گنجور

شمارهٔ ۵ - فی المعرفه و الحکمه و الموعظه

شب گذشته مرا دست عشق نصرت یاب
ز روی شاهد مقصود برفکند نقاب
شبی چو مار که بر گنج چار گوهر پاک
تنیده از دهن قیرگون سیاه لعاب
کشیده زنگی شب قیر چاهسار زمین
که موی شوید و رخساره زین سیه دولاب
فلک چو خیمه زنگاری و دو قطب در آن
مساوی و تد خیمه و مجره طناب
بچاه غرب خور و ماه در افول و محاق
ستاره پردگی و پرده ستاره سحاب
بخواب بود مرا بخت در سیاهی شب
نمیگشود گر آن ماه مست دیده ز خواب
گشود شب در صبح آفتاب طلعت یار
که آفتاب ز انوار اوست فتح الباب
سیاه موی برویش شب کشیده بروز
سپید روی در آن آتش دمیده ز آب
خطی چو کشتی خضرا بروی قلزم نور
دهان چو درج ل آلی و لب چو در خوشاب
بر آشیانه ئی از مشگ ناب باز سپید
نهاده بیضه سیمرغ زیر پر غراب
دو زلف بر دو بناگوش و تارک زنخش
ز مشگ دائره ماره است بر اقطاب
سواد طره او آسمان آینه گون
فروغ گونه او آفتاب عالمتاب
لبش عقیق مذابست و عقود گهر
خطش زمرد سوده ست بر عقیق مذاب
بگونه بر خم طبطاب ماند آن سر زلف
در آن خمست دل من چو گوی در طبطاب
سپید سیمبر و نافه سیاه بموی
ز نافه سنبل برسیم گشته زلف بتاب
خیال مویش باریک و خشک کرد مرا
که من نهال برومند بودم او لبلاب
عذاب من همه در وصل آن بهشتی روی
مقررست و شگفتست در بهشت عذاب
الا مه من در قتل من شتاب مکن
مرو که بیتو بخونم زمانه کرد شتاب
سپهر آب مرا داد از جگر چون خون
ستاره خون مرا ریخت بر زمین چون آب
گل و گلاب نیاید بکار باغم عشق
رخ تو چون گل و باران چشم من چو گلاب
دل من آینه آب داده است بزنگ
لب تو شکر آمیختست با عناب
شنیده بودم سیماب زاید از شنگرف
ندیده بودم شنگرف ریزدی سیماب
دواند دیده شنگرفی اشک سیمابی
بروی من که بود چون سبیکه زر ناب
ز زرد گونه من گیر ارتفاع نجوم
ز دست درد که ماند بسطح اسطرلاب
جناب میکده گردون گلوی می زده غرب
خم شراب کهن شرق و آفتاب شراب
سوار عشقم و از باده ام رکاب تهیست
غلام میکده می بر سوار ده برکاب
پیادگان بطریق فنا قدم ننهند
که خون راه رواست اینکه میرسد برکاب
نجات نیست کسی را که کشتی خردست
که بحر عشق بود بی کنار و بی پایاب
نشانه است فنا ایدل اربقا طلبی
منم کمان و توئی تیر و عشق پر عقاب
بگیر در هدف نفی خانه تابن پر
چنو که تیر خورد بر نشانه در پر تاب
چو عور گشتی از جامه صفات خودی
خدای پوشد از ذات خویش در تو ثیاب
ببحر عشق نمودم من آشنا وز دید
شراع کشتی دانش شکست در گرداب
حجاب شاهد من بود هستی من و عشق
رسید و هستی من بر دو کرد کشف حجاب
خدای دیدم و بس در کتاب جمع و وجود
که کس ندیده ازین خوبتر بدهر کتاب
مزن بدست سیه کار جان من در دل
تو صید رو به و دل غاب شیر شرزه غاب
تو خشک مغزی و این ملک مشک خیزتتر
تو تر مزاجی و این مرز آبگون سقلاب
در خدائی مگشای باب هستی خویش
که میگشایدت از این گشاد باب تباب
در تباب زند شهر را خراب کند
کسیکه تکیه کند از تمام شهر بباب
مزن دری که نباشد در مدینه علم
و یازده خلف آن باب فیض را بواب
شهان لم یلد و خسروان لم یولد
که آخرین ولد بالغند و اول باب
مبند دل تو ز امری بملک دنیی خلق
که ملک دنیی چون جیفه است و خلق کلاب
مکان عقل فلاطون لا مکان آمیخت
بخاک فاعتبر و امنه یا اولی الالباب
سپهر نقد مراکم عیار دید و ندید
قیاس من کرد از آفتاب و از مهتاب
ز آفتاب وز مهتاب چرخ بی خبرم
که آفتاب من از شرق وحدتست بتاب
بساط کثرت چون نسج عنکبوت و تو خام
در آن فتاده چو در نسج عنکبوت ذباب
جنود نفس تو با عقل در طراد و نبرد
فرشته تو و دیو تو در طعان و ضراب
مراست سینه چنو مجمر و هواست در آن
دمنده آتش و در آتشم دلیست کباب
ز عشق دوست که پنهان و آشکار من اوست
که سر غیبش ساریست در شهود و غیاب
مر از آب خرابات داد آب حیات
رساند از تک چاه عدم بجاه و ب آب
خراب کرد و بنا کرد زاب و خاک دگر
تبارک الله یکدست فضل و اینهمه آب
مرا که نغمه داود بوده در وادی
بلای عشق چو ایوب کرد در محراب
ندیده بود دلم مکتب معلم عشق
چو دید دید که در اوست صد هزار آداب
فری برین دل کز طره دید طلعت دوست
مرا فکند ز راه خطا بکوی صواب
فری بفر همایون و بخت مقبل من
که آفتاب ندارد چنو طلیعه و تاب
دلم تصرف دنیای بکر زشت نکرد
که دیو نفس مرا عقل داده بود سداب
جهان طبرزد و جلاب کودکست و بود
کبست و حنظل پیران طبر زد و جلاب
غم زمانه مخور در شباب با غم پیر
که پیر کرد مرا غم بعنفوان شباب
گرت بود سر بخت جوان به پیر گرای
چنو که دزد گراید بکوه در بشعاب
مجو مناصب و القاب پادشاه ولی
گذار پای بفرق مناصب و القاب
که ذی مناصب و القاب قلتبا نانند
کشیده پوست انسان بگوش و دم دواب
بیا که بنده خر بندگان مملکتی
بکوی دل که بود مالک قلوب و رقاب
مچر ز ارزن عصفور باز معرفتی
نشین بساعد سلطان و خوان لب لباب
ولاه خلق شبانند و خلق گله چه شد
در اینزمانه که گر کند و رهزن و قلاب
اگر ز مزرع شاهست حاصل غفلت
توان گریست برین کشت ظلم چون میراب
گر از ولاه بود نی ز شاه وای بشاه
که پاسبانان در رحمتند و شه بعذاب
کمان ظلم بدست زمانه است تو شاه
بگیر در هدف عدل خانه چون نشاب
شهی که بنده درویش پادشاه دل اوست
چنین رسید بگوش از سروش غیب خطاب
بدل کند دم تیغ و سم سمند ملوک
سراب را بمحیط و محیط را بسراب
نه در تصرف جاهل که افسرست و سریر
بنطع ملک چنو مهره و دین ملک لعاب
خدیو باید نقاد و داد بخش و حکیم
ببار عدل نه نباش و ناکس و نقاب
سزای افسر سلطان عدل گوهر علم
عدالتست نه خر مهره های جهل مجاب
مرا گهر شد خر مهره های جهل و چه سود
که برد مردم گوهر شناس را سیلاب
سخن چو تیر و سر انگشت جان کمان و نشان
صماخ گوش دل و آستین طبع قراب
قراب تیر من از آستین طبع منست
که هم سئوال مرا من دهم بطبع جواب
سخن چو عیسی خلاق طائر همت
چو احمدست کزو شد ابوتراب تراب
مقام احمد محمود پایگاه ولیست
که در معارج قوسین را نهاده بقاب
گرت ب آب قدا فلح نگشته نفس زکی
مکدرست که پوشیده کسوت قد خاب
مپوش کسوت قد خاب خواجه تصفیه کن
تو یوسفستی و این خویهای زشت ذئاب
بقبر قاقم و سنجاب تست خاک و کفن
تو اشک و آه کسان کرده قاقم و سنجاب
ز تنگ جای لحد اجتناب ممکن نیست
اگر جناب زمینی و گر سپهر جناب
تو خود گوزنی و آمال شیر آخته چنگ
تو گوسفند و امانیست گرگ تیز انیاب
دلست بر سر دریای فتنه کشتی نوح
چو نیست کشتی نتوان گذشت از دریاب
دل آسمان صفا واردات سر وجود
جنود نفس شیاطین و عشق تیر شهاب
بران بتیر شهاب این جنود شیطان کیش
که کیش شیطان کفرست و کفر نیست ثواب
رسی بسر ربوبیت از گدائی فقر
که هست بنده این در مربی ارباب
مرا مسبب اسباب بی سبب ره خویش
نمود و نیست سبب جز مسبب اسباب
کسی نمرده ب آب حیات دل نرسد
که هر که مرد درین ره مؤیدست و مصاب
چو برق خاطف بگذشت از صراط وجود
دل موحد و مشرک مقید احقاب
منظمست خرابات و کن فکان مختل
بنای میکده آباد و کائنات خراب
دلست طوبی ارباب دل که آیتشان
خدای گوید طوبی لهم و حسن م آب
بود ذهاب و ایاب وجود در کف دل
وجود بخش ذهابست و روحبخش ایاب
که نفخ صور سرافیل عشق رایت اوست
طراز پرده او آیت فلا انساب
تو از صحابه دل باش تا بچشم یقین
کنی مشاهده سر سید اصحاب

اطلاعات

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

شب گذشته مرا دست عشق نصرت یاب
ز روی شاهد مقصود برفکند نقاب
هوش مصنوعی: در شب گذشته، عشق به من کمک کرد و حجاب شاهد محبوب را کنار زد.
شبی چو مار که بر گنج چار گوهر پاک
تنیده از دهن قیرگون سیاه لعاب
هوش مصنوعی: شبی مانند ماری که بر گنجی از چهار گوهر باارزش پیچیده است، از دهانی سیاه و قیرگون خارج می‌شود.
کشیده زنگی شب قیر چاهسار زمین
که موی شوید و رخساره زین سیه دولاب
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر تصویری از شب تاریک را به تصویر می‌کشد که مانند زنگی (نگاه منتظری) بر زمین افتاده است. زمین در سیاهی شب به حالت قیر درآمده و این تاریکی چون موی شانه‌زده‌ شده‌ای است که چهره‌ای سیاه و تیره دارد. این توصیف به زیبایی تضاد میان روشنایی و تاریکی را نمایان می‌سازد.
فلک چو خیمه زنگاری و دو قطب در آن
مساوی و تد خیمه و مجره طناب
هوش مصنوعی: آسمان مانند چادر زنگاری است که دو قطب آن برابر و در وسط چادر، طناب کشیده شده است.
بچاه غرب خور و ماه در افول و محاق
ستاره پردگی و پرده ستاره سحاب
هوش مصنوعی: به تماشا دریا می‌پردازیم و در حالی که خورشید در غرب غروب می‌کند، ماه به تدریج ناپدید می‌شود. ستاره‌ها در هاله‌ای از ابرها پنهان شده‌اند و غبار آسمان آن‌ها را محاصره کرده است.
بخواب بود مرا بخت در سیاهی شب
نمیگشود گر آن ماه مست دیده ز خواب
هوش مصنوعی: در شب تیره و تار، بخت من خواب بود و فرصتی برای بیداری نداشت. اگر آن ماه زیبا و خوش‌سروصورت از خواب بیدار می‌شد، شاید وضعیت بهتری برای من رقم می‌خورد.
گشود شب در صبح آفتاب طلعت یار
که آفتاب ز انوار اوست فتح الباب
هوش مصنوعی: در صبح روشن، نگینی که به آفتاب می‌درخشد، چهره‌ی یار را نمایان می‌کند و این آفتاب، نورش به خاطر وجود اوست که در واقع دروازه‌ای به سوی زیبایی‌هاست.
سیاه موی برویش شب کشیده بروز
سپید روی در آن آتش دمیده ز آب
هوش مصنوعی: موهای تیره‌اش مانند شب است و بر چهره‌اش، سفیدی همچون آتش سوزانده شده از آب دیده می‌شود.
خطی چو کشتی خضرا بروی قلزم نور
دهان چو درج ل آلی و لب چو در خوشاب
هوش مصنوعی: مانند کشتی سبز رنگی که بر روی دریا حرکت می‌کند، صورت او درخشان و پرنور است، دهانش مانند دانه‌های مروارید درخشان و لبانش شبیه به دریاچه‌ای خوش‌زبان و زیباست.
بر آشیانه ئی از مشگ ناب باز سپید
نهاده بیضه سیمرغ زیر پر غراب
هوش مصنوعی: در آشیانه‌ای که از عطر خوش مشک پر شده، تخم سیمرغ در زیر بال کلاغ قرار گرفته است.
دو زلف بر دو بناگوش و تارک زنخش
ز مشگ دائره ماره است بر اقطاب
هوش مصنوعی: دو زلف دور گوش‌هایش ریخته و موهایش همچون حلقه‌ای از مشک بر سرش قرار دارد.
سواد طره او آسمان آینه گون
فروغ گونه او آفتاب عالمتاب
هوش مصنوعی: رنگ سیاه موهای او مانند آسمانی است که در آینه می‌درخشد و زیبایی چهره‌اش همچون آفتاب درخشان و تابان است.
لبش عقیق مذابست و عقود گهر
خطش زمرد سوده ست بر عقیق مذاب
هوش مصنوعی: لب‌های او همچون عقیق ذوب شده زیباست و خطوطی که بر آن نقش بسته، مانند سنگ‌زمرد درخشندگی و زیبایی دارد.
بگونه بر خم طبطاب ماند آن سر زلف
در آن خمست دل من چو گوی در طبطاب
هوش مصنوعی: سر زلف تو در خم مویش مانند گوی در ظرفی است که دل من را به تنگنا کشانده است.
سپید سیمبر و نافه سیاه بموی
ز نافه سنبل برسیم گشته زلف بتاب
هوش مصنوعی: موهای سپید مانند نقره و موهای سیاه مانند زلفی که از سنبل می‌آید، به زیبایی در هم تابیده شده‌اند.
خیال مویش باریک و خشک کرد مرا
که من نهال برومند بودم او لبلاب
هوش مصنوعی: تصور زیبایی موی او من را به شدت تحت تأثیر قرار داد و خشک و ناتوانم کرد، در حالی که من در اصل مانند یک درخت بزرگ و تنومند بودم و او مانند یک پیچک به من چسبیده است.
عذاب من همه در وصل آن بهشتی روی
مقررست و شگفتست در بهشت عذاب
هوش مصنوعی: عذاب من از ارتباط با آن چهره بهشتی است و جالب اینجاست که در بهشت هم عذاب وجود دارد.
الا مه من در قتل من شتاب مکن
مرو که بیتو بخونم زمانه کرد شتاب
هوش مصنوعی: ای ماه، خواهش می‌کنم در کشتن من عجله نکن! بگذار یک بار دیگر به این بیت گوش بدهم، چرا که روزگار با شتاب به سراغ من آمده است.
سپهر آب مرا داد از جگر چون خون
ستاره خون مرا ریخت بر زمین چون آب
هوش مصنوعی: آسمان زندگی و سرنوشت را از عمق وجودم به من بخشید، مانند اینکه خون ستاره‌ها را به من داد. حالا نیز خون من بر زمین می‌ریزد، مانند آبی که جاری می‌شود.
گل و گلاب نیاید بکار باغم عشق
رخ تو چون گل و باران چشم من چو گلاب
هوش مصنوعی: عشق تو برای باغ من همچون گل است و چهره‌ات مانند گل در بهار جلوه‌گری می‌کند، در حالی که چشمان من چون گلابی معطر، احساسات را فزونی می‌بخشد.
دل من آینه آب داده است بزنگ
لب تو شکر آمیختست با عناب
هوش مصنوعی: دل من شبیه آینه‌ای است که در آن آب وجود دارد و در کنار لب‌های تو، طبیعتاً شیرینی درهم آمیخته با طعم میوه‌ای خاص حس می‌شود.
شنیده بودم سیماب زاید از شنگرف
ندیده بودم شنگرف ریزدی سیماب
هوش مصنوعی: شنیده بودم که فلز نقره‌ای از ماده‌ای به نام شنگرف به وجود می‌آید، اما هرگز ندیده بودم که شنگرف به شکل ریز و کوچک تبدیل به نقره‌ای شده باشد.
دواند دیده شنگرفی اشک سیمابی
بروی من که بود چون سبیکه زر ناب
هوش مصنوعی: چشمانش مانند اشکی نقره‌ای بر روی من می‌دود که به زیبایی و خلوص طلا می‌درخشد.
ز زرد گونه من گیر ارتفاع نجوم
ز دست درد که ماند بسطح اسطرلاب
هوش مصنوعی: از رنگ زرد چهره‌ام به بلندی ستاره‌ها نرسید، چون دردی که بر روی صفحه اسطرلاب باقی مانده است.
جناب میکده گردون گلوی می زده غرب
خم شراب کهن شرق و آفتاب شراب
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به توصیف فضایی می‌پردازد که در آن میکده (محل نوشیدن شراب) به دور از دنیا، همچون گلی در زیر آسمان می‌درخشد. در این جا، شراب کهنه و آفتاب به عنوان نمادهایی از کیفیت و تازگی مطرح می‌شوند. این تصویر نشان‌دهنده حالتی از سرخوشی و لذت از زندگی است که با می و شراب همراه است.
سوار عشقم و از باده ام رکاب تهیست
غلام میکده می بر سوار ده برکاب
هوش مصنوعی: من سواری عاشق هستم و از شراب سیراب شده‌ام، بدون اینکه چیزی برای لگام زدن داشته باشم. خدمتگزار میخانه، مرا با خود به میکده ببر.
پیادگان بطریق فنا قدم ننهند
که خون راه رواست اینکه میرسد برکاب
هوش مصنوعی: دشوار است که سربازان پیاده در مسیر نابودی قدم بردارند، چون مسیر دشوار و خطرناک است و تنها کسانی که تجربه دارند و در مسیر درست گام می‌زنند به موفقیت می‌رسند.
نجات نیست کسی را که کشتی خردست
که بحر عشق بود بی کنار و بی پایاب
هوش مصنوعی: هیچ کس نیست که در دریای عشق غرق شود و نتواند نجات پیدا کند، زیرا این دریا بی‌پایان و بی‌کران است.
نشانه است فنا ایدل اربقا طلبی
منم کمان و توئی تیر و عشق پر عقاب
هوش مصنوعی: فنا نشانه‌ای است بر اینکه من در پی آرزویی هستم. من مانند کمانی هستم و تو تیر و عشق، که پرمانند عقاب در آسمان پرواز می‌کند.
بگیر در هدف نفی خانه تابن پر
چنو که تیر خورد بر نشانه در پر تاب
هوش مصنوعی: در هدفی که مشخص است، توجه کن که همانند تیراندازی که تیرش به نشانه اصابت کرده، درست در مرکز هدف قرار بگیری.
چو عور گشتی از جامه صفات خودی
خدای پوشد از ذات خویش در تو ثیاب
هوش مصنوعی: وقتی از ویژگی‌های خود فاصله بگیری و خود را عاری کنی، خداوند از ذات خود بر تو لباس می‌پوشاند.
ببحر عشق نمودم من آشنا وز دید
شراع کشتی دانش شکست در گرداب
هوش مصنوعی: در دریای عشق وارد شدم و آشنا شدم، اما با دیدن کشتی دانش طعمه گرداب شدم و غرق شدم.
حجاب شاهد من بود هستی من و عشق
رسید و هستی من بر دو کرد کشف حجاب
هوش مصنوعی: حجاب، باعث پنهان شدن وجود من بود، اما عشق وارد شد و وجودم را دو بخش کرد و پرده‌ها را برداشت.
خدای دیدم و بس در کتاب جمع و وجود
که کس ندیده ازین خوبتر بدهر کتاب
هوش مصنوعی: در کتاب هستی و وجود، تنها خدا را مشاهده کردم و هیچ‌کس چیزی زیباتر از این در عالم نخوانده و ندیده است.
مزن بدست سیه کار جان من در دل
تو صید رو به و دل غاب شیر شرزه غاب
هوش مصنوعی: دست آلوده و ناپاک خود را بر روی جانم نگذار، زیرا در دل تو به خاطر عشق، جانم در چنگال شیر وحشی است.
تو خشک مغزی و این ملک مشک خیزتتر
تو تر مزاجی و این مرز آبگون سقلاب
هوش مصنوعی: تو دارای ذهنی خشک و بی‌روح هستی، در حالی که این سرزمین سرشار از عطر و زیبایی است. تو دارای مزاجی مرطوب‌تر هستی و این مرز رنگ و بوی آب را به خود گرفته است.
در خدائی مگشای باب هستی خویش
که میگشایدت از این گشاد باب تباب
هوش مصنوعی: در حیطه‌ی خدایی خود، دروازه‌ی وجودت را باز نکن، زیرا این دروازه تو را از خطرات و مشکلات ناشی از گشایش آن رها می‌سازد.
در تباب زند شهر را خراب کند
کسیکه تکیه کند از تمام شهر بباب
هوش مصنوعی: اگر کسی که در یک شهر قدرت و نفوذ زیادی دارد، علیه آن شهر عمل کند، می‌تواند آن را به نابودی بکشاند.
مزن دری که نباشد در مدینه علم
و یازده خلف آن باب فیض را بواب
هوش مصنوعی: به دروازه‌ای نرو که در آن، علمی وجود نداشته باشد و بدان که یازده امام راهنمایی هستند که درهای نعمت و فیض را نگهداری می‌کنند.
شهان لم یلد و خسروان لم یولد
که آخرین ولد بالغند و اول باب
هوش مصنوعی: پادشاهان بزرگی به دنیا نیامده‌اند و خسروان به دنیا نیامده‌اند، زیرا آن‌ها آخرین نسل هستند و از نخستین دروازه وارد می‌شوند.
مبند دل تو ز امری بملک دنیی خلق
که ملک دنیی چون جیفه است و خلق کلاب
هوش مصنوعی: دل خود را به چیزی از دنیا و مخلوقات نزنید، زیرا دنیا مانند پسماندی است و انسان‌ها مانند سگ‌ها هستند.
مکان عقل فلاطون لا مکان آمیخت
بخاک فاعتبر و امنه یا اولی الالباب
هوش مصنوعی: مکانی که عقل افلاطون در آن قرار دارد، جایی نیست که با خاک آمیخته شده باشد. پس عبرت بگیرید و بیندیشید، ای صاحبان خرد.
سپهر نقد مراکم عیار دید و ندید
قیاس من کرد از آفتاب و از مهتاب
هوش مصنوعی: آسمان به دقت ارزش و قابلیت من را سنجید و هیچ‌گاه به مقایسه‌ام با خورشید و ماه نپرداخت.
ز آفتاب وز مهتاب چرخ بی خبرم
که آفتاب من از شرق وحدتست بتاب
هوش مصنوعی: من از نور خورشید و ماه بی‌خبرم، زیرا نور من از طرف واحدی به نام «وحدت» می‌تابد.
بساط کثرت چون نسج عنکبوت و تو خام
در آن فتاده چو در نسج عنکبوت ذباب
هوش مصنوعی: دنیا و امکانات آن مانند تارهای عنکبوت هستند که بسیار ظریف و ناپایدارند. تو در این دنیا به مانند مگسی هستی که در این تاروپود گرفتار شده‌ای و هنوز به عمق واقعیت آزاده‌گی و حقیقت نرسیده‌ای.
جنود نفس تو با عقل در طراد و نبرد
فرشته تو و دیو تو در طعان و ضراب
هوش مصنوعی: نفس تو و عقل تو در حال جنگ و جدال هستند و در این میان، فرشتۀ درون و دیو درون تو در حال مبارزه و دست به دامن زدن یکدیگرند.
مراست سینه چنو مجمر و هواست در آن
دمنده آتش و در آتشم دلیست کباب
هوش مصنوعی: سینه من مانند یک کوره است که در آن آتش شعله‌ور می‌شود و هوای درونش در حال دمیدن است، و در این آتش، قلبی دارم که در حال سوختن است.
ز عشق دوست که پنهان و آشکار من اوست
که سر غیبش ساریست در شهود و غیاب
هوش مصنوعی: از عشق دوستی که هم در دل من پنهان است و هم آشکار، من او را می‌شناسم که وجودش در ناپیدایی و در دیده‌ها جاری است.
مر از آب خرابات داد آب حیات
رساند از تک چاه عدم بجاه و ب آب
هوش مصنوعی: در این متن به نوعی اشاره شده که از آب خراباتی که در آنجا قرار دارد، به زندگی و حیات دست پیدا کرده است. همچنین از چاهی که نماد عدم و نیستی است، به جایی رسیده که دوباره از آب برخوردار شده و به زندگی و سرزندگی رسیده است. این موضوع نشان‌دهندهٔ تحول و راهیابی از حالت نابودی به سمت حیات و وجود است.
خراب کرد و بنا کرد زاب و خاک دگر
تبارک الله یکدست فضل و اینهمه آب
هوش مصنوعی: خراب کرد و دوباره ساخت؛ زاب و خاک برایش یکجا می‌شود. واقعاً شگفت‌انگیز است که با این همه نعمت و فضل، همه چیز به یک دست آمده است.
مرا که نغمه داود بوده در وادی
بلای عشق چو ایوب کرد در محراب
هوش مصنوعی: من که در دل عشق به مانند داود نغمه سرایم، چنان که ایوب در میانه آزمون‌ها و مصیبت‌ها در نیایشگاه خود ایستاد.
ندیده بود دلم مکتب معلم عشق
چو دید دید که در اوست صد هزار آداب
هوش مصنوعی: دل من هرگز مکتب عشق را ندیده بود، اما وقتی آن را مشاهده کرد، متوجه شد که در آن هزاران هنر و روش وجود دارد.
فری برین دل کز طره دید طلعت دوست
مرا فکند ز راه خطا بکوی صواب
هوش مصنوعی: دل شکسته‌ام از زیبایی چهره معشوق، مرا از مسیر نادرست دور کرده و به راه درست هدایت کرده است.
فری بفر همایون و بخت مقبل من
که آفتاب ندارد چنو طلیعه و تاب
هوش مصنوعی: خوشبختی و شانس خوبی که نصیب من شده، مانند آفتابی است که درخشندگی و نور ویژه‌ای دارد.
دلم تصرف دنیای بکر زشت نکرد
که دیو نفس مرا عقل داده بود سداب
هوش مصنوعی: دل من به دنیای ناپسند و دست‌نخورده تسلط پیدا نکرد، زیرا دیو نفس باعث شد که عقل و هوش مرا محدود کند.
جهان طبرزد و جلاب کودکست و بود
کبست و حنظل پیران طبر زد و جلاب
هوش مصنوعی: جهان مانند سرزمین طبرزد است و بچه‌ها در این دنیا مانند میوه‌های تازه و خوشمزه‌اند، ولی در عین حال، مشکلات و تلخی‌های زندگی مشابه میوه‌های تلخ و پیران را نیز همراه دارند.
غم زمانه مخور در شباب با غم پیر
که پیر کرد مرا غم بعنفوان شباب
هوش مصنوعی: در جوانی نگران غم‌های زمانه نباش، زیرا غم و دردهایی که در دوران پیری احساس کرده‌ام، همان‌ها مرا در جوانی به زحمت انداخته است.
گرت بود سر بخت جوان به پیر گرای
چنو که دزد گراید بکوه در بشعاب
هوش مصنوعی: اگر جوانی که شانس و موقعیت خوبی دارد، دست از جوانی بردارد و به سمت پیری برود، مانند دزد که به سمت کوه می‌گریزد و در شیارها پناه می‌گیرد.
مجو مناصب و القاب پادشاه ولی
گذار پای بفرق مناصب و القاب
هوش مصنوعی: به دنبال مقام‌ها و عنوان‌های سلطنتی نباش، اما بر روی سر خود به آنچه کسب کرده‌ای و مقام‌هایی که داری تأکید کن.
که ذی مناصب و القاب قلتبا نانند
کشیده پوست انسان بگوش و دم دواب
هوش مصنوعی: افرادی که مقام و عنوان دارند، از نظر خود بزرگ‌منش هستند و تنها به ظواهر اهمیت می‌دهند، گویی که پوست انسان را می‌کشند تا شنیدن و دیده شدن را به تصویر بکشند.
بیا که بنده خر بندگان مملکتی
بکوی دل که بود مالک قلوب و رقاب
هوش مصنوعی: بیا تا در کنار دل‌باخته‌ها بیفتیم و تسلیم کسی شویم که بر دل‌ها و جان‌ها سلطنت می‌کند.
مچر ز ارزن عصفور باز معرفتی
نشین بساعد سلطان و خوان لب لباب
هوش مصنوعی: همچون دانه‌ای که روی زمین می‌افتد، به دنبال سطحی از درک و فهم باش که با قدرت و نفوذ سر و کار دارد. به جای پایین آوردن خود به امور کم‌ارزش، بهتر است تلاش کنی تا به بالاترین سطح از علم و مقام دست یابی.
ولاه خلق شبانند و خلق گله چه شد
در اینزمانه که گر کند و رهزن و قلاب
هوش مصنوعی: مردم شبان‌صفت و مهربان شده‌اند، اما حالا گله و رمه چه بر سرشان آمده است؟ چرا در این زمانه، که بر راه صیحان مانع می‌تراشند و دزد و فریبکار به وجود آمده، این وضع پیش آمده است؟
اگر ز مزرع شاهست حاصل غفلت
توان گریست برین کشت ظلم چون میراب
هوش مصنوعی: اگر محصول زمین شاه، نتیجه‌ی غفلت باشد، بر این کشت ظلم می‌توان گریست مانند آبادی که از دست میراب خود بی‌خبر است.
گر از ولاه بود نی ز شاه وای بشاه
که پاسبانان در رحمتند و شه بعذاب
هوش مصنوعی: اگر از محبت باشد، نه از سوی شاه، وای به حال شاه که نگهبانان در رحمت هستند و او در عذاب.
کمان ظلم بدست زمانه است تو شاه
بگیر در هدف عدل خانه چون نشاب
هوش مصنوعی: زمانه مانند کمانی است که ظلم را به سمت مردم پرتاب می‌کند. تو ای شاه، باید با دقت و درستی مثل تیر در کمان، به هدف عدالت بپردازی و از آن دفاع کنی.
شهی که بنده درویش پادشاه دل اوست
چنین رسید بگوش از سروش غیب خطاب
هوش مصنوعی: پادشاهی که در دل درویش به عنوان بنده‌ای قرار دارد، اینگونه به گوش او از پیامی آسمانی ندا می‌شود.
بدل کند دم تیغ و سم سمند ملوک
سراب را بمحیط و محیط را بسراب
هوش مصنوعی: این بیت به زیبایی به تغییرناپذیری و ناپایداری شرایط و تعلقات اشاره دارد. در آن به نوعی از قدرت و لطافت اشاره می‌شود که در موقعیت‌های مختلف نمایان می‌شود، هرچند ممکن است به سراب تبدیل شود. به عبارت دیگر، واقعیت‌ها در زندگی می‌توانند به گونه‌ای پیش بروند که ظواهر و تاثیرات آن‌ها در نهایت به چیزهای غیر واقعی و بی‌اساس تبدیل شوند.
نه در تصرف جاهل که افسرست و سریر
بنطع ملک چنو مهره و دین ملک لعاب
هوش مصنوعی: در این بیت به این نکته اشاره شده است که برخی افراد، به رغم جاهل بودن و نادانی، خود را در مقام های بالایی قرار می‌دهند و به طرز ناخوشایندی قدرت را در دست می‌گیرند. این افراد، مانند مهره‌های بی‌ارزش در یک بازی، نمی‌توانند واقعاً بر سرنوشت حکومت یا امور مهم تأثیر بگذارند و در حقیقت، فقط در نمایشی از قدرت شرکت دارند.
خدیو باید نقاد و داد بخش و حکیم
ببار عدل نه نباش و ناکس و نقاب
هوش مصنوعی: هزاران ضرورت‌هایی وجود دارد که یک رهبر باید در نظر گیرد. او باید فردی عادل و دانا باشد و به انصاف رفتار کند. در غیر این صورت، نباید انتظار داشت که او بتواند جامعه‌ای سالم و پیشرفته بسازد.
سزای افسر سلطان عدل گوهر علم
عدالتست نه خر مهره های جهل مجاب
هوش مصنوعی: پاداش مقام و مسئولیت در حکومت عادل، دانش و علم عدالت است، نه اینکه به پول و ثروت نادانی تکیه شود.
مرا گهر شد خر مهره های جهل و چه سود
که برد مردم گوهر شناس را سیلاب
هوش مصنوعی: من به دلیل نادانی و جهل، مانند سنگی بی‌ارزش شدم، و چه فایده‌ای دارد که دیگران مرا که ارزشمند هستند، زیر آب می‌برند؟
سخن چو تیر و سر انگشت جان کمان و نشان
صماخ گوش دل و آستین طبع قراب
هوش مصنوعی: صحبت مانند تیر است و انگشت ما همچون کمانی است که این تیر را می‌زند. گوش دل ما محل دریافت این پیام‌هاست و آستین خلاقیت و استعداد ما، جایی است که این اندیشه‌ها و احساسات را می‌پروراند.
قراب تیر من از آستین طبع منست
که هم سئوال مرا من دهم بطبع جواب
هوش مصنوعی: تیر و کمان من از ویژگی‌های خلاقیت و توانایی‌های نوشتاری‌ام نشأت می‌گیرد، به طوری که هر پرسشی که برای من مطرح شود، خودم می‌توانم با طبع و روحیه‌ام به آن پاسخ دهم.
سخن چو عیسی خلاق طائر همت
چو احمدست کزو شد ابوتراب تراب
هوش مصنوعی: سخن مانند عیسی، خالق و زنده‌کننده است و آرزو و تلاش انسان، همانند احمد (پیامبر اسلام) است، که به واسطه‌اش، ابوتراب (امام علی) از خاک به مقام والایی رسید.
مقام احمد محمود پایگاه ولیست
که در معارج قوسین را نهاده بقاب
هوش مصنوعی: مکانی که احمد، یعنی پیامبر اسلام، در آن قرار دارد، جایی است که مقام عالی و خوبی از آن اوست و در ارتباط با ولیّ و مقامش است. این مکان جایگاهی است که به قوسین، یعنی مقام نزدیک شدن به خداوند، متصل می‌شود.
گرت ب آب قدا فلح نگشته نفس زکی
مکدرست که پوشیده کسوت قد خاب
هوش مصنوعی: اگر در آب قدا به انسان خوشبختی نرسد، نفس پاک او به خاطر نکات ناپسند و ناخوشایند تحت تأثیر قرار می‌گیرد، چرا که زیبایی و قد او را پوشانده است.
مپوش کسوت قد خاب خواجه تصفیه کن
تو یوسفستی و این خویهای زشت ذئاب
هوش مصنوعی: تنها به ظواهر نپرداز و نگذار دلسردی و خواب آلودگی به تو غالب شود؛ زیرا تو مانند یوسف هستی و باید این صفات زشت مانند گرگ‌ها را از خود دور کنی.
بقبر قاقم و سنجاب تست خاک و کفن
تو اشک و آه کسان کرده قاقم و سنجاب
هوش مصنوعی: در گوری که قاقم و سنجاب هستند، تو در خاک و کفن‌ات قرار داری و اشک و آه خانواده‌ات درباره‌ات بر لب دارند.
ز تنگ جای لحد اجتناب ممکن نیست
اگر جناب زمینی و گر سپهر جناب
هوش مصنوعی: از تنگ بودن محل قبر نمی‌توان فرار کرد، حتی اگر در زمین باشید یا در آسمان.
تو خود گوزنی و آمال شیر آخته چنگ
تو گوسفند و امانیست گرگ تیز انیاب
هوش مصنوعی: تو خود مانند گوزنی هستی و آرزوهایت مانند پستاندارانی در انتظار شکار است. در حالی که تو گوسفندهای بی‌پناهی داری، در گوشه‌ای گرگ تیز دندان در کمین است.
دلست بر سر دریای فتنه کشتی نوح
چو نیست کشتی نتوان گذشت از دریاب
هوش مصنوعی: دل مانند کشتی نوح است که در دریای فتنه و مشکلات شناور است؛ اگر کشتی وجود نداشته باشد، نمی‌توان از این دریا عبور کرد.
دل آسمان صفا واردات سر وجود
جنود نفس شیاطین و عشق تیر شهاب
هوش مصنوعی: دل آسمان آرامش و نور را دریافت می‌کند و وجود انسان متشکل از نفس‌های شیطانی و عشق‌هایی است که همچون تیر شهابی به او برخورد می‌کنند.
بران بتیر شهاب این جنود شیطان کیش
که کیش شیطان کفرست و کفر نیست ثواب
هوش مصنوعی: برو و با تیر شهاب، این سپاهیان شیطان را هدف قرار بده، زیرا مذهب شیطانی کفر است و کفر هیچ پاداشی ندارد.
رسی بسر ربوبیت از گدائی فقر
که هست بنده این در مربی ارباب
هوش مصنوعی: بیرقربه‌ای و بندگی، این فقیر به خاطر ارادت و وابستگی‌اش به مولا و سرپرست خود، به مقام و پیشرفت می‌رسد.
مرا مسبب اسباب بی سبب ره خویش
نمود و نیست سبب جز مسبب اسباب
هوش مصنوعی: مرا به وسیلهٔ عوامل و بدون داشتن علت، به سمت راه خود هدایت کرد و جز مسبب اصلی، چیزی وجود ندارد.
کسی نمرده ب آب حیات دل نرسد
که هر که مرد درین ره مؤیدست و مصاب
هوش مصنوعی: هیچ‌کس با آب حیات عشق نمی‌میرد، زیرا هر کس که در این راه جان بسپارد، مورد تأیید و نصرت خداوند است.
چو برق خاطف بگذشت از صراط وجود
دل موحد و مشرک مقید احقاب
هوش مصنوعی: مانند رعدی ناگهان، از مسیر زندگی عبور می‌کند، در دل مؤمن و کافر هر کدام به نوعی مقید به زمانه خود هستند.
منظمست خرابات و کن فکان مختل
بنای میکده آباد و کائنات خراب
هوش مصنوعی: خرابات (جای خراب و خراباتی) به خوبی نظم یافته است، اما با یک اشاره نادرست، همه چیز از هم می‌پاشد. این را با میکده‌ای آباد و دنیای خراب مقایسه می‌کند، که نشان می‌دهد کوچک‌ترین اختلال می‌تواند تأثیرات بزرگی داشته باشد.
دلست طوبی ارباب دل که آیتشان
خدای گوید طوبی لهم و حسن م آب
هوش مصنوعی: دل‌های دوستان والس میوه‌ومند عطر و طعم خوشبویی است که خداوند برای آن‌ها خوشبختی و نیکی را وعده داده است.
بود ذهاب و ایاب وجود در کف دل
وجود بخش ذهابست و روحبخش ایاب
هوش مصنوعی: وجود دارای دو حالت است: رفتن و برگشتن. در دل هر موجودی، نیرویی برای حرکت و تغییر وجود دارد که باعث زندگی و تحرک می‌شود. این نیرو هم به ما حس زندگی می‌دهد و هم ما را به سمت هدایت و آرامش سوق می‌دهد.
که نفخ صور سرافیل عشق رایت اوست
طراز پرده او آیت فلا انساب
هوش مصنوعی: نفخ صور سرافیل عشق نمایانگر پرچم اوست و نشانه‌ای از پرده وجود اوست که نسب‌ها را از هم جدا می‌کند.
تو از صحابه دل باش تا بچشم یقین
کنی مشاهده سر سید اصحاب
هوش مصنوعی: اگر دل را با عشق و همراهی پر کن، آنگاه می‌توانی با چشمی مطمئن و بی‌تردید، زیبایی‌ها و عظمت بزرگ‌ترین شخصیت‌ها را ببینی.