شمارهٔ ۳۸۳
می کشیدی و نگه سیر چمن یاد گرفت
لب گشودی و صبا حرف زدن یاد گرفت
از دل خون شده ام یاد تو وحشت آموخت
همچو طوطی که در آیینه سخن یاد گرفت
کار توفیق نیفتاد به استادی کس
کی کسی پیشه دیوانه شدن یاد گرفت
باعث زمزمه پیرایی دیوانه مپرس
دید در خواب خوش آن چشم و سخن یاد گرفت
چقدر خنده به فهمیدگی عالم زد
هر که یک حرف ندانسته ز من یاد گرفت
شکوه دل شکنی های تو را بس که اسیر
کرد با خویش ندانسته سخن یاد گرفت
اطلاعات
وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
می کشیدی و نگه سیر چمن یاد گرفت
لب گشودی و صبا حرف زدن یاد گرفت
هوش مصنوعی: تو با زیباییها و لطافتهای چمن آشنا شدی و وقتی لب به سخن گشودید، نسیم نیز به شیوهی تو صحبت کردن را آموخت.
از دل خون شده ام یاد تو وحشت آموخت
همچو طوطی که در آیینه سخن یاد گرفت
هوش مصنوعی: دل من از یاد تو پر از غم و اندوه شده و این یاد تو برایم ترس و هراس به همراه آورده، درست مانند طوطی که در مقابل آینه میبیند و سخن گفتن را یاد میگیرد.
کار توفیق نیفتاد به استادی کس
کی کسی پیشه دیوانه شدن یاد گرفت
هوش مصنوعی: خوشبختی و موفقیت به سادگی به دست نمیآید و هیچ کس نمیتواند به سرعت هنر دیوانگی و آزاداندیشی را بیاموزد.
باعث زمزمه پیرایی دیوانه مپرس
دید در خواب خوش آن چشم و سخن یاد گرفت
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی و جذابیتی که دارد، از دیوانه نمیپرسی، چرا که در خواب خوش، آن چشم و کلام را آموخته است.
چقدر خنده به فهمیدگی عالم زد
هر که یک حرف ندانسته ز من یاد گرفت
هوش مصنوعی: هر کس که بدون آگاهی از من چیزی یاد گرفت، چقدر بر عقل و درک دیگران خندید.
شکوه دل شکنی های تو را بس که اسیر
کرد با خویش ندانسته سخن یاد گرفت
هوش مصنوعی: شکایت میکنم از سختیهایی که به دلم وارد کردی، زیرا ناخواسته باعث شدی تا به سادگی از تو یاد بگیرم و به تو وابسته شوم.

اسیر شهرستانی