گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۶

نیست پروای فنای خود دل وارسته را
تیغ خضر راه باشد دست از جان شسته را
در دیار عشق کس را دل نمی سوزد به کس
از تب گرم است اینجا شمع بالین خسته را
آه اوراق دلم را هر یکی جایی فکند
رشته شد مقراض از ناسازی این گلدسته را
عیش دنیا بی طراوت می کند رخسار را
پوست بر تن خشک شد از هرزه خندی پسته را
سینه ها را خامشی گنجینه گوهر کند
یاد دارم از صدف این نکته سر بسته را
تا مهش در هاله خط رفت، شد پا در رکاب
باعث آوارگی گردد کمر گلدسته را
در دیار ما که دارد عشق پنهانی رواج
سکه قلب است رخسار به ناخن خسته را
دعوی آهستگی ای مور پیش ما مکن
نقش پا هرگز نباشد مردم آهسته را
در حریم دل ندارد راه، فکر دوربین
هیچ کس نگشوده است این نامه سر بسته را
بر ورق نتوان به زنجیر مدادش بند کرد
شهپر برق است بر تن مصرع برجسته را
رشته اشک مرا بنگر، ندیدستی اگر
در گره از پای تا سر، رشته نگسسته را
ای صبا مشت سپندی بر سر آتش بریز
گر بپرسد یار حال صائب دلجسته را

اطلاعات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

نیست پروای فنای خود دل وارسته را
تیغ خضر راه باشد دست از جان شسته را
هوش مصنوعی: کسی که دلش را از دنیا آزاد کرده و به مراحل بالاتر فکری و روحی دست یافته، نگران نابودی خود نیست. او مانند شخصی است که با تیغ خضر، یعنی راهنمایی و هدایت الهی، به دنبال حقیقت و معنای عمیق‌تری از زندگی می‌باشد و از جان خود نیز گذشته است.
در دیار عشق کس را دل نمی سوزد به کس
از تب گرم است اینجا شمع بالین خسته را
هوش مصنوعی: در سرزمین عشق، هیچ‌کس برای دل دیگران نمی‌سوزد. اینجا همه به خاطر احساسات شدید خود غمگین و ناراحت هستند، مانند شمعی که در کنار یک بستر خسته روشن است.
آه اوراق دلم را هر یکی جایی فکند
رشته شد مقراض از ناسازی این گلدسته را
هوش مصنوعی: دلم مثل اوراقی است که هر کدام را در جایی رها کرده‌اند و به خاطر ناهماهنگی، این گلدسته به فرم و شکل دلخواه در نیامده است.
عیش دنیا بی طراوت می کند رخسار را
پوست بر تن خشک شد از هرزه خندی پسته را
هوش مصنوعی: زندگی دنیوی طراوت و شادابی را از چهره می‌گیرد و پوست بر تن از خندیدن‌های بی‌فایده و پوچ خشک می‌شود، مانند پسته‌ای که خندان نیست.
سینه ها را خامشی گنجینه گوهر کند
یاد دارم از صدف این نکته سر بسته را
هوش مصنوعی: سینه‌ها در سکوت خود، مانند گنجینه‌هایی از جواهرات هستند. به خاطر دارم که از صدف، این راز ناگفته را آموخته‌ام.
تا مهش در هاله خط رفت، شد پا در رکاب
باعث آوارگی گردد کمر گلدسته را
هوش مصنوعی: زمانی که چهره او در مه و تاریکی گم شد، به قدری تحت تأثیر قرار گرفتم که بی‌تاب و آواره شدم، انگار که به سواری بر کمر گلدسته تکیه کرده‌ام.
در دیار ما که دارد عشق پنهانی رواج
سکه قلب است رخسار به ناخن خسته را
هوش مصنوعی: در سرزمین ما که عشق به طور پنهانی در حال گسترش است، چهره‌ای که با خستگی و ناکامی مشخص شده به مانند سکه‌ای ارزشمند است.
دعوی آهستگی ای مور پیش ما مکن
نقش پا هرگز نباشد مردم آهسته را
هوش مصنوعی: ای مورچه، به ما نگویید که آرام و بی‌صدا حرکت می‌کنید؛ چون ردپای آن‌هایی که آرام حرکت می‌کنند، هرگز ثبت نمی‌شود.
در حریم دل ندارد راه، فکر دوربین
هیچ کس نگشوده است این نامه سر بسته را
هوش مصنوعی: در دل هیچ‌کس، جایی برای ورود وجود ندارد و هیچ‌کس نتوانسته این پیام پنهان را بخواند.
بر ورق نتوان به زنجیر مدادش بند کرد
شهپر برق است بر تن مصرع برجسته را
هوش مصنوعی: نمی‌توان با مداد بر روی کاغذ، آنچه را که در ذهن داریم محدود کرد. مانند یک پرنده سریع و پرتوان، کلمات به آسانی از ذهن ما پرواز می‌کنند و نمی‌توان آن‌ها را در چهارچوبی خاص محبوس کرد.
رشته اشک مرا بنگر، ندیدستی اگر
در گره از پای تا سر، رشته نگسسته را
هوش مصنوعی: به من نگاه کن، اشک‌هایم را ببین. اگر ندیدی، بدان که این رشتهٔ اشک از سر تا پای من در هم گره خورده و هرگز قطع نشده است.
ای صبا مشت سپندی بر سر آتش بریز
گر بپرسد یار حال صائب دلجسته را
هوش مصنوعی: ای نسیم، مقداری اسپند بر روی آتش بریز، اگر معشوق حال صائب و دلشکسته را بپرسد.

خوانش ها

غزل شمارهٔ ۱۹۶ به خوانش پری ساتکنی عندلیب