ترکیب بند من واردات القلبیه فی معرفه الالهیه
ای موسی طور قلب آگاه
لاتحزن اننی اناالله
ماراست طفیل ظل خورشید
بالاتر از آفتاب تا ماه
ملک و ملکوتمان مشابه
با آن که منزهیم ز اشباه
تا مجمع این دو بحر در سیر
با موسی و خضر هر دو همراه
بالاتر ازین دو قطب گردون
گردون مقربان درگاه
آن سوتر از این مهابط سر
سریست که غیر نیست آگاه
ما روشن و آفتاب تاریک
ما مرتفع و ستاره کوتاه
جان مطلع اننی اناالحق
دل مرجع لااله الاه
با ضیغم قاب قوس اعظم
شیر فلک البروج روباه
خورشید به نور ماست روشن
از گاه سپیده تا شبانگاه
ما خسرو لامکان توحید
خورشید سوار عرش خرگاه
در مزرع خاکسار عشقست
نه خرمن آسمان کم از کاه
ما بنده پادشاه فقریم
با این همه عز و رتبه و جاه
برقیم به خرمن بداندیش
ابریم به مزرع نکوخواه
عبدیم و به فقر شاه مطلق
شاهیم به عشق عبد اواه
شاهیم که هست پای درویش
در فقر طراز افسر شاه
عبدیم که از صفای بر حق
آموخته ایم راه از چاه
تا راه بریم بر دقایق
در حل حقیقه الحقایق
سلطان سریر عشق ماییم
هم پادشهیم و هم گداییم
بر خسرو گاه افسر سر
بر سالک راه خاک پاییم
بر دست سکندر ولایت
آیینه قطب حق نماییم
ما مالک ملک و گنج فقریم
ما صاحب افسر فناییم
دریای وجود را لعالی
در بحر عدم نهنگ لاییم
با وحدت دل به نفی کثرت
شمشیر نه تیر نه بلاییم
در فلک نجات ناخدا کیست
ما بر سر ناخدا خداییم
در کشتی دل ببحر توحید
بر صدر نشسته ناخداییم
ما بنده مصطفای مطلق
سلطان سریر اصطفاییم
بر جسم شکسته مومیایی
در چشم ضریر توتیاییم
عشقست که ماورای عقلست
ما نیز ورای ماوراییم
دل خانه و خلوت خداوند
ما خواجه خلوت و سراییم
از یک سر موی گر فروشند
مجموع دو کون را بهاییم
از کسوت کائنات عوریم
پوشیده ردای کبریاییم
در دیده ما بجز خدا نیست
آسوده ز قید ماسواییم
جمشید جمال را سریریم
خورشید کمال را سماییم
پیشیم ز آسمان بمعنی
باانکه به صورت از قفاییم
بالاتر نه بنای بالا
با آنکه فروتر بناییم
طی ظلمات کرده ایدون
خضر سرچشمه بقاییم
دارای وجود را سراپا
بالای شهود را قباییم
بیگانه ز غیر و غیر چون نیست
با هرچه که هست آشناییم
میخواره و رند و خانه بر دوش
بی کینه و کبر و بی ریاییم
صافی شده از کدورت سر
صاحبدل صفه صفاییم
آن همزه که اوست فوق واحد
آن نقطه که هست تحت باییم
ما یافته ایم در معارف
این نقطه بنفی ذات عارف
افراد که همدم جلیلند
پیران مراد را دلیلند
هم صاحب نفخه سرافیل
هم محرم راز جبرییلند
بر گوهر جود بحر عمان
بر کشت وجود رود نیلند
از گوهر پاک گنج پنهان
از مشرب صاف سلسبیلند
خارج همه از اداره قطب
با قطب برادر سبیلند
هم مالک ملکت سلیمان
هم صاحب ثروت خلیلند
دارند بحق هزار برهان
خاموش ولی ز قال و قیلند
در مملکت وجود باقی
بعد از اقطاب بی بدیلند
در مصر ولایتند والی
یوسف رخ و دلبر و جمیلند
اکسیر سعادتمند افراد
پرقیمت و قابل و قلیلند
از خلق نه از عروق واعصاب
بر خاتم انبیا سلیلند
داود زبور خوان توحید
با کوه به نغمه هم رسیلند
آنانکه لباس جاه پوشند
در فقر برهنه و ذلیلند
بینند حجاره های سجیل
کاین قوم ضلال قوم پیلند
نابرده به کعبه فنا پی
بر نفی بقای خود دخیلند
آن فرقه که زنده اند دایم
در مسلخ عشق او قتیلند
خلاق معانیند و صورت
امرند که خلق را کفیلند
قوت دل اولیاست تهلیل
با خاتم انبیا اکیلند
بر مسند حق خلیفه الله
غوثند و خدای را وکیلند
از اسم گذشته در یم ذات
مستغرق بلکه مستحیلند
ایجاد عیال جود افراد
هم لم یلدند و هم معیلند
بحرند که حاوی ل آلی
ابرند که راوی غلیلند
هستیست ز وجودشان و ایشان
در معرض امتحان بخیلند
قومی همه رند و لاابالی
بیرون ز تصور خیالی
ما گاه فراز آفتابیم
گه معتکلف تراب و آبیم
گاهی شه کون و گاه درویش
آباد گهی و گه خرابیم
گه تیره و گاه صاف بی غش
گه دردی و گه ناب نابیم
گر سایه ما ز نور گوید
بنیوش که ظل آفتابیم
خود گوی ز ما متاب گردن
ما خسرو مالک الرقابیم
با آب وصال دوست شاداب
با آتش عشق او کبابیم
آبی که ز سر گذشت دریاست
ما تشنه مانده در سرابیم
ما خفته میان بحر عطشان
وین طرفه که تشنه ایم و خوابیم
موجود بجز خدای نبود
ما مانده ز خویش در حجابیم
یک حرف وفا نخوانده با آنک
دیباچه نغز نه کتابیم
از ام و ابیم زاده اما
ما جد قدیم ام و بابیم
سر صحف دلیم لیکن
معلوم نشد که از چه بابیم
در دست حبیب عروه الله
مر گردن خصم را طنابیم
بر دوست خط کتاب رحمت
بر دشمن آیت عذابیم
پیر پدر ستاره پیر
در اول نوبت شبابیم
ما خسرو اعظمیم و درویش
ما شیخ مکرمیم و شابیم
خورشید تکاورست ما را
با عیسی چرخ همرکابیم
شاهست که عارفست و معروف
ما بنده معرفت م آبیم
خمار و شرابخوار و ساقی
خمخانه و ساغر و شرابیم
بر چرخ رویم بی تحرک
هم سیر دعای مستجابیم
در رزم هوای نفس چون گرگ
با پنجه شیر شرزه غابیم
دنییست چو جیفه گر پرستیم
این جیفه بسیرت کلابیم
کم جوی سفال و سنگ دنیی
ما گوهر گنج دیریابیم
مقهور حضور و نور انوار
وارسته ز ظلمت غیابیم
با جسم بکعبه حضوریم
در ظلمت محض عین نوریم
ای راز مرا طلیعه ناز
بگشای در دریچه راز
ناز تو بلای نازنینان
کشتی همه را چه میکنی ناز
بردی دل ما به شوخی و طنز
ای دلبر نغز و شوخ طناز
بگشای در خزانه عرش
زین درج دررکه میکنی باز
ای مطرب عشق کن بتوحید
در پرده ترانه دگر ساز
این توسن وحدت تو تازان
در عرصه انتها و آغاز
بر وحدت آفتاب ذاتت
ذرات وجود من هم آواز
باز دلت از زمین آثار
دارد بسمای ذات پرواز
تا بال گشوده یی بدین فر
بر ساعد شه ندیده کس باز
ای ذات ولی امر مطلق
ای از همه کائنات ممتاز
ای قطب مکان لامکان سیر
خورشید سوار آسمان تاز
در مملکت کمال سرمد
شاهی تو و بی شریک و انباز
عشق تو شراره ییست جانسوز
جویای تو عاشقیست جانباز
سر دل بایزید و منصور
سودای سر جنید و خراز
در عشق نشان شدیم و جز اشک
در خانه ما نبود غماز
از آن لب لعل کی کند دل
دندان من ار کنند با گاز
ای مطرب دل ز تار وحدت
زنگ دل ما بزخمه پرداز
ای ساقی جان بساغر افکن
آن آتش خان و مان برانداز
در بی کز و بازی ار رسیدی؟
بر دوست رسی نه از کزو باز؟
از دست خدا خرند جان را
نان پاره نه کز دکان خباز
از خود بگذر خدای یک موی
از تارک ما ندارد افراز
بنشست به عرض وحدت دل
سلطان بدو صد هزار اعزاز
ما عرض حقیقت خداییم
شک نیست که هرچه هست ماییم
ماییم ظهور نور انوار
جز ما نبود بدار دیار
جایی که منم صدای جبریل
میاید و کس نمیدهد بار
فیض احدیتیم و حق را
در فیض وجود نیست تکرار
ما مظهر واجب الوجودیم
در ذات صفات و فعل و آثار
اسرار وجود در تجلیست
ما آینه وجود اسرار
یارست که کرده جلوه از سر
تا پای ز پای تا سر یار
عشقیست که محو کرد و حیران
جان و دل دردمند دیدار
در دست که کرده از گرانی
سنگ دل کوه را سبکسار
با روی تو ای مراد هر دل
جان و دل دیده است بیکار
بی درد تو ای طبیب هر درد
جسمست نحیف و روح بیمار
بیمار تراست نفح عیسی
مست غم عشق تست هشیار
خوابست که نیست همدم عشق
عشقست رفیق بخت بیدار
بی شاخ شکوفه قد دوست
بی نرگس مست چشم دلدار
چون نرگس مستمی گران سر
چون شاخ شکوفه سرنگونسار
بیروی تو لاله نیست در بر
بی موی تو مشک نیست در بار
چشمی که سمن ندید و شکر
آمیخته گوییا که ناچار
زین روی سمن بری بخرمن
زین لعل شکرخوری بخروار
ای قطب مدیر دار هستی
زین دایره تا بچرخ دوار
اقلیم دل مرا بتحقیق
سلطانی تخت را سزاوار
بر تست مدار امر چونانک
بر نقطه مدار خط پرگار
من تاجرم و متاع من عشق
بازار دلست و حق خریدار
گنجینه لایزال بر دست
بنشسته بچارسوق بازار
چشم دل من بیار روشن
خورشید سپهر و دیده تار
ماراست غذای جان و دل دوست
عالم هم کاسه لیس پندار
بی قوت لب تو ماسوی را
دل خورده و بازمانده ناهار
زین مغز اگر بیفکنی پوست
اعصاب و عروق و جسم و جان اوست
چشمی که ندیده روی ما را
بیند بکدام رو خدا را
ای آنکه ندیده ییش در عرش
کن سجده جناب قدس ما را
در خانه ماست زود زن دست
در زلف بت گریزپا را
یکتاست بخانه آنکه دیدست
آنگونه و طره دوتا را
ای آنکه ندیدی آن دو سوسن
وان سنبلکان مشک سا را
بر دست بگیر جان شیرین
پیش آی و بعجز گوی یارا
بیگانه مشو که جان سپارند
یاران حرکات آشنا را
این حرف بگوی و بذل جان کن
زین بذل پذیره شو بقا را
چندان که سرای دوست ماند
ماند که زد این در سرا را
چندان که جناب عشق باقیست
باقیست که چنگ زد فنا را
دل خانه ماست صیقلی کن
آیینه قطب حق نما را
این سینه سرای سر عشقست
پرداخته کن ز غیر جا را
سلطان ازل رسید تنها
هم ارض گرفت و هم سما را
ماهی که دل از سپهر میجست
از دل به سپهر زد لوا را
آن دل که مقید هوی بود
زین بست و سوار شد هوی را
از غیر ردای فقر بگذشت
بگزید ردای کبریا را
از جاه گذشت و از تکبر
هم کبر نهاد و هم ریا را
در راه رضای دوست بگزید
بر راحت خویشتن بلا را
بگذشت ز حرف دفتر جور
خواند آیت مصحف وفا را
دل در پی سلطنت گدا شد
تا دید بساط پادشا را
دریافت که شاه مینشاند
بر دامن خویشتن گدا را
در ظل حقیقت صفا دید
چون دید حقیقت صفا را
قومی که به تاج و گنج سلطان
انعام کنند بینوا را
بگذاشت کدورت و صفا شد
بگذشت ز اهرمن خدا شد
ای بنده ز بود خویش لا شو
بگذار ز سر منی و ما شو
بیگانه ز پادشاه کثرت
با بنده وحدت آشنا شو
حق وحدت باقی است و فانی
در وحدت باقی خدا شو
بر غیب و شهود شاه مطلق
سلطان وجود را گدا شو
با وحدت ذات خویش مشغول
وارسته ز قید ماسوی شو
بی وضع و متی و این فارغ
از چون و چگونه و چرا شو
این ارض و سماست پرده ای دل
از ارض منزه و سما شو
از ملک و ملک علاقه بگسل
یکتای بری ز هر دو تا شو
یار آمده و گه نثارست
ایجان عزیز من فدا شو
طالب ز فنا رسید بر دوست
گر طالب دوستی فنا شو
مردانه ز هرچه هست بگذر
رندانه بیا و بی ریا شو
در دست خودی دوا او نفی
از درد بحضرت دوا شو
خواهی رسی ار بِسِرِّاطلاق
از بند خود ای پسر رها شو
مستغرق قلزم خدایی
بر کشتی کون ناخدا شو
تا بار دهندت آشنایان
بیگانه از این منی و ما شو
ای دل به طریق عشقبازی
چندی به فراق مبتلا شو
تا قدر وصال را بدانی
ای بسته بند هجر وا شو
معشوق تویی و عشق و عاشق
گو راز نهفته برملا شو
بر دوست گرای و یک حقیقت
بر بام دل آی و یک هوا شو
یا کن ظلمات خویشتن طی
چون خضر و به چشمه بقا شو
یا گیر بدست دامن پیر
کی خضر مراد رهنما شو
ای موسی ما بخضر مگرای
ای آتش طور خضر ما شو
ماراست حبال سحر اوهام
ای عقل مجرد اژدها شو
قلبست زر وجود ناقص
ای گرد کمال کیمیا شو
کن قلب تمام را زر پاک
ای سالک اگر مسی طلا شو
بگذار ستبرق سلاطین
سلطان سریر بوریا شو
از هرچه کدورتست شو صاف
هم مسلک سیرت صفا شو
از خویش بجه ز بند هستی
خود را به مبین و بس که رستی
اطلاعات
وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
قالب شعری: ترکیب بند
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
ای موسی طور قلب آگاه
لاتحزن اننی اناالله
هوش مصنوعی: ای موسی، ای کسی که قلبت آگاه است، غمگین نباش، زیرا من خداوند هستم.
ماراست طفیل ظل خورشید
بالاتر از آفتاب تا ماه
هوش مصنوعی: مار در زیر سایه خورشید به دور از نور آفتاب، به شکل بالاتری از خود و حتی از ماه جلوه میکند.
ملک و ملکوتمان مشابه
با آن که منزهیم ز اشباه
هوش مصنوعی: سلطنت و مملکت ما مانند آن است که ما از تشابه با دیگران پاک و جدا هستیم.
تا مجمع این دو بحر در سیر
با موسی و خضر هر دو همراه
هوش مصنوعی: در اینجا به سفر و همراهی دو شخصیت بزرگ، موسی و خضر، اشاره میشود که در سفری معنوی و پر رمز و راز با یکدیگر هستند. در واقع، ترکیب و وحدت این دو نیروی معنوی در یک مسیر مشترک ذکر شده است.
بالاتر ازین دو قطب گردون
گردون مقربان درگاه
هوش مصنوعی: در این جهان، جایگاه کسانی که به خدا نزدیکترند، از هر مقام و موقعیتی بالاتر و والاتر است.
آن سوتر از این مهابط سر
سریست که غیر نیست آگاه
هوش مصنوعی: سوی دیگر این دنیا، چیزی وجود دارد که تنها خودش از آن آگاه است و هیچ کس دیگری نمیداند.
ما روشن و آفتاب تاریک
ما مرتفع و ستاره کوتاه
هوش مصنوعی: ما درخشان و تابان هستیم، اما نور خورشید در تاریکی به سر میبرد. ما بلند قامت و برجستهایم، در حالی که ستاره در کنار ما کوچک و کوتاه است.
جان مطلع اننی اناالحق
دل مرجع لااله الاه
هوش مصنوعی: زندگی و وجود من به خودی خود حقیقتی بزرگ است و دل و روح من تنها به یک چیز ایمان دارند که هیچ معبودی جز او وجود ندارد.
با ضیغم قاب قوس اعظم
شیر فلک البروج روباه
هوش مصنوعی: شیر آسمان با قدرت و پرتابی شگرف، در مقایسه با روباه درون خود، نماد عظمت و شکوه است.
خورشید به نور ماست روشن
از گاه سپیده تا شبانگاه
هوش مصنوعی: خورشید به برکت نور ما روشن است و از صبح تا شب درخشش دارد.
ما خسرو لامکان توحید
خورشید سوار عرش خرگاه
هوش مصنوعی: ما پادشاهی هستیم که در جهانی فراتر از مکان، نور توحید را از خود ساطع میکنیم و مانند خورشیدی هستیم که بر عرش الهی در حال درخشیدن و درخششمان در دنیا را نمایش میدهیم.
در مزرع خاکسار عشقست
نه خرمن آسمان کم از کاه
هوش مصنوعی: در زمین خاکی عشق، چیزی با ارزشتر از آسمان وجود ندارد، حتی اگر از نظر ظاهری کم باشد.
ما بنده پادشاه فقریم
با این همه عز و رتبه و جاه
هوش مصنوعی: ما خدمتگزار یک پادشاه فقیر هستیم، اما با وجود این، دارای شکوه، مقام و اعتبار زیادی هستیم.
برقیم به خرمن بداندیش
ابریم به مزرع نکوخواه
هوش مصنوعی: من در حالتی هستم که به طرف خرمن کسی نگاه میکنم که بداندیش است، و همزمان به مزرعه کسی که نیکوخواهی میکند، توجه دارم.
عبدیم و به فقر شاه مطلق
شاهیم به عشق عبد اواه
هوش مصنوعی: ما بندهایم و در فقر، شاهی بیهمتا داریم که عشق او ما را به او وابسته کرده است.
شاهیم که هست پای درویش
در فقر طراز افسر شاه
هوش مصنوعی: من میبینم که پای درویش در فقر و تنگدستی، به اندازهٔ افسران شاه است.
عبدیم که از صفای بر حق
آموخته ایم راه از چاه
هوش مصنوعی: من بندهای هستم که از پاکی و حقگرایی آموختهام چگونه راه درست را از راه نادرست تشخیص دهم.
تا راه بریم بر دقایق
در حل حقیقه الحقایق
هوش مصنوعی: ما باید پیوسته در مسیر بررسی کردن جزئیات عمیق حقیقتها حرکت کنیم.
سلطان سریر عشق ماییم
هم پادشهیم و هم گداییم
هوش مصنوعی: ما در دنیای عشق، هم پادشاهیم و هم سالکانی که در جستجوی عشق هستیم.
بر خسرو گاه افسر سر
بر سالک راه خاک پاییم
هوش مصنوعی: در مسیری که قدم میزنیم، بر سر امیر بزرگ تاج میگذاریم و به جایگاه او احترام میگذاریم.
بر دست سکندر ولایت
آیینه قطب حق نماییم
هوش مصنوعی: در دستان سکندر، ما توانایی و قدرت را به گونهای نمایش میدهیم که در آن، حق و حقیقت قابل مشاهده باشد.
ما مالک ملک و گنج فقریم
ما صاحب افسر فناییم
هوش مصنوعی: ما در حقیقت مالک زمین و ثروت نیستیم و در واقع، داراییهای مادیمان کم است. ما تنها کسانی هستیم که به فنای دنیوی و زوال آن پی بردهایم.
دریای وجود را لعالی
در بحر عدم نهنگ لاییم
هوش مصنوعی: در این دنیا، وجود ما همچون دریا است، و در دل نیستی، ما همچون نهنگهایی بزرگ و حیرتآور هستیم.
با وحدت دل به نفی کثرت
شمشیر نه تیر نه بلاییم
هوش مصنوعی: با همدلی و اتحاد، هرگز از مشکلات و تفاوتها نمیترسیم و با هم ایستادهایم.
در فلک نجات ناخدا کیست
ما بر سر ناخدا خداییم
هوش مصنوعی: در آسمان، نجاتدهنده ناخدای کشتی چه کسی است؟ ما در واقع بر سر ناخدای کشتی، خداوند را داریم.
در کشتی دل ببحر توحید
بر صدر نشسته ناخداییم
هوش مصنوعی: در دلهای ما، کشتیای وجود دارد که در دریای یکتایی خداوند حرکت میکند و ما ناخدای آن کشتی هستیم.
ما بنده مصطفای مطلق
سلطان سریر اصطفاییم
هوش مصنوعی: ما بندگان حضرت محمد (ص) هستیم که او سلطان و رهبر برگزیده خداوند است.
بر جسم شکسته مومیایی
در چشم ضریر توتیاییم
هوش مصنوعی: در دید تو، ما مانند مومیاییهایی هستیم که بر بدنی آسیبدیده قرار گرفتهاند.
عشقست که ماورای عقلست
ما نیز ورای ماوراییم
هوش مصنوعی: عشق فراتر از فهم و عقل انسانی است و ما نیز از این فراتر رفتهایم.
دل خانه و خلوت خداوند
ما خواجه خلوت و سراییم
هوش مصنوعی: دل مانند خانه و مکانی است که خداوند در آن ساکن است، ما هم در این خلوت، مانند چیزی هستیم که به سرای او تعلق دارد.
از یک سر موی گر فروشند
مجموع دو کون را بهاییم
هوش مصنوعی: اگر کلهای از موی گرانقیمت را بفروشند، ما حاضر هستیم تا بهای دو مجمع (دو سر) را پرداخت کنیم.
از کسوت کائنات عوریم
پوشیده ردای کبریاییم
هوش مصنوعی: ما از لباس جهان عریان و بیپوشش هستیم و جامهی عظمت را بر تن داریم.
در دیده ما بجز خدا نیست
آسوده ز قید ماسواییم
هوش مصنوعی: در چشمان ما هیچ چیزی جز خدا آرامش ندارد و از هر قیدی آزادیم.
جمشید جمال را سریریم
خورشید کمال را سماییم
هوش مصنوعی: جمشید زیبایی را به عنوان مظهر کمال مثل خورشید در نظر میگیرد و آن را ستایش میکند.
پیشیم ز آسمان بمعنی
باانکه به صورت از قفاییم
هوش مصنوعی: ما به آسمان نزدیک هستیم، اما از پشت به آن نگاه میکنیم.
بالاتر نه بنای بالا
با آنکه فروتر بناییم
هوش مصنوعی: هرچند که ساخت و ساز در ارتفاع بیشتر قرار دارد، اما میتوانیم بدانیم که پایهگذاری یا مبنای ما در نقطهای پایینتر قرار دارد.
طی ظلمات کرده ایدون
خضر سرچشمه بقاییم
هوش مصنوعی: در تاریکیها از کنار خضر گذشتهاید و ما منبع جاودانگی هستیم.
دارای وجود را سراپا
بالای شهود را قباییم
هوش مصنوعی: ما همه وجود را در تمامیتش درک میکنیم.
بیگانه ز غیر و غیر چون نیست
با هرچه که هست آشناییم
هوش مصنوعی: ما از چیزی که بیگانه است جدا هستیم و از هر آنچه که هست با آن آشنایی داریم.
میخواره و رند و خانه بر دوش
بی کینه و کبر و بی ریاییم
هوش مصنوعی: ما آدمهای شاد و بیغمی هستیم که در زندگی به آزادی و بیتوجهی به کینه و خودبزرگبینی میاندیشیم. زندگی ما بدون ریا و تظاهر است.
صافی شده از کدورت سر
صاحبدل صفه صفاییم
هوش مصنوعی: ما از هر گونه آلودگی پاک شدهایم و دلهای ما به روشنی و صفا رسیده است.
آن همزه که اوست فوق واحد
آن نقطه که هست تحت باییم
هوش مصنوعی: آن همزه که اوست، بالای عدد یک قرار دارد و آن نقطهای که وجود دارد، پایین عدد بینهایت است.
ما یافته ایم در معارف
این نقطه بنفی ذات عارف
هوش مصنوعی: ما در آموزههای معنوی خود به این نتیجه رسیدهایم که وجود عارف به نوعی از نقص و عدم وابستگی رنج میبرد.
افراد که همدم جلیلند
پیران مراد را دلیلند
هوش مصنوعی: افرادی که همواره در کنار افراد بزرگ و ارجمند هستند، به مانند پیران دانا میتوانند راهنماییهای ارزشمندی ارائه دهند.
هم صاحب نفخه سرافیل
هم محرم راز جبرییلند
هوش مصنوعی: صاحب نفخه سرافیل و کسی که محرم راز جبرییل است، به نوعی به افرادی اشاره دارد که از مقام و دانش بالایی برخوردارند. این افراد هم از یقین و آگاهی وجودی آگاهند و هم به اسرار و رازهای خاصی دسترسی دارند. در واقع، به کسانی اشاره میشود که در مرتبهای بلند و روحانی قرار دارند و از حقیقتهای پنهان عالم باخبرند.
بر گوهر جود بحر عمان
بر کشت وجود رود نیلند
هوش مصنوعی: در این بیت به این موضوع اشاره شده که بخشش و generosity (جود) مانند یک گوهر قیمتی است که در بحر عمان قرار دارد، و این بخشش میتواند در کشت و پرورش وجود انسانها (وجود رود نیل) تأثیرگذار باشد. به عبارتی، کمک و بخشش میتواند زندگی و حیات را بارور کند و به انسانها سرزندگی ببخشد.
از گوهر پاک گنج پنهان
از مشرب صاف سلسبیلند
هوش مصنوعی: از جواهر ناب که در گنجینهای پنهان است، نوشیدنی زلال و پاکی دریافت میشود.
خارج همه از اداره قطب
با قطب برادر سبیلند
هوش مصنوعی: در خارج از دایرهی کنترل و حاکمیت، همه به نوعی به یکدیگر وابستهاند و مانند خواهر و برادر در یک خانواده در کنار یکدیگر قرار دارند.
هم مالک ملکت سلیمان
هم صاحب ثروت خلیلند
هوش مصنوعی: هر کسی ممکن است هم چنان دارای قدرت و سلطهای بالا باشد و هم به ثروت و دارایی زیادی دست یابد.
دارند بحق هزار برهان
خاموش ولی ز قال و قیلند
هوش مصنوعی: با وجود اینکه دلایل زیادی برای اثبات حق دارند، اما در نهایت این گفتگوها و حواشی بینتیجه است.
در مملکت وجود باقی
بعد از اقطاب بی بدیلند
هوش مصنوعی: در دنیای وجود، پس از شخصیتهای بزرگ و شاخص، افراد خاص و بینظیری وجود دارند که همواره باقی میمانند.
در مصر ولایتند والی
یوسف رخ و دلبر و جمیلند
هوش مصنوعی: در مصر، افرادی هستند که مانند یوسف زیبا و دلنشین هستند و دلها را جذب میکنند.
اکسیر سعادتمند افراد
پرقیمت و قابل و قلیلند
هوش مصنوعی: عناصر خوشبختی و موفقیت در زندگی، برای افراد با ارزش و با استعدادی که تعدادشان کم است، وجود دارد.
از خلق نه از عروق واعصاب
بر خاتم انبیا سلیلند
هوش مصنوعی: این شعر به این مضمون اشاره دارد که سرچشمه و الهام نبوت از ساختار انسانی و امکانات جسمی نیست، بلکه از اتصالی عمیق و معنوی به منبعی الهی نشأت میگیرد. در واقع، پیامبران از خلق و ویژگیهای مادی خود بهتنهایی بهره نمیبرند، بلکه حقیقت و رسالت آنها فراتر از این امور است.
داود زبور خوان توحید
با کوه به نغمه هم رسیلند
هوش مصنوعی: داود با خواندن زبور و نغمات توحیدیاش، صدای او به قدری زیبا و تأثیرگذار بود که کوهها نیز به او گوش میدادند و همراهیاش میکردند.
آنانکه لباس جاه پوشند
در فقر برهنه و ذلیلند
هوش مصنوعی: آنهایی که ظاهرشان را با لباسهای شیک و مجلل پُر کردهاند، در حقیقت در درون خود با فقر و ذلت مواجه هستند.
بینند حجاره های سجیل
کاین قوم ضلال قوم پیلند
هوش مصنوعی: این بیت به بررسی کسانی میپردازد که بر مسیر نادرستی حرکت میکنند و با اشاره به سنگهای آتشین سجیل، به عواقب سخت و مجازاتهایی که در انتظار آنهاست، تاکید میکند. در واقع، این قوم در جهل و انحراف به سر میبرند و نتیجه کارهایشان را نمیبینند.
نابرده به کعبه فنا پی
بر نفی بقای خود دخیلند
هوش مصنوعی: کسانی که به کعبه میروند، پیش از آنکه به فانی بودن خود واقف شوند، به نفی بقا و جاودانگی خود میپردازند.
آن فرقه که زنده اند دایم
در مسلخ عشق او قتیلند
هوش مصنوعی: گروهی که همیشه در عشق او زندگی میکنند، در واقع در این مسیر به نوعی قربانی شدهاند.
خلاق معانیند و صورت
امرند که خلق را کفیلند
هوش مصنوعی: افراد خلاق، به نوعی معنای زندگی و جهان را میآفرینند و مظهر کارهای مختلف هستند که به مردم و جامعه کمک میکنند.
قوت دل اولیاست تهلیل
با خاتم انبیا اکیلند
هوش مصنوعی: قدرت و قوت دل، در عبارت تسبیح و ذکر اولیا و ختم پیامبران نهفته است.
بر مسند حق خلیفه الله
غوثند و خدای را وکیلند
هوش مصنوعی: در اینجا به نقش و جایگاه افرادی اشاره میشود که به نوعی نمایندگان خداوند در زمین محسوب میشوند و بر اساس احکام الهی عمل میکنند. آنها به عنوان واسطهای میان خداوند و مردم عمل کرده و مسئولیتهایی در این زمینه بر عهده دارند.
از اسم گذشته در یم ذات
مستغرق بلکه مستحیلند
هوش مصنوعی: در دریاچه وجود، از نام گذشته غرق شدهاند و به واقعیت تازهای تبدیل شدهاند.
ایجاد عیال جود افراد
هم لم یلدند و هم معیلند
هوش مصنوعی: افرادی که در زندگی خود خانوادهای ایجاد میکنند، معمولاً نه تنها خودشان از خانوادهای برخوردار نیستند، بلکه دیگران هم به آنها وابستهاند و تحت حمایت آنها قرار دارند.
بحرند که حاوی ل آلی
ابرند که راوی غلیلند
هوش مصنوعی: دریاها پر از جواهرات گرانبها هستند و ابرها مثل داستانگوهایی هستند که خبرها و رازهای خود را نقل میکنند.
هستیست ز وجودشان و ایشان
در معرض امتحان بخیلند
هوش مصنوعی: وجود آنها باعث شکلگرفتن هستی است و آنها در شرایطی قرار دارند که در امتحان قرار میگیرند، اما نسبت به این مسأله بخیل هستند.
قومی همه رند و لاابالی
بیرون ز تصور خیالی
هوش مصنوعی: گروهی هستند که بیخیال و آزادانه زندگی میکنند و از دور تخیلات و تصورات خود فاصله گرفتهاند.
ما گاه فراز آفتابیم
گه معتکلف تراب و آبیم
هوش مصنوعی: ما گاهی در اوج و روشنایی روز هستیم و گاهی در حالتهای پایینتر و در کنار خاک و آب زندگی میکنیم.
گاهی شه کون و گاه درویش
آباد گهی و گه خرابیم
هوش مصنوعی: گاهی در خوشی و رفاه به سر میبریم و گاه در فقر و سختی. گاهی در اوج سعادت هستیم و گاهی در ناامیدی و مشکلات.
گه تیره و گاه صاف بی غش
گه دردی و گه ناب نابیم
هوش مصنوعی: گاهی در شرایط سخت و دشوار قرار میگیرم و گاهی هم در وضعیتهای روشن و بدون مشکل. گاهی احساس درد و ناراحتی میکنم و گاهی نیز به اوج آرامش و سلامت میرسم.
گر سایه ما ز نور گوید
بنیوش که ظل آفتابیم
هوش مصنوعی: اگر سایه ما از نور بگوید، گوش کن که ما سایه آفتاب هستیم.
خود گوی ز ما متاب گردن
ما خسرو مالک الرقابیم
هوش مصنوعی: به خود نبال و به خود مغرور نباش، زیرا ما همچون پادشاهانی هستیم که فرمانروایی بر جانها را داریم.
با آب وصال دوست شاداب
با آتش عشق او کبابیم
هوش مصنوعی: ما با آب وصال دوست سرشار از شادابی هستیم و عشق او مثل آتش ما را میسوزاند.
آبی که ز سر گذشت دریاست
ما تشنه مانده در سرابیم
هوش مصنوعی: آبی که از سر ما گذشته، حقیقتی است که بسیار ارزشمند است. اما ما همچنان در تلاطم و آرزوی دستیابی به آن هستیم و در جایی تنها ظاهر و فریب را مشاهده میکنیم.
ما خفته میان بحر عطشان
وین طرفه که تشنه ایم و خوابیم
هوش مصنوعی: ما در میان دریای عطش خوابیدهایم و جالب اینجاست که با وجود تشنگی، هنوز در خوابیم.
موجود بجز خدای نبود
ما مانده ز خویش در حجابیم
هوش مصنوعی: هیچ چیزی جز خدا وجود ندارد و ما به خاطر خودمان در پردهای از ستر و حجاب باقی ماندهایم.
یک حرف وفا نخوانده با آنک
دیباچه نغز نه کتابیم
هوش مصنوعی: ما هنوز به نوید وفا نرسیدهایم و همانند یک کتاب ارزشمند نیستیم که دیباچهای زیبا داشته باشیم.
از ام و ابیم زاده اما
ما جد قدیم ام و بابیم
هوش مصنوعی: هرچند که از پدر و مادرم به دنیا آمدهام، اما نسب و ریشهام به نیاکان قدیمیتری میرسد.
سر صحف دلیم لیکن
معلوم نشد که از چه بابیم
هوش مصنوعی: بر روی صفحه دل من نوشتههایی وجود دارد، اما مشخص نیست که از چه موضوعی صحبت میکند.
در دست حبیب عروه الله
مر گردن خصم را طنابیم
هوش مصنوعی: در دست محبوب، رشتهای از ارتباط الهی است و ما مانند طنابی، گردن دشمنان را محکم میگیریم.
بر دوست خط کتاب رحمت
بر دشمن آیت عذابیم
هوش مصنوعی: به دوستان خود رحمت و محبت نشان میدهیم، اما برای دشمنانمان به عنوان نشانهای از عذاب و مجازات رفتار میکنیم.
پیر پدر ستاره پیر
در اول نوبت شبابیم
هوش مصنوعی: پیرمردی که تجربههای زیادی دارد و به مانند یک ستاره، در شروع جوانی ما حضور دارد.
ما خسرو اعظمیم و درویش
ما شیخ مکرمیم و شابیم
هوش مصنوعی: ما در مرتبهای بلند و پادشاهی هستیم و در عین حال، آدمی ساده و زاهدی داریم که بسیار محترم و ارجمند است و به جوانی خود ادامه میدهد.
خورشید تکاورست ما را
با عیسی چرخ همرکابیم
هوش مصنوعی: خورشید قوی و نیرومند ما را در کنار عیسی، بر زمین به حرکت در آورده است.
شاهست که عارفست و معروف
ما بنده معرفت م آبیم
هوش مصنوعی: سلطان کسی است که عارف و دانا است و ما نیز فقط بنده شناخت و معرفت او هستیم.
خمار و شرابخوار و ساقی
خمخانه و ساغر و شرابیم
هوش مصنوعی: ما در حالی هستیم که به شراب و نوشیدنی مشغولیم و در کنار ساقی و ظرفهای حاوی شراب، در خمخانه حال و هوایی خوش داریم.
بر چرخ رویم بی تحرک
هم سیر دعای مستجابیم
هوش مصنوعی: با آرامش و بدون هیچ حرکتی، بر گردونه زندگی میچرخم و دعایم به سرانجام میرسد.
در رزم هوای نفس چون گرگ
با پنجه شیر شرزه غابیم
هوش مصنوعی: در میدان جنگ، تمایل به نفس و خواستههای خود را مانند گرگی میدانیم که با قدرت شیر در نبرد است.
دنییست چو جیفه گر پرستیم
این جیفه بسیرت کلابیم
هوش مصنوعی: این دنیا مانند زبالهای است؛ اگر به آن وابسته شویم، مانند سگی خواهیم بود که تنها به دنبال زبالهها میگردد.
کم جوی سفال و سنگ دنیی
ما گوهر گنج دیریابیم
هوش مصنوعی: به جای اینکه به دنبال چیزهای بیارزش و سطحی در دنیا باشی، بهتر است به دنبال ارزشهای واقعی و گرانبها باشی که به سختی به دست میآیند.
مقهور حضور و نور انوار
وارسته ز ظلمت غیابیم
هوش مصنوعی: ما تحت تأثیر و روشنایی وجود کسانی هستیم که از تاریکی دوری کردهاند و غیبت را ترک کردهاند.
با جسم بکعبه حضوریم
در ظلمت محض عین نوریم
هوش مصنوعی: ما در فضایی تاریک هستیم اما همچنان نورانی و روشنایی میپراکنیم و با وجود جسممان در کعبه، حضور داریم.
ای راز مرا طلیعه ناز
بگشای در دریچه راز
هوش مصنوعی: ای کسی که راز من را میدانی، لطفاً زیبایی و ناز خود را در دل من آشکار کن و پرده از رازهایم بردار.
ناز تو بلای نازنینان
کشتی همه را چه میکنی ناز
هوش مصنوعی: ناز و زیبایی تو باعث عذاب و مشکل همه محبوبان شده است. تو با ناز خود چه کار میکنی؟
بردی دل ما به شوخی و طنز
ای دلبر نغز و شوخ طناز
هوش مصنوعی: ای محبوب زیبا و بذلهگو، با شوخیها و طنازیهای خود، دل ما را به دست آوردی.
بگشای در خزانه عرش
زین درج دررکه میکنی باز
هوش مصنوعی: دروازههای پادشاهی آسمانی را بگشا و گنجهای ارزشمند را که به دست آوردهای، دوباره نشان بده.
ای مطرب عشق کن بتوحید
در پرده ترانه دگر ساز
هوش مصنوعی: ای مطرب، درباره عشق با آهنگی واحد و هماهنگ بخوان و هر ترانه دیگری نزن.
این توسن وحدت تو تازان
در عرصه انتها و آغاز
هوش مصنوعی: این اسب وحشی که نماد وحدت توست، در میدان هایی که آغاز و پایان همدیگر را در مینوردند، در حال حرکت و شتاب است.
بر وحدت آفتاب ذاتت
ذرات وجود من هم آواز
هوش مصنوعی: این بیت به معنای ارتباط نزدیک و عمیق میان وجود فرد و حقیقت الهی است. فردی که به نور و حقیقت الهی نزدیک میشود، ذرات وجودش به گونهای هماهنگ و همصدا با آن نور میباشد. در واقع، این اتصال نشان دهندهی تأثیر روحانی و روشنکنندهی وجود الهی بر انسان است.
باز دلت از زمین آثار
دارد بسمای ذات پرواز
هوش مصنوعی: دلت همچنان به زمین وابسته است و نشانههایی از آن را در خود دارد، اما در عمق وجودت تمایل به پرواز به سوی آسمان و عالم بالا نیز دیده میشود.
تا بال گشوده یی بدین فر
بر ساعد شه ندیده کس باز
هوش مصنوعی: هیچکس تا به حال پرندهای با بالهای گشوده را بر روی بازوی شاه ندیده است.
ای ذات ولی امر مطلق
ای از همه کائنات ممتاز
هوش مصنوعی: ای وجودی که بالاترین مقام و سروری، ای که از همه موجودات و کائنات متمایز و خاص هستی.
ای قطب مکان لامکان سیر
خورشید سوار آسمان تاز
هوش مصنوعی: ای کانون و مرکز همه چیز، مانند خورشید بر آسمان در حال حرکت هستی و بر فراز عالم میتابی.
در مملکت کمال سرمد
شاهی تو و بی شریک و انباز
هوش مصنوعی: در سرزمین کمال، تو شاهی یگانه و بیهمتا هستی.
عشق تو شراره ییست جانسوز
جویای تو عاشقیست جانباز
هوش مصنوعی: عشق تو مانند شعلهای سوزان و جانسوز است که همواره به دنبال تو میگردد و عشق واقعی، نوعی فداکاری و جانبازی است.
سر دل بایزید و منصور
سودای سر جنید و خراز
هوش مصنوعی: بایزید و منصور، افرادی هستند که با دل و جان به خداوند عشق ورزیدند و به دنبال کمال روحانی و الهی بودند. جنید و خراز نیز انسانهایی قدیس و عارف بودند که در مسیر عرفان و معرفتپروری قدم گذاشتند. نشاندهندهی شور و شوق این بزرگان به تبعیت از آرمانها و ارزشهای معنوی است.
در عشق نشان شدیم و جز اشک
در خانه ما نبود غماز
هوش مصنوعی: ما در عشق معروف و شناخته شده شدیم و جز اشک، چیزی در خانهمان باقی نمانده است.
از آن لب لعل کی کند دل
دندان من ار کنند با گاز
هوش مصنوعی: از آن لبان زیبا که همچون لعل میدرخشد، دل من چگونه بتواند دندان بزند، حتی اگر با شدت به آن حمله کنند.
ای مطرب دل ز تار وحدت
زنگ دل ما بزخمه پرداز
هوش مصنوعی: ای نی، دل ما را با نغمههای وحدت شاد کن و زحمت ما را با آهنگ دل انگیز خود آسان بگیر.
ای ساقی جان بساغر افکن
آن آتش خان و مان برانداز
هوش مصنوعی: ای ساقی، جانم را با جامی پر کن و آن آتش را که در خانه و زندگیام شعلهور است، خاموش کن.
در بی کز و بازی ار رسیدی؟
بر دوست رسی نه از کزو باز؟
هوش مصنوعی: اگر به گمان تو رسیدن به عشق و دوستی، بازی و ترفند نیست، زندگی خود را در این مسیر صرف کن، نه اینکه از او دور بشوی.
از دست خدا خرند جان را
نان پاره نه کز دکان خباز
هوش مصنوعی: میگوید که انسانها باید به دست خداوند روزی و نیازهای خود را جستجو کنند، نه اینکه تنها به نان و غذاهایی که از نانوا تهیه میشود، اکتفا کنند. این بیان به اهمیت توکل به خدا و درک این نکته که اصل برکت و روزی از خداوند میآید، اشاره دارد.
از خود بگذر خدای یک موی
از تارک ما ندارد افراز
هوش مصنوعی: از خودت عبور کن، زیرا خداوند حتی یک تار موی از سر ما را به خود نمیگیرد.
بنشست به عرض وحدت دل
سلطان بدو صد هزار اعزاز
هوش مصنوعی: دلِ سلطان به خاطر وحدت و یگانگی در برابر او، با افتخار و عظمت نشسته است.
ما عرض حقیقت خداییم
شک نیست که هرچه هست ماییم
هوش مصنوعی: ما حقیقتی از خداوند هستیم و شکی نیست که تمامی وجود و هستی ما در حقیقت به خود ما برمیگردد.
ماییم ظهور نور انوار
جز ما نبود بدار دیار
هوش مصنوعی: ما تنها نمایانگر نور و روشنایی هستیم و در این مکان کسی غیر از ما وجود ندارد.
جایی که منم صدای جبریل
میاید و کس نمیدهد بار
هوش مصنوعی: جایی که من حضور دارم، صدای فرشته وحی به گوش میرسد و هیچ کس دیگری بار این مقام را نمیتواند بر دوش کشد.
فیض احدیتیم و حق را
در فیض وجود نیست تکرار
هوش مصنوعی: ما نعمت و برکت الهی هستیم و در وجود حق، تکرار و تکراری وجود ندارد.
ما مظهر واجب الوجودیم
در ذات صفات و فعل و آثار
هوش مصنوعی: ما تجلی و نمایانگر ذات خداوند هستیم که در صفات، اعمال و آثار خود نمایان میشویم.
اسرار وجود در تجلیست
ما آینه وجود اسرار
هوش مصنوعی: رازهای هستی در پدیدهها نمایان میشود و ما همچون آینهای هستیم که این رازها را منعکس میکنیم.
یارست که کرده جلوه از سر
تا پای ز پای تا سر یار
هوش مصنوعی: معشوقی است که زیباییاش از سر تا پا همه جا را پر کرده و هر نگاه به او، از سر تا پا را شیفته میکند.
عشقیست که محو کرد و حیران
جان و دل دردمند دیدار
هوش مصنوعی: عشق، قدرتی دارد که جان و دل بیمار را به شدت تحت تأثیر قرار میدهد و باعث میشود در حیرت و سردرگمی فرو بروند، به ویژه وقتی که با دیدار معشوق مواجه میشوند.
در دست که کرده از گرانی
سنگ دل کوه را سبکسار
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که اگر کسی بتواند سنگ سخت و سنگین کوه را سبک کند، به راحتی میتواند بار سنگینی را از دست بر دارد. این بیانگر قدرت و توانایی فرد در مواجهه با دشواریها و چالشهاست.
با روی تو ای مراد هر دل
جان و دل دیده است بیکار
هوش مصنوعی: با چهره تو، ای محبوب، هر دل و جان و چشمی بیکار و بیاعتنا مانده است.
بی درد تو ای طبیب هر درد
جسمست نحیف و روح بیمار
هوش مصنوعی: ای طبیب، دردی در دل من وجود دارد که جسمم را رنجور کرده و روحم بیمار است. بدون تو، هیچ درمانی برای این درد نیست.
بیمار تراست نفح عیسی
مست غم عشق تست هشیار
هوش مصنوعی: این بیت به معنای این است که فردی بیمار و در جستجوی آرامش است و این آرامش ناشی از عشق و احساسات عمیقش میباشد. در واقع، سرمستی و خوشحالی ناشی از عشق، او را از غمها و مشکلاتش دور میکند و به نوعی هشیاری و آگاهی او را تحت تأثیر قرار میدهد.
خوابست که نیست همدم عشق
عشقست رفیق بخت بیدار
هوش مصنوعی: عشق در واقع تنها رفیق بختی است که همیشه بیدار و حاضر است، در حالی که خواب ممکن است ناپایداری به نظر برسد و به انسان همدمی نرساند.
بی شاخ شکوفه قد دوست
بی نرگس مست چشم دلدار
هوش مصنوعی: درخت دوستی بدون شکوفه است و زیبایی چشمان معشوقه مانند نرگس مست به نظر میرسد.
چون نرگس مستمی گران سر
چون شاخ شکوفه سرنگونسار
هوش مصنوعی: چون نرگس به حالت سرمستی و سنگینی، سرش را مانند شاخی که شکوفه داده، پایین آورده است.
بیروی تو لاله نیست در بر
بی موی تو مشک نیست در بار
هوش مصنوعی: در جایی که تو حضور نداری، لالهای وجود ندارد و در غیاب تو، عطر مشک نیز به چشم نمیخورد.
چشمی که سمن ندید و شکر
آمیخته گوییا که ناچار
هوش مصنوعی: چشمی که زیبایی و خوشبوئی گل سمن را نبیند، شکر شیرین را چطور میتواند ببیند؟ انگار که او چارهای جز این ندارد.
زین روی سمن بری بخرمن
زین لعل شکرخوری بخروار
هوش مصنوعی: از این گل خوشبو بخرم، از این شکلات زیبا ببرم.
ای قطب مدیر دار هستی
زین دایره تا بچرخ دوار
هوش مصنوعی: ای قطب و محور اصلی مدیریت در این جهان، تو باعث میشوی تا این دایره به دور خود بچرخد.
اقلیم دل مرا بتحقیق
سلطانی تخت را سزاوار
هوش مصنوعی: سرزمین دل من بهراستی شایستهی سلطنت و پادشاهی است.
بر تست مدار امر چونانک
بر نقطه مدار خط پرگار
هوش مصنوعی: نمیتوانی تصمیمات و کارهایت را بر اساس نظرات و خواستههای دیگران بنا کنی، بلکه باید مستقل و محکم در مسیر خودت حرکت کنی، مانند دایرهای که دور یک نقطه میچرخد.
من تاجرم و متاع من عشق
بازار دلست و حق خریدار
هوش مصنوعی: من تاجر هستم و کالای من عشق است، بازاری که در آن وجود دارد دل و خریدار آن هم خداوند است.
گنجینه لایزال بر دست
بنشسته بچارسوق بازار
هوش مصنوعی: ثروت و نعمت بیپایانی در دستان من قرار دارد که در بازار زندگی به تماشا نشستهام.
چشم دل من بیار روشن
خورشید سپهر و دیده تار
هوش مصنوعی: چشم دل من به روشنی خورشید آسمان نیاز دارد و دیدگانم در تاریکی فرو رفتهاند.
ماراست غذای جان و دل دوست
عالم هم کاسه لیس پندار
هوش مصنوعی: مار غذای جان و دل است و دوستان عالم نیز فقط در حال ستایش و تمجید هستند.
بی قوت لب تو ماسوی را
دل خورده و بازمانده ناهار
هوش مصنوعی: بدون قدرت لب تو، دل به چیز دیگری نمیزند و تنها باقیمانده غذا را تحمل میکند.
زین مغز اگر بیفکنی پوست
اعصاب و عروق و جسم و جان اوست
هوش مصنوعی: اگر مغز را جدا کنی، تنها پوسته و ظاهر باقی میماند و ماهیت واقعی او، شامل احساسات و روحش، در زیر آن پنهان است.
چشمی که ندیده روی ما را
بیند بکدام رو خدا را
هوش مصنوعی: چشمی که روی ما را ندیده، آیا میتواند به خدا نگاه کند؟
ای آنکه ندیده ییش در عرش
کن سجده جناب قدس ما را
هوش مصنوعی: ای کسی که تو را در عرش و بلندیها نمیشناسند، ما به خاطر مقام مقدس و عظیم تو، سجده و احترام میفرستیم.
در خانه ماست زود زن دست
در زلف بت گریزپا را
هوش مصنوعی: در خانه ما، زود به سراغ زد و چنگ در زلف معشوق بیتاب بروید.
یکتاست بخانه آنکه دیدست
آنگونه و طره دوتا را
هوش مصنوعی: تنها کسی که آنچنان چیزی را دیده و تجربه کرده، میتواند به خانهاش برود و با دو سوی داستان یا موضوع آشنا شود.
ای آنکه ندیدی آن دو سوسن
وان سنبلکان مشک سا را
هوش مصنوعی: ای کسی که آن دو گل سفید و آن سنبلهای خوشبو را ندیدهای.
بر دست بگیر جان شیرین
پیش آی و بعجز گوی یارا
هوش مصنوعی: با جان شیرینت را در دستان خود بگیر و با درد و ناتوانی به نزد من بیا و بگو که یار من هستی.
بیگانه مشو که جان سپارند
یاران حرکات آشنا را
هوش مصنوعی: با آنکه دوری از دوستان ممکن است دلگیر کننده باشد، اما مراقب باش که از آنها فاصله نگیری و در کنارشان بمانی. حرکتها و رفتارهای آشنا را فراموش نکن، چرا که این نزدیکی و ارتباط مهم است.
این حرف بگوی و بذل جان کن
زین بذل پذیره شو بقا را
هوش مصنوعی: این جمله بیانگر این است که باید به اندازهای ارزشمند صحبت کنیم که در مقابل آن، جانمان را فدای آن کنیم و از این فداکاری، به جاودانگی و ماندگاری برسیم.
چندان که سرای دوست ماند
ماند که زد این در سرا را
هوش مصنوعی: هرقدر که خانهٔ دوست باقی بماند، نشانهٔ این است که کسی به آن در نخورده است.
چندان که جناب عشق باقیست
باقیست که چنگ زد فنا را
هوش مصنوعی: تا زمانی که عشق وجود دارد، فنا و زوال نمیتواند بر آن چیره شود.
دل خانه ماست صیقلی کن
آیینه قطب حق نما را
هوش مصنوعی: دل ما مانند خانهای است که باید آن را صفا داد. باید قلبمان را پاک و روشن کنیم تا نمایانگر حقیقت و نور الهی باشد.
این سینه سرای سر عشقست
پرداخته کن ز غیر جا را
هوش مصنوعی: این دل خانهای برای عشق است، پس مکان را از هر چیز غیر عشق پاک کن.
سلطان ازل رسید تنها
هم ارض گرفت و هم سما را
هوش مصنوعی: سلطان ازل به تنهایی به این دنیا آمد و هم زمین و هم آسمان را در اختیار گرفت.
ماهی که دل از سپهر میجست
از دل به سپهر زد لوا را
هوش مصنوعی: ماهی که خواهان برتری و آزادی بود، از عمق دل خود به آسمان پرواز کرد و نشان از آرزوهای بزرگش را به نمایش گذاشت.
آن دل که مقید هوی بود
زین بست و سوار شد هوی را
هوش مصنوعی: دل که تحت تأثیر خواستهها و آرزوهای نفسانی باشد، از این قید رهایی یافته و بر مرکب آن خواستهها سوار میشود.
از غیر ردای فقر بگذشت
بگزید ردای کبریا را
هوش مصنوعی: او از لباس فقر عبور کرد و لباس عظمت و کبریایی را برگزید.
از جاه گذشت و از تکبر
هم کبر نهاد و هم ریا را
هوش مصنوعی: وی از مقام و جایگاه خود گذشته و از خودبزرگبینی و خودپسندی نیز دوری کرده و به خودخواهی و نمایش خود نیز اعتنا نمیکند.
در راه رضای دوست بگزید
بر راحت خویشتن بلا را
هوش مصنوعی: در مسیر خوشنودی و رضایت دوست، فرد آرامش و آسایش خود را فدای درد و سختی میکند.
بگذشت ز حرف دفتر جور
خواند آیت مصحف وفا را
هوش مصنوعی: این بیت به معنای این است که از سخنانی که در دفتر نوشته شده است، گذر کرد و آیهای از کتاب مقدس وفا را خواند. در واقع، شاعر به دنبال معنا و ارزش عمیقتر از کلمات است و به یادآوری مفاهیم وفاداری و صداقت میپردازد.
دل در پی سلطنت گدا شد
تا دید بساط پادشا را
هوش مصنوعی: دل هنگامی که آرزوی قدرت و سلطنت داشت، متوجه شد که زندگی پادشاهی چگونه است.
دریافت که شاه مینشاند
بر دامن خویشتن گدا را
هوش مصنوعی: فردی متوجه شد که پادشاه شخصی گدا را بر دامن خود نشاند.
در ظل حقیقت صفا دید
چون دید حقیقت صفا را
هوش مصنوعی: در زیر سایه حقیقت، زیبایی و صفا را مشاهده کرد، زمانی که حقیقت و صفا را دید.
قومی که به تاج و گنج سلطان
انعام کنند بینوا را
هوش مصنوعی: مردمی که به جایگاه و ثروت پادشاهان توجه دارند، به بیچارگان نیز لطف و انعام میکنند.
بگذاشت کدورت و صفا شد
بگذشت ز اهرمن خدا شد
هوش مصنوعی: کدورت و دلخوری را کنار گذاشت و حالت روحانی و پاکی پیدا کرد و از موجودات شرور فاصله گرفت و به خدا نزدیک شد.
ای بنده ز بود خویش لا شو
بگذار ز سر منی و ما شو
هوش مصنوعی: ای بنده، از خودت خارج شو و رها کن مرا از افکار و خواستههایت.
بیگانه ز پادشاه کثرت
با بنده وحدت آشنا شو
هوش مصنوعی: با کسی که پادشاه دارد و به کثرت وابسته است، فاصله بگیر و به دوستی و نزدیکی با کسی که به وحدت و یکپارچگی باور دارد، بپرداز.
حق وحدت باقی است و فانی
در وحدت باقی خدا شو
هوش مصنوعی: حقیقت وحدت همیشگی است و در این وحدت، تنها با خدا باقی بمان.
بر غیب و شهود شاه مطلق
سلطان وجود را گدا شو
هوش مصنوعی: به حقیقت و آگاهی، فراموش کن که چه جایگاهی داری و خود را در برابر کائنات و خالق هستی humble و فروتن قرار بده.
با وحدت ذات خویش مشغول
وارسته ز قید ماسوی شو
هوش مصنوعی: به همبستگی و یکی شدن با ذات خود بپرداز و از وابستگی به غیر خود آزاد شو.
بی وضع و متی و این فارغ
از چون و چگونه و چرا شو
هوش مصنوعی: از ظواهر و شکلها فاصله بگیر و نگرانیهای بیمورد را کنار بگذار.
این ارض و سماست پرده ای دل
از ارض منزه و سما شو
هوش مصنوعی: این زمین و آسمان، مانند پردهای هستند. دل خود را از دنیای مادی و دنیای فرومایه آزاد کن و به معنای بالاتر و پاکتری دست یاب.
از ملک و ملک علاقه بگسل
یکتای بری ز هر دو تا شو
هوش مصنوعی: از سلطنت و تعلقات دنیوی جدا شو و به یکتایی و یگانگی دست پیدا کن. از هر دو نوع وابستگی رها باش.
یار آمده و گه نثارست
ایجان عزیز من فدا شو
هوش مصنوعی: دوست محبوب من آمده و محبتش همچون باران برای من میریزد؛ ای جانم، فدای تو میشوم.
طالب ز فنا رسید بر دوست
گر طالب دوستی فنا شو
هوش مصنوعی: اگر کسی به دنبال حقیقت و دوستی با محبوب باشد، باید از خودخواهی و دنیای مادی بگذرد و در این راه فانی شود.
مردانه ز هرچه هست بگذر
رندانه بیا و بی ریا شو
هوش مصنوعی: با شجاعت از هرچه که هست دل بکن و به صورت آزاد و بدون ریا به زندگی روی بیاور.
در دست خودی دوا او نفی
از درد بحضرت دوا شو
هوش مصنوعی: در دستان خودت درمانی نیست، پس به نزد او برو و از درد رها شو.
خواهی رسی ار بِسِرِّاطلاق
از بند خود ای پسر رها شو
هوش مصنوعی: اگر میخواهی به هدف برسیک، باید از هر نوع قید و بندی رها شوی.
مستغرق قلزم خدایی
بر کشتی کون ناخدا شو
هوش مصنوعی: در عمق دریای الهی غرق شو و بر کشتی جهان، به عنوان ناخدا حرکت کن.
تا بار دهندت آشنایان
بیگانه از این منی و ما شو
هوش مصنوعی: به دیگران اجازه نده که تو را به هویتهای خارجی نسبت دهند و از خود واقعیات فاصله بگیری. سعی کن خودت باشی و درونیاتت را برای دیگران نمایان کنی.
ای دل به طریق عشقبازی
چندی به فراق مبتلا شو
هوش مصنوعی: ای دل، برای مدتی در عشق و جدایی غرق شو و تجربه کن.
تا قدر وصال را بدانی
ای بسته بند هجر وا شو
هوش مصنوعی: ای کسی که در قید جدایی هستی، برای اینکه ارزش وصال و دیدار را درک کنی، باید آن را تجربه کنی.
معشوق تویی و عشق و عاشق
گو راز نهفته برملا شو
هوش مصنوعی: تو معشوق منی و عشق، پس ای عاشق، رازهای نهفته را آشکار کن.
بر دوست گرای و یک حقیقت
بر بام دل آی و یک هوا شو
هوش مصنوعی: به سمت دوست برو و حقیقتی را در دل خود بپذیر و در یک احساس واحد قرار بگیر.
یا کن ظلمات خویشتن طی
چون خضر و به چشمه بقا شو
هوش مصنوعی: در تاریکیهای درون خود غوطهور شو و مانند خضر، به سرچشمه جاودانگی دست پیدا کن.
یا گیر بدست دامن پیر
کی خضر مراد رهنما شو
هوش مصنوعی: یا به دامن فردی با تجربه و عاقل چنگ بزن، تا مانند خضر نبی که راهنما و راهبریست، به اهداف و آرزوهای خود برسی.
ای موسی ما بخضر مگرای
ای آتش طور خضر ما شو
هوش مصنوعی: ای موسی، ما به خضر وصل شدهایم، پس ای آتش طور، تو هم به خضر تبدیل شو.
ماراست حبال سحر اوهام
ای عقل مجرد اژدها شو
هوش مصنوعی: عقل مجرد، مانند ماری است که به دام خیالات و اوهام گرفتار میشود، پس باید مانند یک اژدها بر این خیالات فائق آید.
قلبست زر وجود ناقص
ای گرد کمال کیمیا شو
هوش مصنوعی: دل تو به مانند فلز زرد است که به خاطر نواقصش، به کمال و ارزش کیمیا دست نمییابد. تلاش کن تا به كمال و زیبایی برسی.
کن قلب تمام را زر پاک
ای سالک اگر مسی طلا شو
هوش مصنوعی: ای رهرو، قلب همه انسانها را با عشق خالص پر کن و آنها را از زنگارهای مادیات پاک کن، تا مانند طلا از ارزش و زیبایی برخوردار شوند.
بگذار ستبرق سلاطین
سلطان سریر بوریا شو
هوش مصنوعی: اجازه بده تا پادشاهان با قدرت و اعتبار خود بر تخت سلطنت تکیه بزنند، حتی اگر تخت آنها از مواد ساده و معمولی باشد.
از هرچه کدورتست شو صاف
هم مسلک سیرت صفا شو
هوش مصنوعی: از هر چیزی که تو را غمگین و دلگیر میکند، دوری کن و خودت را پاک و صاف نگهدار. سعی کن در رفتار و کردار خود نیز، صداقت و صفا را نمایان کنی.
از خویش بجه ز بند هستی
خود را به مبین و بس که رستی
هوش مصنوعی: از قید و بندهای وجود و زندگی خود رهایی یاب و به عمق حقیقت نگریست. آیا با این کار به آزادی دست نمییابی؟