به آن سمت برود که به مقصدش برسد.
رهی دور است باید رفت ناچار
ترا میگویمت اکنون خبردار
هوش مصنوعی: دور راهی است که باید آن را پیمود، بنابراین بیچاره تو، اکنون به تو میگویم که آماده باش.
خبردار از سوال دوست ای دل
جواب او یقین با اوست ای دل
هوش مصنوعی: ای دل، آگاه باش از سوال دوستی که جواب او را تنها خود او میداند.
ترا باید شدن واقف ز اسرار
شوی و وارهی از گیر و از دار
هوش مصنوعی: برای آنکه به درج مدارج بالای شناخت و آگاهی دست یابی، باید از رازها و درونمایهها آگاه شوی و از دامها و مشکلات دور بمانی.
ترا تا صورت اینجا باز باشد
دلت پر غصه و پر راز باشد
هوش مصنوعی: تا زمانی که چهرهات اینجا نمایان است، دل تو پر از اندوه و رازهای پنهان است.
چه خواهی یافت از دیدار صورت
که باید زو گذشت آخر ضرورت
هوش مصنوعی: از دیدن ظاهر چیزها چه سودی میبری، وقتی که در نهایت باید از آن عبور کنی و به عمق و حقیقت آن برسیدی.
دو روزی کاندرین صورت اسیری
مجو چیزی به جز عشق و فقیری
هوش مصنوعی: در این دو روزی که در این دنیا هستی، به دنبال چیزی جز عشق و تهیدستی نرو.
فقیری کن طلب در قعر جان کوش
لباس نیستی در فقر درپوش
هوش مصنوعی: در دل خود نیاز و خواستهای عمیق داشته باش و به جستجوی آن بپرداز، زیرا در وضعیت فقر، نیازی به آرایش و لباس خوشپوشی نیست.
فقیر اینجا ملامت شوق داند
هزاران دوزخ آمد ذوق داند
هوش مصنوعی: فقیر در اینجا به خاطر عشق و شوقش، هزاران درد و سختی را تحمل میکند و از این عذابی که بر او میگذرد، لذت میبرد.
چه سرما و چه گرما در فقیری
بر عاشق یکی باشد اسیری
هوش مصنوعی: در هر شرایطی، چه وقتی که هوا سرد است و چه وقتی که گرم است، برای یک عاشق فقر هیچ فرقی نمیکند و او همچنان در اسارت عشق باقی میماند.
ز صورت دان و گرنه فقر یاراست
در او اسرارهای بیشمار است
هوش مصنوعی: اگر به باطن و عمق وجود نگاه کنی، میفهمی که فقر و نیاز هم میتواند حامل رازها و نکات پنهان زیادی باشد. فقط به ظاهر او ننگر.
اگر فقر و فنا خواهی در این راز
تکبر از نهاد خود بینداز
هوش مصنوعی: اگر میخواهی به فقر و تباهی برسی، باید تکبر و خودخواهی را از وجودت دور کنی.
تکبر پاک کن از جان و از دل
که تا مقصود خود آری بحاصل
هوش مصنوعی: تکبر و خودبینی را از درونت بیرون کن تا بتوانی به اهداف و آرزوهایت دست پیدا کنی.
ترا اینجا برای عجز آورد
که تا باشی در اینجا صاحب درد
هوش مصنوعی: این جا تو را به خاطر ناتوانیات آوردهاند تا از درد و رنجهای خود آگاهتر شوی.
چو ما را داد ماهم جان فشانیم
بر معشوق دایم بی نشانیم
هوش مصنوعی: وقتی که ما از طرف ماه، زندگی و جان خود را دریافت کنیم، همواره و بدون هیچ نشانی، جانفشانی برای معشوق خواهیم کرد.
حقیقت حق شناسی چیست تسلیم
شدن فارغ ز هر اندوه و هر بیم
هوش مصنوعی: حقیقت قدرشناسی در این است که انسان با دل آرام و بدون نگرانی و ناراحتی، خود را تسلیم آنچه خداوند در تقدیرش قرار داده، بکند.
اگر مردی حقیقت او شوی تو
ببین خود تا حقیقت خودشوی تو
هوش مصنوعی: اگر تو بخواهی واقعاً به حقیقت وجود خود پی ببری، ابتدا باید به خودت نگاه کنی و درونیترین بخشهای وجودت را بشناسی.
همه در خود خداوند جهان بین
به هرچه اندر به بینی جان جان بین
هوش مصنوعی: همه چیز در وجود پروردگار جهان دیده میشود و هر چیز را که بنگری، روح و جان آن را نیز خواهی دید.
ره او بسپر اینجا همچو مردان
که خدمتکارت آید چرخ گردان
هوش مصنوعی: در اینجا به تو میگویم که راه و مسیر زندگیات را بهدست بیاور و همانند مردان با اراده باش، زیرا زمان و سرنوشت در نهایت به تو خدمت خواهند کرد.
ترا چون چرخ گردون بنده باشد
مه و مهرت بجان تابنده باشد
هوش مصنوعی: تو مانند چرخ گردون هستی که همیشه در حرکت است، و مهر و محبت تو به جان من روشنایی میبخشد.
فلک گردان تست و می ندانی
همه ملک آن تست و می ندانی
هوش مصنوعی: آسمان و ستارهها به دور تو میچرخند، اما تو از این حقیقت بیخبری؛ همه چیز به تو تعلق دارد، ولی تو نمیدانی.
قدم زن بهتر از دوران افلاک
که سرگردان تست این کرهٔ خاک
هوش مصنوعی: حرکت کردن و پیش رفتن بهتر از گردش و چرخش آسمانهاست، زیرا تو بر روی این کرهٔ خاکی در حال سرگردانی هستی.
ترا سرّی ورای اوست بنگر
اگر رویت نماید دوست بنگر
هوش مصنوعی: نگاه کن، راز و رمزی در تو وجود دارد که فراتر از آنچه به چشم میآید است. اگر دوستت تو را بنگرد، به آن راز و حقیقت توجه کن.
توانی یافت وصل اینجا حقیقت
اگر میبسپری راه شریعت
هوش مصنوعی: اگر بتوانی به حقیقت وصال برسی، باید شیوه صحیح و روش شرعی را دنبال کنی.
شریعت بسپر آنگه از نمودار
بگویم رازها آنکه خبردار
هوش مصنوعی: شریعت را به من بسپار، سپس از طریق نشانهها به تو میگویم رازهایی را که تنها آن که آگاه است، میداند.
عمل میبایدت کردن در اینجا
پس آنگه گوی خود بردن در اینجا
هوش مصنوعی: در این دنیا باید ابتدا عمل و کار نیکو انجام دهی و سپس به موفقیت و پیشرفت دست یابی.
عمل کن تا ستانی مرد کارت
عمل باشد در اینجا یادگارت
هوش مصنوعی: کار کن تا به نتایج مطلوبی دست یابی، چرا که در این دنیا آنچه از تو باقی میماند، آثار و کارهایی است که انجام دادهای.
عمل کردند مردان اندرین راه
بترس از آه موری در بن چاه
هوش مصنوعی: مردانی که در این مسیر فعالیت میکنند، باید از آه و ناله یک مورچه در عمق چاه بترسند.
عمل چون هست در علمت عمل کن
پس از علم و عمل اسرار حل کن
هوش مصنوعی: کارها را بر اساس دانشت انجام بده، سپس از طریق دانش و کار، رموز و اسرار را کشف کن.
اگر علمت بود در اول کار
عمل آید ترا اینجا خریدار
هوش مصنوعی: اگر در ابتدا به علم و دانش خود توجه میکردی و بهدرستی عمل میکردی، اکنون در اینجا کسانی بودند که به تو نیاز داشتند و میتوانستی در کنارشان سود ببری.
ترا دو چیز میباید ز کونین
بدانستن عمل کردن شدن عین
هوش مصنوعی: برای تو دو چیز از دنیا مهم است که باید آنها را بشناسی و بر اساس آنها عمل کنی تا به حقیقت و ماهیت وجود نزدیک شوی.
طلب باید که تا در برگشاید
پس آگاهی بمطلوبت نماید
هوش مصنوعی: برای رسیدن به خواستهات، باید تلاش کنی تا درها به رویت باز شود و آگاهیات نسبت به آنچه که میخواهی بیشتر شود.
دریغا کین طلب در دست کس نیست
درین وادی کسی فریادرس نیست
هوش مصنوعی: متاسفانه در این دنیا کسی نیست که به داد ما برسد و در این مسیر، به نظر میرسد هیچکس وجود ندارد که بتواند مشکل ما را حل کند.
نه فریادت رسد جز جان در اینجا
که جان دیده است مر جانان در اینجا
هوش مصنوعی: در اینجا، تنها وجود تو میتواند به تو کمک کند، زیرا روح تو تنها به عشق و زیبایی محبوبش توجه دارد.
کمال عشق اگر آید پدیدار
بچشم تو نه درماند نه دیوار
هوش مصنوعی: وقتی کمال عشق به چشمت نمایان شود، نه به درمان نیاز داری و نه به موانع توجهی میکنی.
دلی باید ز عشق یار در جوش
بماند تا ابد او مست و مدهوش
هوش مصنوعی: دل باید همیشه به عشق محبوب در حال تپش و هیجان باشد تا همیشه در حال مستی و غرق در عشق بماند.
نشاید عشق را هر ناتوانی
بباید کاملی و کاردانی
هوش مصنوعی: عشق را هر کس نمیتواند به درستی درک کند و مدیریت کند. فقط افرادی که به کمال و دانش رسیدهاند، میتوانند عشق را به خوبی تجربه کنند.
الا تا در مقام عشق بازی
تو پنداری مگر این عشق بازی
هوش مصنوعی: درست است که در مقام عشق، ممکن است تصور کنی که این عشق بازی تنها یک بازی است.
که داند بردره در معدن عشق
چنان برگشتهٔ از مامن عشق
هوش مصنوعی: کسی که میداند چگونه در دل عشق به جستوجو بپردازد، مانند برگشتی است که از لانه عشق به سوی دیگر عالم رفته است.
حقیقت عقل چون طفلی به پیشش
همیشه میخورد از شوق پیشش
هوش مصنوعی: حقیقت عقل مانند کودکی است که به خاطر شوق و هیجان، همیشه در تلاش و کوشش است و به جلو میرود.
کجا دارد ابا او پایداری
سزد گر عشق با جان پایداری
هوش مصنوعی: آیا از عشق و علاقه حقیقی میتوان انتظار داشت که با وجود سختیها و مشکلات، همیشه پایدار بماند؟
به پیش کار گه چون رخ نمودند
در آخر این چنین پاسخ شنودند
هوش مصنوعی: وقتی که کارها به جلو رفتند و چهره واقعی خود را نشان دادند، در پایان به این شکل پاسخ داده شد.