گنجور

شمارهٔ ۹ - در منقبت محبوب کل و هادی سبل حضرت علی(ع)

دایم به یاد قامت آن سرو کشمری
ما را چو بید لرزد قلب صنوبری
الله که قامت الف آسای آن نگار
مانند دال پشت مرا کرده چنبری
بهرام و تیر و کیوان در رتبه کیستند
ای زهره ترا مه و خورشید مشتری
جامی بده که خاطر توحیدزای من
شیر آورد ز شوق به پستان مادری
طوطی فکرتم ز دراری طرازها
مقدار بشکند به سخن گفتن دری
بگشاید از نشاط سر نافه مرا
و آفاق را بتوفد مغز از معطری
سر برزند ز گلشن تحقیق من گلی
الفرع بالثریا والاصل بالثری
منگر به خاکساری و بی دست و پایی ام
آبی فراهم آور و بنگر شناوری
عشقم ز سدره صد ره بالا کشید و ماند
عقل از روش که کردی دعوی صرصری
خفض الجناح، روح الامین گر کند رواست
با همرهی عشق من از سست شهپری
بی رهبری عشق به سرچشمه مراد
کی رهبری هم ار کندت خضر، رهبری
هم آسمان نتیجه عشق است و هم زمین
هم آدمی ملازم عشق است و هم پری
الله، که عمر بیش بهاتر ز ممکنات
از دست شد به هرزه درایی و خودسری
گامی به راه عشق نگشتیم رهسپار
آوخ که گشت عمر گرانمایه اسپری
بالله که ننگری به جهان از سر نشاط
«ای نفس اگر به دیده تحقیق بنگری »
وردانی آنکه عزت و ذلت کدام راست
«درویشی اختیار کنی بر توانگری »
طاووس باغ جنتی ای از خبر تهی
طوطی شاخ سدره ای ای از خرد بری
در سنگلاخ صفحه بومان چه می چری
در تنگنای عرصه زاغان چه می پری
عرشی هژبر باره گرگان چه می روی؟
قدسی غزال در صف خوکان چه می چری؟
بانگ هم آشیانان از هر طرف بلند
تو خوش عبور داده به سر کوچه کری
موسی ز آدمیت، محو لقای حق
تو سرخوش پرستش گوساله از خری
چوگانی از ارادت اگر نبودت به دست
کی مردوار گوی سعادت به در بری
بی صدق و بی خلوص به درگاه مصطفی(ص)
سلمانی از کجا دهدت دست و بوذری
عارف کسی بود که کند گاه اتفاق
در آب ماهیی و در آتش سمندری
همسنگی ار نماید محنت به کوه قاف
یک جو به حکم او نتواند برابری
صد ره ز موج خیز حوادث به چابکی
بیرون کشیده رخت بری دامن از تری
سر گر نهد به خشت ز روی بلاکشی
تن گر دهد به خاک ز راه قلندری
بهتر ز قاقمش کند آن خشت، بالشی
خوشتر ز سندسش کند آن خاک، بستری
در سر هوای حق و بجان شور احمدی
در تن نوای دین و به دل مهر حیدری
دارای دین که از پی بوسیدن درش
صد بار بیش خورد سلیمان سکندری
قدرش به ملک امکان بس نامناسبست
آن در بزرگواری و این از محقری
پیشی گرفته ذات شریفش به ممکنات
وز هر جوان جوانتر تا این معمری
هرگز نداشت صیقل شمشیرش ار نبود
آیینه مکدر دین این منوری
تا شخص مصطفی(ص) را شهری بود ز علم
او را بود بدان شهر از مرتبت دری
من کرده ام طلا، به ولایش مس وجود
ای مدعی بیا و ببین کیمیاگری
مدحش نوشته می نشود تا به حشر اگر
اغصان کنند کلکی و اوراق دفتری
ای صادر نخست که در رتبه خلق را
مشتقی است و ذات ترا هست مصدری
امروز پرده از رخ مدحت برافکنم
نسبت گر این و آن ندهندم به کافری
الله اکبر از تو که هرکس ترا شناخت
از دل کشید نعره الله اکبری
مقصود حق به خلق شناساندن تو بود
بر هر که داد خلعت خاص پیمبری
کشتی نوح غرفه بدی گر نکردی اش
عون تو بادبانی و حفظ تو لنگری
یوسف به دامن کرمت دستزد دمی
کز دست رفت دامن مهر برادری
از پرتو اشارت برد و سلام تو
آذر به پور آزر ننمود آذری
آنجا که مهر تست به مستوجب عذاب
دوزخ کند بهشتی و زقوم کوثری
بس در قرار چار محالم گرفت دل
یا من هوالمجاور بالساحة الغری
هرکس که این قصیده شیوا شنید گفت
امروز ختم گشته به «عمان » سخنوری

اطلاعات

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: کتابخانهٔ تصوف

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

دایم به یاد قامت آن سرو کشمری
ما را چو بید لرزد قلب صنوبری
هوش مصنوعی: همیشه به یاد قامت آن معشوق زیبا هستم، و دل من همچون درختی نازک و لرزان است.
الله که قامت الف آسای آن نگار
مانند دال پشت مرا کرده چنبری
هوش مصنوعی: خداوندی که قامت زیبا و جذاب آن معشوق، همچون حرف "دال" قامت مرا خم کرده و به شکل گلی درآورده است.
بهرام و تیر و کیوان در رتبه کیستند
ای زهره ترا مه و خورشید مشتری
هوش مصنوعی: بهرام، تیر و کیوان در چه رتبه‌ای قرار دارند، ای زهره! تو مانند ماه، خورشید و مشتری هستی.
جامی بده که خاطر توحیدزای من
شیر آورد ز شوق به پستان مادری
هوش مصنوعی: به من جرعه‌ای بنوشان که شادی و زیبایی خالص توحید را به دل من بیاورد، مانند شیری که از شوق در دلم نسبت به مادری جاری می‌شود.
طوطی فکرتم ز دراری طرازها
مقدار بشکند به سخن گفتن دری
هوش مصنوعی: می‌توان گفت که طوطی، نمادی از فکر و گویش است که توانایی بیان دیدگاه‌ها و ایده‌ها را دارد. اگر به زبان و بیان خود توجه نکنیم، ممکن است با بیان نادرست خود، به نقاط قوت و زیبایی‌های کلام لطمه بزنیم. در واقع، نحوه صحبت کردن و انتقال افکار اهمیت زیادی دارد و می‌تواند تأثیر زیادی بر شنونده داشته باشد.
بگشاید از نشاط سر نافه مرا
و آفاق را بتوفد مغز از معطری
هوش مصنوعی: از شادی و سرور، غنچه‌ای از موی مرا می‌گشاید و با عطرش بذر نشاط را به درون جهان می‌پاشد.
سر برزند ز گلشن تحقیق من گلی
الفرع بالثریا والاصل بالثری
هوش مصنوعی: از باغ پژوهش من گلی سر برآورده که ریشه‌اش در آسمان و گل آن در زمین است.
منگر به خاکساری و بی دست و پایی ام
آبی فراهم آور و بنگر شناوری
هوش مصنوعی: به افتادگی و ناتوانی من نگاه نکن، بلکه آب را مهیا کن و ببین چگونه در آب شناور می‌شوم.
عشقم ز سدره صد ره بالا کشید و ماند
عقل از روش که کردی دعوی صرصری
هوش مصنوعی: عشق من از مقام و مراتب بسیار بلندی عبور کرد و ماند و عقل از این تجربه به حیرت و شگفتی افتاد که چگونه چنین ادعایی را مطرح کردی.
خفض الجناح، روح الامین گر کند رواست
با همرهی عشق من از سست شهپری
هوش مصنوعی: اگر روح الامین (فرشتۀ وحی) بالهایش را جمع کند و عشق من را با نگاهی همراهی کند، به این معناست که من از زرق و برق دنیا بی‌نیاز هستم.
بی رهبری عشق به سرچشمه مراد
کی رهبری هم ار کندت خضر، رهبری
هوش مصنوعی: بی وجود یک راهنما و هدایتگر در مسیر عشق، چگونه می‌توان به هدف و خواسته‌های واقعی دست یافت؟ حتی اگر شخصی مانند خضر، که نماد رهبری است، در کنار انسان باشد، باز هم بدون عشق و هدایت درونی، امکان هدایت واقعی وجود ندارد.
هم آسمان نتیجه عشق است و هم زمین
هم آدمی ملازم عشق است و هم پری
هوش مصنوعی: آسمان و زمین هر دو از زیبایی عشق بهره‌مند هستند، همچنین انسان و فرشته نیز همیشه در کنار عشق حضور دارند.
الله، که عمر بیش بهاتر ز ممکنات
از دست شد به هرزه درایی و خودسری
هوش مصنوعی: خداوند، که عمر با ارزش‌تر از همه مخلوقات به خاطر بی‌خیالی و سرکشی تلف شد.
گامی به راه عشق نگشتیم رهسپار
آوخ که گشت عمر گرانمایه اسپری
هوش مصنوعی: ما هنوز قدمی در مسیر عشق برنداشته‌ایم، اما عمر با ارزش ما به سرعت و بی‌خبر می‌گذرد.
بالله که ننگری به جهان از سر نشاط
«ای نفس اگر به دیده تحقیق بنگری »
هوش مصنوعی: به خدا قسم، از روی خوشی به جهان نگاه نکن؛ ای نفس، اگر با دیدی عمیق و تحقیق‌گرانه نگاه کنی، واقعیت‌ها متفاوتند.
وردانی آنکه عزت و ذلت کدام راست
«درویشی اختیار کنی بر توانگری »
هوش مصنوعی: به تو می‌گویند که عزت و ذلت، کدام یک واقعی است. آیا تو زندگی درویشی را بر زندگی توانگری ترجیح می‌دهی؟
طاووس باغ جنتی ای از خبر تهی
طوطی شاخ سدره ای ای از خرد بری
هوش مصنوعی: ای طاووس باغ بهشت، تو از آگاهی‌ها بی‌خبر هستی، و ای طوطی که بر درخت سدر نشسته‌ای، تو هم از خرد و درک بی‌بهره‌ای.
در سنگلاخ صفحه بومان چه می چری
در تنگنای عرصه زاغان چه می پری
هوش مصنوعی: در میان سنگلاخ‌های زندگی، چرا خود را بیهوده به زحمت می‌اندازی و در شرایط سخت و تنگ، چرا از جایی به جای دیگر پرواز می‌کنی؟
عرشی هژبر باره گرگان چه می روی؟
قدسی غزال در صف خوکان چه می چری؟
هوش مصنوعی: ای موجود بزرگ و باعظمت، چه نیازی به رفتن به سرزمین گرگان داری؟ تو که مانند یک غزال قدسی هستی، چرا در میان خوکان به چرا می‌روی؟
بانگ هم آشیانان از هر طرف بلند
تو خوش عبور داده به سر کوچه کری
هوش مصنوعی: صدای همسایگان از هر سو به گوش می‌رسد، تو با آرامش و زیبایی از جلوی کوچه عبور کرده‌ای.
موسی ز آدمیت، محو لقای حق
تو سرخوش پرستش گوساله از خری
هوش مصنوعی: موسی (پیامبر بزرگ) در حالتی از انسانیت خود، در دیدار با خداوند شاد و خوشحال است، در حالی که عده‌ای هنوز به پرستش گوساله‌ طلایی (نماد فریب و غفلت) مشغولند و مانند الاغ، در نا آگاهی به سر می‌برند.
چوگانی از ارادت اگر نبودت به دست
کی مردوار گوی سعادت به در بری
هوش مصنوعی: اگر از محبت و ارادت تو چیزی نمانده باشد، چگونه می‌توان با قدرت و شجاعت، خوشبختی را به دست آورد و آن را از خود دور کرد؟
بی صدق و بی خلوص به درگاه مصطفی(ص)
سلمانی از کجا دهدت دست و بوذری
هوش مصنوعی: بدون صداقت و خلوص، کسی مانند سلمانی چگونه می‌تواند درگاه پیامبر(ص) را درک کند و توفیق یابد؟
عارف کسی بود که کند گاه اتفاق
در آب ماهیی و در آتش سمندری
هوش مصنوعی: عارف کسی است که در لحظاتی غیرمنتظره و ناگهانی، ممکن است با یک ماهی در آب یا با اسب آتشین در آتش روبه‌رو شود.
همسنگی ار نماید محنت به کوه قاف
یک جو به حکم او نتواند برابری
هوش مصنوعی: اگر مصیبت و درد سختی هم‌چون کوه قاف باشد، یک ذره از آن هم نمی‌تواند با حکم و خواست خدا برابر باشد.
صد ره ز موج خیز حوادث به چابکی
بیرون کشیده رخت بری دامن از تری
هوش مصنوعی: به سرعت و با چابکی از میان حوادث و مشکلاتی که همچون امواج خروشان به وجود آمده‌اند، خود را جدا کن و از رطوبت و ترس دوری کن.
سر گر نهد به خشت ز روی بلاکشی
تن گر دهد به خاک ز راه قلندری
هوش مصنوعی: اگر سر به زمین بگذارد به خاطر سختی و رنجی که تحمل کرده، و اگر به خاک بیفتد از راه زاهدان آزاد و سرگردان، این نشان‌دهنده تسلیم و پذیرش سرنوشت است.
بهتر ز قاقمش کند آن خشت، بالشی
خوشتر ز سندسش کند آن خاک، بستری
هوش مصنوعی: بهتر است که قاقمش به جای او بر روی خشت بخوابد و خاکی که نرم‌تر از پارچه‌ی نازک است برایش مانند یک بالشت عمل کند.
در سر هوای حق و بجان شور احمدی
در تن نوای دین و به دل مهر حیدری
هوش مصنوعی: در دل شوق حق و عشق پیامبر، در وجودم آواز دین و عشق علی ساری و جاری است.
دارای دین که از پی بوسیدن درش
صد بار بیش خورد سلیمان سکندری
هوش مصنوعی: کسی که دارای ایمان و دیانت است، حتی اگر صد بار هم در را ببوسد، باز هم ارزش و مقام او بیشتر از سلیمان، پادشاه بزرگ است.
قدرش به ملک امکان بس نامناسبست
آن در بزرگواری و این از محقری
هوش مصنوعی: ارزش او در دنیای موجود به گونه‌ای نامتناسب است؛ چون او از نظر بزرگی و عظمت در مقام رفیعی قرار دارد، در حالی که این چیزها از نظر کوچکی و حقارت در مرتبه پایینی هستند.
پیشی گرفته ذات شریفش به ممکنات
وز هر جوان جوانتر تا این معمری
هوش مصنوعی: وجود نازنین او از همه موجودات برتر است و از هر جوانی جوان‌تر به نظر می‌رسد.
هرگز نداشت صیقل شمشیرش ار نبود
آیینه مکدر دین این منوری
هوش مصنوعی: اگر آیینه‌ای نبود که تصویر دین را تار کند، همیشه شمشیرش تیزی و صیقل داشت.
تا شخص مصطفی(ص) را شهری بود ز علم
او را بود بدان شهر از مرتبت دری
هوش مصنوعی: تا زمانی که حضرت مصطفی (ص) در آن شهر وجود داشت، علمی که او داشت باعث عزت و شأن آن شهر می‌شد.
من کرده ام طلا، به ولایش مس وجود
ای مدعی بیا و ببین کیمیاگری
هوش مصنوعی: من چیزهای باارزشی را به دست آورده‌ام، در حالی که تو به ظواهر می‌نگری. ای مدعی، بیا و ببین که چطور توانسته‌ام چیزهای بااهمیت را خلق کنم.
مدحش نوشته می نشود تا به حشر اگر
اغصان کنند کلکی و اوراق دفتری
هوش مصنوعی: مدح او تا قیامت نوشته نخواهد شد اگر اینکه برگ‌های دفتر و شاخه‌ها به ترفندی دچار شوند.
ای صادر نخست که در رتبه خلق را
مشتقی است و ذات ترا هست مصدری
هوش مصنوعی: ای کسی که در آغاز هستی، در مقام آفرینش، منبع الهام و سرچشمه‌ای برای وجود دیگران هستی و ذات تو خود به نوعی یک منبع است.
امروز پرده از رخ مدحت برافکنم
نسبت گر این و آن ندهندم به کافری
هوش مصنوعی: امروز می‌خواهم راز و زیبایی‌های تو را آشکار کنم و اگر کسی در این میان بدگمان شود و به من نسبت‌های نادرست بدهد، برای من مهم نیست.
الله اکبر از تو که هرکس ترا شناخت
از دل کشید نعره الله اکبری
هوش مصنوعی: خدا بزرگ‌تر از آن است که تو را بشناسد. هر کسی که تو را بشناسد، از دلش صدای الله اکبر بلند می‌شود.
مقصود حق به خلق شناساندن تو بود
بر هر که داد خلعت خاص پیمبری
هوش مصنوعی: هدف خداوند از آشنا کردن مردم با تو این بود که تو را به عنوان پیامبر خاص خود معرفی کند.
کشتی نوح غرفه بدی گر نکردی اش
عون تو بادبانی و حفظ تو لنگری
هوش مصنوعی: اگر کشتی نوح بدی ها را تحمل نکرد، تو باید بادبان آن باشی و لنگر آن برای حفظش باشی.
یوسف به دامن کرمت دستزد دمی
کز دست رفت دامن مهر برادری
هوش مصنوعی: یوسف به خاطر محبت و مهربانی تو دمی به دامن تو دست زد، اما از دست رفت و دیگر نتوانست برادرانه نزد تو بماند.
از پرتو اشارت برد و سلام تو
آذر به پور آزر ننمود آذری
هوش مصنوعی: پرتو سلام و اشاره‌ی تو باعث روشنایی و گرما شده است، مانند آتش که به فرزند آزر گرما می‌بخشد ولی به او آذری نمی‌دهد.
آنجا که مهر تست به مستوجب عذاب
دوزخ کند بهشتی و زقوم کوثری
هوش مصنوعی: جایی که عشق و محبت تو باعث عذاب و عذاب دوزخ می‌شود، آنجا هم بهشتی وجود دارد و هم درخت زقوم که نشان‌دهنده تلخی و سختی است.
بس در قرار چار محالم گرفت دل
یا من هوالمجاور بالساحة الغری
هوش مصنوعی: دل من در جستجوی قرار است، اما به شدت دچار تنگناها و مشکلات شده است. آیا من همسایه درگاه عشق هستم؟
هرکس که این قصیده شیوا شنید گفت
امروز ختم گشته به «عمان » سخنوری
هوش مصنوعی: هر کسی که این شعر زیبا را شنید، گفت امروز در «عمان» هنر سخنوری به اوج خود رسیده است.

حاشیه ها

1398/11/18 09:02

کشمری . [ ک َ م َ ] (ص نسبی ) منسوب به کشمر
قلب صنوبری:قلب در فارسی دل، گاه به معنای جسم صنوبری شکل است که در بیش تر انسان ها در طرف چپ سینه است و کارش تصفیه خون و تلنبه کردن آن به تمام بدن از طریق سرخ رگ ها، سیاه رگ ها و مویرگ هاست تا مواد غذایی، اکسیژن و دیگر نیازهای بدن به وسیله خون تامین شود و کمک موجودات ریز و زنده ای چون گلبول های سفید و سرخ، جسم بشر را زنده نگه دارد.
اما اگر قلب صنوبری و جسمانی از چنین جایگاهی مهم در حیات جسمانی بشر برخوردار می باشد، قلب معنوی و حقیقی از جایگاهی بسیار مهم تری برخوردار است؛ زیرا قلب حقیقی، همان روان و جان آدمی است؛‌ از این روست که حکیم قلب حقیقی را نفس ناطقه می گوید.
باید یاد آور این نکته شد که روح یا همان جان هنگامی که در کالبدی جسمانی قرار می گیرد، از آن به نفس یا نفس ناطقه تعبیر می شود که در زبان فارسی از آن به روان یاد می شود. روان آدمی، سوار بر نفس حیوانی است که قلب صنوبری از تجلیات آن می باشد. بنابراین، می توان ارتباط تنگاتنگی میان قلب صنوبری و روان آدمی یافت که از آن به قلب نیز تعبیر می شود.
همین قلب است که ادراک و علم آدمی بدان منسوب است. در آیات قرآنی و روایات هر گاه از قلب سخنی به میان می آید، همان روح دمیده در کالبد آدمی یعنی روان و نفس ناطقه است و به عنوان مسئول اعمال و افکار و عقاید شناخته می شود و مخاطب و معاتب می باشد.
قامت
لغت‌نامه دهخدا
قامت . [ م َ ] (ع اِ) قامة. قد. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اندام . (ناظم الاطباء). بالا. بالای مردم . (مهذب الاسماء). رعنا و موزون از صفات آن است : قامت موزون . قامت رعنا. شمع، الف ، شجر، درخت ، لوا، خط استوا، نرگس ، از تشبیهات آن است . و با لفظ راست کردن ، برافراختن ، خم کردن استعمال میشود.
مترادف چنبره: چنبر، حلقه، دایره
نافه غدّه‌ای است پر از ماده‌ای سیاه رنگ و خوشبو به نام “مُشک” که در زیر ناف آهوی چینی (بویژه منطقه‌ی ختن) قرار دارد و در بهار متورم شده و سوزش زیادی پیدا می‌کند
مُـراد : کام ، آرزو
نافه‌ی مراد: خوشبختی به مُراد تشبیه شده ، کنایه از کامروایی
در اسلام سرچشمه ها و شاخه ها وجود دارد ، اما منظور از خاستگاه ها و شاخه ها چیست؟ جواب: اینکه این یک اصطلاح است که در آن معنای زبانی این دو کلمه ، منشأ آن چیزی است که پایه دیگران است و در زیر آن قرار می گیرد ، خواه حسی باشد یا اخلاقی است و شاخه در برابر آن ، یعنی هر آنچه که بر پایه دیگران استوار است ، یعنی پدر و مادر منشأ و پسر شاخه ای است و تنه درخت منشاء است و شاخه های آن شاخه ها هستند و این اصطلاح در آن است همه چیز مطابق آن است و اصول در اسلام به معنای ، ثابت ها و احکام کلی دین است
ثریا
لغت‌نامه دهخدا
ثریا. [ ث ُ رَی ْ یا ] (ع ص ، اِ) مصغر ثروی . || (اِخ ) پروین پرن . پرند. پرو. پروه . رَفه . رَمه . نرگسه . نرگسه ٔ چرخ . نرگسه ٔ سقف لاجورد. و آن منزل سوم است از منازل قمر پس از بطین و پیش از دبران و آن شش ستاره است برکوهان ثور. عرب جای آنرا بر دنبه ٔ حمل (ألیةالحمل ) تو هم کند و ثریا را نجم نیز نامند. مؤلف غیاث اللغة گوید: پروین . و آن شش ستاره است متصل همدیگر و آن منزل سوم است ازمنازل قمر در اصل لغت تصغیر ثروی که صیغه ٔ مؤنث افعل التفضیل است مشتق از ثرا که بمعنی کثرت است چون در ستارگان مذکور قدری کثرتست لهذا بدین اسم مسمی گشت . از صراح . و در بیرجندی شرح بیست باب آمده است که تصغیر در ثریا بلحاظ خردی کواکب اوست یا این تصغیر بجهت تعظیم باشد. و ثریا رقیب اکلیل است و گویند رقیب عیوق است . و منزل سیم است از منازل قمر و آن از آخر بطین است تا هشت درجه و سی و چهار دقیقه و هفده ثانیه از ثور. و این منزلی است میانه ٔ سعد و نحس نزد احکامیان . مؤلف یواقیت العلوم گوید : ثریا و آن در یازدهم تشرین الاخر فروشود -
ثری
لغت‌نامه دهخدا
ثری . [ ث َ ] (ع اِ) مماله ثری بمعنی خاک و زمین
سدره
لغت‌نامه دهخدا
سدره . [ س ِ رَ] (اِخ ) درخت کُنار است بالای آسمان هفتم که منتهای اعمال مردم است و آن را سدرةالمنتهی گویند و حد رسیدن جبرئیل همانجا است
صرصری
لغت‌نامه دهخدا
صرصری . [ ص َ ص َ ] (اِخ ) ابواسحاق ابراهیم بن عسکربن محمدبن ثابت . یاقوت گوید: وی صدیق ما بود و مردی صاحب حمیت و مردانگی بود و شعرا را در مدح وی قصایدی است .
خفض
لغت‌نامه دهخدا
خفض . [خ َ ] (ع مص ) بلند نکردن آواز
خفض جناح
لغت‌نامه دهخدا
خفض جناح . [ خ َ ض ِ ج َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) پر گستردن . (مهذب الاسماء). || تواضع کردن . فروتنی کردن .
شهپر
لغت‌نامه دهخدا
شهپر. [ ش َ پ َ ] (اِ مرکب ) مخفف شاه پر. پر اولین بال جانوران پرنده را گویند.
اسپری
لغت‌نامه دهخدا
اسپری . [ اِ پ َ ] (ص نسبی ) سپری . آخر. (جهانگیری ). به آخرآمده . (اوبهی ). به انجام رسیده . (رشیدی ). آخرشده . بنهایت رسیده . (برهان ).
- اسپری شدن و گشتن ؛ بپایان رفتن و به آخر رسیدن . تمام شدن . کامل شدن . خاتمه یافتن .
مترادف هژبر: اسد، حیدر، شیر، ضیغم
برابر پارسی: شیر، دلیر
غزال ایرانی (نام علمی: Gazella subgutturosa) نوعی آهوی بومی آسیای میانه و جنوب غربی آسیاست. گونه‌ای است از تیرهٔ گاویان و راستهٔ جفت‌سم‌سانان با بدن قهوه‌ای روشن که به سمت شکم تیره‌تر می‌شود و نواحی زیرین بدن آن سفید و دم آن سیاه است.
ماهی . (اِ) ترجمه ٔ سمک و حوت . (آنندراج ).حیوانی که در آب زیست دارد و دارای ستون فقری می باشد و به تازی حوت نامند. افغانی ، «ماهئی » .
قاقُم معرب کاکُم پارسی (نام علمی: Mustela erminea) جانوری از خانواده راسوها و بومی بخش‌های شمالی اوراسیا و آمریکای شمالی است. قاقم نسبت به راسوی کوچک کمی بزرگ‌تر است و دم بلندتری دارد که انتهای آن تیره است.
سندس
لغت‌نامه دهخدا
سندس . [ س ُ دُ ] (اِ) کلمه ٔیونانی است . دیبا. (لغت نامه ٔ مقامات حریری ). قسمی از دیبای بیش قیمت بغایت رقیق و باریک و لطیف و نازک که بیشتر لباس بهشتیان از آن باشد. (آنندراج ) (غیاث اللغات ). دیبا. دیبای تنک . (منتهی الارب ) (ترجمان القرآن ) (مهذب الاسماء). بریون . بزیون . (حبیش تفلیسی ). دیبای تنک است که آنرا بزیون گویند و آنرا از مرغز کنند. (یادداشت مؤلف ). پارچه ٔ پنبه ای لطیف . خلاف ستبرق که دیبای ستبراست . (یادداشت مؤلف ) : و ازوی [ از روم ] جامه ٔ دیبا و سندس ، میسانی و طنفسه وجوراب و شلواربندهای باقیمت خیزد.
معمری
لغت‌نامه دهخدا
معمری . [ م ُ ع َم ْ م َ ] (حامص ) معمر بودن . طول عمر. درازی زندگانی
مسِ وجود: تشبیه
کیمیا: ماده ­ای که به عقیدة گذشتگان می­توانست مس را تبدیل به طلا کند.
کیمیا که واژه شیمی از آن گرفته شده است، صورت خاصی از دانش شیمی کاربردی بود که حدود سال 50 میلادی در شهر اسکندریه در مصر متداول شد. برخی ، کیمیا را واژه‌ای مصری و به معنی هنر مصری می‌دانند که در مصر باستان ، دانشی مقدس و هنر الهی محسوب می‌شد و در انحصار کاهنان بود. آنها با سوگندهای موکد در جلوگیری از انتقال آن به دیگران و انتشار آن به نقاط دیگر و نیز جلوه دادن آن به صورت رمز و معما اصرار می‌ورزیدند.
برخی دیگر ، کیمیاگری (Multiplication) را هنر سیاه‌گری نیز می‌دانند، زیرا در واقع عمل سیاه کردن سطح فلزات ، اولین مرحله کیمیاگری بود. مثلا با ایجاد رنگ زرد و طلایی بر سطح سیاه شده فلزات ، ادعا می‌کردند که آنها را به طلا تبدیل کردند.

1398/11/18 09:02

سلمانی :سلمان فارسی (پیش از مسلمان شدن: روزبه[1][2]) (؟ - 655) صحابی ایرانی بود که پیامبر اسلام او را از خود (اهل بیت) خواند و به سلمان محمدی شهرت یافت.
بوذری :ابوذر غِفاری یا جُندب بن جُناده[1] یکی از صحابیون محمد و از حامیان علی بن ابی طالب بود. عمدتاً با نام ابوذر شناخته می‌شود. البته نام‌های دیگری هم برایش ذکر شده‌است.[2]

1402/09/05 17:12
رضا

بس= بسیار

قرار= مکان

چارمحال= محل سکونت شاعر، منطقه چهارمحال (چهار محل و منطقه در اصفهان قدیم و استان چهارمحال و بختیاری فعلی. این چهار منطقه عبارتند از لار (رار): شهرستانهای شهرکرد، بن و سامان فعلی، کیار: شهرستان کیار فعلی، میزدج: شهرستان فارسان فعلی و گندمان: شهرستان بروجن فعلی.)

یا من هو المجاور بالساحة الغَرِی: ای همان کسی که مجاور منطقه غَرِی هستی.

الساحة الغَری: منطقه ای در کنار کوفه که امروزه نجف نامیده میشود. اسم منسوب به غری را غَرَوی گفته اند.

منظور از کسی که مجاور منطقه غری است، امیرالمومنین حضرت علی بن ابیطالب -علیه السلام- است.

شاعر در این بیت نسبت به حضرت علی (ع) و حرم مطهر ایشان ابراز دلتنگی می کند و خطاب به ایشان می گوید: "بسیار در منطقه چهارمحال دل من گرفت/ ای کسی که مجاور منطقه غری هستی!"