گنجور

بخش ۶ - قول پنجم- اندر جسم و اقسام او

واجب آمد سپس از قول اندر حواس ظاهر و باطن، سخن گفتن اندر جسم، از بهر آنکه آنچه مر او را نفس به حواس ظاهر یابد همه جسم است، هر چند گروهی از مردمان همی چنان ظن برند که چیزها از محسوسات نه جسم است، چو رنگ و بوی و نور و جز آن. و قول حق و کلی آن است که محسوسات همه جسم است و آنچه جسم مر او را بر گیرنده است همه از جسم است و صفات لطایف همه در خور کثایف نیست و هم چنانکه صفات آنچه نه جسم است جسم نیست، روا نیست که آنچه صفات جسم است، نه جسم باشد. پس دانش که صفت نفس لطیف است که نه جسم است، ناچار نه جسم است و سیاهی که آن صفت جسم کثیف است که آن جسم است، نه نفس است، ناچار جسم باشد. و لیکن از جسم جزوهاست که حس مر آن را اندر نیابد و لیکن (عقل) به دلایل دانسته است که آن جسم است، چنانکه به حس یافته نشود که بوی از چیز بویا – چو مشک و کافور و جز آن – جسم است کز وی همی جدا شود تا به مغز های بویندگان برسد، لیکن عقل داند که حاست بوینده را طبیعت بخار است و مر بخارات را یابد و بوی از مشک و جز آن بخاری است کز ان همی برخیزد و اندر هوا همی رود (تا حاست بوینده مر او را به هم جنسی که با او دارد همی بیابد، و هم این است حال رنگ ها و مزه ها و جز آن و جسم) مر او را بر گیرنده است.

و طبایعیان گفتند که جسم دو است: یکی (از او) طبیعی است و دیگر تعلیمی. اما جسم طبیعی آن است که موجود (است به فعل و به ذات خویش ظاهر است) و مکان گیر است و مقداری از او با دیگر مقداری اندر مکان مقدار خویش نگنجد. و اما جسم تعلیمی گفتند آن است که (اندر وهم است و به فعل موجود) نیست و به حس اندر نیاید، و آن چنان است که مهندسان گویند: نقطه مایه جسم است و او چیزی است که مر او را اندر درازا و پهنا (و بالا بهره نیست و چو) مر نقطه ها را بر اثر یکدیگر ترتیب کنیم و بپیوندیم، از آن خطی آید و دو سر خط دو نقطه باشد، و گویند که خط است آنکه (مر او را درازاست و پهنا) و بالایش نیست، و گویند که چو مر خط ها را هم پهلوی یکدیگر بنهیم، از او سطح ترکیب یابد و سطح آن است که مر او را درازا و پهنا (است و لیکن ژرفش نیست) چو روی تخته، و چو مر سطح ها را بر یکدیگر بنهیم، از او جسم آید که مر او را درازا و پهنا و بالا باشد و این تعلیمی است (و) وهمی. واین جسم (از نقطه هرگز موجود) نشود و اندر حس نیاید، از بهر آنکه قاعده این سخن آن است که همی گوید: ترکیب خط – کو دراز است – از نقطه ای است که مر او را درازا نیست و (نه پهنا و فراخا) و نه ژرفا، و محال باشد کز آنچه مر او را هیچ درازی نباشد،چو از او بسیار فراهم نهی، از او چیزی دراز آید، و روا نیست کز دو چیز از یک (نوع) که اندر آن نوع معنی یی نباشد از معانی، چو به هم فراز آیند، معنی به حاصل آید، چنانکه چو دو جزو از آب که اندر او خشکی (نیست)، چو به هم فراز (آیند،) روا نیست که خشکی به حاصل آید، پس هم چنین از آن نقطه ها که مر هیچ را از آن بعدی نیست، روا نباشد که خط با بعد آید. و هم این است سخن (اندر سطح) که گفتند: او چیزی است دراز و پهن و مرکب است ازخط هایی که مر هر یکی را از آن درازی است و پهنا نیست البته. بل (که) این سخن از آن سخن که (اندر) ترکیب خط از نقطه گفتند، محال تر است، از بهر آنکه اگر سطح درازا یافت بدانکه ترکیب از خط یافت کو دراز بود، روا بود، و لیکن پهنا از کجا (یافت) چو ترکیبش از چیز هایی آمد که مر آن را هیچ پهنا نبود؟ و اگر آنچه از چیزهای بی هیچ پهنا ترکیب یابد واجب آید که پهناور باشد، نیز لازم (آید) که آنچه از چیزهای بادرازی مرکب شود، بی هیچ درازی آید. وز این حکم که ایشان کردند، سطح که ترکیب او از چیزهای دراز بی هیچ پهنا (آمد،) واجب آید که پهناوری باشد بی هیچ درازی، و این محال است، پس آن قول که محال را واجب آرد، محال است. و هم این است سخن اندر جسم که گفتند: او مرکب است از سطح ها که مر او را درازا و پهناست و ژرفیش هیچ نیست و لیکن جسم دراز (و پهن) و ژرف است، و این سخنی است که مر تعلیم را شاید نه مر (تحقیق را.)

و ما گوییم که موجودات عالم یا جوهر است یا عرض است. و حد جوهر آن است که به ذات خویش قایم است و اضداد را اندر ذات خویش (پذیرنده است) و بدان از جوهریت – که آن قایم به ذات است – نیوفتاده است و وجود او به ذات اوست نه به دیگری. و عرض آن است که اندر چیزی (دیگر) موجود (است و مر آن) چیز دیگر را به منزلت جزو نیست و مر عرض را به ذات خویش بی دیگری قیام نیست. و جوهر به دو قسم است: یکی از او جسمانی است و دیگر روحانی. (اما) جوهر جسم آن است که مر او را کنارهاست و به سه جانب کشیدگی دارد – اعنی درازا و پهنا و ژرفا – و اندر مقداری نه بی اندازه محدود (است) و محصور است و مر او را میانه و کنارهاست و روی‌های بیرونی به گرد او اندر آمده است. و جسمی مر دیگر جسمی را اندر جای خویش نگذارد که بیاید و مقداری از او جای دو مقدار خویش نتواند گرفتن و اندر یک وقت از او دو صورت مخالف نیاید و قوت او (اندر) پذیرفتن اعراض که در خور اوست از سردی و گرمی و سیاهی و سپیدی و جز آن بی نهایت نیست – اعنی که چو آهن به غایت گرم (شد،) نیز گرم تر از آن نشود و چو آب یخ بست، نیز سردتر از آن نشود – و جسم مر اعراض خویش را به نهایتی پذیرد. وز خاصیت جسم آن است (که راسته است مر پیوستن و گسستن را به دفعات بی نهایت.)

(و وجود جوهر جسم به دو معنی است: یکی از او آن معنی است که) جسم بدو پذیرای اعراض شده است (و مر آن را ماده گویند و هیولی گویند و آن معنی بر) تحقیق قوتی فعل پذیر است، بر مثال سیم که اندر انگشتری است، و دیگر آن معنی است که جسم (بدان معنی فعلی که به جسم) مخصوص است پدیدار آمده است و مر آن معنی را صورت گویند و آن بر تحقیق قوتی است کز فاعل اندر منفعل پدید (آید، چو صورت انگشتری که) از زرگر اندر انگشتری (است.) پس جسم جوهری است مرکب از این دو معنی که نام یکی هیولی است که آن قوتی فعل پذیر است (و دیگر نام صورت است که آن) قوتی تفعیلی است. و گروهی از اهل طبایع گفتند که جسم اندر ذات خویش هر چند که مرکب است از هیولی و صورت، (مر هیولی را بر صورت به) جوهریت فضل است، از بهر آنکه صورت بدو قایم شده است. و گفتند: صورت مر هیولی را به منزلت عرض است (مر جوهر را، و چو) عرض به جوهر حاجتمند است اندر قیام و ظهور خویش و جوهر اندر وجود (و) قیام (و ظهور) خویش (از عرض) بی نیاز است، عرض سزاوار شرف جوهریت نیست. و هم این است گفته اند حال هیولی و صورت، و بیشتر از اهل طبایع بر این قول ایستاده اند و فرق نکرده اند میان عرض و صورت.

اما قول حق آن است که بدانی که هم چنانکه ظهور اعراض به میانجی قیام جواهر است، وجود و قیام جواهر نیز به وجود و ظهور اعراض است اندر جواهر، و جفت کننده جوهر با عرض و هیولی با صورت، مر صورت ها را و اعراض را اسباب وجود و ظهور جواهر و هیولیات گردانیده است و مر جواهر و هیولیات را به بقای اعراض و صور اندر ایشان باقی کرده است. و مر یکی را از این دو جفت بی یار خویش وجود نیست، بل که هنوز وجود صورت بی هیولی ممکن تر از وجود هیولی است بی صورت، از بهر آنکه صورت به فاعل خویش قایم است و اندر نفس موجود است بی هیولی، و وجود هیولی و مادت بی صورت ممتنع است، بل که جوهر خود به حقیقت صورت است (نه مادت، از بهر آنکه شرف مادت به صورت است.) و نیز فعل از مرکبات طبیعی از صورت آید نه از مادت، چنانکه مر آتش را فعل جوهری روشنی و گرمی است و روشنی و گرمی اندر آتش صورت های اویند، پس سوختن و روشن کردن از صورت آتش همی آید نه از هیولی آتش، از بهر آنکه هیولی (آتش) همان هیولی است که مر آب راست. و چو پیدا شد که فعل مر صورت ها راست، ظاهر گشت که جوهر به حقیقت صورت است نه مادت. اما حاجت صورت به مادت از بهر ظاهر شدن صورت است اندر او، نا از بهر بقای صورت است بدو. و دلیل بر درستی این قول آن است که اندر ما هم مادت است و هم صورت، ومادت اندر ما طبایع است و طبایع از ترکیب ما پیوسته به تحلیل بیرون شونده است – و دلیل بر بیرون شدن طبایع از اشخاص ما به همه وقت ها، حاجتمند شدن ماست به غذا سپس از بی نیازی که آن گرسنگی ماست سپس از سیری – و این مادت که اندر ماست زیر صورت است و مادت هموار گریزنده است از این ترکیب و هر وقت که از این مادت چیزی بیرون شود، ما به غذا بدل آن را به جای او بنهیم. پس صورت ما باقی است و مادت دیگر همی شود، بر مثال خانه ای کز بسیار خشت ها بر آورده باشند و هر ساعتی خشتی از آن همی بیرون گیرندش و دیگر خشتی به جای آن همی نهند تا به مدتی نزدیک این همه خشت ها بدل کرده شودو صورت خانه به حال خویش باشد.

و اما فرق به میان صورت و عرض آن است که چو صورت از جوهر زایل شود، جوهر از حال خویش برگردد و جوهر مر آن نام را (که دارد) بدو مستحق شده است و فعل (از) او بدان صورت همی آید و به (زوال او نام و فعل جوهر از او زایل شود و جوهر بر حال خویش نماند، و عرض آن است که چو از جوهر که اندر اوست زایل) شود، جوهر بر حال خویش بماند. و صورت ها بعضی صناعی است و بعضی الهی است. (اما صورت های صناعی چو صورت شمشیر و صورت) انگشتری است که اندر آهن و سیم به صنعت مردم آمده است. و این دو صورت مر حاملان (خویش را نام و فعل داده اند) و ممکن است که این دو صورت از آن دو حامل زایل شوند. و آن آهن که اندر شمشیر است و آن سیم که اندر انگشتری (است، مر نام انگشتری) و شمشیر را (و) مر پدید آمدن دو فعل را که بدیشان مخصوص است از بریدن و مهر کردن و پیرایه بودن (مر انگشت مردم را، مستحق) جز بدین دو صورت نگشته اند که اندر ایشان آمده است. پس این دو صورت‌ها اند مر این دو گوهر را چو (یکی شمشیر باشد و یکی) انگشتری (باشد)، و اعراض اند اندر آهن و سیم. نبینی که چو این دو صورت از آن آهن و (از آن) سیم برخیزند، نه مر (آن را سپس از آن شمشیر) گویند ونه مر این را انگشتری گویند، بل (که) آن آهنی باشد و این سیمی (باشد؟) پس صورت شمشیر و انگشتری مر شمشیر و انگشتری را صورت‌ها اند و اندر آهن و سیم عرض‌ها اند، و هم چنین آهنی و سیمی اندر آهن و سیم صورت‌ها اند الهی و اندر جسم عرض ها اند. و این دو صورت الهی مر آن دو مقدار طبایع را از آهن و سیم شرف داده اند، هم چنانکه آن دو صورت صناعی مر آن دو مقدار آهن و سیم را شرف داده اند.

و طول و عرض و عمق اندر جسم صورت ها اند، نه اعراض اند. نبینی که جسم بدیشان جسم است؟ و این سه صورت مر جسم را آن فعل داده است کز او همی آید از پذیرفتن صورت و پیوستن و گسستن، و آنچه مر چیزی را فعل دهد، فاعل باشد مر او را، چنانکه گفتیم اندر صورت شمشیر و انگشتری. و این سه صورت، صورت های اول اند که مصورات از صورت های دوم بدیشان باز گردند، چو بازگشتن شمشیر از صورت شمشیری سوی صورت آهنی، وز صورت آهنی سوی صورت جسمی. پس شمشیری اندر هیولی سیوم اندر صورت است و اندر آهن دوم صورت است و جسمی نخستین صورت است که مر او را زوال نیست. پس غلط کردند آن گروه که گفتند: صورت عرضی است و به جوهریت سزاوار نیست، بل (که) سزاوار جوهریت مادت است. پس گوییم که طول و عرض و عمق صورت هایی است الهی مر جسم را که مادت خویش را غرقه کرده است و مر هیولی را فرو گرفته است و آن مرکب که صورت او مر مادت خویش را فرو گرفته دارد و وجود مادتش بدو باشد، نگاه دارنده مادت خویش باشد و مادت او از او بیرون نتواند شدن، و مادت از صورت های (عرضی) بیرون شود، چنانکه گفتیم از بیرون شدن مادت های مردم مرکب از ترکیب او و بدل یافتن او مر آن را از غذا. و (صورت) آفتاب و صورت فلک مر آفتاب و فلک را – اعنی مر آن هیولی ها را که این دو صورت بر آن است – از آن صورت هاست مه مر مادت خویش را غرقه کرده است و نگارنده مادت خویش اند و این صورت های الهی است.

آن گاه گوییم که (جسم نخستین قسمت به دو قسم شود: یکی را از او طبیعی گویند و دیگری را نفسانی گویند. اما جسم طبیعی آن است) که مر او را قوت الهی جنباننده (و قهر کننده است بی آلتی بر سه جهت) یا به سه حرکت. و جسم طبیعی اندر پذیرفتن این قوت قهر کننده الهی به سه قسم است: یکی آن است (که نام آن قوت قهر کننده) و جنباننده او گرانی است که خاک و آب به قوت از این قهر کننده سوی میانه عالم گراینده و (جنبنده اند، و دیگر) قسم از جسم آن است که نام آن قوت جنباننده و قهر کننده او سبکی است که آتش و هوا بدین قوت سوی (حواشی عالم بر شونده و) متحرک اند، و سه دیگر قسم آن است که قهر کننده و جنباننده او به میان (این) دو قوت ایستاده است و مر گوهر آن ( گریزنده را از مرکز عالم) سوی حواشی او و مر گوهر ان گراینده را از حواشی عالم سوی مرکز او گرد گرفته است به حرکت استدارت (که مر او راست) و آن فلک است به همگی خویش. و اما جسم نفسانی آن است که مر او را قوت جنباننده است از تقدیر الهی به آلت هایی بر جانب های مختلف. وز آن قوت الهی که (مر) اجسام نفسانی را جنباننده است، نخست قوت غذا کشنده است که آن مر نبات را به دو آلت – کز او یکی بیخ است و دیگر شاخ است – به دو جانب مختلف – کز او یکی زیر است و دیگر زبر است – همی جنباند، چنانکه بیخ او سوی مرکز عالم فرو شود و شاخش همی سوی حواشی عالم بر شود. و همان جنباننده است که به تدبیر الهی مر حیوان را به دست و پای و دیگر آلت که دارد، به جانب های بسیار و به حرکات گوناگون همی بجنباند. و هر جوهری جسمانی که آن نفسانی است، ناچاره طبیعی است، از بهر آنکه هر جسمی که مر او را حرکت نفسی هست به جانب های مختلف، از آن طبایع چهارگانه مرکب است و مر او را از حرکات که مر طبایع راست نیز هست. و نه هر جوهری جسمانی، نفسانی است، از بهر آنکه مر طبایع را که حرکات طبیعی دارند، حرکات مختلف نیست.

پس گوییم کز جسم طبیعی آنچه به انواع حرکات به جوانب مختلف متحرک است با حرکات طبیعی که اندر اوست، ناچاره مر او را نفسی است که مر او را آن آلت داده است که بدان همی به جوانب مختلف حرکت کند، و دانیم به حقیقت که از جملگی جسم آنچه مر او را آلت است که بدان به جوانب مختلف (همی) حرکت کند با حرکات طبیعی که دارد، تمام تر و شریف تر است و به مرتبت برتر است از جسمی که مر او را جز حرکات طبیعی دیگر حرکتی نیست، و این کمال و شرف و مرتبت مر جسم نفسانی را از نفس است، پس پیدا شد بدین شرح که حد نفس کمال جسم طبیعی با آلت است، چنانکه حکمای دین (حق)گفتند. (و این خواستیم که بیان کنیم مر این قول مجمل را که گفته اند که نفس کمال جسم طبیعی با آلت است.)

و چو گفتیم که جسم طبیعی آن است که مر او را قوت الهی قهر کننده و جنباننده است به سه جانب و اجسام به سه قسمت بدان قوت جنباننده طبیعی گشته است و طبع نام آن قوت است که جنباننده جسم است و جسم بدین سه حرکت متحرک است، همی دانیم که حرکت هر قسمی از آن نه به ذات اوست، بل (که) به خواست قاهر است، چه اگر حرکت جسم به ذات او بودی، همگی او به یک حرکت متحرک بودی و جسم همه یک نوع بودی. پس گوییم که طبع آن قوت است که حرکت جسم بدوست و طبع آغاز حرکت جسم است، از بهر آنکه گفتند حکما که طبیعت آغاز حرکت است مر جوهر جسمانی را، و چو به باب حرکت رسیم از این کتاب، سخن اندر او تمام بگوییم و بیان کنیم کز حرکت جسم آنچه مر او را طبع همی گویند، قسر است (تا مر کسانی را که میل سوی قول دهریان دارند، به برهان) عقلی جهل دهریان ظاهر کنیم و حق را چو آفتاب بدیشان بنماییم. و بدین شرح که بکردیم، ظاهر (شد که جسم مرکب است از هیولی و صورت) که صورت او مر هیولی را غرقه کرده است و مر هیولی را از این صورت بیرون شدن نیست. و این مرکب که (جسم است، آراسته آمده است) مر پذیرفتن دیگر صورت ها را و هر صورتی که جسم مر او را سپس از این صورت نخستین پذیرد، مر او را به منزلت (عرض است و جسم از زیر) آن صورت ها بیرون شونده است و بدین صورت نخستین بازگردنده است، چنانکه گوییم که صورتی که آن آبی (یا آتشی است اندر جسم،) هر چند که آن صورتی ذاتی است مر او را (و) فعل از او بدان صورت همی آید، آن صورت مر او را به منزلت عرض (است چو اضافت)آن به صورت نخستین جسم کرده شود که جسم را جسمی بدان است، ازبهر آنکه (آن) صورت ها اندر طبایع بدل شونده است و هر (جزوی) از آتش که گرم و خشک است، (چو) گرمی او سرد شود و خشکی او تر شود، آن جزو از آتش آب گردد و لیکن آن جزو (از صورت) جسمی بیرون نشود، از بهر آنکه صورت جسمی مر هیولی نخستین را غرقه کرده است و وجود هیولی بدوست. (و نیز) گوییم که جسم جوهری است فعل پذیرد و فعل نباشد اندر جسم مگر به حرکت، پس جسم پذیرنده حرکت است (و آنچه) پذیرنده حرکت باشد، مر او را به ذات او حرکت نباشد، چنانکه آنچه روشنی پذیر باشد، مر او را روشنایی نباشد. پس مر جسم را حرکت نیست، بل (که) حرکت او به چیزی دیگر است. پس واجب است بر اثرقول اندر جسم و اقسام آن، سخن اندر حرکت و انواع آن گوییم. بتوفیق الله تعالی.

بخش ۵ - قول چهارم- اندر حواس باطن: نفس مردم مر معنی را (که اندر قول و کتابت) یابد، به حواس باطن پذیرد و دهد و تصرف کند اندر آن. بدین سبب، سپس از قول اندر حواس (ظاهر، سخن گفتیم اندر) حواس باطن. و (مر نفس) مردم را به حواس ظاهر از بهر اندر یافتن محسوسات حاجت است و مر او را به حواس (باطن از بهر) اندر یافتن معقولات حاجت است، و محسوس از قول آواز است و نام هاست به حروف گفته، وز کتابت خط (و) حروف است نبشته، و معقول از قول و کتابت معنی است و یافتن مر آن اعیان را که نام های گفته و نبشته بر آن اوفتاده است، (و) مر نفس را چیزهایی که آن به حواس باطن یافته اوست، از راه حواس ظاهر یافته شود.بخش ۷ - قول ششم- اندر حرکت و انواع آن: حد حرکت، حکما بدل شدن ذات چیزی نهاده اند که مر او را ذات است به گونه ای از گونه های بدل شدن. و گفتندکه حرکت بر شش روی است: دو از او اندر جوهر است و دو اندر کمیت است و دو اندر کیفیت است. اما آن دو حرکت که اندر ذات جوهر است، کون و فساد است، و کون پدید آمدن چیزی است از طبایع (به صورت) بودشی، و فساد باز گشتن چیزی است از صورت بودشی سوی طبایع. اما آن دو حرکت که اندر کمیت است، چو زیادت پذیرفتن چیز است اندر ذات او و افزونی (او) اندر چندی او و چو نقصان شدن چیز است اندر ذات او و کمی از مقدار او. و اما آن دو حرکت که اندر کیفیت است، مر آن را عرضی گویند، یکی از آن دیگرگونه شدن (چیز است) به صورت، چو میوه کز سبزی سیاه شود، و دیگر از آن گشتن حال چیز است، چو ثمره ترش که شیرین شود به استحالت یا گرم (که) به طبع سرد شود و جز آن. و مر آن دو حرکت عرضی را تغیر و استحالت گویند.

اطلاعات

منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

واجب آمد سپس از قول اندر حواس ظاهر و باطن، سخن گفتن اندر جسم، از بهر آنکه آنچه مر او را نفس به حواس ظاهر یابد همه جسم است، هر چند گروهی از مردمان همی چنان ظن برند که چیزها از محسوسات نه جسم است، چو رنگ و بوی و نور و جز آن. و قول حق و کلی آن است که محسوسات همه جسم است و آنچه جسم مر او را بر گیرنده است همه از جسم است و صفات لطایف همه در خور کثایف نیست و هم چنانکه صفات آنچه نه جسم است جسم نیست، روا نیست که آنچه صفات جسم است، نه جسم باشد. پس دانش که صفت نفس لطیف است که نه جسم است، ناچار نه جسم است و سیاهی که آن صفت جسم کثیف است که آن جسم است، نه نفس است، ناچار جسم باشد. و لیکن از جسم جزوهاست که حس مر آن را اندر نیابد و لیکن (عقل) به دلایل دانسته است که آن جسم است، چنانکه به حس یافته نشود که بوی از چیز بویا – چو مشک و کافور و جز آن – جسم است کز وی همی جدا شود تا به مغز های بویندگان برسد، لیکن عقل داند که حاست بوینده را طبیعت بخار است و مر بخارات را یابد و بوی از مشک و جز آن بخاری است کز ان همی برخیزد و اندر هوا همی رود (تا حاست بوینده مر او را به هم جنسی که با او دارد همی بیابد، و هم این است حال رنگ ها و مزه ها و جز آن و جسم) مر او را بر گیرنده است.
هوش مصنوعی: سپس واجب است که درباره حواس ظاهری و باطنی صحبت کنیم. در بدن، به این دلیل که آنچه که نفس از طریق حواس ظاهری درک می‌کند، همگی جسم هستند، هرچند برخی از مردم گمان می‌کنند چیزهایی مانند رنگ، بو، نور و موارد دیگر از جنس جسم نیستند. اما حقیقت کلی این است که تمام محسوسات جسم هستند و آنچه که جسم به درک‌کننده ارائه می‌دهد، همگی از جسم است. ویژگی‌های لطیف در خور خصوصیات کثیف نیستند و همان‌طور که صفات چیزهای غیر جسمی جسم نیستند، نمی‌توان انتظار داشت که صفات جسمی نیز غیر جسم باشند. بنابراین، دانش که ویژگی نفس لطیف است، همان‌طور که جسم نیست، به ناچار غیر جسم است و سیاهی که ویژگی جسم کثیف است، به ناچار جسم می‌باشد. اما از جسم جزئیاتی وجود دارد که حس آن را نمی‌یابد، اما عقل آن را با دلایل می‌شناسد. مانند بویی که از چیزهایی چون مشک و کافور خارج می‌شود و به مغز بویندگان می‌رسد؛ هرچند حس نمی‌تواند بویایی را به عنوان یک جسم بشناسد، اما عقل می‌داند که بوینده از بخاراتی که طبیعی دارند، تأثیر می‌پذیرد و آن بخارات از مشک و چیزهای دیگر به وجود می‌آید و در هوا پخش می‌شود و همین وضعیت برای رنگ‌ها و طعم‌ها نیز برقرار است.
و طبایعیان گفتند که جسم دو است: یکی (از او) طبیعی است و دیگر تعلیمی. اما جسم طبیعی آن است که موجود (است به فعل و به ذات خویش ظاهر است) و مکان گیر است و مقداری از او با دیگر مقداری اندر مکان مقدار خویش نگنجد. و اما جسم تعلیمی گفتند آن است که (اندر وهم است و به فعل موجود) نیست و به حس اندر نیاید، و آن چنان است که مهندسان گویند: نقطه مایه جسم است و او چیزی است که مر او را اندر درازا و پهنا (و بالا بهره نیست و چو) مر نقطه ها را بر اثر یکدیگر ترتیب کنیم و بپیوندیم، از آن خطی آید و دو سر خط دو نقطه باشد، و گویند که خط است آنکه (مر او را درازاست و پهنا) و بالایش نیست، و گویند که چو مر خط ها را هم پهلوی یکدیگر بنهیم، از او سطح ترکیب یابد و سطح آن است که مر او را درازا و پهنا (است و لیکن ژرفش نیست) چو روی تخته، و چو مر سطح ها را بر یکدیگر بنهیم، از او جسم آید که مر او را درازا و پهنا و بالا باشد و این تعلیمی است (و) وهمی. واین جسم (از نقطه هرگز موجود) نشود و اندر حس نیاید، از بهر آنکه قاعده این سخن آن است که همی گوید: ترکیب خط – کو دراز است – از نقطه ای است که مر او را درازا نیست و (نه پهنا و فراخا) و نه ژرفا، و محال باشد کز آنچه مر او را هیچ درازی نباشد،چو از او بسیار فراهم نهی، از او چیزی دراز آید، و روا نیست کز دو چیز از یک (نوع) که اندر آن نوع معنی یی نباشد از معانی، چو به هم فراز آیند، معنی به حاصل آید، چنانکه چو دو جزو از آب که اندر او خشکی (نیست)، چو به هم فراز (آیند،) روا نیست که خشکی به حاصل آید، پس هم چنین از آن نقطه ها که مر هیچ را از آن بعدی نیست، روا نباشد که خط با بعد آید. و هم این است سخن (اندر سطح) که گفتند: او چیزی است دراز و پهن و مرکب است ازخط هایی که مر هر یکی را از آن درازی است و پهنا نیست البته. بل (که) این سخن از آن سخن که (اندر) ترکیب خط از نقطه گفتند، محال تر است، از بهر آنکه اگر سطح درازا یافت بدانکه ترکیب از خط یافت کو دراز بود، روا بود، و لیکن پهنا از کجا (یافت) چو ترکیبش از چیز هایی آمد که مر آن را هیچ پهنا نبود؟ و اگر آنچه از چیزهای بی هیچ پهنا ترکیب یابد واجب آید که پهناور باشد، نیز لازم (آید) که آنچه از چیزهای بادرازی مرکب شود، بی هیچ درازی آید. وز این حکم که ایشان کردند، سطح که ترکیب او از چیزهای دراز بی هیچ پهنا (آمد،) واجب آید که پهناوری باشد بی هیچ درازی، و این محال است، پس آن قول که محال را واجب آرد، محال است. و هم این است سخن اندر جسم که گفتند: او مرکب است از سطح ها که مر او را درازا و پهناست و ژرفیش هیچ نیست و لیکن جسم دراز (و پهن) و ژرف است، و این سخنی است که مر تعلیم را شاید نه مر (تحقیق را.)
هوش مصنوعی: طبایعیان بر این باورند که جسم به دو دسته تقسیم می‌شود: جسم طبیعی و جسم تعلیمی. جسم طبیعی، جسمی است که واقعاً وجود دارد و به طور ذاتی در مکان مشخصی قرار دارد. در این حالت، مقدار جسم نمی‌تواند در همان مکان با مقدار دیگری هم‌زمان وجود داشته باشد. در مقابل، جسم تعلیمی، جسمی است که فقط در خیال وجود دارد و به حس قابل درک نیست. به عنوان نمونه، مهندسان نقطه را مبنای جسم می‌دانند، زیرا نقطه هیچ طول و عرضی ندارد. وقتی نقاط را به هم متصل کنیم، یک خط به وجود می‌آید که فقط دارای طول است و عرض ندارد. اگر خطوط را به هم متصل کنیم، سطح به وجود می‌آید که دارای طول و عرض است اما عمق ندارد. و وقتی چند سطح را به هم اضافه کنیم، جسمی با طول، عرض و عمق به وجود می‌آید. اما این نوع جسم‌ها که فقط در تخیل وجود دارند، در واقع وجود ندارند. بنا بر این، نمی‌توان از ترکیب نقاط که خود هیچ بعدی ندارند، خطی با بعد به وجود آورد. همچنین اگر سطحی که بر اساس خطوط تشکیل شده، گفته شود که دارای بعد است، باید قبول کنیم که همزمان به نوعی می‌تواند بعد نداشته باشد، که این منطقی نیست. بنابراین، اگر بهترین و محکم‌ترین استدلال‌ها مبنی بر این باشد که اجسام از اجزای بی‌بعد تشکیل می‌شوند، این در نهایت به تناقض می‌انجامد. در نتیجه، ادعاهایی که چنین ترکیباتی را ممکن بدانند، غیرقابل قبول است.
و ما گوییم که موجودات عالم یا جوهر است یا عرض است. و حد جوهر آن است که به ذات خویش قایم است و اضداد را اندر ذات خویش (پذیرنده است) و بدان از جوهریت – که آن قایم به ذات است – نیوفتاده است و وجود او به ذات اوست نه به دیگری. و عرض آن است که اندر چیزی (دیگر) موجود (است و مر آن) چیز دیگر را به منزلت جزو نیست و مر عرض را به ذات خویش بی دیگری قیام نیست. و جوهر به دو قسم است: یکی از او جسمانی است و دیگر روحانی. (اما) جوهر جسم آن است که مر او را کنارهاست و به سه جانب کشیدگی دارد – اعنی درازا و پهنا و ژرفا – و اندر مقداری نه بی اندازه محدود (است) و محصور است و مر او را میانه و کنارهاست و روی‌های بیرونی به گرد او اندر آمده است. و جسمی مر دیگر جسمی را اندر جای خویش نگذارد که بیاید و مقداری از او جای دو مقدار خویش نتواند گرفتن و اندر یک وقت از او دو صورت مخالف نیاید و قوت او (اندر) پذیرفتن اعراض که در خور اوست از سردی و گرمی و سیاهی و سپیدی و جز آن بی نهایت نیست – اعنی که چو آهن به غایت گرم (شد،) نیز گرم تر از آن نشود و چو آب یخ بست، نیز سردتر از آن نشود – و جسم مر اعراض خویش را به نهایتی پذیرد. وز خاصیت جسم آن است (که راسته است مر پیوستن و گسستن را به دفعات بی نهایت.)
هوش مصنوعی: ما می‌گوییم موجودات در عالم به دو دسته تقسیم می‌شوند: جوهر و عرض. جوهر موجودی است که به ذات خود پایدار است و می‌تواند انواع مختلف را در خود بپذیرد بدون اینکه از جوهر بودن خود خارج شود. وجود جوهر به ذات خود وابسته است و نه به چیز دیگری. از سوی دیگر، عرض موجودی است که در چیزی دیگر قرار دارد و به آن چیز وابسته است و نمی‌تواند به تنهایی وجود داشته باشد. جوهر به دو نوع تقسیم می‌شود: جسمانی و روحانی. جوهر جسمانی دارای ابعادی چون طول، عرض و عمق است و به مقداری محدود می‌شود. این نوع جوهر نمی‌تواند جای جسم دیگری را بگیرد و در هر لحظه نمی‌تواند دو شکل متضاد را داشته باشد. همچنین، توانایی آن در پذیرش ویژگی‌هایی مثل دما و رنگ محدود است؛ مثلاً وقتی آهن تا حدی گرم می‌شود، دیگر گرم‌تر نمی‌شود یا آب وقتی یخ زد، دیگر سردتر نمی‌شود. ویژگی خاص جسم این است که می‌تواند به طور نامحدود به هم متصل یا از هم جدا شود.
(و وجود جوهر جسم به دو معنی است: یکی از او آن معنی است که) جسم بدو پذیرای اعراض شده است (و مر آن را ماده گویند و هیولی گویند و آن معنی بر) تحقیق قوتی فعل پذیر است، بر مثال سیم که اندر انگشتری است، و دیگر آن معنی است که جسم (بدان معنی فعلی که به جسم) مخصوص است پدیدار آمده است و مر آن معنی را صورت گویند و آن بر تحقیق قوتی است کز فاعل اندر منفعل پدید (آید، چو صورت انگشتری که) از زرگر اندر انگشتری (است.) پس جسم جوهری است مرکب از این دو معنی که نام یکی هیولی است که آن قوتی فعل پذیر است (و دیگر نام صورت است که آن) قوتی تفعیلی است. و گروهی از اهل طبایع گفتند که جسم اندر ذات خویش هر چند که مرکب است از هیولی و صورت، (مر هیولی را بر صورت به) جوهریت فضل است، از بهر آنکه صورت بدو قایم شده است. و گفتند: صورت مر هیولی را به منزلت عرض است (مر جوهر را، و چو) عرض به جوهر حاجتمند است اندر قیام و ظهور خویش و جوهر اندر وجود (و) قیام (و ظهور) خویش (از عرض) بی نیاز است، عرض سزاوار شرف جوهریت نیست. و هم این است گفته اند حال هیولی و صورت، و بیشتر از اهل طبایع بر این قول ایستاده اند و فرق نکرده اند میان عرض و صورت.
هوش مصنوعی: جوهر جسم به دو معنا تعبیر می‌شود: یکی به عنوان ماده یا هیولی که قابلیت پذیرش ویژگی‌ها را دارد، مانند سیمی که در انگشتری قرار گرفته است. دیگر به عنوان صورت که به جسم خاصیتی فعالی می‌بخشد و مثالی از آن صورت انگشتری است که از طرف زرگر شکل گرفته است. بنابراین، جسم جوهری است که از این دو معنا تشکیل شده: هیولی که قابلیت پذیرش عمل را دارد و صورت که قابلیت انجام عمل را دارد. برخی از فیلسوفان طبیعت معتقدند که هرچند جسم از هیولی و صورت تشکیل شده، اما هیولی به صورت جوهری وابسته است، زیرا صورت بر آن قرار گرفته است. آنها می‌گویند که صورت به نسبت هیولی مانند عرض است و برای ظهورش به جوهر نیاز دارد، اما جوهر به وجود و ظهور خود از عرض نیاز ندارد؛ بنابراین عرض شایسته‌ی مقام جوهری نیست. این نظرات در مورد هیولی و صورت مورد اتفاق نظر بیشتری از فیلسوفان طبیعت است و آنها تفاوتی میان عرض و صورت قائل نشده‌اند.
اما قول حق آن است که بدانی که هم چنانکه ظهور اعراض به میانجی قیام جواهر است، وجود و قیام جواهر نیز به وجود و ظهور اعراض است اندر جواهر، و جفت کننده جوهر با عرض و هیولی با صورت، مر صورت ها را و اعراض را اسباب وجود و ظهور جواهر و هیولیات گردانیده است و مر جواهر و هیولیات را به بقای اعراض و صور اندر ایشان باقی کرده است. و مر یکی را از این دو جفت بی یار خویش وجود نیست، بل که هنوز وجود صورت بی هیولی ممکن تر از وجود هیولی است بی صورت، از بهر آنکه صورت به فاعل خویش قایم است و اندر نفس موجود است بی هیولی، و وجود هیولی و مادت بی صورت ممتنع است، بل که جوهر خود به حقیقت صورت است (نه مادت، از بهر آنکه شرف مادت به صورت است.) و نیز فعل از مرکبات طبیعی از صورت آید نه از مادت، چنانکه مر آتش را فعل جوهری روشنی و گرمی است و روشنی و گرمی اندر آتش صورت های اویند، پس سوختن و روشن کردن از صورت آتش همی آید نه از هیولی آتش، از بهر آنکه هیولی (آتش) همان هیولی است که مر آب راست. و چو پیدا شد که فعل مر صورت ها راست، ظاهر گشت که جوهر به حقیقت صورت است نه مادت. اما حاجت صورت به مادت از بهر ظاهر شدن صورت است اندر او، نا از بهر بقای صورت است بدو. و دلیل بر درستی این قول آن است که اندر ما هم مادت است و هم صورت، ومادت اندر ما طبایع است و طبایع از ترکیب ما پیوسته به تحلیل بیرون شونده است – و دلیل بر بیرون شدن طبایع از اشخاص ما به همه وقت ها، حاجتمند شدن ماست به غذا سپس از بی نیازی که آن گرسنگی ماست سپس از سیری – و این مادت که اندر ماست زیر صورت است و مادت هموار گریزنده است از این ترکیب و هر وقت که از این مادت چیزی بیرون شود، ما به غذا بدل آن را به جای او بنهیم. پس صورت ما باقی است و مادت دیگر همی شود، بر مثال خانه ای کز بسیار خشت ها بر آورده باشند و هر ساعتی خشتی از آن همی بیرون گیرندش و دیگر خشتی به جای آن همی نهند تا به مدتی نزدیک این همه خشت ها بدل کرده شودو صورت خانه به حال خویش باشد.
هوش مصنوعی: وجود و پایداری جوهرها به ظهور اعراض وابسته است، همانطور که ظهور اعراض با واسطه جوهرها صورت می‌گیرد. به عبارت دیگر، جوهرها و هیولیات از طریق وجود و ظهور اعراض و صورت‌ها ممکن می‌شوند. جوهر و عرض به هم وابسته‌اند و هیچ یک بدون دیگری وجود نمی‌یابند. وجود صورت‌ها به جوهرها و وجود هیولی به صورت‌ها بستگی دارد. در واقع، جوهر خود به نوعی صورت است و ماده بدون صورت وجود ندارد. به عنوان مثال، ویژگی‌های آتش مانند گرما و روشنی از صورت آتش ناشی می‌شود، نه از ماده آن. بنابراین، اگرچه وجود ماده برای ظهور صورت لازم است، اما این نیاز به معنای تداوم صورت به خاطر ماده نمی‌باشد. در انسان‌ها نیز هم ماده و هم صورت وجود دارد و ماده به طور مداوم از ترکیب و تجزیه خارج می‌شود. نیاز به غذا نشانه‌ای از این است که ما حتی در حالت سیری نیز به ماده نیاز داریم و وقتی بخشی از ماده ما خارج می‌شود، ما از غذا برای جایگزینی آن استفاده می‌کنیم. به این ترتیب، صورت ما حفظ می‌شود در حالی که ماده تغییر می‌کند، مشابه خانه‌ای که با تغییر آجرها، شکل کلی آن حفظ می‌شود.
و اما فرق به میان صورت و عرض آن است که چو صورت از جوهر زایل شود، جوهر از حال خویش برگردد و جوهر مر آن نام را (که دارد) بدو مستحق شده است و فعل (از) او بدان صورت همی آید و به (زوال او نام و فعل جوهر از او زایل شود و جوهر بر حال خویش نماند، و عرض آن است که چو از جوهر که اندر اوست زایل) شود، جوهر بر حال خویش بماند. و صورت ها بعضی صناعی است و بعضی الهی است. (اما صورت های صناعی چو صورت شمشیر و صورت) انگشتری است که اندر آهن و سیم به صنعت مردم آمده است. و این دو صورت مر حاملان (خویش را نام و فعل داده اند) و ممکن است که این دو صورت از آن دو حامل زایل شوند. و آن آهن که اندر شمشیر است و آن سیم که اندر انگشتری (است، مر نام انگشتری) و شمشیر را (و) مر پدید آمدن دو فعل را که بدیشان مخصوص است از بریدن و مهر کردن و پیرایه بودن (مر انگشت مردم را، مستحق) جز بدین دو صورت نگشته اند که اندر ایشان آمده است. پس این دو صورت‌ها اند مر این دو گوهر را چو (یکی شمشیر باشد و یکی) انگشتری (باشد)، و اعراض اند اندر آهن و سیم. نبینی که چو این دو صورت از آن آهن و (از آن) سیم برخیزند، نه مر (آن را سپس از آن شمشیر) گویند ونه مر این را انگشتری گویند، بل (که) آن آهنی باشد و این سیمی (باشد؟) پس صورت شمشیر و انگشتری مر شمشیر و انگشتری را صورت‌ها اند و اندر آهن و سیم عرض‌ها اند، و هم چنین آهنی و سیمی اندر آهن و سیم صورت‌ها اند الهی و اندر جسم عرض ها اند. و این دو صورت الهی مر آن دو مقدار طبایع را از آهن و سیم شرف داده اند، هم چنانکه آن دو صورت صناعی مر آن دو مقدار آهن و سیم را شرف داده اند.
هوش مصنوعی: تفاوت بین صورت و خاصیت (عرض) این است که وقتی صورت از جوهر (ماده) جدا می‌شود، جوهر حالت اصلی خود را از دست می‌دهد و نامی که دارد به آن مربوط می‌شود. به عبارت دیگر، وقتی جوهر تغییر می‌کند، نام و ویژگی‌های آن نیز تغییر می‌کند و حالت اولیه‌اش از بین می‌رود. اما خاصیت، در صورتی که از جوهر جدا شود، جوهر همچنان به حالت خود باقی می‌ماند. صورت‌ها می‌توانند به دو دسته تقسیم شوند: صورت‌های صناعی و صورت‌های الهی. صورت‌های صناعی مانند شکل شمشیر یا انگشتری که توسط دست انسان ساخته شده‌اند، هستند. این صورت‌ها به جوهری که در خود دارند نام و عملکرد خاصی می‌دهند و ممکن است این صورت‌ها از جوهر خود جدا شوند. به‌طوری‌که آهن موجود در شمشیر و نقره در انگشتری به نام‌های خود مربوط هستند و عمل‌های خاص آن‌ها مانند بریدن یا مهر زدن ناشی از وجود همین صورت‌ها است. حال اگر این صورت‌ها از آهن و نقره جدا شوند، دیگر نمی‌توان آن‌ها را به عنوان شمشیر یا انگشتری شناخت و صرفاً به عنوان آهن و نقره باقی خواهند ماند. بنابراین، صورت شمشیر و انگشتری به آن‌ها صفت می‌دهد و در آهن و نقره، خاصیت‌ها وجود دارد. همچنین صورت‌های الهی به نوعی از آهن و نقره ارج می‌نهند، درست مانند آنکه صورت‌های صناعی نیز به آن‌ها ارزش می‌دهند.
و طول و عرض و عمق اندر جسم صورت ها اند، نه اعراض اند. نبینی که جسم بدیشان جسم است؟ و این سه صورت مر جسم را آن فعل داده است کز او همی آید از پذیرفتن صورت و پیوستن و گسستن، و آنچه مر چیزی را فعل دهد، فاعل باشد مر او را، چنانکه گفتیم اندر صورت شمشیر و انگشتری. و این سه صورت، صورت های اول اند که مصورات از صورت های دوم بدیشان باز گردند، چو بازگشتن شمشیر از صورت شمشیری سوی صورت آهنی، وز صورت آهنی سوی صورت جسمی. پس شمشیری اندر هیولی سیوم اندر صورت است و اندر آهن دوم صورت است و جسمی نخستین صورت است که مر او را زوال نیست. پس غلط کردند آن گروه که گفتند: صورت عرضی است و به جوهریت سزاوار نیست، بل (که) سزاوار جوهریت مادت است. پس گوییم که طول و عرض و عمق صورت هایی است الهی مر جسم را که مادت خویش را غرقه کرده است و مر هیولی را فرو گرفته است و آن مرکب که صورت او مر مادت خویش را فرو گرفته دارد و وجود مادتش بدو باشد، نگاه دارنده مادت خویش باشد و مادت او از او بیرون نتواند شدن، و مادت از صورت های (عرضی) بیرون شود، چنانکه گفتیم از بیرون شدن مادت های مردم مرکب از ترکیب او و بدل یافتن او مر آن را از غذا. و (صورت) آفتاب و صورت فلک مر آفتاب و فلک را – اعنی مر آن هیولی ها را که این دو صورت بر آن است – از آن صورت هاست مه مر مادت خویش را غرقه کرده است و نگارنده مادت خویش اند و این صورت های الهی است.
هوش مصنوعی: طول، عرض و عمق ویژگی‌های جسمی هستند و نه ویژگی‌های عرضی. آیا نمی‌بینی که جسم، خود به این ویژگی‌ها جسم است؟ این سه ویژگی به جسم این امکان را می‌دهند که از طریق پذیرش شکل و پیوند و جدایی، فعلی انجام دهد. هر چیزی که فعلی ایجاد کند، فاعل آن است، همان‌طور که در مورد شمشیر و انگشتری اشاره کردیم. این سه شکل، شکل‌های اولیه‌ای هستند که سایر اشکال به آنها برمی‌گردند، مانند بازگشت شمشیر از شکل شمشیری به شکل آهنی و سپس از شکل آهنی به شکل جسمی. بنابراین، شمشیر در هیولای سوم در حالتی خاص بوده و در شکل آهن در دیگري و در شکل جسمی به عنوان نخستین شکلی که زوال ندارد، تعریف می‌شود. گروهی که گفته‌اند "شکل، مجموعه‌ای عرضی است و واجد جوهریت نیست" در اشتباه هستند. در واقع، این ویژگی‌ها شایسته جوهریت ماده خود هستند. به عبارتی، طول، عرض و عمق اشکال الهی هستند که جسم خود را در آنها غرق کرده‌اند و هیولی را در بر گرفته‌اند. این ترکیب که شکل آن، ماده‌اش را در هم نگه می‌دارد، نمی‌تواند ماده‌اش را ترک کند و ماده از اشکال عرضی خارج نمی‌شود. همان‌طور که در مورد بیرون شدن اجزای انسان از ترکیب او و تغییر آن به غذا گفتیم. همچنین، شکل آفتاب و شکل فلک نیز به همین روش هستند و این دو شکل، هیولای خود را غرق کرده و نگهدارنده ماده خود محسوب می‌شوند و اینها اشکال الهی هستند.
آن گاه گوییم که (جسم نخستین قسمت به دو قسم شود: یکی را از او طبیعی گویند و دیگری را نفسانی گویند. اما جسم طبیعی آن است) که مر او را قوت الهی جنباننده (و قهر کننده است بی آلتی بر سه جهت) یا به سه حرکت. و جسم طبیعی اندر پذیرفتن این قوت قهر کننده الهی به سه قسم است: یکی آن است (که نام آن قوت قهر کننده) و جنباننده او گرانی است که خاک و آب به قوت از این قهر کننده سوی میانه عالم گراینده و (جنبنده اند، و دیگر) قسم از جسم آن است که نام آن قوت جنباننده و قهر کننده او سبکی است که آتش و هوا بدین قوت سوی (حواشی عالم بر شونده و) متحرک اند، و سه دیگر قسم آن است که قهر کننده و جنباننده او به میان (این) دو قوت ایستاده است و مر گوهر آن ( گریزنده را از مرکز عالم) سوی حواشی او و مر گوهر ان گراینده را از حواشی عالم سوی مرکز او گرد گرفته است به حرکت استدارت (که مر او راست) و آن فلک است به همگی خویش. و اما جسم نفسانی آن است که مر او را قوت جنباننده است از تقدیر الهی به آلت هایی بر جانب های مختلف. وز آن قوت الهی که (مر) اجسام نفسانی را جنباننده است، نخست قوت غذا کشنده است که آن مر نبات را به دو آلت – کز او یکی بیخ است و دیگر شاخ است – به دو جانب مختلف – کز او یکی زیر است و دیگر زبر است – همی جنباند، چنانکه بیخ او سوی مرکز عالم فرو شود و شاخش همی سوی حواشی عالم بر شود. و همان جنباننده است که به تدبیر الهی مر حیوان را به دست و پای و دیگر آلت که دارد، به جانب های بسیار و به حرکات گوناگون همی بجنباند. و هر جوهری جسمانی که آن نفسانی است، ناچاره طبیعی است، از بهر آنکه هر جسمی که مر او را حرکت نفسی هست به جانب های مختلف، از آن طبایع چهارگانه مرکب است و مر او را از حرکات که مر طبایع راست نیز هست. و نه هر جوهری جسمانی، نفسانی است، از بهر آنکه مر طبایع را که حرکات طبیعی دارند، حرکات مختلف نیست.
هوش مصنوعی: در ابتدا می‌گوییم که یک جسم به دو نوع تقسیم می‌شود: یکی بدن طبیعی و دیگری بدن نفسانی. بدن طبیعی به آن چیزی اطلاق می‌شود که تحت تأثیر یک نیرو یا قوه الهی حرکت می‌کند؛ این قوه می‌تواند در سه جهت یا با سه نوع حرکت عمل کند. بدن طبیعی بر اساس این قدرت به سه دسته تقسیم می‌شود: اول، بخشی‌ که به نیروی سنگینی وابسته است و شامل عناصر خاک و آب می‌شود که به سمت مرکز عالم کشیده می‌شوند؛ دوم، بخشی‌ که به نیروی سبکی مربوط می‌شود، مانند آتش و هوا که به سمت حواشی عالم صعود می‌کنند و سوم، بخشی که در تعادل میان این دو نیرو قرار دارد و حرکت آن در مدار یا فلکی است که به دور مرکز عالم می‌چرخد. اما بدن نفسانی آن است که تحت تأثیر قوه‌ای الهی قرار دارد که به وسیله ابزارهای مختلف، به جنبش درمی‌آید. این قوه ابتدا از طریق تأمین غذا به گیاهان انرژی می‌دهد؛ به گونه‌ای که ریشه گیاه به سمت مرکز عالم و شاخ آن به سمت حواشی می‌رود. همچنین، این نیرو به حیات حیوانات کمک می‌کند تا با اعضای بدن خود به سمت‌های مختلف حرکت کنند. هر جوهر جسمانی که نفسانی است، در زمره طبیعی‌ها نیز قرار دارد، زیرا هر جسمی که از نیروی نفس برخوردار است، از چهار عنصر طبیعی تشکیل شده و به حرکات مختلفی که از آن عناصر ناشی می‌شود، خاصیت دارد. اما همه اجسام جسمانی نمی‌توانند نفسانی باشند، زیرا برخی از آن‌ها تنها حرکات طبیعی دارند و تنوع حرکات را ندرند.
پس گوییم کز جسم طبیعی آنچه به انواع حرکات به جوانب مختلف متحرک است با حرکات طبیعی که اندر اوست، ناچاره مر او را نفسی است که مر او را آن آلت داده است که بدان همی به جوانب مختلف حرکت کند، و دانیم به حقیقت که از جملگی جسم آنچه مر او را آلت است که بدان به جوانب مختلف (همی) حرکت کند با حرکات طبیعی که دارد، تمام تر و شریف تر است و به مرتبت برتر است از جسمی که مر او را جز حرکات طبیعی دیگر حرکتی نیست، و این کمال و شرف و مرتبت مر جسم نفسانی را از نفس است، پس پیدا شد بدین شرح که حد نفس کمال جسم طبیعی با آلت است، چنانکه حکمای دین (حق)گفتند. (و این خواستیم که بیان کنیم مر این قول مجمل را که گفته اند که نفس کمال جسم طبیعی با آلت است.)
هوش مصنوعی: می‌توان گفت که هر جسم طبیعی که به انواع حرکات در جهات مختلف حرکت می‌کند، به واسطه‌ی موجودی به‌نام نفس است که به آن توانایی حرکتی داده است. واقعیت این است که هر چیزی که در جسم وجود دارد و باعث حرکت در جهات مختلف می‌شود، با حرکات طبیعی‌اش کامل‌تر و ارزشمندتر از جسمی است که تنها حرکات طبیعی دارد و حرکات دیگری از او سر نمی‌زند. این کمال و ارزش جسم‌های نفسانی از وجود نفس ناشی می‌شود. بنابراین، می‌توان نتیجه گرفت که نفس به‌طور کلی به کمال جسم طبیعی کمک می‌کند و این مطلب را حکما نیز بیان کرده‌اند و ما در اینجا قصد داشتیم توضیحی بر این گفته‌ها ارائه دهیم.
و چو گفتیم که جسم طبیعی آن است که مر او را قوت الهی قهر کننده و جنباننده است به سه جانب و اجسام به سه قسمت بدان قوت جنباننده طبیعی گشته است و طبع نام آن قوت است که جنباننده جسم است و جسم بدین سه حرکت متحرک است، همی دانیم که حرکت هر قسمی از آن نه به ذات اوست، بل (که) به خواست قاهر است، چه اگر حرکت جسم به ذات او بودی، همگی او به یک حرکت متحرک بودی و جسم همه یک نوع بودی. پس گوییم که طبع آن قوت است که حرکت جسم بدوست و طبع آغاز حرکت جسم است، از بهر آنکه گفتند حکما که طبیعت آغاز حرکت است مر جوهر جسمانی را، و چو به باب حرکت رسیم از این کتاب، سخن اندر او تمام بگوییم و بیان کنیم کز حرکت جسم آنچه مر او را طبع همی گویند، قسر است (تا مر کسانی را که میل سوی قول دهریان دارند، به برهان) عقلی جهل دهریان ظاهر کنیم و حق را چو آفتاب بدیشان بنماییم. و بدین شرح که بکردیم، ظاهر (شد که جسم مرکب است از هیولی و صورت) که صورت او مر هیولی را غرقه کرده است و مر هیولی را از این صورت بیرون شدن نیست. و این مرکب که (جسم است، آراسته آمده است) مر پذیرفتن دیگر صورت ها را و هر صورتی که جسم مر او را سپس از این صورت نخستین پذیرد، مر او را به منزلت (عرض است و جسم از زیر) آن صورت ها بیرون شونده است و بدین صورت نخستین بازگردنده است، چنانکه گوییم که صورتی که آن آبی (یا آتشی است اندر جسم،) هر چند که آن صورتی ذاتی است مر او را (و) فعل از او بدان صورت همی آید، آن صورت مر او را به منزلت عرض (است چو اضافت)آن به صورت نخستین جسم کرده شود که جسم را جسمی بدان است، ازبهر آنکه (آن) صورت ها اندر طبایع بدل شونده است و هر (جزوی) از آتش که گرم و خشک است، (چو) گرمی او سرد شود و خشکی او تر شود، آن جزو از آتش آب گردد و لیکن آن جزو (از صورت) جسمی بیرون نشود، از بهر آنکه صورت جسمی مر هیولی نخستین را غرقه کرده است و وجود هیولی بدوست. (و نیز) گوییم که جسم جوهری است فعل پذیرد و فعل نباشد اندر جسم مگر به حرکت، پس جسم پذیرنده حرکت است (و آنچه) پذیرنده حرکت باشد، مر او را به ذات او حرکت نباشد، چنانکه آنچه روشنی پذیر باشد، مر او را روشنایی نباشد. پس مر جسم را حرکت نیست، بل (که) حرکت او به چیزی دیگر است. پس واجب است بر اثرقول اندر جسم و اقسام آن، سخن اندر حرکت و انواع آن گوییم. بتوفیق الله تعالی.
هوش مصنوعی: جسم طبیعی به‌عنوان موجودی تعریف می‌شود که به وسیله نیرویی الهی حرکت‌کننده و دارای جنبش است. این نیروی حرکتی، موجب تقسیم اجسام به سه نوع و تعریف طبع می‌شود که حرکات جسمی را به وجود می‌آورد. حرکت هر جسم به خود آن جسم مربوط نیست، بلکه ناشی از اراده‌ای بالاتر است. اگر حرکت به ذات جسم مربوط بود، تمام اجسام به یک نوع حرکت می‌کردند. از این رو، طبع عاملی است که سبب آغاز حرکت جسم می‌شود و حکما آن را آغازکننده حرکت جوهر جسمانی می‌دانند. وقتی از مفهوم حرکت در آینده صحبت کنیم، با اجماع بر آن خواهیم بود که حرکات جسمی ناشی از طبع آن هستند و این به ما کمک می‌کند تا دیدگاهی منطقی در مقابل نظرات مادی‌گرایانه ارائه دهیم و حقیقت را به روشنی نشان دهیم. در ادامه، مشخص می‌شود که جسم از هیولی و صورت ترکیب شده که صورت، هیولی را فراگرفته و نمی‌تواند از آن جدا شود. این جسم موجودی است که قابلیت پذیرش اشکال جدید را دارد. هر شکل جدید که جسم می‌پذیرد، به‌عنوان عرض شناخته می‌شود و جسم بر اساس آن شکل جدید، تغییر می‌کند. مثلاً اگر دما در جزئی از جسم تغییر کند، آن جزء از حالت آتش به آب تبدیل می‌شود ولی هرگز از ماهیت جسمی جدا نخواهد شد. به‌طور کلی، جسم جوهری است که قابلیت پذیرش فعل را دارد و این فعل تنها از طریق حرکت محقق می‌شود. بنابراین، خود جسم دارای حرکت نیست بلکه حرکت آن ناشی از نیروی دیگری است. بر این اساس، ضرورت دارد تا درباره حرکت و انواع آن بحث کنیم.