گنجور

بخش ۱۰ - گفتاراندر زادن ویس از مادر

جهان را رنگ و شِکل بی‌شمارست.
خِرَد را بافرینش کارزارست.
زمانه، بندها، داند نهادَن،
که نَتْواند خِرَد آن را گُشادن.
نِگر کاین دام طُرفه چون نهاده‌ست،
که چونان خُسرَوی در وِی فتاده‌ست.
هوا را در دلش چونان بیاراست،
که نازاده عروسی را همی خواست.
خِرَد این راز را بر اوی بُگْشاد؛
که از مادر بلایِ وِی همی زاد.
چو این دو ناموَر پیمان بِکردند،
درستی را به هم سوگند خوردند.
نِگر چونین شگفت آمد اَزیشان؛
کُجا بستند بر ناموده پیمان.
زمانه دستبُردِ خویش بِنْمود؛
شگفتی بر شگفتی بَربیَفْزود.
بَر این پیمان فراوان سال بُگْذشت.
ز دلها یادِ این اَحوال بگذشت.
درختِ خشک بوده، تَر شُد از سَر؛
گلِ صدبرگ و نسرین آمَدَش بَر.
به پیری باروَر شد شهربانو؛
تو گُفتی دَر صدف اُفتاد لؤلو.
یکی لؤلؤ که چون نُه مَه برآمد،
ازو تابنده ماهی دیگر آمد.
نه مادر بود گفتی مَشرِقی بود،
کزو، خورشید تابان روی بِنْمود.
یکی دختر که چون آمد ز مادر،
شب دیجور را بِزْدود چون خَور.
 کِه و مِه را سخن‌ها بود یکسان؛
که یارَب! صورتی باشد بدین سان!
همه در رویِ او خیره بِماندَند.
به نام او را، خُجَسته ویس خوانْدَند.
همان ساعت که از مادر فروزاد،
مَرو را مادرش با دایگان داد.
به خوزان بُرد او را دایگانش؛
که آنجا بود جای و خان و مانش.
ز دیبا کرد و از گوهر همه ساز.
بِپَروَرد آن نیازی را به صد ناز.
به مُشک و عَنبر و کافور و سُنبل،
به آب بید و مُرد و نرگس و گُل،
به خزّ و قاقُم و سِنّور و سَنجاب،
به زیورهای نَغز و دُرِّ خوشاب،
به بسترهای دیبا و حواصل،
بِپَروَردش به ناز و کامهٔ دل.
خورِش‌ها پاک و جان‌افزای و نوشین.
چو پوشش‌های نغز و خوب و رنگین.
چو قامت برکشید آن سروِ آزاد،
که بودش تن زِ سیم و دل ز پولاد،
خِرَد از روی او خیره بِماندی؛
نَدانِستی که آن بُت را چه خواندی!
گهی گفتی که این باغ بهارست؛
که در وِی لاله‌های آبدارست.
بنفشه‌زلف و نرگس‌چِشمَکان‌ست؛
چو نسرین‌عارض و لاله‌رُخان‌ست.
گهی گفتی که این باغِ خزان‌ست؛
که در وی میوه‌های مِهرگان‌ست.
سیه زلفینَشَ انْگورِ به بارست.
زَنَخ‌سیب و دو پستانش دو نارست.
گهی گفتی که این گنجِ شَهان‌ست؛
که در وی آرزوهایِ جهان‌ست.
رُخش دیبا و اندامش حریرست.
دو زلفش غالیه گیسو عَبیرست.
تَنَش سیم‌ست و لَبْ یاقوتِ ناب‌ست.
همان دَندانِ او دُرِّ خوشاب‌ست.
گهی گفتی که این باغِ بهشت‌ست؛
که یَزدانْشْ ز نورِ خود سرشته‌ست.
تنش آب‌ست و شیر و مِی رُخانش؛
همیدون انگبین‌ست آن لَبانش.
رَوا بود اَر خِرَد زو خیره گشتی؛
کُجا چشمِ فَلَک زو تیره گشتی.
دو رُخسارش بهارِ دلبری بود.
دو دیدارش هلاکِ صابری بود.
به چِهرِه آفتابِ نیکوان بود.
به غمزه اوستادِ جادُوان بود.
چو شاهِ روم بود آن رویِ نیکوش؛
دو زلفش پیشِ او چون دو سیه‌پوش.
چو شاهِ زَنگ بودش جَعدِ پیچان؛
دو رُخ پیشش چو دو شمعِ فروزان.
چو ابرِ تیره زلفِ تابدارش؛
به اَبْرَ انْدر چو زُهره گوشوارش.
دَه انگشتش چو دَه ماسورهٔ عاج؛
به سر بر هر یکی را فَندُقی تاج.
نِشانده عقدِ او را در برِ زَر؛
به سان آبِ بِفْشرده بر آذر.
چو ماهِ نو بَرو گسترده پروین.
چو طوق افگنده اَندر سروِ سیمین.
جمالِ حور بودش؛ طبع جادو.
سُرِینِ گور بودش؛ چشمِ آهو.
لب و زلفینْشْ را دو گّونه باران؛
شکربار این بُدی و مُشکبار آن.
تو گفتی فتنه را کردند صورت
بدان تا دل کُند از خلق، غارت؛
و یا چرخِ فلک هر زیب،‌ کش بود،
بران بالا و آن رُخسار بِنْمود.
چنین پَرْوَرْد او را دایگانش.
به پَروردَن همی بِسپُرد جانش.
به دایه بود رامین هم به خوزان؛
همیدون دایگان بر جانْش لرزان.
به هم بودند آنجا ویس و رامین،
چو در یک باغ آذرگون و نسرین.
به هم رُستند آنجا دو نیازی.
به هم بودند روز و شب به بازی.
که دانست و کِرا آمد گمانی،
که حُکمِ هر دو چونَ‌ست آسمانی؟
چه خواهد کرد با ایشان زمانه؟
در آن کردار چون دارد بَهانه؟
هنوز ایشان ز مادرْشان نزاده،
نَه تخمِ هر دو در بوم اوفتاده،
قضا پَردَخته بود از کار ایشان؛
نِبِشته یک به یک کردار ایشان.
قضای آسمان دیگر نگشتی؛
به زور و چاره زیشان برنگشتی.
چو برخوانَد کسی این داستان را،
بداند عیب‌های این جهان را.
نباید سرزنش کردن بِدیشان؛
که راهِ حُکمِ یزدان، بَست نتوان.

اطلاعات

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: دانشگاه فرانکفورت

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

جهان را رنگ و شِکل بی‌شمارست.
خِرَد را بافرینش کارزارست.
هوش مصنوعی: جهان دارای تنوع و شکل‌های بسیاری است. عقل و اندیشه در فرآیند خلق و آفرینش، درگیر نبرد و تلاش هستند.
زمانه، بندها، داند نهادَن،
که نَتْواند خِرَد آن را گُشادن.
هوش مصنوعی: دنیا می‌داند که چگونه انسان‌ها را به دام بیندازد، در حالی که خرد و اندیشه نمی‌تواند آن دام‌ها را باز کند.
نِگر کاین دام طُرفه چون نهاده‌ست،
که چونان خُسرَوی در وِی فتاده‌ست.
هوش مصنوعی: بنگر که این دام چقدر جذاب و فریبنده شده است، که مانند یک شاهزاده در آن گرفتار شده است.
هوا را در دلش چونان بیاراست،
که نازاده عروسی را همی خواست.
هوش مصنوعی: هوا را به گونه‌ای در دلش تزئین کرده بود که حتی یک دختر بی‌نوا و نامشروع هم به عروسی دعوت می‌شد.
خِرَد این راز را بر اوی بُگْشاد؛
که از مادر بلایِ وِی همی زاد.
هوش مصنوعی: خِرَد به او فهماند که این مشکل از همان ابتدا در وجود او بوده و از مادری که او را به دنیا آورده، به او منتقل شده است.
چو این دو ناموَر پیمان بِکردند،
درستی را به هم سوگند خوردند.
هوش مصنوعی: وقتی این دو شخصیت مشهور با هم پیمانی بستند، بر صداقت و راستگویی سوگند یاد کردند.
نِگر چونین شگفت آمد اَزیشان؛
کُجا بستند بر ناموده پیمان.
هوش مصنوعی: اگر این موضوع برای شما حیرت‌انگیز است، پس بدانید که آنها چگونه بر چیزی که هنوز تجربه نکرده‌اند، عهد بسته‌اند.
زمانه دستبُردِ خویش بِنْمود؛
شگفتی بر شگفتی بَربیَفْزود.
هوش مصنوعی: زمانه به ما نشان داد که چه کارهایی می‌تواند انجام دهد و حیرت بر حیرت‌ها افزوده است.
بَر این پیمان فراوان سال بُگْذشت.
ز دلها یادِ این اَحوال بگذشت.
هوش مصنوعی: سال‌های زیادی بر این عهد و پیمان گذشت، اما خش یاد آن احساسات از دل‌ها برطرف شد.
درختِ خشک بوده، تَر شُد از سَر؛
گلِ صدبرگ و نسرین آمَدَش بَر.
هوش مصنوعی: درختی که خشک شده بود، دوباره رویش سبز و سرزنده شد؛ گل‌های زیبای زیادی به آن شکوفه دادند.
به پیری باروَر شد شهربانو؛
تو گُفتی دَر صدف اُفتاد لؤلو.
هوش مصنوعی: شهربانو در سن پیری به فرزندی نیکو دست یافت؛ تو گفتی که مروارید در صدف پیدا شده است.
یکی لؤلؤ که چون نُه مَه برآمد،
ازو تابنده ماهی دیگر آمد.
هوش مصنوعی: یک مروارید که مانند نه ماه درخشان است، از آن مروارید ماهی دیگری تابناک و زیبا به وجود آمد.
نه مادر بود گفتی مَشرِقی بود،
کزو، خورشید تابان روی بِنْمود.
هوش مصنوعی: گویی او مادر نیست، بلکه از سرزمین شرقی است، زیرا بی‌نهایت زیبایی و درخشانی‌اش چنان است که مانند خورشید درخشان می‌نمود.
یکی دختر که چون آمد ز مادر،
شب دیجور را بِزْدود چون خَور.
هوش مصنوعی: یک دختر به دنیا آمد که وقتی به این جهان پا گذاشت، مانند خورشید تاریکی شب را با نور خود کنار زد.
 کِه و مِه را سخن‌ها بود یکسان؛
که یارَب! صورتی باشد بدین سان!
هوش مصنوعی: این شعر به بیان شباهت‌های دو چیز اشاره دارد و از خداوند می‌خواهد که چگونه ممکن است چیزی به این شکل وجود داشته باشد. در واقع، می‌خواهد بگوید که گرچه ممکن است برخی ویژگی‌ها مشترک باشند، اما تفاوت‌هایی نیز وجود دارد که می‌تواند باعث حیرت شود.
همه در رویِ او خیره بِماندَند.
به نام او را، خُجَسته ویس خوانْدَند.
هوش مصنوعی: همه به زیبایی او خیره شدند و نام او را ویس خوش‌نام گذاشتند.
همان ساعت که از مادر فروزاد،
مَرو را مادرش با دایگان داد.
هوش مصنوعی: همان زمانی که مرو به دنیا آمد، مادرش او را به دایگان سپرد.
به خوزان بُرد او را دایگانش؛
که آنجا بود جای و خان و مانش.
هوش مصنوعی: او را به خوزان بردند، زیرا آنجا محل زندگی و خانه‌اش بود.
ز دیبا کرد و از گوهر همه ساز.
بِپَروَرد آن نیازی را به صد ناز.
هوش مصنوعی: از پارچه‌های نرم و زیبا و جواهرات، همه چیز را آماده و فراهم می‌کند. به همین دلیل، آن نیاز و خواسته را با ناز و لطافت بسیار پرورش می‌دهد.
به مُشک و عَنبر و کافور و سُنبل،
به آب بید و مُرد و نرگس و گُل،
هوش مصنوعی: با خوشبوهایی همچون مُشک و عَنبر و کافور و سُنبل، به همراه عطر آب بید، گل‌های مُرد و نرگس.
به خزّ و قاقُم و سِنّور و سَنجاب،
به زیورهای نَغز و دُرِّ خوشاب،
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف زیبایی‌های طبیعت و زندگی وحش می‌پردازد. در آن به خزهای نرم و درخشان، گربه‌ها، سنجاب‌ها و زیورهای زیبا اشاره شده است. شاعر با استفاده از این نمادها، به جلوه‌های دل‌انگیز و رنگارنگ طبیعت توجه می‌کند و زیبایی‌هایی که در اطراف ما وجود دارد را یادآور می‌شود.
به بسترهای دیبا و حواصل،
بِپَروَردش به ناز و کامهٔ دل.
هوش مصنوعی: او را در آرامش و با ناز و دلخواهش پرورش بده، در میان ابریشم و نعمت‌ها.
خورِش‌ها پاک و جان‌افزای و نوشین.
چو پوشش‌های نغز و خوب و رنگین.
هوش مصنوعی: خورش‌ها خوشمزه و پرانرژی‌اند، درست مانند پوشش‌های زیبا و رنگارنگ که چشم‌نواز هستند.
چو قامت برکشید آن سروِ آزاد،
که بودش تن زِ سیم و دل ز پولاد،
هوش مصنوعی: وقتی آن درخت خوش قامت و سرسبز را بلند می‌کند، بدنه‌اش از نقره و دلش از فولاد است.
خِرَد از روی او خیره بِماندی؛
نَدانِستی که آن بُت را چه خواندی!
هوش مصنوعی: این بیت به معنای این است که عقل و دانش انسان در برابر زیبایی و جذابیت او مجذوب و حیران مانده است و نمی‌تواند درک کند که چه چیزی در مورد آن شخص یا شیء خاص را باید بیان کند. این نشان‌دهنده این است که زیبایی و جذابیت فرد یا شیء به حدی است که عقل را از کار می‌اندازد و انسان را در حیرت باقی می‌گذارد.
گهی گفتی که این باغ بهارست؛
که در وِی لاله‌های آبدارست.
هوش مصنوعی: گاهی می‌گویی این باغ بهاری است، چون در آن لاله‌های زیبای آبدار وجود دارد.
بنفشه‌زلف و نرگس‌چِشمَکان‌ست؛
چو نسرین‌عارض و لاله‌رُخان‌ست.
هوش مصنوعی: موی بلند و زیبای او مانند بنفشه است و چشمانش همچون نرگس می‌درخشد؛ به علاوه، روی او همچون نرگس و زیبایی‌اش شبیه به لاله است.
گهی گفتی که این باغِ خزان‌ست؛
که در وی میوه‌های مِهرگان‌ست.
هوش مصنوعی: گاهی می‌گویی که این باغ در حال خزان است، اما در واقع در آن میوه‌های پاییزی وجود دارد.
سیه زلفینَشَ انْگورِ به بارست.
زَنَخ‌سیب و دو پستانش دو نارست.
هوش مصنوعی: موهای سیاه او مانند خوشه‌های انگور در حال باروری است. و سینه‌هایش مانند دو سیب ناب رسیده است.
گهی گفتی که این گنجِ شَهان‌ست؛
که در وی آرزوهایِ جهان‌ست.
هوش مصنوعی: گاهی می‌گفتی که این چیز باارزش، متعلق به پادشاهان است، زیرا در آن، آرزوهای تمام مردم قرار دارد.
رُخش دیبا و اندامش حریرست.
دو زلفش غالیه گیسو عَبیرست.
هوش مصنوعی: چهره‌اش نرم و زیباست و جسمش مانند پارچه‌ای لطیف است. دو دسته موی او مانند عطر دل‌انگیز و خوشبو می‌باشد.
تَنَش سیم‌ست و لَبْ یاقوتِ ناب‌ست.
همان دَندانِ او دُرِّ خوشاب‌ست.
هوش مصنوعی: چهره‌اش مانند نقره است و لب‌هایش همچون یاقوت خالص می‌درخشد. دندان‌هایش نیز مانند مرواریدهای زیبا و درخشان هستند.
گهی گفتی که این باغِ بهشت‌ست؛
که یَزدانْشْ ز نورِ خود سرشته‌ست.
هوش مصنوعی: گاه به من می‌گویی این باغ بهشت است چون خداوند آن را از نور خودش آفریده است.
تنش آب‌ست و شیر و مِی رُخانش؛
همیدون انگبین‌ست آن لَبانش.
هوش مصنوعی: او با لطافت و زیبایی خاصی چهره دارد، به طوری که چهره‌اش شبیه به آبی زلال، شیر سفید و می‌ خوش‌عطر است؛ لبانش همچنین شیرین و دلپذیر است و از آن انگبین می‌چکد.
رَوا بود اَر خِرَد زو خیره گشتی؛
کُجا چشمِ فَلَک زو تیره گشتی.
هوش مصنوعی: اگر عقل و درک تو از آن منبع الهام بگیرد، هرگز دچار حیرت نمی‌شوی؛ پس چگونه چشم‌های آسمان از آن جا تیره می‌شوند؟
دو رُخسارش بهارِ دلبری بود.
دو دیدارش هلاکِ صابری بود.
هوش مصنوعی: چهره‌ی زیبا و دلپذیر او همچون بهار بود و هر بار که او را می‌دیدم، صبر و شکیبایی‌ام به پایان می‌رسید.
به چِهرِه آفتابِ نیکوان بود.
به غمزه اوستادِ جادُوان بود.
هوش مصنوعی: چهره آفتاب به نیکویی می‌درخشد و رفتار او مانند استاد جادوگران است.
چو شاهِ روم بود آن رویِ نیکوش؛
دو زلفش پیشِ او چون دو سیه‌پوش.
هوش مصنوعی: آن چهره زیبا مانند پادشاه روم است و دو زلفش همچون دو افرادی با لباس‌های تیره در مقابل او قرار دارند.
چو شاهِ زَنگ بودش جَعدِ پیچان؛
دو رُخ پیشش چو دو شمعِ فروزان.
هوش مصنوعی: این شخص مانند شاه زنگی دارای موهای مجعد و پیچیده است. چهره‌اش همچون دو شمع روشن در جلوش می‌درخشد.
چو ابرِ تیره زلفِ تابدارش؛
به اَبْرَ انْدر چو زُهره گوشوارش.
هوش مصنوعی: زلف‌های بلند و تیره‌اش مانند ابرهای تاریک است، و او مانند گوشواره‌ای روشن و درخشان به نظر می‌رسد.
دَه انگشتش چو دَه ماسورهٔ عاج؛
به سر بر هر یکی را فَندُقی تاج.
هوش مصنوعی: دست او مانند ده ماسوره‌ی عاجی است که بر روی هر یک از انگشتانش یک فندق زیبا به عنوان تزئین قرار دارد.
نِشانده عقدِ او را در برِ زَر؛
به سان آبِ بِفْشرده بر آذر.
هوش مصنوعی: به او نشان داده شده که عشقش مانند آبی است که در آتش فشرده شده، در حالی که به شکل زردی در دستش قرار دارد.
چو ماهِ نو بَرو گسترده پروین.
چو طوق افگنده اَندر سروِ سیمین.
هوش مصنوعی: مانند ماه نو که در آسمان می‌درخشد و بر دایره پروین می‌تابد، همان‌گونه که طوقی بر گردن یک درخت نقره‌ای آویخته شده است.
جمالِ حور بودش؛ طبع جادو.
سُرِینِ گور بودش؛ چشمِ آهو.
هوش مصنوعی: این شخص دارای زیبایی همچون حوریان است و طبعش سحرآمیز. چشمانش شبیه چشمان آهوست و این زیبایی او را دلربا کرده است.
لب و زلفینْشْ را دو گّونه باران؛
شکربار این بُدی و مُشکبار آن.
هوش مصنوعی: لب و زلف‌های او مانند دو نوع باران است؛ یکی از آن‌ها شیرین و لذت‌بخش است و دیگری خوشبو و معطر.
تو گفتی فتنه را کردند صورت
بدان تا دل کُند از خلق، غارت؛
هوش مصنوعی: تو گفتی که آشوب و آشفتگی را به شکل زیبا و جذاب درآورده‌اند تا دل‌ها از مردم خالی شده و جذب آنها شوند.
و یا چرخِ فلک هر زیب،‌ کش بود،
بران بالا و آن رُخسار بِنْمود.
هوش مصنوعی: اگر زیبایی در زندگی به خاطر چرخش روزگار بر روی باشد، آن وقت باید آن را بالا برد و چهره‌اش را به نمایش گذاشت.
چنین پَرْوَرْد او را دایگانش.
به پَروردَن همی بِسپُرد جانش.
هوش مصنوعی: او به گونه‌ای تربیت شده است که با وجود نگهداری‌اش، جانش را نیز به پرورش‌دهنده‌اش می‌سپارد.
به دایه بود رامین هم به خوزان؛
همیدون دایگان بر جانْش لرزان.
هوش مصنوعی: رامین در آغوش دایه‌ای در خوزستان بود و دایه‌اش به خاطر نگرانی از حال او لرزان و مضطرب است.
به هم بودند آنجا ویس و رامین،
چو در یک باغ آذرگون و نسرین.
هوش مصنوعی: ویس و رامین در آنجا کنار هم بودند، همچون گل‌ها و گیاهان رنگارنگ در یک باغ.
به هم رُستند آنجا دو نیازی.
به هم بودند روز و شب به بازی.
هوش مصنوعی: در آنجا دو نیاز به هم پیوستند و روز و شب را در کنار یکدیگر به خوشی و سرگرمی گذراندند.
که دانست و کِرا آمد گمانی،
که حُکمِ هر دو چونَ‌ست آسمانی؟
هوش مصنوعی: کسی که می‌داند و به کسی که شک و گمان دارد، باید بگوید که حکم و قضاوت هر دو در آسمان چگونه است؟
چه خواهد کرد با ایشان زمانه؟
در آن کردار چون دارد بَهانه؟
هوش مصنوعی: زمانه با این افراد چه خواهد کرد؟ وقتی که در رفتارشان بهانه‌ای برای توجیه وجود دارد؟
هنوز ایشان ز مادرْشان نزاده،
نَه تخمِ هر دو در بوم اوفتاده،
هوش مصنوعی: آنها هنوز از مادرشان زاده نشده‌اند و تخم‌ و نشانه‌ آنها هنوز به خاک نیفتاده است.
قضا پَردَخته بود از کار ایشان؛
نِبِشته یک به یک کردار ایشان.
هوش مصنوعی: سرنوشت از قبل تصمیم گرفته بود درباره‌ی رفتار آن‌ها و تمام اعمالشان را به‌طور دقیق ثبت کرده بود.
قضای آسمان دیگر نگشتی؛
به زور و چاره زیشان برنگشتی.
هوش مصنوعی: سرنوشت آسمانی دیگر بر تو تأثیر ندارد؛ حتی با تلاش و تدبیر هم نمی‌توانی از آن نجات پیدا کنی.
چو برخوانَد کسی این داستان را،
بداند عیب‌های این جهان را.
هوش مصنوعی: اگر کسی این داستان را بخواند، عیب و نقص‌های این دنیا را درک خواهد کرد.
نباید سرزنش کردن بِدیشان؛
که راهِ حُکمِ یزدان، بَست نتوان.
هوش مصنوعی: نباید این افراد را سرزنش کرد؛ چرا که راه قضا و تقدیر خداوند ناتوان از تغییر است.

حاشیه ها

1389/05/06 13:08
منصور محمدزاده

خواهشمند است این ابیات را به صورت زیر اصلاح فرمایید:
نگر چونین شگفت آمد ازیشان
کجا بستند بر نابوده پیمان
زمانه دستبرد خویش بنمود
شگفتی بر شگفتی بر بیفزود
برین پیمان فراوان سال بگذشت
ز دلها یاد این احوال بگذشت
نه مادر بود گفتی مشرقی بود
کزو خورشید تابان روی بنمود
به خزّ و قاقم و سمور و سنجاب
به زیورهای نغز و درّ خوشاب
به بسترهای دیبا و حواصل
بپروردش به ناز و کامهء دل
گهی گفتی که این باغ خزانست
که درسی میوه های مهرگانست
سیه زلفینش انگور به بارست
زنخ سیب و دو پستانش دونارست
رخش دیبا و اندمش حریرست
دو زلفش غالیه گیسو عبیرست
و یا چرخ فلک هر زیب کش بود
بران بالا و آن رخسار بنمود
قضا پردخته بود از کار ایشان
نبشته یک به یک کردار ایشان
قضای آسمان دیگر نگشتی
به زور و چاره زیشان بر نگشتی

---
پاسخ: با تشکر از زحمت شما برای ذکر غلطهای چند بخش، متأسفانه شیوه‌ای که شما در ذکر اغلاط داشتید تصحیحش بسیار زمانبر بود و از عهدهٔ من خارج بود، چون باید شعر را کامل می‌خواندم تا محل بیتهایی را که ذکر می‌فرمودید پیدا کنم. لطفاً از این به بعد برای تصحیح غلطها، محل بیت مشکلدار (شمارهٔ بیت)، مورد غلط و درستش را ذکر کنید تا بدون نیاز به بازخوانی شعر بشود آن را تصحیح کرد.

1392/05/26 01:07
رادی

به درستی و راستی سوگند خوردند.افراسیاب هم در شاهنامه به روز سپید و شب لاجورد سوگند یاد کرده بود

1392/05/26 09:07
امین کیخا

بیت بیست ، مرد گمان کنم گیاه مورد باشد که خوشبو است

1392/05/26 09:07
امین کیخا

اما از مرد چند اصطلاح هست که به دوستکامی می نویسم
خوشمردی یعنی مردمداری
مهمردی یعنی بزرگ مرد بودن
سرخمرد ، نازک تن و کم نیرو
زادمردی بلند همتی و ازادگی
دیومردی بدکارگی
زبرمرد همان ابرمرد است

1392/05/26 09:07
امین کیخا

بیت 32 دانایی این مهمرد را به رخ می کشد دو واژه خوشاب و ناب وارون هم هستند ولی تنها کسی می فهمد که پهلوی بداند خوشاب یعنی خیس و تر و تازه به اب و ناب ان نغزی ست که در چیزهای خشک باشد و بی اب ان نیکو باشد .
درود بر این نیکمرد و واژه افسایی اش !

1392/05/26 09:07
امین کیخا

واژه افسایی یعنی سحر کردن با کلمات و واژگان

1392/05/26 09:07
ناشناس

سرین گور در بیت 44 ستوده شده است و می دانیم به انگلیسی هم zebra butt را داریم و البته انگلیس اش عامیانه ( هامیانه ) و فارسی ان ادیبانه است

1392/05/26 09:07
تابان

مورد گیاهیست که خزان ندارد از اینرو میگویند مخصوص اورمزد جاویدان است .مورد بسیار در مراسم زرتشتیان استفاده میشود .در شهرهای سرد گیاهی داریم کاملا شبیه مورد با همان چیدمان به نام شمشاد

1392/05/26 10:07
سعید

به ناشناس:
سرین گور اینجا هیچ ربطی به zebra butt نداره!
شاعر به یک عضو بدن گور اشاره میکنه. اما معادل انگلیسی نام یک حیوان متفاوت از گور هست که فقط همان عضو بدنش راه راه است. نام اصلیش هم okapi است.

1392/05/26 10:07
قیس

هوا را در دلش چونان بیاراست ...هوا به معنی تمایل شیطانی!آمده و نفس اماره و نه به معنی آرزو.و میفرماید هوا در دل موبد می افتد و چشم خردش کور میشود

1392/05/26 10:07
گرسینه

بیت خرد این راز را بر وی بگشاد که از مادر بلای وی همی زاد
مشکل وزنی دارد .انگار مصراع اول چیزی کم دارد من نیافتم دوستان راهنمایی کنند لطفا

1392/05/26 10:07
ناشناس

بیت پنجم کلمه آخر به جای راز باید زاد نوشته شود .به این صورت معنی اش درست میشود ولی کماکان مشکل وزنی دارد

1402/08/18 16:11
جهن یزداد

 هشت بیت مانده به پایان  این امده

به هم رستند انجا دو نیازی
بهم بودند روز و شب به بازی
چو سالی ده بماندستند نازان
پس انگه رام بردند زی خراسان
که دانست و کرا امد گمانی
 که حکم هر دو چونست اسمانی