گنجور

بخش ۶ - خو نخواهی هو خشتر از پادشاه آشور

چو یک هفته سوک پدر را بداشت
بخونخواهی شاه همت گماشت
همی گفت با فر یزدان پاک
بنی پال را افکنم روی خاک
باَتش بسوزم همه کشورش
پراکنده سازم همه لشکرش
بی کشتنش بسته ام من کمر
کنم کشورش جمله زیر و زبر
باَ شوریان سخت تازم همی
روان پدر شاد سازم همی
باشور اگر ما بیابیم راه
نه آشور مانم نه تخت و نه شاه
چو فردا شود روی گردان سپید
بفتح و به نصرت بشوق و امید
سواران آماده چندین هزار
همه شیر مرد و همه نامدار
دگر باره آماده سازم بجنگ
که پیروزی آرام دگرره بچنگ
بلشکر کشی چونکه تدبیر داشت
بهر صد سواری دلیری گماشت
بتوفیدگی همچو برق جهان
تو گوئی بخشم آمده آسمان
دلیران و جنگنده و کینه جوی
همه سوی آشور بردند روی
دلی پر ز کینه سری پر شتاب
ز مرگ پدر شاه بی توش و تاب
کمر بهر کین پدر بسته تنگ
نیاورده بر خویش تاب و درنگ
چو از کار لشکر بپرداختند
سوی نینوا جملگی تاختند
درو دشت آشور گشته سیاه
ز جنگی دلیران ایران سپاه
بنی پال بشیند چون این خبر
که آید پسر بهر کین پدر
بگفتا بکشتن دهد جان خویش
که پارا ز اندازه بنهاده پیش
بفرمود لشکر بهامون کشند
همه لشکر ماد را در خون کشند
چو آشور با ما شد روبرروی
همه کینه انگیز و پر خاشجوی
جوانان ایران همه شیر مرد
بر آورده از دشمن خویش گرد
چویک چند روزی بر آمد ز جنگ
بگرز و بزوبین و تیرو خدنگ
شکستی بر آمد با شور سخت
ز آشوریان جمله برگشت بخت
بنی پال تا نینوا در گریخت
همه نظم لشکر زهم در گسیخت
بفرمود بندند دروازه زان
که یابند از خشم دشمن امان
هو خشتر چون دید این ماجرا
که بستند دروازه شهر را
بفرمود تا شهر ویران کنند
همه شهر چون دشت یکسان کنند
به بستند بر شهر آب روان
که تا خیره دشمن نیابد امان
همی خواست تا شهر ویران کند
شه و لشکر را گریزان کند
در آن پهنِۀ جنگ پر های و هوی
که سر ها بمیدان فتاده چو گوی
نبودی کسی را به کس دسترس
نبودی بجز کشته فریاد رس
بنا گه سواری بیامد زماد
بر شاه ماد این خبر را بداد
چنین گفت کای شاه با داد ودین
که از ماد دارم پیامی چنین
سکاها که دارند خوئی درشت
بتیر افکنی همچنان خارپشت
شتابان از آن سوی بحر خزر
شده جانب خاک ما رهسپر
بمرز وطن ز آذر آبادگان
بتازندگی تنگ بسته میان
شه ماد چون این سخن را شنید
یکی آه سرد جگر بر کشید
برافروخروخت از خشم و آنگاه گفت
که جانم دگر گشت بادرد جفت
دریغا دریغا که خون پدر
هدر شد مرا زین پیام و خبر
کنونم نه یارای رفتن بود
نه یارای این کین نهفتن بود
بفرمود لشکر بجنبد ز جای
بدستور آن شاه فرخنده رای
بسوی ارومیه لشکر برند
بر آن قوم وحشی هجوم آورند
عنان را از آن رز مگه در کشید
بسوی ارومیه لشکر کشید
چنان تاخت بر پهنه کار زار
کز آنان بر آمد بسختی دمار
نماندی بر آنان چو راه ستیز
گرفتند از آن ملک راه گریز
ولی آتشی زیر سرپوش بود
بظاهر مر این شعله خاموش بود
سکاها به نیرنگ ظاهر شکست
که ایران زمین را بیارند دست
بهر گوشه ای آتش افروختند
به آتش همه شهرها سوختند
چه برروی آب و چه روی زمین
بر افروختنی آتش خشم و کین
بگفتند با شاه کای شهریار
سران سکاهای بی اعتبار
گرفتند جشنی چو دیوانگان
به باده سرائی نهاده میان
چو شه گشت زین ماجرا با خبر
بگفتا از آنان نمانم اثر
بگنجور دانا بفرمود شاه
مهیا کند ساز و برگ سپاه
بگیرند پیرامن جشن گاه
بسازند آئین شان را تباه
چو شاه سکاها و سردارشان
ز عیش وطرب تیره شد کارشان
بیکباره گشتند تسلیم شاه
بهم خورد نظم قشون و سپاه
شکستی چو افتاد بر آن گروه
بیفتاد لشکر ز فرو شکوه
سکاها چو گشتند تسلیم شاه
شهنشاه دادی به آنان پناه
زکار سکاها چو پرداخت شاه
به آشور گفتا فرستم سپاه
که تازان گروه سیه دودمان
بر آرم بنیروی لشکر امان
بنی پال گفتند خود در گذشت
بخاک سیه هست او را نشست
در آشور باشد بسی هرج و مرج
سخن از بزرگان نیاید بخرج
ببابل همان حکمران شاه شد
بنوپر سره شاه برگاه شد
شه ماد خود قاصدی نیک نام
ببابل فرستاد و داد این پیام
شه ماد خشنود از کار توست
همی راضی از کار و کردار توست
ببابل ترا پادشاهی رواست
سرافرازی تو گوارای ماست
مرا باتو هرگز سر جنگ نیست
بجز دوستی با تو آهنگ نیست
که پوربنی پال در نینوا
شده شاه لیکن بسی بینوا
نه بر حکم او کس نهاده است گوش
نه دارای فهم و نه عقل و نه هوش
بنی پال باب مرا کشته است
سر تختش این گونه بر گشته است
روم نینوا من بکین پدر
نمایم من آن شهر زیر وزیر
اگر یلر باشی تو با من بجنگ
بسی بهره آید ترا خود بچنگ
چو پیک شهنشه ببابل رسید
بنوپر سره گفته شه شنید
بگفتا یکی بنده ام شاه را
گشایم همین راه و هم گاه را
زپور بنی پال بس رنجه ام
بر آرم دمارش بسر پنجه ام
چو پیمان شاهنشهان بسته شد
دو کشور تو گوئی که پیوسته شد
سپاهی چو دریا زبابل گذشت
سوی نینوا در نور دید دشت
چو پور بنی پال آنرا شنید
یکی آه سرد از جگر بر کشید
بگفتا ببندید باروی شهر
ک مارا نباشد از این جنگ بهر
چو با جنگ ایشان مرانیست رای
همان به که در شهر گیریم جای
جداگشته چون بابل از نینوا
نخیزد بجز ماتم از نی، نوا

اطلاعات

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: گنجینه فارسی

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

چو یک هفته سوک پدر را بداشت
بخونخواهی شاه همت گماشت
هوش مصنوعی: پس از یک هفته که به خاطر پدرش سوگوار بود، برای انتقام خون او، شاه عزمی جدی کرد.
همی گفت با فر یزدان پاک
بنی پال را افکنم روی خاک
هوش مصنوعی: او می‌گفت که با قدرت خداوند، بنی‌پال را بر زمین می‌افکنم.
باَتش بسوزم همه کشورش
پراکنده سازم همه لشکرش
هوش مصنوعی: من با آتش عشق او خود را می‌سوزانم و می‌خواهم هر چیزی که متعلق به اوست را نابود کنم و سپاهش را پریشان سازم.
بی کشتنش بسته ام من کمر
کنم کشورش جمله زیر و زبر
هوش مصنوعی: من برای کشتن او آماده‌ام و قصد دارم سرزمینش را کاملاً نابود کنم.
باَ شوریان سخت تازم همی
روان پدر شاد سازم همی
هوش مصنوعی: من با شور و شوق بسیار تلاش می‌کنم و می‌کوشم تا پدرم را شاد کنم.
باشور اگر ما بیابیم راه
نه آشور مانم نه تخت و نه شاه
هوش مصنوعی: اگر ما راهی برای شور و نشاط پیدا کنیم، نه به وضعیت آشور، نه به مقام و سلطنت و نه به پادشاهی اهمیت خواهیم داد.
چو فردا شود روی گردان سپید
بفتح و به نصرت بشوق و امید
هوش مصنوعی: وقتی فردا فرا برسد و سپیدای روز آغاز شود، با موفقیت و به یاری شوق و امید به سوی آن می‌رویم.
سواران آماده چندین هزار
همه شیر مرد و همه نامدار
هوش مصنوعی: سربازان آماده‌ای وجود دارند که تعدادشان به چندین هزار می‌رسد، همه شجاع و معروف هستند.
دگر باره آماده سازم بجنگ
که پیروزی آرام دگرره بچنگ
هوش مصنوعی: دوباره خودم را برای جنگ آماده می‌کنم، زیرا پیروزی به من آرامش می‌دهد و راهی برای رسیدن به موفقیت است.
بلشکر کشی چونکه تدبیر داشت
بهر صد سواری دلیری گماشت
هوش مصنوعی: وقتی که فرماندهی به جنگ می‌رفت و نقشه‌اش را داشت، برای هر بخش از لشکر، افرادی شجاع و دلیر را انتخاب کرده بود.
بتوفیدگی همچو برق جهان
تو گوئی بخشم آمده آسمان
هوش مصنوعی: درباره‌ی زیبایی و درخشانی تو می‌توان گفت که مانند نوری در آسمان می‌تابی و گویی آسمان به تو هدیه داده شده است.
دلیران و جنگنده و کینه جوی
همه سوی آشور بردند روی
هوش مصنوعی: دلیران و جنگجویان با کینه و خصومت، همگی به سمت آشور رفتند.
دلی پر ز کینه سری پر شتاب
ز مرگ پدر شاه بی توش و تاب
هوش مصنوعی: دل پر از کینه و سر پر از هیجان است، به خاطر مرگ پدر شاه، بی توانی و بی قراری در دل حکم‌فرماست.
کمر بهر کین پدر بسته تنگ
نیاورده بر خویش تاب و درنگ
هوش مصنوعی: برای انتقام پدر، به خود فشار می‌آورد و هیچ زمانی برای استراحت و تردید نمی‌گذارد.
چو از کار لشکر بپرداختند
سوی نینوا جملگی تاختند
هوش مصنوعی: پس از اینکه کار لشکر به پایان رسید، همگی به سمت نینوا حرکت کردند و به سرعت پیش رفتند.
درو دشت آشور گشته سیاه
ز جنگی دلیران ایران سپاه
هوش مصنوعی: در دشت‌های آشور، به خاطر نبرد دلیران ایران، همه جا تاریک و سیاه شده است.
بنی پال بشیند چون این خبر
که آید پسر بهر کین پدر
هوش مصنوعی: وقتی خبر به بنی‌پال برسد، او با کینه‌ای که از پدرش دارد، به زودی به دنبال راهی می‌گردد.
بگفتا بکشتن دهد جان خویش
که پارا ز اندازه بنهاده پیش
هوش مصنوعی: او گفت که برای نجات جانش، باید خود را به خطر بیندازد، چرا که پایش را از حد و مرز خود فراتر نهاده است.
بفرمود لشکر بهامون کشند
همه لشکر ماد را در خون کشند
هوش مصنوعی: فرمان داد که تمام سپاه را در هم بکشند و لشکر ماد را در خون غوطه‌ور کنند.
چو آشور با ما شد روبرروی
همه کینه انگیز و پر خاشجوی
هوش مصنوعی: وقتی که آشور به ما حمله کرد، با همه کینه و خشونت روبه‌رو شدیم.
جوانان ایران همه شیر مرد
بر آورده از دشمن خویش گرد
هوش مصنوعی: جوانان ایران همگی جوانمرد و شجاع هستند که از مقابل دشمنان خود برخواسته‌اند.
چویک چند روزی بر آمد ز جنگ
بگرز و بزوبین و تیرو خدنگ
هوش مصنوعی: پس از چند روز که از جنگ گذشت و آرامش حاکم شد، همه چیز به حالت عادی بازگشت.
شکستی بر آمد با شور سخت
ز آشوریان جمله برگشت بخت
هوش مصنوعی: به ناگاه، طوفانی شدید از جانب آشوریان به وجود آمد که باعث شد بخت همه به عزا و غم برگردد.
بنی پال تا نینوا در گریخت
همه نظم لشکر زهم در گسیخت
هوش مصنوعی: بنی پال تا نینوا فرار کرد و تمام نظم و ترتیب لشکر به هم ریخت.
بفرمود بندند دروازه زان
که یابند از خشم دشمن امان
هوش مصنوعی: فرمان دادند که دروازه را ببندند، چون نگران بودند که از دشمن خشمگین، نجاتی پیدا کنند.
هو خشتر چون دید این ماجرا
که بستند دروازه شهر را
هوش مصنوعی: وقتی هوخشتره ماجرا را دید که دروازه شهر را بستند، متوجه شد که چه اتفاقی افتاده است.
بفرمود تا شهر ویران کنند
همه شهر چون دشت یکسان کنند
هوش مصنوعی: دستور داد تا شهر را تخریب کنند و همه جا را به یک اندازه و مانند دشت تبدیل کنند.
به بستند بر شهر آب روان
که تا خیره دشمن نیابد امان
هوش مصنوعی: در اطراف شهر را با آب روان محاصره کردند تا دشمن نتواند به راحتی به آنجا حمله کند و در امان بماند.
همی خواست تا شهر ویران کند
شه و لشکر را گریزان کند
هوش مصنوعی: او می‌خواست تا به خراب کردن شهر بپردازد و نیروهای شاه و سپاه را فراری دهد.
در آن پهنِۀ جنگ پر های و هوی
که سر ها بمیدان فتاده چو گوی
هوش مصنوعی: در میدان جنگ که همه جا سر و صداست، سرها بر زمین افتاده‌اند و به مانند توپ‌ها پراکنده شده‌اند.
نبودی کسی را به کس دسترس
نبودی بجز کشته فریاد رس
هوش مصنوعی: هیچ‌کس در دسترس نبود و هیچ‌کس نمی‌توانست به دیگری کمک کند، مگر آنکه کسی قربانی شده باشد که فریادش به کمک بخواهد.
بنا گه سواری بیامد زماد
بر شاه ماد این خبر را بداد
هوش مصنوعی: ناگهان سواری از سرزمین ماد به نزد شاه آمد و این خبر را به او رساند.
چنین گفت کای شاه با داد ودین
که از ماد دارم پیامی چنین
هوش مصنوعی: او چنین گفت: ای پادشاه که به داد و دیانت معروفی، پیام مهمی دارم که از مادها فرستاده شده است.
سکاها که دارند خوئی درشت
بتیر افکنی همچنان خارپشت
هوش مصنوعی: سکاها که با رفتار خشن و تند خود شبیه به خارپشت هستند و در مواقعی که تهدیدی احساس می‌کنند، به سمت دیگران حمله می‌کنند.
شتابان از آن سوی بحر خزر
شده جانب خاک ما رهسپر
هوش مصنوعی: با شتاب از سوی دریای خزر به سمت سرزمین ما در حرکت است.
بمرز وطن ز آذر آبادگان
بتازندگی تنگ بسته میان
هوش مصنوعی: در مرز وطن از سمت آذرآبادگان، در شرایط دشواری که به تنگنا افتاده است، پیش بروید.
شه ماد چون این سخن را شنید
یکی آه سرد جگر بر کشید
هوش مصنوعی: وقتی شاه ماد این حرف را شنید، ناگهان آهی عمیق و غمناک از دلش برآمد.
برافروخروخت از خشم و آنگاه گفت
که جانم دگر گشت بادرد جفت
هوش مصنوعی: او از خشم به شدت افروخته و سپس گفت که دیگر جانم تحت تأثیر درد و رنج قرار گرفته است.
دریغا دریغا که خون پدر
هدر شد مرا زین پیام و خبر
هوش مصنوعی: وظیفه من این است که از دست رفته‌ها و هزینه‌هایی که در مسیر زندگی متحمل شده‌ایم، احساس ناراحتی کنیم. این پیام و خبر به من یادآوری کرد که چه چیزهایی را از دست داده‌ام.
کنونم نه یارای رفتن بود
نه یارای این کین نهفتن بود
هوش مصنوعی: حالا نه توانایی رفتن را دارم و نه می‌توانم این کینه را در دل نگاهدارم.
بفرمود لشکر بجنبد ز جای
بدستور آن شاه فرخنده رای
هوش مصنوعی: شاه فرخنده‌ رای دستور داد که لشکر از مکان خود حرکت کند.
بسوی ارومیه لشکر برند
بر آن قوم وحشی هجوم آورند
هوش مصنوعی: به سمت ارومیه لشکری حرکت می‌کند تا به مردم وحشی حمله کند.
عنان را از آن رز مگه در کشید
بسوی ارومیه لشکر کشید
هوش مصنوعی: گروهی از سربازان به سمت ارومیه حرکت کردند و فرمانده خود را به آن سمت هدایت کردند.
چنان تاخت بر پهنه کار زار
کز آنان بر آمد بسختی دمار
هوش مصنوعی: چنان با شجاعت در میدان نبرد رزمید که از شدت قیامش، بسیاری از دشمنان به زانو در آمدند.
نماندی بر آنان چو راه ستیز
گرفتند از آن ملک راه گریز
هوش مصنوعی: تو در برابر کسانی که در موقعیت جنگ و ستیز قرار گرفته‌اند، نماندی و از آن سرزمین به سمت مسیر فرار رفتی.
ولی آتشی زیر سرپوش بود
بظاهر مر این شعله خاموش بود
هوش مصنوعی: اما در حقیقت زیر پوشش، آتشی پنهان وجود داشت و به نظر می‌رسید که این شعله خاموش است.
سکاها به نیرنگ ظاهر شکست
که ایران زمین را بیارند دست
هوش مصنوعی: سکاها با ترفند و فریب خود، ظاهر را شکستند تا سرزمین ایران را به تصرف درآورند.
بهر گوشه ای آتش افروختند
به آتش همه شهرها سوختند
هوش مصنوعی: به خاطر هر گوشه‌ای آتشی روشن کردند و به همین خاطر همه شهرها در آتش سوختند.
چه برروی آب و چه روی زمین
بر افروختنی آتش خشم و کین
هوش مصنوعی: آتش خشم و کینه در هر جایی می‌تواند شعله‌ور شود، چه بر روی آب و چه بر روی زمین.
بگفتند با شاه کای شهریار
سران سکاهای بی اعتبار
هوش مصنوعی: به او گفتند که ای پادشاه، سران کسانی که قدرت و اعتبار چندانی ندارند، چگونه هستند؟
گرفتند جشنی چو دیوانگان
به باده سرائی نهاده میان
هوش مصنوعی: مردم مانند دیوانگان جشن بزرگی برپا کرده‌اند و با نوشیدنی‌ها در میانه مراسم خوشگذرانی می‌کنند.
چو شه گشت زین ماجرا با خبر
بگفتا از آنان نمانم اثر
هوش مصنوعی: وقتی پادشاه از این ماجرا مطلع شد، گفت که از آن افراد هیچ نشانی باقی نخواهد ماند.
بگنجور دانا بفرمود شاه
مهیا کند ساز و برگ سپاه
هوش مصنوعی: شاه دانا به گنجور دستور داد تا تجهیزات و آمادگی‌های لازم برای سپاه را فراهم کند.
بگیرند پیرامن جشن گاه
بسازند آئین شان را تباه
هوش مصنوعی: به دور جشن جمع شوند و آداب و رسوم خود را خراب کنند.
چو شاه سکاها و سردارشان
ز عیش وطرب تیره شد کارشان
هوش مصنوعی: وقتی که پادشاه سکاها و فرماندهانشان از خوشی و شادی دور شدند، اوضاع و کارهایشان دچار بحران و تیره‌روزی شد.
بیکباره گشتند تسلیم شاه
بهم خورد نظم قشون و سپاه
هوش مصنوعی: ناگهان، همه تحت فرمان و تسلیم شاه قرار گرفتند و نظم و ترتیب لشکر و سپاه به هم ریخت.
شکستی چو افتاد بر آن گروه
بیفتاد لشکر ز فرو شکوه
هوش مصنوعی: وقتی آن گروه شکست خورد و به زمین افتاد، لشکر آن‌ها نیز از تب و تاب افتاد و به نفس نفس افتاد.
سکاها چو گشتند تسلیم شاه
شهنشاه دادی به آنان پناه
هوش مصنوعی: وقتی سکاها به فرمان شاه بزرگ تسلیم شدند، او به آنها پناه داد.
زکار سکاها چو پرداخت شاه
به آشور گفتا فرستم سپاه
هوش مصنوعی: وقتی که شاه کار سکاها را به پایان رساند، به آشور گفت که من سپاهی را به آنجا می‌فرستم.
که تازان گروه سیه دودمان
بر آرم بنیروی لشکر امان
هوش مصنوعی: آنکه با شتاب و هیجان، گروهی از نسل‌های تیره را به میدان می‌آورد تا بر اساس قدرت و نیروی خود، امنیت لشکر را تأمین کند.
بنی پال گفتند خود در گذشت
بخاک سیه هست او را نشست
هوش مصنوعی: بنی پال به این اشاره دارد که خود را به زمین سپرده و در کنار خاک سیاه آرام گرفته است.
در آشور باشد بسی هرج و مرج
سخن از بزرگان نیاید بخرج
هوش مصنوعی: در آشور هرج و مرج فراوانی وجود دارد و صحبت از بزرگان به میان نمی‌آید.
ببابل همان حکمران شاه شد
بنوپر سره شاه برگاه شد
هوش مصنوعی: بابل به حکومتی قدرتمند تبدیل شد و شاهی بر تخت سلطنت نشسته و درباری باشکوه برپا کرد.
شه ماد خود قاصدی نیک نام
ببابل فرستاد و داد این پیام
هوش مصنوعی: شاه مادرش فردی مقبول و نیکو را به بابل فرستاد تا پیام مهمی را برساند.
شه ماد خشنود از کار توست
همی راضی از کار و کردار توست
هوش مصنوعی: شاه مادر از فعالیت‌ها و رفتارهای تو راضی و خشنود است.
ببابل ترا پادشاهی رواست
سرافرازی تو گوارای ماست
هوش مصنوعی: پادشاهی بر بابل برای تو مناسب است و افتخار تو برای ما لذت‌بخش است.
مرا باتو هرگز سر جنگ نیست
بجز دوستی با تو آهنگ نیست
هوش مصنوعی: من هرگز با تو دشمنی ندارم و تنها هدفم دوستی با توست.
که پوربنی پال در نینوا
شده شاه لیکن بسی بینوا
هوش مصنوعی: پسر بنی‌پال در نینوا به مقام شاهی رسید، اما بسیاری از مردم همچنان در تنگدستی به سر می‌برند.
نه بر حکم او کس نهاده است گوش
نه دارای فهم و نه عقل و نه هوش
هوش مصنوعی: هیچ‌کس به دستورات او گوش نمی‌دهد و نه کسی فهم و درک دارد و نه عقل و هوشی برای درک آنچه او می‌گوید.
بنی پال باب مرا کشته است
سر تختش این گونه بر گشته است
هوش مصنوعی: شجره‌ی بادشاهی بنی‌پال باعث شده که من به این حال و روز بیفتم؛ سرانجام این است که قدرت او مرا به زمین زده و به گونه‌ای به من لطمه زده که حالا به این وضعیت دچار شده‌ام.
روم نینوا من بکین پدر
نمایم من آن شهر زیر وزیر
هوش مصنوعی: من به نینوا می‌روم تا در آنجا پدرم را نشان دهم. من آن شهر را زیر نظر می‌گیرم.
اگر یلر باشی تو با من بجنگ
بسی بهره آید ترا خود بچنگ
هوش مصنوعی: اگر قهرمان و دلیری باشی، با من مبارزه کن، زیرا این جنگ به نفع تو خواهد بود و سود زیادی برایت به همراه دارد.
چو پیک شهنشه ببابل رسید
بنوپر سره گفته شه شنید
هوش مصنوعی: وقتی پیام‌رسان پادشاه به بابل رسید، خبرهای مهمی را که از سوی پادشاه گفته شده بود، به مردم رساند.
بگفتا یکی بنده ام شاه را
گشایم همین راه و هم گاه را
هوش مصنوعی: یک خدمتگزار به شاه گفت: من همین مسیر و زمان را برای تو باز می‌کنم.
زپور بنی پال بس رنجه ام
بر آرم دمارش بسر پنجه ام
هوش مصنوعی: به خاطر نسل بنی‌پال، خیلی زجر کشیدم و حالا با قدرتی که دارم، می‌خواهم آن‌ها را نابود کنم.
چو پیمان شاهنشهان بسته شد
دو کشور تو گوئی که پیوسته شد
هوش مصنوعی: زمانی که قرار و پیمان بزرگان و شاهان برقرار شد، می‌توان گفت که دو سرزمین به هم پیوسته و یکی شدند.
سپاهی چو دریا زبابل گذشت
سوی نینوا در نور دید دشت
هوش مصنوعی: سپاهی مانند دریا از زابل عبور کرد و وقتی به نینوا نزدیک شد، دشت را در نور دید.
چو پور بنی پال آنرا شنید
یکی آه سرد از جگر بر کشید
هوش مصنوعی: وقتی پسر بنی پال این خبر را شنید، آهی عمیق و سرد از دلش برآورد.
بگفتا ببندید باروی شهر
ک مارا نباشد از این جنگ بهر
هوش مصنوعی: او گفت که دیوار شهر را ببندید، زیرا ما از این جنگ نفعی نمی‌بریم.
چو با جنگ ایشان مرانیست رای
همان به که در شهر گیریم جای
هوش مصنوعی: وقتی که نظر خاصی درباره جنگ آنها نداری، بهتر است در شهر پناه بگیریم.
جداگشته چون بابل از نینوا
نخیزد بجز ماتم از نی، نوا
هوش مصنوعی: چون بابل از نینوا جدا شده، جز سوگواری و غم از نی نخواهد آمد.