غزل شمارهٔ ۲۱۴
می کنم از سینه بیرون این دل غمخواره را
چند بتوان در گریبان داشت آتشپاره را؟
خون به جای آب از سرچشمه ها گردد روان
کوه بردارد اگر درد من بیچاره را
عالم افسرده را مشاطه ای چون عشق نیست
صحبت فرهاد آدم کرد سنگ خاره را
می کشد دامن به خون بی گناهان جلوه اش
نیست پروای سلیمان آن پری رخساره را
آسمان آسوده است از بی قراری های ما
گریه طفلان نمی سوزد دل گهواره را
دشمنان خویش را بی عشق دیدن مشکل است
می کنم قسمت به بی دردان، دل صد پاره را
می کند امروز صائب موم نی در ناخنم
من که ناخن گیر می کردم به آهی، خاره را
غزل شمارهٔ ۲۱۳: می کنم از سینه بیرون این دل غمخواره راغزل شمارهٔ ۲۱۵: طی به ماهی سازد از کندی، ره یک روزه را
اطلاعات
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
می کنم از سینه بیرون این دل غمخواره را
چند بتوان در گریبان داشت آتشپاره را؟
هوش مصنوعی: من میخواهم این دل پر از غم را از وجودم بیرون بیارم. تا کی میتوانم شعلهای از آتش را در دل خود نگهدارم؟
خون به جای آب از سرچشمه ها گردد روان
کوه بردارد اگر درد من بیچاره را
هوش مصنوعی: اگر درد من بیچاره به اندازهای باشد که به جای آب، خون از چشمهها جاری شود، حتی کوهها هم از جای خود بلند خواهند شد.
عالم افسرده را مشاطه ای چون عشق نیست
صحبت فرهاد آدم کرد سنگ خاره را
هوش مصنوعی: عالم غمگین را آرایشگری مثل عشق نیست. صحبت فرهاد با سنگ سخت، آدم را هم تحت تأثیر قرار داد.
می کشد دامن به خون بی گناهان جلوه اش
نیست پروای سلیمان آن پری رخساره را
هوش مصنوعی: دست او به خون افراد بیگناه آغشته میشود و او اهمیتی به سلیمان و زیبایی آن پریچهره نمیدهد.
آسمان آسوده است از بی قراری های ما
گریه طفلان نمی سوزد دل گهواره را
هوش مصنوعی: آسمان بیخبر و بیتوجه به ناآرامیهای ماست و اشکهای بچهها به دل مادر گهواره آسیب نمیزند.
دشمنان خویش را بی عشق دیدن مشکل است
می کنم قسمت به بی دردان، دل صد پاره را
هوش مصنوعی: دیدن دشمنان خود بدون عشق و محبت کار دشواری است. بنابراین، دلم را که پر از درد و شکست است، بین خودم و کسانی که بیاحساس و بیدرک هستند تقسیم میکنم.
می کند امروز صائب موم نی در ناخنم
من که ناخن گیر می کردم به آهی، خاره را
هوش مصنوعی: امروز صائب بیمیل و بینوا است و مانند موم در دستان من نرم شده. من میخواستم با آه و نالهای، خارهای زندگی را از خود دور کنم.

صائب