گنجور

یازدهم

بیا، که باز جانها را شهنشه باز می‌خواند
بیا، که گله را چوپان بسوی دشت می‌راند
بهارست و همه ترکان بسوی پیله رو کرده
که وقت آمد که از قشلق بییلا رخت گرداند
مده مر گوسفندان را گیاه و برگ پارینه
که باغ و بیشه می‌خندد، که برگ تازه افشاند
بیایید ای درختانی که دیتان حلها بستد
بهار عدل بازآمد، کزو انصاف بستاند
صلا زد هدهد و قمری که خندان شود دگر مگری
که بازآمد سلیمانی که موری را نرنجاند
صلا زد نادی دولت که عالم گشت چون جنت
بیا، کاین شکل و این صورت به لطف یار می‌ماند
دم سرد زمستانی سرشک ابر نیسانی
پی این بود، می‌دانی، که عالم را بخنداند
قماشه سوی بستان بر، که گل خندید و نیلوفر
بود کانجا بود دلبر، سعادت را کی می‌داند؟!
یقین آنجاست آن جانان، امیر چشمهٔ حیوان
که باغ مرده شد زنده، و جان بخشیدن او تاند
چو اندر گلستان آید، گل و گلبن سجود آرد
چو در شکرستان آید، قصب بر قند پیچاند
درختان همچو یعقوبان، بدیده یوسف خود را
که هر مهجور را آخر ز هجران صبر برهاند
بهار آمد بهار آمد، بهاریات باید گفت
بکن ترجیع، تا گویم: « شکوفه از کجا بشکفت »
بهارست آن بهارست آن، و یا روی نگارست آن
درخت از باد می‌رقصد که چون من بی‌قرارست آن
زهی جمع پری زادان، زهی گلزار آبادان
چنین خندان چنین شادان، ز لطف کردگارست آن
عجب باغ ضمیرست آن، مزاج شهد و شیرست آن
و یا در مغز هر نغزی، شراب بی‌خمارست آن
نهان سر در گریبانی، دهان غنچه خندانی
چرا پنهان همی خندد؟ مگر از بیم خارست آن
همه تن دیده شد نرگس، دهان سوسنست اخرس
که خامش کن، ز گفتن بس! که وقت اعتبارست آن
بکه بر لاله چون مجنون، جگر سوزیده دل پرخون
ز عشق دلبر موزون، که چون گل خوش عذارست آن
بخوری می‌کند ریحان، که هنگام وصال آمد
چناران دست بگشاده، که هنگام کنارست آن
حقایق جان عشق آمد، که دریا را درآشامد
که استسقای حق دارد، که تشنه شهریارست آن
زهی عشق مظفر فر، که چون آمد قمار اندر
دو عالم باخت و جان بر سر، هنوز اندر قمارست آن
درونش روضه و بستان، بهار سبز بی‌پایان
فراغت نیست خود او را، که از بیرون بهارست آن
سوم ترجیع این باشد که بر بت اشک من شاشد
برآشوبد، زند پنجه، رخم از خشم بخراشد
بیا ای عشق سلطان وش، دگر باره چه آوردی؟
که بر و بحر از جودت، بدزدیده جوامردی
خرامان مست می‌آیی، قدح در دست می‌آیی
که صافان همه عالم، غلام آن یکی دردی
کمینه جام تو دریا، کمینه مهره‌ات جوزا
کمینه پشه‌ات عنقا، کمینه پیشه‌ات مردی
ز رنجوری چه دلشادم! که تو بیمار پرس آیی
ز صحت نیک رنجورم، که در صحت لقا بردی
بیا ای عشق بی‌صورت، چه صورتهای خوش داری
که من دنگم در آن رنگی، که نی سرخست و نه زردی
چو صورت اندر آیی تو، چه خوب و جان‌فزایی تو
چو صورت را بیندازی، همان عشقی، همان فردی
بهار دل نه از تری، خزان دل نه از خشکی
نه تابستانش از گرمی، زمستانش نه از سردی
مبارک آن دمی کایی، مرا گویی ز یکتایی:
« من آن تو تو آن من، چرا غمگین و پر دردی؟ »
ترا ای عشق چون شیری، نباشد عیب خون‌خواری
که گوید شیر را هرگز : « چه شیری تو که خونخواری؟ »
به هر دم گویدت جانها: «حلالت باد خون ما
که خون هر کرا خوردی، خوشش حی ابد کردی »
فلک گردان بدرگاهت، ز بیم فرقت ماهت
همی گردد فلک ترسان، کزو ناگاه برگردی
ز ترجیع چهارم تو عجب نبود که بگریزی
که شیر عشق بس تشنه‌ست و دارد قصد خونریزی
بیا، مگریز شیران را، گریزانی بود خامی
بگو: «نار ولا عار » که مردن به ز بدنامی
چو حلهٔ سبز پوشیدند عامهٔ باغ، آمد گل
قبا را سرخ کرد از خون ز ننگ کسوهٔ عامی
لباس لاله نادرتر، که اسود دارد و احمر
گریبانش بود شمسی، و دامانش بود شامی
دهان بگشاد بلبل گفت به غنچه که: « ای دهان بسته »
بگفتش: «بستگی منگر، توبنگر باده‌آشامی »
جوابش گفت بلبل: « هی، اگر می‌خوارهٔ پس می
کند آزاد مستان را تو چون پابست این دامی؟! »
جوابش داد غنچه، تو ز پا و سر خبر داری
تو در دام خبرهایی، چو در تاریخ ایامی
بگفتا: زان خبر دارم، که من پیغامبر یارم»
بگفت: « ار عارف یاری، چرا دربند پیغامی؟ »
بگفتش : « بشنو اسرارم، که من سرمست و هشیارم
چو من محو دلارامم، ازو دان این دلارامی »
نه این مستی چو مستی‌ها، نه این هش مثل آن هشها
که آن سایه‌ست و این خورشید و آن پستست و این سامی
اگر بر عقل عالمیان ازین مستی چکد جرعه
نه عالم ماند و آدم، نه مجبوری نه خودکامی
گهی از چشم او مستم، گهی در قند او غرقم
دلا با خویش آی آخر میان قند و بادامی
ولی ترجیع پنجم درنیایم جز به دستوری
که شمس‌الدین تبریزی بفرماید مرا بوری
مرا گوید: « بیا، بوری، که من باغم تو زنبوری
که تا خونت عسل گردد، که تا مومت شود نوری
ز زنبوران باغ جان ، جهان پر شهد و شمع آمد
ز شمع و شهد نگریزی، اگر تو اهل این سوری
مخور از باغ بیگانه، که فاسد گردد آن شهدت
مبین زنبور بیگانه، که او خصمست و تو عوری »
زهی حسنی که می‌گیرد چنین زشت از چنان خوبی
زهی نوری درین دیده، ز خورشید بدان دوری
دلا می‌ساز با خارش، که گلزارش همی گوید:
« اگرچه مشک بی‌حدم، نباشد وصل کافوری »
چه مرد شرم و ناموسی؟! چو مجنون فاش باید شد
چنان مستور را هرگز نیابد کس به مستوری
چو جان با توست، نعمتها ز گردون بر زمین روید
وگر باشی تو بر گردون چو جانت نیست در گوری
سرافیلست جان تو، کز آوازش شوی زنده
تهی کن نای قالب را که اسرافیل را صوری
هزاران دشمن و ره‌زن، برای آن پدید آمد
که تا چون جان بری زیشان بدانی کز کی منصوری
نظرها را نمی‌یابی، و ناظر را نمی‌بینی
چه محرومی ازین هردو، چو تو محبوس منظوری
به ترجیع ششم آیم، اگر صافی بود رایم
کزین هجران چنان دنگم، که گویی بنگ می‌خایم
ز نور عقل کل عقلم چنان دنگ آمد و خیره
کزان معزول گشت افیون، و بنگ و بادهٔ شیره
چو آمد کوس سلطانی، چه باشد کاس شیطانی؟!
چو آمد مادر مشفق چه باشد مهر ماریره؟
چه فضل و علم گرد آرم؟ چو رو در عشق او آرم
به بصره چو کشم خرما؟! به کرمان چون برم زیره ؟
هزاران فاضل و دانا، غلام چشم یک بینا
کمینه شیر را بینی به گاو و پیل بر، چیره
زهی خورشید جان‌افزا که یک تابش چو شد پیدا
هزاران جان انسانی برویید از گل تیره
بدین خورشید هر سایه، که اهل اقتدا آمد
چو سایه پست گشت از غم، برای فوت تکبیره
رهست از عقرب اعشی، بسوی عقرب گردون
ولی مکه کسی بیند، که نبود بستهٔ خیره
امیر حاج عشق آمد، رسول کعبهٔ دولت
رهاند مر ترا در ره، ز هر شریر و شریره
چه با برگم از آن خرما، که مریم چشم روشن شد
کزان خرمان شدم پر دل ندارم عشق انجیره
جهان پیر برنا شد، ز عشق این جوانبختان
زهی چرخ و زمین خوش، که آن پیرست و این تیره
مجو لفظ درست از ما، دل اشکسته جو اینجا
چو هر لفظش ادیب آمد، ادیبی تا شود طیره
بگو ترجیع هفتم را که تا کامل شود گفته
فلک هفت و زمین هفتست و اعضا هفت چون هفته
بیا ای موسیی کز کف عصا سازی تو افعی را
به فرعونان خود بنما کرامت‌های موسی را
به یکدم ای بهار جان، کنی سرسبز عالم را
ببخشی میوهٔ معنی درخت خشک دعوی را
بده هر میوه را بویی، روان کن هر طرف جویی
به اشکوفه بکن خندان درخت سرو و طوبی را
همه حوران بستان را، از آن انهار خمر اینجا
چنان سرمست و بی‌خود کن، که نشاسند ماوی را
چه صورت‌های روحانی نگاریدی به پنهانی
که در جنبش درآوردند صورتهای مانی را
شهیدان ریاحین را که دی در خون ایشان شد
برآوردی و جان دادی نمودی حشر و انشی را
بپوشیدند توزیها ازان رزاق روزیها
زبان سبز هر برگی تقاضا کرده اجری را
ز هر شاخی یکی مرغی، بگوید سرنبشت ما
کی خواهد مرد امسال او، کی خواهد خورد دنیا را
مگر گل فهم این دارد، که سرخ و زرد می‌گردد
چو برگ آن شاخ می‌لرزد مگر دریافت معنی را
بسوزید آتش تقوی جهان ما سوی الله را
بزد برقی ز الله و بسوزانید تقوی را
به پیش مفتی اول برید این هفت فتوی را
ز ترجیع چنین شعری که سوزد نور شعری را

اطلاعات

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
قالب شعری: ترجیع بند
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

بیا، که باز جانها را شهنشه باز می‌خواند
بیا، که گله را چوپان بسوی دشت می‌راند
هوش مصنوعی: بیا که دوباره روح‌ها را با آواز خوشی فرامی‌خوانند. بیا که چوپان، گله را به سمت دشت و چمن می‌برد.
بهارست و همه ترکان بسوی پیله رو کرده
که وقت آمد که از قشلق بییلا رخت گرداند
هوش مصنوعی: بهار است و همه ترک‌ها به سمت پیله می‌روند، چون زمان آن فرارسیده که از قشلاق بیرون بیایند و لباس زمستانی خود را کنار بگذارند.
مده مر گوسفندان را گیاه و برگ پارینه
که باغ و بیشه می‌خندد، که برگ تازه افشاند
هوش مصنوعی: این بیت بیانگر این است که به گوسفندان نباید گیاه و برگ قدیمی داده شود، زیرا طبیعت در حال شکوفا شدن و سبز شدن است و درختان برگ‌های جدیدی را به نمایش گذاشته‌اند که زیبایی و سرزندگی را به باغ‌ها و جنگل‌ها می‌بخشند.
بیایید ای درختانی که دیتان حلها بستد
بهار عدل بازآمد، کزو انصاف بستاند
هوش مصنوعی: بیا ای درختانی که بهار با عدالتش فرا رسیده است، این بهار فرصتی است تا از انصاف بهره‌مند شوید و از آن لذت ببرید.
صلا زد هدهد و قمری که خندان شود دگر مگری
که بازآمد سلیمانی که موری را نرنجاند
هوش مصنوعی: هدهد و قمری صدای خوشی زدند و خندیدند. نگران نباش که سلیمان دوباره بازمی‌گردد، چون او هرگز موری را آزرده خاطر نمی‌کند.
صلا زد نادی دولت که عالم گشت چون جنت
بیا، کاین شکل و این صورت به لطف یار می‌ماند
هوش مصنوعی: ندای خوشبختی سر داده شد و جهانی مانند بهشت شده است، زیرا این ظاهر و این زیبایی تنها به لطف دوست باقی خواهد ماند.
دم سرد زمستانی سرشک ابر نیسانی
پی این بود، می‌دانی، که عالم را بخنداند
هوش مصنوعی: در هوای سرد زمستان، باران‌های نازکی می‌بارید که باعث می‌شد دنیا با لطافت و شادابی بیشتری به نظر برسد.
قماشه سوی بستان بر، که گل خندید و نیلوفر
بود کانجا بود دلبر، سعادت را کی می‌داند؟!
قماشه یعنی اثاث از قبیل دیگ و تابه و آتش‌زنه و ...
یقین آنجاست آن جانان، امیر چشمهٔ حیوان
که باغ مرده شد زنده، و جان بخشیدن او تاند
هوش مصنوعی: مطمئن باش که آن معشوق واقعی، که سرپرست حیات است، جایی است که باغی که مرده بود، دوباره زنده می‌شود و اوست که جان می‌بخشد.
چو اندر گلستان آید، گل و گلبن سجود آرد
چو در شکرستان آید، قصب بر قند پیچاند
هوش مصنوعی: وقتی که در گلستان وارد می‌شود، گل و درختان به زمین سجده می‌کنند. وقتی که در سرزمین شکر قدم می‌گذارد، نی‌ها دور قند می‌چرخند.
درختان همچو یعقوبان، بدیده یوسف خود را
که هر مهجور را آخر ز هجران صبر برهاند
هوش مصنوعی: درختان مانند یعقوب، چشم به راه یوسف خود هستند و امیدوارند که هر دور افتاده‌ای را از دوری و جدایی نجات دهند.
بهار آمد بهار آمد، بهاریات باید گفت
بکن ترجیع، تا گویم: « شکوفه از کجا بشکفت »
هوش مصنوعی: بهار فرا رسیده و زمان آن است که درباره زیبایی‌های بهار صحبت کنیم. باید از زیبایی‌های طبیعت بگوییم و بپرسیم که شکوفه‌ها از کجا آماده‌ی شکفتن شده‌اند.
بهارست آن بهارست آن، و یا روی نگارست آن
درخت از باد می‌رقصد که چون من بی‌قرارست آن
هوش مصنوعی: بهار واقعی زمانی است که روی زیبا مثل یک درخت در حال رقصیدن تحت تأثیر باد باشد، زیرا حال من هم همین طور بی‌قراری است.
زهی جمع پری زادان، زهی گلزار آبادان
چنین خندان چنین شادان، ز لطف کردگارست آن
هوش مصنوعی: چه خوب است که در اینجا پریزادان جمع شده‌اند و گلزار آبادان به طرز زیبایی شاد و خندان است؛ این شادی و سرزندگی از لطف و مهربانی خداوند ناشی می‌شود.
عجب باغ ضمیرست آن، مزاج شهد و شیرست آن
و یا در مغز هر نغزی، شراب بی‌خمارست آن
هوش مصنوعی: این مکان مانند باغی شگفت‌انگیز است که ترکیبی از شیرینی و لطافت را در خود دارد. در هر نقطه‌اش، نوشیدنی خوش‌طعم و شادی‌آور وجود دارد، که نشانه‌ای از غم و کسالت در آن نیست.
نهان سر در گریبانی، دهان غنچه خندانی
چرا پنهان همی خندد؟ مگر از بیم خارست آن
هوش مصنوعی: در زیر یک گریبانی پنهان است که دهان غنچه‌ای می‌خندد. اما چرا این غنچه پنهان می‌خندد؟ آیا به خاطر ترس از خارها نیست؟
همه تن دیده شد نرگس، دهان سوسنست اخرس
که خامش کن، ز گفتن بس! که وقت اعتبارست آن
هوش مصنوعی: در این بیت به زیبایی و جذابیت نرگس اشاره می‌شود و انتقاد از کسی که بی‌محابا صحبت می‌کند و اجازه نمی‌دهد تا زیبایی‌ها خود را نشان دهند. به نوعی این بیت توصیه می‌کند که در زمان‌های خاص باید سکوت کرد و به چیزهایی که ارزشمند هستند توجه بیشتری داشت.
بکه بر لاله چون مجنون، جگر سوزیده دل پرخون
ز عشق دلبر موزون، که چون گل خوش عذارست آن
هوش مصنوعی: به خاطر عشق محبوب، دل عاشق مانند لاله داغ و سوزان است، و این درد درونی را نمی‌تواند تحمل کند. محبوبش همچون گل زیبا و دل‌فریب است.
بخوری می‌کند ریحان، که هنگام وصال آمد
چناران دست بگشاده، که هنگام کنارست آن
هوش مصنوعی: ریحان به طوری دلپذیر و خوشبو است که در زمان پیوستن و نزدیکی، خود را بیشتر نشان می‌دهد. درخت چنار با دستهای باز در کنار ریحان قرار دارد و این تصویر، لحظه‌ای شادی و نزدیکی را به تصویر می‌کشد.
حقایق جان عشق آمد، که دریا را درآشامد
که استسقای حق دارد، که تشنه شهریارست آن
هوش مصنوعی: عشق حقیقتی است که جان را زنده می‌کند، مانند دریا که به خاطر نیاز خود، آب را می‌نوشد. این نیاز به حقیقت و عشق، نشانه‌ای از تشنگی عمیق و جستجوی پادشاهی است.
زهی عشق مظفر فر، که چون آمد قمار اندر
دو عالم باخت و جان بر سر، هنوز اندر قمارست آن
هوش مصنوعی: عشق معجزه‌آسا و پیروزمند فر، هنگامی که به دو جهان قدم گذاشت، همه چیز را ریسک کرد و جانش را به میانه آورد، اما هنوز هم در گیم قمار مشغول است.
درونش روضه و بستان، بهار سبز بی‌پایان
فراغت نیست خود او را، که از بیرون بهارست آن
هوش مصنوعی: در دل او جایی شاداب و سرسبز وجود دارد، اما این خوشی و آرامش برای او به‌خاطر اینکه همیشه بیرون از او بهار و شادابی وجود دارد، نمی‌تواند پایدار بماند.
سوم ترجیع این باشد که بر بت اشک من شاشد
برآشوبد، زند پنجه، رخم از خشم بخراشد
هوش مصنوعی: سومین ترجیع این است که بر بت من اشک ریخته شود و او با خشم به من حمله کند و با دستانش بر صورتم خراش بیاورد.
بیا ای عشق سلطان وش، دگر باره چه آوردی؟
که بر و بحر از جودت، بدزدیده جوامردی
هوش مصنوعی: ای عشق، ای پادشاه زیبایی، دوباره چه هدیه‌ای برای ما داری؟ زیرا بخاطر بخشش تو، زمین و آسمان از خود بی‌خودی می‌کنند و مقام شجاعت را از تو می‌دزدند.
خرامان مست می‌آیی، قدح در دست می‌آیی
که صافان همه عالم، غلام آن یکی دردی
هوش مصنوعی: با ناز و عشوه به سمت ما می‌آیی و جامی در دست داری. زیرا همه صاف‌کنندگان و آشکارکنندگان حقایق جهان، در خدمت یک درد و عشق واحد هستند.
کمینه جام تو دریا، کمینه مهره‌ات جوزا
کمینه پشه‌ات عنقا، کمینه پیشه‌ات مردی
هوش مصنوعی: یعنی مقدار و اندازه ی کمی از چیزهای با ارزشی مانند دریا، ستاره، پرنده‌ای بزرگ یا شخصیتی با فضیلت، نشان‌دهنده‌ی عظمت و اهمیت آن چیزهاست. به طور کلی، هر یک از این عناصر در زندگی، معانی عمیق و ارزشمندی دارند که فراتر از ظاهرشان است.
ز رنجوری چه دلشادم! که تو بیمار پرس آیی
ز صحت نیک رنجورم، که در صحت لقا بردی
هوش مصنوعی: از درد و رنج خود خوشحالم، زیرا وقتی تو از حال من می‌پرسی، نشان می‌دهد که به یاد من هستی. هرچند که در سلامت و خوشی‌ات در کنار من نیستی و این برای من رنج‌آور است.
بیا ای عشق بی‌صورت، چه صورتهای خوش داری
که من دنگم در آن رنگی، که نی سرخست و نه زردی
هوش مصنوعی: ای عشق بی‌چهره، به من بگو چه زیبایی‌هایی داری، که من در رنگی غرق شده‌ام که نه سرخ است و نه زرد.
چو صورت اندر آیی تو، چه خوب و جان‌فزایی تو
چو صورت را بیندازی، همان عشقی، همان فردی
هوش مصنوعی: زمانی که تو با زیبایی‌ات در میان ما ظاهر می‌شوی، چه زیبا و دل‌انگیز هستی. اما وقتی که زیبایت را کنار می‌گذاری، همان عشق و همان فردیت باقی می‌ماند.
بهار دل نه از تری، خزان دل نه از خشکی
نه تابستانش از گرمی، زمستانش نه از سردی
هوش مصنوعی: دل بهارانه من نه به خاطر رطوبت، و دل خزانیم نه به دلیل خشکی، تابستانش نه به خاطر گرما، و زمستانش نه به خاطر سرماست.
مبارک آن دمی کایی، مرا گویی ز یکتایی:
« من آن تو تو آن من، چرا غمگین و پر دردی؟ »
هوش مصنوعی: خوشا به حال آن لحظه‌ای که تو به من بگویی: «من تو را هستم و تو منی، چرا این‌قدر ناراحت و دردناک هستی؟»
ترا ای عشق چون شیری، نباشد عیب خون‌خواری
که گوید شیر را هرگز : « چه شیری تو که خونخواری؟ »
هوش مصنوعی: ای عشق، تو مانند شیر هستی و هیچ اشکالی ندارد که خون‌خواهی کنی، زیرا هیچ‌کس نمی‌تواند به شیر بگوید: «چرا تو خون‌نوشی؟»
به هر دم گویدت جانها: «حلالت باد خون ما
که خون هر کرا خوردی، خوشش حی ابد کردی »
هوش مصنوعی: در هر لحظه جان‌ها به تو می‌گویند: «خون ما را ببخش، زیرا هرکس که خون او را نوشیده‌ای، او را به زندگی جاودانی بخشیده‌ای.»
فلک گردان بدرگاهت، ز بیم فرقت ماهت
همی گردد فلک ترسان، کزو ناگاه برگردی
هوش مصنوعی: آسمان به خاطر نگرانی از جدایی از ماه رویت، به دور تو می‌چرخد و از این بیم، خود را به شدت می‌لرزاند، زیرا ممکن است ناگهان دور شوی.
ز ترجیع چهارم تو عجب نبود که بگریزی
که شیر عشق بس تشنه‌ست و دارد قصد خونریزی
هوش مصنوعی: این طبیعی است که از تو دور شوی، زیرا عشق به شدت تو را می‌طلبد و به دنبال گرفتن بهای آن است.
بیا، مگریز شیران را، گریزانی بود خامی
بگو: «نار ولا عار » که مردن به ز بدنامی
هوش مصنوعی: بیا، از روبرو شدن با شیران فرار نکن، زیرا کسی که می‌گریزد، ناپخته و بی‌تجربه است. بگو: «مرگ بر بی‌نامی و بدنامی» زیرا مردن بهتر است از اینکه متهم به بدنامی شوی.
چو حلهٔ سبز پوشیدند عامهٔ باغ، آمد گل
قبا را سرخ کرد از خون ز ننگ کسوهٔ عامی
هوش مصنوعی: وقتی که مردم باغ لباس سبز به تن کردند، گل که پوشش زیبایی داشت، از شرم و ننگ آن لباس عامی رنگش را به قرمزی خون تغییر داد.
لباس لاله نادرتر، که اسود دارد و احمر
گریبانش بود شمسی، و دامانش بود شامی
هوش مصنوعی: لباسی که از گل لاله ساخته شده، بسیار نادر است. این لباس رنگ سیاه و قرمز دارد که در بخشی از آن آفتاب وجود دارد و دامن آن به رنگ شام است.
دهان بگشاد بلبل گفت به غنچه که: « ای دهان بسته »
بگفتش: «بستگی منگر، توبنگر باده‌آشامی »
هوش مصنوعی: بلبل به غنچه گفت: "ای غنچه که دهانت بسته است، نگاهی به خودت کن و ببین چقدر لذت از زندگی را از دست داده‌ای."
جوابش گفت بلبل: « هی، اگر می‌خوارهٔ پس می
کند آزاد مستان را تو چون پابست این دامی؟! »
هوش مصنوعی: بلبل در پاسخ گفت: «هی، اگر تو نشئه‌خواری، چرا مستان را آزاد می‌کنی؟! این همه زنجیر و دام که در پای توست چیست؟»
جوابش داد غنچه، تو ز پا و سر خبر داری
تو در دام خبرهایی، چو در تاریخ ایامی
هوش مصنوعی: غنچه به او پاسخ داد که تو از پا و سر خبر داری. تو درگیر داستان‌ها و واقعه‌های گذشته‌ای.
بگفتا: زان خبر دارم، که من پیغامبر یارم»
بگفت: « ار عارف یاری، چرا دربند پیغامی؟ »
هوش مصنوعی: گفت: من از آن خبر آگاه هستم که من پیامبر دوست هستم. گفت: اگر تو عارف و آگاه هستی، چرا هنوز به دنبال پیام و خبر هستی؟
بگفتش : « بشنو اسرارم، که من سرمست و هشیارم
چو من محو دلارامم، ازو دان این دلارامی »
هوش مصنوعی: او به او گفت: «به حرف‌هایم گوش کن، زیرا من در حالی سرمست و در عین حال هوشیارم که به زیبایی دلنشین او گرفتار شده‌ام، پس از او این آرامش را دریاب.»
نه این مستی چو مستی‌ها، نه این هش مثل آن هشها
که آن سایه‌ست و این خورشید و آن پستست و این سامی
هوش مصنوعی: این مستی و شوقی که من دارم، با دیگر نوع‌های مستی و شادی که وجود دارد، متفاوت است. این‌جا به یک واقعیت عمیق و روشن اشاره می‌شود، جایی که نور و حقیقت روشن است و سایه‌ها و جنبه‌های پایین‌تر از آن وجود ندارند.
اگر بر عقل عالمیان ازین مستی چکد جرعه
نه عالم ماند و آدم، نه مجبوری نه خودکامی
هوش مصنوعی: اگر تمام مردم علم و خرد، از این مستی نوشیدنی بنوشند، نه هیچ دانشی باقی می‌ماند و نه انسانی، و نه مجبوری وجود دارد و نه کسی که بخواهد خود را برتر بداند.
گهی از چشم او مستم، گهی در قند او غرقم
دلا با خویش آی آخر میان قند و بادامی
هوش مصنوعی: گاهی از نگاه او مجذوب و سرمست می‌شوم، و گاهی در شیرینی کلامش غرق می‌گردم. ای دل، به خویشتن بازگرد و در این میان که بین شیرینی و خوشمزگی او هست، انتخابی کن.
ولی ترجیع پنجم درنیایم جز به دستوری
که شمس‌الدین تبریزی بفرماید مرا بوری
هوش مصنوعی: من هیچ‌گاه به جز به دستوری که شمس‌الدین تبریزی به من بدهد، عمل نخواهم کرد.
مرا گوید: « بیا، بوری، که من باغم تو زنبوری
که تا خونت عسل گردد، که تا مومت شود نوری
هوش مصنوعی: شخصی به من می‌گوید: «بیا اینجا، من مانند باغ هستم و تو همچون زنبوری. تو باید تلاش کنی تا خونت تبدیل به عسل شود و مومت به نور تبدیل گردد.»
ز زنبوران باغ جان ، جهان پر شهد و شمع آمد
ز شمع و شهد نگریزی، اگر تو اهل این سوری
هوش مصنوعی: از زنبوران باغ جان، جهانی پر از عسل و نور ساخته شده است. اگر تو از شمع و عسل فرار نکنی، یعنی که در این جشن و سرور شرکت داری.
مخور از باغ بیگانه، که فاسد گردد آن شهدت
مبین زنبور بیگانه، که او خصمست و تو عوری »
هوش مصنوعی: از میوه‌های باغ دیگران نخور، چون شیرینی‌ات را فاسد می‌کند. زنبور بیگانه هم دشمن توست و بر تو آسیب می‌زند.
زهی حسنی که می‌گیرد چنین زشت از چنان خوبی
زهی نوری درین دیده، ز خورشید بدان دوری
هوش مصنوعی: چه زیبایی‌ای که این زشت از آن خوبی بهره‌مند می‌شود! چه نوری در این چشم‌هاست، دور از خورشید به آن روشنایی می‌رسد.
دلا می‌ساز با خارش، که گلزارش همی گوید:
« اگرچه مشک بی‌حدم، نباشد وصل کافوری »
هوش مصنوعی: ای دل، با درد و رنج خود گلی بساز که باغی به تو بگوید: «هرچند عطری فراتر از حد دارم، ولی بدون پیوندی با کافور نیستم.»
چه مرد شرم و ناموسی؟! چو مجنون فاش باید شد
چنان مستور را هرگز نیابد کس به مستوری
هوش مصنوعی: مرد با شرم و غیرت کیست؟ چون مجنون، باید آشکار شود، زیرا کسی به این حالت پنهان نمی‌تواند دست یابد.
چو جان با توست، نعمتها ز گردون بر زمین روید
وگر باشی تو بر گردون چو جانت نیست در گوری
هوش مصنوعی: اگر جان تو با من باشد، نعمت‌ها از آسمان بر روی زمین نازل می‌شود، ولی اگر تو در آسمان باشی و جانت در گور باشد، هیچ بهره‌ای نخواهی داشت.
سرافیلست جان تو، کز آوازش شوی زنده
تهی کن نای قالب را که اسرافیل را صوری
هوش مصنوعی: جان تو شبیه سرافیل است، وقتی صدایش را بشنوی، احساس زنده بودن می‌کنی. بنابراین، با دقت نای را آماده کن، چون سرافیل به راهی جدید و پر از زندگی دعوت می‌کند.
هزاران دشمن و ره‌زن، برای آن پدید آمد
که تا چون جان بری زیشان بدانی کز کی منصوری
هوش مصنوعی: در برابر تو، دشمنان و موانع بسیاری وجود دارند که به وجود آمده‌اند. هدف از این حضور این است که وقتی جان خود را از دست بدهی، متوجه شوی که واقعی‌ترین و اصلی‌ترین حمایت تو از کجا می‌آید.
نظرها را نمی‌یابی، و ناظر را نمی‌بینی
چه محرومی ازین هردو، چو تو محبوس منظوری
هوش مصنوعی: تو نمی‌توانی به ناظر و نگاه‌های دیگران توجه کنی و آنها را ببینی. چقدر از این دو موضوع محروم هستی، چون خودت در زندان یک هدف خاص قرار گرفته‌ای.
به ترجیع ششم آیم، اگر صافی بود رایم
کزین هجران چنان دنگم، که گویی بنگ می‌خایم
هوش مصنوعی: اگر بخواهم به مرحله ششم برسم، باید نظر روشنی داشته باشم، زیرا این دوری و جدایی از کسی به قدری بر من فشار آورده که انگار تحت تأثیر یک نوشیدنی افیونی هستم.
ز نور عقل کل عقلم چنان دنگ آمد و خیره
کزان معزول گشت افیون، و بنگ و بادهٔ شیره
هوش مصنوعی: از نور عقل، ذهن من به شدت مشغول و سردرگم شد، به طوری که مواد مخدر و مشروبات الکلی دیگر از کار افتادند.
چو آمد کوس سلطانی، چه باشد کاس شیطانی؟!
چو آمد مادر مشفق چه باشد مهر ماریره؟
هوش مصنوعی: زمانی که قدرت و سلطنت به رهبری درست و مناسب برسد، دیگر چیزی از فساد و شیطنت باقی نمی‌ماند. وقتی که محبت و مهربانی حقیقی در میان باشد، دیگر جایی برای عداوت و بدی نخواهد بود.
چه فضل و علم گرد آرم؟ چو رو در عشق او آرم
به بصره چو کشم خرما؟! به کرمان چون برم زیره ؟
هوش مصنوعی: چه فایده‌ای دارد که علم و فضیلت جمع کنم؟ زمانی که دل و نگاه من به عشق او مشغول است. آیا در بصره خرما بکارم؟ یا در کرمان زیره بکارم؟
هزاران فاضل و دانا، غلام چشم یک بینا
کمینه شیر را بینی به گاو و پیل بر، چیره
هوش مصنوعی: افراد با دانش و فضل زیاد وجود دارند، اما ارزش یک فرد با بصیرت و دید باز به مراتب بیشتر است. مانند اینکه یک شیر قوی و شجاع می‌تواند بر برتری خود بر گاو و فیل فائق آید.
زهی خورشید جان‌افزا که یک تابش چو شد پیدا
هزاران جان انسانی برویید از گل تیره
هوش مصنوعی: ای خورشید زنده‌کننده که وقتی یک پرتو از تو انتشار پیدا می‌کند، هزاران جان انسانی از این خاک سیاه شکوفا می‌شود.
بدین خورشید هر سایه، که اهل اقتدا آمد
چو سایه پست گشت از غم، برای فوت تکبیره
هوش مصنوعی: در اینجا به خورشید اشاره شده است که نماد روشنی و عظمت است و می‌گوید هر سایه‌ای که به سمت آن می‌آید، خود را کوچک‌تر و کم‌ارزش‌تر احساس می‌کند. وقتی سایه‌های دیگر، به خاطر وجود این خورشید بزرگ، احساس غم و ناکامی می‌کنند، بخشیده می‌شوند. این تصویر به نوعی از سکوت و تسلیم در برابر بزرگی و شکوه الهی اشاره دارد.
رهست از عقرب اعشی، بسوی عقرب گردون
ولی مکه کسی بیند، که نبود بستهٔ خیره
هوش مصنوعی: در این بیت شاعر به این نکته اشاره دارد که تنها افرادی می‌توانند به حقیقت و معنای عمیق دست یابند که از دام‌های فریب و جهالت رها شوند. در واقع، کسانی که به درک صحیحی از زندگی و دنیا می‌رسند، قادرند به سمت نور و راستی حرکت کنند و از موانع و حجاب‌های نادانی عبور کنند. به بیان دیگر، درک عمیق و معنوی به کسانی اختصاص دارد که از افکار سطحی و محدود فراتر رفته‌اند.
امیر حاج عشق آمد، رسول کعبهٔ دولت
رهاند مر ترا در ره، ز هر شریر و شریره
هوش مصنوعی: امیر حاج عشق به سراغ تو آمده است، او پیام‌آور کعبه‌ای است که تو را از هر بدی و بدطینتی در مسیر زندگی‌ات رهایی می‌بخشد.
چه با برگم از آن خرما، که مریم چشم روشن شد
کزان خرمان شدم پر دل ندارم عشق انجیره
هوش مصنوعی: بیت به این معناست که اهمیتی به تجملات و لذت‌های دنیوی نمی‌دهد، چرا که عشق و احساساتی که دارد از زیبایی‌ها و جذابیت‌های ظاهری فراتر است. در واقع، دلش پر از عشق و احساس است و به خاطر این عشق، نسبت به چیزهای فانی و زودگذر بی‌توجه است.
جهان پیر برنا شد، ز عشق این جوانبختان
زهی چرخ و زمین خوش، که آن پیرست و این تیره
هوش مصنوعی: دنیا به خاطر عشق جوانان، جوان و سرزنده شده است. ای چرخ و زمین خوشا به حال شما، که یکی پیری است و دیگری تاریک و تیره.
مجو لفظ درست از ما، دل اشکسته جو اینجا
چو هر لفظش ادیب آمد، ادیبی تا شود طیره
هوش مصنوعی: از ما توقع نداشته باشید که همیشه کلمات درست و زیبایی بگوییم؛ در اینجا به دنبال دل شکسته‌ای باشید. هر واژه‌ای که می‌گوییم، نشان دهنده حالتی از شاعرانه بودن است و برای اینکه به معنای عمیق‌تری برسیم، باید درک عمیق‌تری از آن به دست آورید.
بگو ترجیع هفتم را که تا کامل شود گفته
فلک هفت و زمین هفتست و اعضا هفت چون هفته
هوش مصنوعی: بگو که قسمت هفتم را بیان کن تا کامل شود، زیرا آسمان و زمین به ترتیب هفت است و اعضای بدن نیز هفت تا هستند، مانند عدد هفت.
بیا ای موسیی کز کف عصا سازی تو افعی را
به فرعونان خود بنما کرامت‌های موسی را
هوش مصنوعی: بیا ای موسی، تو که با عصای خود می‌توانی افعی را به فرعونان نشان دهی، کرامت‌های خود را به نمایش بگذار.
به یکدم ای بهار جان، کنی سرسبز عالم را
ببخشی میوهٔ معنی درخت خشک دعوی را
هوش مصنوعی: ای بهار، تنها برای یک لحظه، دنیای خشک و بی‌روح را به زندگی و سرسبزی ببخش و میوهٔ مفهوم و حقیقت را از درخت بی‌ثمری که فقط ادعا دارد، به ما عطا کن.
بده هر میوه را بویی، روان کن هر طرف جویی
به اشکوفه بکن خندان درخت سرو و طوبی را
هوش مصنوعی: هر میوه‌ای را به بویی معطر کن، هر جوی را روان و پرشور بساز، درخت سرو و طوبی را با شکوفه‌های خندان تزئین کن.
همه حوران بستان را، از آن انهار خمر اینجا
چنان سرمست و بی‌خود کن، که نشاسند ماوی را
هوش مصنوعی: تمام حورهای باغ را از این آب‌های شراب، چنان سرمست و شگفت‌زده کن که حتی نتوانند به مأوای خود فکر کنند.
چه صورت‌های روحانی نگاریدی به پنهانی
که در جنبش درآوردند صورتهای مانی را
هوش مصنوعی: چه چهره‌های روحانی و زیبا را به طور پنهانی ترسیم کرده‌اید که باعث حرکت و تحرک در چهره‌های مانی شده‌اند.
شهیدان ریاحین را که دی در خون ایشان شد
برآوردی و جان دادی نمودی حشر و انشی را
هوش مصنوعی: شهیدان گل‌های بهشتی را که دیروز در خون خود غوطه‌ور بودند، تو برافراشتی و جان دادی و معاد و زندگی جاودانی را به آنها بخشیدی.
بپوشیدند توزیها ازان رزاق روزیها
زبان سبز هر برگی تقاضا کرده اجری را
هوش مصنوعی: می‌پوشاندند نعمت‌ها و روزی‌ها را، هر برگ سبز به نوعی از خداوند درخواست پاداش و روزی می‌کند.
ز هر شاخی یکی مرغی، بگوید سرنبشت ما
کی خواهد مرد امسال او، کی خواهد خورد دنیا را
هوش مصنوعی: هر درختی پر از پرنده‌ای است که به ما خبر می‌دهد سرنوشت‌مان چه خواهد شد، این که چه زمانی خواهیم مرد و چه زمانی دنیا را خواهیم دید.
مگر گل فهم این دارد، که سرخ و زرد می‌گردد
چو برگ آن شاخ می‌لرزد مگر دریافت معنی را
هوش مصنوعی: آیا گل می‌تواند بفهمد که چرا رنگش عوض می‌شود و سرخ یا زرد می‌گردد، همان‌طور که برگ درختی به دلیل باد می‌لرزد؟ آیا او می‌تواند مفهوم این تغییرات را درک کند؟
بسوزید آتش تقوی جهان ما سوی الله را
بزد برقی ز الله و بسوزانید تقوی را
هوش مصنوعی: آتش پرهیزکاری ما را به شدت می‌سوزاند و برق الهی به سوی ما آمده و پرهیزکاری را نابود می‌کند.
به پیش مفتی اول برید این هفت فتوی را
ز ترجیع چنین شعری که سوزد نور شعری را
هوش مصنوعی: به جلو مفتی بروید و این هفت فتوا را از طریق شعری که حرارت و شور آن شعری دیگر را خاموش می‌کند، ارائه دهید.

حاشیه ها

1393/07/24 16:09
فرزام

با درود بیت پنجم "خندان شو دگر مگری" درست است. فعل امر بخند و گریه مکن.

1399/03/19 23:06
شهرام زندی

مولانا در این ترجیع ، در ترجیع اول مفاهیمی را گوشزد کرده است برای باز کردن سر رشته ی سخن ، که ادبیات ما قادر به توضیح آن نیست و تنها راه گشایش آن به گفته ی خود مولانا داشتن سینه ی شرحه شرحه از فراق است تا نرم افزار وجودی در درون هر دلشده ای ، روشن و فعال گردد وگرنه با یک برداشت سطحی لغوی از آن خواهند گذشت و چنین الماسی را به باد فراموشی خواهند بخشید .

1399/09/11 00:12
بهرام

مرا گوید : « بیا، بوری، که من با غم ، تو زنبوری ،
که تا خونت عسل گردد، که تا مومت شود نوری

بوری
لغت‌نامه دهخدا
بوری . (اِ) شیپور و بوق شکارچیان . || نوک هر چیز، ویژه نوک ناخن . (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ). || نی شکافته شده . || حصیر ساخته شده از آن و بوریا. (ناظم الاطباء). بوریا. (نشوءاللغة) (مهذب الاسماء). || نی زرگری . منفاخ . (زمخشری ).

در مصرع اول بیتِ اول در ترجیع پنجم :
مرا گوید بیا ، #بوری ...الی آخر
ولی در کلیات دیوان شمس آمده است :
مرا گوید بیا ، #نوری ... الی آخر
که با توجه به معنی کلمه‌ی #بوری ، که از لغت‌نامه‌ی دهخدا گذاشتم ، #بوری در بیت معنی نمی‌دهد و بنظر می‌رسد #نوری ، هم معنی‌دار و هم زیباتر و احتمالاً صحیح نیز باید #نوری ، باشد .
ممچنین در مصرع اول همان بیت اول ، که من با غم تو زنبوری ، نوشته شده است که باید فاصله‌ی میان " با غم " حذف شود و بصورت " باغم " به معنی باغ هستم ، نوشته شود
با تشکر از سایت بسیار عالی‌تان

1400/03/06 00:06
شاهین

در مصرع اول ترجیع بند پنجم، اگر ضبط نسخه چنین نیست، "با غم" به "باغم" تغییر کند(که من مانند باغ هستم و تو زنبور)

در جواب حاشیه بهرام عزیز، "بوری" در زبان آذری(فارسی آذری، که پیش از ترکی در آذربایجان رایج بوده و هنوز هم مردمانی در این مناطق به شاخه هایی از آن تکلم میکنند، و احتمالا شمس تبریزی با آن آشنا بوده یا کلماتی از آن، من جمله همین بوری، در تبریز و آذربایجان همچنان رایج بوده) به معنای "بیا" است.

در این بیت هم مولانا از زبان شمس سخن می گوید که شمس به من می گوید بوری، بیا. 

1401/06/25 22:08
احمد آزاد

واژه «بوری» از واژه اصیل شمال غرب کشور به معنی «بیا» که در تاتی ، تالشی،و مشابه آن در کردی رواج دارد(«بیرو») در این اینجا نیز مولانابه دنبال  آن معنی آن را از زبان شمس می‌آوردت

باعث تأسف است که  تاریخ‌دانان و  دانشمندان، به زبان های پهلوی (شمال غرب کشور) آشنایی ندارند که سبب می شود اینچنین گنجینه گرانبهایی را برای شناخت گذشته و گذشتگان  بی استفاده و بیفایده بماند

1401/09/26 16:11
هنگامه حیدری

بخوری می‌کند ریحان، که هنگام وصال آمد

چناران دست بگشاده، که هنگام کنارست آن

حقایق جان عشق آمد، که دریا را درآشامد

که استسقای حق دارد، که تشنه شهریارشت آن

بین این دو بیت این بیت جا افتاده تصحیح کنید لطفن:

بهل باغ و شقایق را، مشرّح کن حقایق را

که ما آن کاره ایم ای جان و این هنگام کارست آن

از تصحیح استاد فروزانفر

شهریارشت هم شهریارست درست است. 

 

1401/09/26 16:11
هنگامه حیدری

ز هر شاخی یکی مرغی، بگوید سرنبشت ما

کی خواهد مرد امسال او، کی خواهد خورد دنیا را

مگر گل فهم این دارد، که سرخ وزرد می‌گردد

چو برگ آن شاخ می‌لرزد مگر دریافت معنی را

بین این دو بیت براساس تصحیح فروزانفر یک بیت جا افتاده:

کی خواهد زاد از مادر، کی خواهد باد دادن سر

کی درماند به شور و شر، که یابد مال بشری را

1403/08/10 12:11
گزنفون

این سه بیت در نسخه فروزانفر هست و اینجا از قلم افتاده:

 

بند دوم بعد از بیت هفتم:

بهل باغ و شقایق را، مشرح کن حقایق را
که ما آن‌کاره‌ایم ای جان و این هنگام کارست آن

 

بند پنجم بعد از بیت نهم:

بر آن ثور و بر آن بره، که شد خورشید را منزل

نباشد شیر را دستی، نیاید زیر مقهوری

 

بند هفتم، بعد از بیت هشتم:

کی خواهد زاد از مادر، کی خواهد باد دادن سر
کی درماند به شور و شر، که یابد مال بشری را