گنجور

فصل سوم

یکی گفت که: اینجا چیزی فراموش کرده‌ام

(خداوندگار) فرمود که:

در عالم یک چیز است که آن فراموش کردنی نیست. اگر جمله چیزها را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی باک نیست و اگر جمله را به جای آری و یاد داری و فراموش نکنی و آن را فراموش کنی هیچ نکرده باشی. همچنانکه پادشاهی تو را به ده فرستاد برای کاری معین، تو رفتی و صد کار دیگر گزاردی چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی چنان است که هیچ نگزاردی. پس آدمی در این عالم برای کاری آمده‌است و مقصود آن است، چون آن نمی‌گزارد پس هیچ نکرده باشد.

«اِنَّا عَرَضْنَا الْاَمَانَةَ عَلَی الْسَّمَواتِ وَ الْاَرضِ وَ الْجِبَالِ فَاَبَیْنَ اَنْ یَحْمِلْنَهَا وَ اَشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا الْاِنْسانُ اِنَّهُ کَانَ ظَلُوْماً جَهُوْلاً» آن امانت را بر آسمان‌ها عرض داشتیم نتوانست پذرفتن. بنگر که از او چند کارها می‌آید که عقل در او حیران می‌شود، سنگها را لعل و یاقوت می‌کند، کوهها را کان زر و نقره می‌کند، نبات زمین را در جوش می‌آرد و زنده می‌گرداند و بهشت عدن می‌کند، زمین نیز دانه‌ها را می‌پذیرد و بر می‌دهد و عیب‌ها را می‌پوشاند و صدهزار عجایب که در شرح نیاید می‌پذیرد و پیدا می‌کند و جبال نیز همچنین معدن‌های گوناگون می‌دهد، این همه می‌کنند اما از ایشان آن یکی کار نمی‌آید آن یک (کار) از آدمی می‌آید.

«وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِیْ آدَمَ» نگفت «و وَلَقَدْ کَرَّمْنَا الْسَّمَاءَ وَ الْاَرْضَ» پس از آدمی آن کار می‌آید که نه از آسمانها می‌آید و نه از زمین‌ها می‌آید و نه از کوهها. چون آن کار بکند ظلومی و جهولى از او نفی شود. اگر تو گویی که «اگر آن کار نمی‌کنم چندین کار از من می‌آید» آدمی را برای آن کارهای دیگر نیافریده‌اند. همچنان باشد که تو شمشیر پولادِ هندیِ بی‌قیمتی که آن در خزاین ملوک یابند آورده باشی و ساطورِ گوشتِ گندیده کرده که «من این تیغ را معطّل نمی‌دارم، به وی چندین مصلحت به جای می‌آرم!» یا دیگ زرّین را آورده‌ای و در وی شلغم می‌پزی که به ذره‌ای از آن، صد دیگ به دست آید. یا کارد مُجَوهَر را میخ کدوی شکسته کرده‌ای که «من مصلحت می‌کنم و کدو را بر وی می‌آویزم و این کارد را معطّل نمی‌دارم!» جای افسوس و خنده نباشد؟ چون کار آن کدو به میخ چوبین یا آهنین که قیمت آن به پولی‌ست برمی‌آید؛ چه عقل باشد کارد صد دیناری را مشغول آن کردن؟! حق تعالى تو را قیمت عظیم کرده است. می‌فرماید که «اِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنیِنَ اَنْفُسَهُمْ وَ اَمْوالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ».

تو به قیمت ورای دو جهانی
چه کنم قدر خود نمی‌دانی

مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی.

حق تعالى می‌فرماید که من شما را و اوقات و انفاس شما را و اموال و روزگار شما را خریدم که اگر به من صرف رود و به من دهید بهای آن بهشت جاودانیست قیمت تو پیش من این است. اگر تو خود را به دوزخ فروشی ظلم برخود کرده باشی همچنان که آن مرد کارد صد دیناری را بر دیوار زد و بر او کوزه‌ای یا کدویی آویخت. آمدیم بهانه می‌آوری که «من خود را به کارهای عالى صرف می‌کنم، علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طبّ و غیره تحصیل می‌کنم» آخر این همه برای توست. اگر فقه است برای آن است تا کسی از دست تو نان نرباید و جامه‌ات را نکند و تو را نکشد تا تو به سلامت باشی، و اگر نجوم است احوال فلک و تأثیر آن در زمین، از ارزانی و گرانی امن و خوف، همه تعلق به احوال تو دارد هم برای توست و اگر ستاره است از سعد و نحس و به طالع تو تعلق دارد هم برای توست. چون تأمل کنی اصل تو باشی و اینها همه فرع تو. چون فرع تو را چندین تفاصیل و عجایبها و احوالها و عالمهای بوالعجب بی‌نهایت باشد بنگر که تو را که اصلی، چه احوال باشد؟! چون فرعهای تو را عروج و هبوط و سعد و نحس باشد تو را که اصلی بنگر که چه عروج و هبوط در عالم ارواح و سعد و نحس و نفع و ضر باشد که فلان روح آن خاصیت دارد و از او این آید، فلان کار را می‌شاید. تو را غیر این غذای خواب و خور غذای دیگر است که «اَبِیْتُ عِنْدَ رَبِّیْ یُطْعِمُنِیْ وَ یَسْقِیْنِیْ». در این عالم آن غذا را فراموش کرده‌ای و به این مشغول شده‌ای و شب و روز تن را می‌پروری. آخر این تن اسب توست و این عالم آخور اوست و غذای اسب غذای سوار نباشد. او را به سر خود خواب و خوری‌ست و تنعّمی است، اما سبب آن که حیوانی و بهیمی بر تو غالب شده است تو بر سر اسب در آخور اسبان مانده‌ای و در صفّ شاهان و امیران عالم بقا مقام نداری. دلت آنجاست اما چون تن، غالب است حکم تن گرفته‌ای و اسیر او مانده‌ای.

همچنان که مجنون قصد دیار لیلی کرد، اشتر را آن طرف می‌راند تا هوش با او بود. چون لحظه‌ای مستغرق لیلی می‌گشت و خود را و اشتر را فراموش می‌کرد، اشتر را در ده بچه‌ای بود، فرصت می‌یافت باز می‌گشت و به ده می‌رسید. چون مجنون به خود می‌آمد دو روزه راه بازگشته بود. همچنین سه ماه در راه بماند. عاقبت افغان کرد که «این اشتر بلای من است از اشتر فرو جست و روان شد.»

هَوی نَاقَتِیْ خَلْفِیْ وَقُدِّامِیِ الْهَوی
فَانِّیِ وَاِیَّاهَا لَمُخْتَلِفَانِ

فرمود که سید برهان الدین محقق قدس الله سره العزیز سخن می‌فرمود.

یکی آمد که مدح تو از فلانی شنیدم!

گفت: «تا ببینم که آن فلان چه کس است؟! او را آن مرتبت هست که مرا بشناسد و مدح من کند؟! اگر او مرا به سخن شناخته است پس مرا نشناخته است، زیرا که این سخن نماند و این حرف و صوت نماند و این لب و دهان نماند، این همه عرض است و اگر به فعل شناخت همچنین و اگر ذات من شناخته است آنگه دانم که او مدح مرا تواند کردن و آن مدح از آن من باشد.»

حکایت او همچنان باشد که می‌گویند پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمال کودنی و بلادت!

روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت، فرزند خود را امتحان کرد که: بیا بگو در مشت چه دارم؟!

گفت: «آنچه داری گرد است و زرد است و مجوّف است»

گفت: «چون نشانهای راست دادی؛ پس حکم کن که آن چه چیز باشد؟»

گفت: «می‌باید که غربیل باشد!»

گفت: «آخر این چندین نشانهای دقیق را که عقول در آن حیران شوند دادی از قوت تحصیل و دانش، این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد؟!»

اکنون همچنین علمای اهل زمان در علوم موی می‌شکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلّق ندارد به غایت دانسته‌اند و ایشان را بر آن احاطت کلّی گشته و آنچه مهم است و به او نزدیکتر از همه آن است خودی اوست و خودی خود را نمی‌داند. همه چیزها را به حلّ و حرمت حکم می‌کند که این جایز است و آن جایز نیست و این حلال است یا حرام است. خود را نمی‌داند که حلال است یا حرام است؟، جایز است یا ناجایز؟، پاک است یا ناپاک است؟ پس این تجویف و زردی و نقش و تدویر عارضی است که چون در آتش اندازی این همه نمانَد؛ ذاتی شود صافی از این همه. نشان هر چیز که می‌دهند از علوم و فعل و قول همچنین باشد و به جوهر او تعلّق ندارد که بعد از این همه، باقی آن است. نشان ایشان همچنان باشد که این همه را بگویند و شرح دهند و در آخر حکم کنند که «در مشت غربیل است»! چون از آنچه اصل است خبر ندارند.

من مرغم، بلبلم، طوطی‌ام! اگر مرا گویند که بانگ دیگرگون کن نتوانم، چون زبان من همین است، غیر آن نتوانم گفتن. به خلاف آن که او آواز مرغ آموخته است. او مرغ نیست، دشمن و صیّاد مرغان است؛ بانگ و صفیر می‌کند تا او را مرغ دانند اگر او را حکم کنند که جز این آواز، آواز دیگرگون کن تواند کردن. چون آن آواز بر او عاریت است و از آن او نیست تواند که آواز دیگر کند چون آموخته است که کالای مردمان دزدد، از هر خانه قماشی نماید.

اطلاعات

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: سیاوش جعفری

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

یکی گفت که: اینجا چیزی فراموش کرده‌ام
هوش مصنوعی: یکی گفت که: من چیزی را اینجا فراموش کرده‌ام.
در عالم یک چیز است که آن فراموش کردنی نیست. اگر جمله چیزها را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی باک نیست و اگر جمله را به جای آری و یاد داری و فراموش نکنی و آن را فراموش کنی هیچ نکرده باشی. همچنانکه پادشاهی تو را به ده فرستاد برای کاری معین، تو رفتی و صد کار دیگر گزاردی چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی چنان است که هیچ نگزاردی. پس آدمی در این عالم برای کاری آمده‌است و مقصود آن است، چون آن نمی‌گزارد پس هیچ نکرده باشد.
هوش مصنوعی: در این جهان، چیزی وجود دارد که هرگز نمی‌توان آن را فراموش کرد. اگر همه چیزها را فراموش کنی اما آن یک چیز را فراموش نکنی، مهم نیست. اما اگر آن چیز را فراموش کنی، گویی هیچ کاری نکرده‌ای. مانند این است که پادشاهی تو را به یک روستا می‌فرستد تا یک کار خاص را انجام دهی، اما تو به جای آن کار، به انجام صد کار دیگر مشغول شوی؛ اگر آن کار اصلی را انجام ندهی، در واقع هیچ کاری نکرده‌ای. بنابراین، انسان در این دنیا برای هدف خاصی آمده است و اگر نتواند به آن هدف برسد، انگار هیچ اقدامی انجام نداده است.
«اِنَّا عَرَضْنَا الْاَمَانَةَ عَلَی الْسَّمَواتِ وَ الْاَرضِ وَ الْجِبَالِ فَاَبَیْنَ اَنْ یَحْمِلْنَهَا وَ اَشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا الْاِنْسانُ اِنَّهُ کَانَ ظَلُوْماً جَهُوْلاً» آن امانت را بر آسمان‌ها عرض داشتیم نتوانست پذرفتن. بنگر که از او چند کارها می‌آید که عقل در او حیران می‌شود، سنگها را لعل و یاقوت می‌کند، کوهها را کان زر و نقره می‌کند، نبات زمین را در جوش می‌آرد و زنده می‌گرداند و بهشت عدن می‌کند، زمین نیز دانه‌ها را می‌پذیرد و بر می‌دهد و عیب‌ها را می‌پوشاند و صدهزار عجایب که در شرح نیاید می‌پذیرد و پیدا می‌کند و جبال نیز همچنین معدن‌های گوناگون می‌دهد، این همه می‌کنند اما از ایشان آن یکی کار نمی‌آید آن یک (کار) از آدمی می‌آید.
هوش مصنوعی: ما امانتی را به آسمان‌ها، زمین و کوه‌ها پیشنهاد کردیم، اما آنها از قبول آن امتناع کردند و از آن ترسیدند. در حالی که انسان آن امانت را بر دوش گرفت، زیرا او ظالم و نادان است. بنگر که انسان توانایی انجام چه کارهای شگفت‌انگیزی دارد: می‌تواند سنگ‌ها را به جواهراتی چون لعل و یاقوت تبدیل کند، کوه‌ها را به معادن طلا و نقره تبدیل نماید، گیاهان را ببار آورد و بهشت را خلق کند. زمین نیز دانه‌ها را قبول می‌کند و جوانه می‌زند و ایرادها را می‌پوشاند و صدها هزار شگفتی دیگر را تولید می‌کند. جبال نیز معادن گوناگون را به وجود می‌آورند. اما با همه این کارها، هیچ یک از آنها نمی‌تواند به اندازه‌ی یک کار خاص که تنها از انسان بر می‌آید، عمل کند.
«وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِیْ آدَمَ» نگفت «و وَلَقَدْ کَرَّمْنَا الْسَّمَاءَ وَ الْاَرْضَ» پس از آدمی آن کار می‌آید که نه از آسمانها می‌آید و نه از زمین‌ها می‌آید و نه از کوهها. چون آن کار بکند ظلومی و جهولى از او نفی شود. اگر تو گویی که «اگر آن کار نمی‌کنم چندین کار از من می‌آید» آدمی را برای آن کارهای دیگر نیافریده‌اند. همچنان باشد که تو شمشیر پولادِ هندیِ بی‌قیمتی که آن در خزاین ملوک یابند آورده باشی و ساطورِ گوشتِ گندیده کرده که «من این تیغ را معطّل نمی‌دارم، به وی چندین مصلحت به جای می‌آرم!» یا دیگ زرّین را آورده‌ای و در وی شلغم می‌پزی که به ذره‌ای از آن، صد دیگ به دست آید. یا کارد مُجَوهَر را میخ کدوی شکسته کرده‌ای که «من مصلحت می‌کنم و کدو را بر وی می‌آویزم و این کارد را معطّل نمی‌دارم!» جای افسوس و خنده نباشد؟ چون کار آن کدو به میخ چوبین یا آهنین که قیمت آن به پولی‌ست برمی‌آید؛ چه عقل باشد کارد صد دیناری را مشغول آن کردن؟! حق تعالى تو را قیمت عظیم کرده است. می‌فرماید که «اِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنیِنَ اَنْفُسَهُمْ وَ اَمْوالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ».
هوش مصنوعی: ما انسان‌ها مورد احترام و ارادت قرار گرفته‌ایم، در حالی که آسمان و زمین این چنین حقایقی را ندارند. کارهای ارزشمندی که می‌تواند از انسان صادر شود، نه از آسمان و نه از زمین می‌آید، بلکه از نفس انسانی ناشی می‌شود. اگر انسان به کارهای سطحی و بی‌ارزش مشغول شود، در واقع از ظرفیت واقعی خود دور شده است. اینکه انسان بخواهد از یک وسیله گران‌قیمت برای کارهای بی‌فایده استفاده کند، به نوعی حماقت است. درست همان‌طور که نمی‌توان از یک کارد گران‌قیمت برای کارهای ساده و بی‌ارزش استفاده کرد، انسان نیز نباید از قابلیت‌های عظیم خود در راه‌های بیهوده و کم‌ارزش بهره ببرد. خداوند ما را به قیمت بالا و با ارزش آفریده و وعده بهشت را به مؤمنان داده است.
تو به قیمت ورای دو جهانی
چه کنم قدر خود نمی‌دانی
هوش مصنوعی: تو نمی‌دانی که ارزش تو بیشتر از هر چیزی در این جهان و آن جهان است، و به همین خاطر نمی‌توانم برایت کاری کنم.
مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی.
هوش مصنوعی: خودت را به قیمت پایین نفروش، چرا که تو ارزشمند و گران‌بهایی هستی.
حق تعالى می‌فرماید که من شما را و اوقات و انفاس شما را و اموال و روزگار شما را خریدم که اگر به من صرف رود و به من دهید بهای آن بهشت جاودانیست قیمت تو پیش من این است. اگر تو خود را به دوزخ فروشی ظلم برخود کرده باشی همچنان که آن مرد کارد صد دیناری را بر دیوار زد و بر او کوزه‌ای یا کدویی آویخت. آمدیم بهانه می‌آوری که «من خود را به کارهای عالى صرف می‌کنم، علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طبّ و غیره تحصیل می‌کنم» آخر این همه برای توست. اگر فقه است برای آن است تا کسی از دست تو نان نرباید و جامه‌ات را نکند و تو را نکشد تا تو به سلامت باشی، و اگر نجوم است احوال فلک و تأثیر آن در زمین، از ارزانی و گرانی امن و خوف، همه تعلق به احوال تو دارد هم برای توست و اگر ستاره است از سعد و نحس و به طالع تو تعلق دارد هم برای توست. چون تأمل کنی اصل تو باشی و اینها همه فرع تو. چون فرع تو را چندین تفاصیل و عجایبها و احوالها و عالمهای بوالعجب بی‌نهایت باشد بنگر که تو را که اصلی، چه احوال باشد؟! چون فرعهای تو را عروج و هبوط و سعد و نحس باشد تو را که اصلی بنگر که چه عروج و هبوط در عالم ارواح و سعد و نحس و نفع و ضر باشد که فلان روح آن خاصیت دارد و از او این آید، فلان کار را می‌شاید. تو را غیر این غذای خواب و خور غذای دیگر است که «اَبِیْتُ عِنْدَ رَبِّیْ یُطْعِمُنِیْ وَ یَسْقِیْنِیْ». در این عالم آن غذا را فراموش کرده‌ای و به این مشغول شده‌ای و شب و روز تن را می‌پروری. آخر این تن اسب توست و این عالم آخور اوست و غذای اسب غذای سوار نباشد. او را به سر خود خواب و خوری‌ست و تنعّمی است، اما سبب آن که حیوانی و بهیمی بر تو غالب شده است تو بر سر اسب در آخور اسبان مانده‌ای و در صفّ شاهان و امیران عالم بقا مقام نداری. دلت آنجاست اما چون تن، غالب است حکم تن گرفته‌ای و اسیر او مانده‌ای.
هوش مصنوعی: خداوند می‌فرماید که من وجود شما، زمان‌ها، نفس‌ها، اموال و زندگی‌تان را خریده‌ام و اگر این‌ها را برای من استفاده کنید، پاداش آن بهشت جاودانی است. ارزش شما در نزد من همین است. اگر خودتان را به جهنم بفروشید، ظلمی بر خود کرده‌اید. افراد بهانه می‌آورند که به فعالیت‌های علمی و اخلاقی می‌پردازند، اما این‌ها همه برای خودشان است. هر علمی که می‌آموزید، هدفش این است که در زندگی راحت‌تر باشید و اگر درسی برای شما باشد، به نفع خودتان است. باید توجه کرد که شما اصل هستید و این دانش‌ها و فعالیت‌ها فرع بر وجود شما هستند. اگر فرع‌ها و تفاصيل زیادی داشته باشید، باید ببینید به عنوان اصل چه وضعیت و احوالی دارید. شما در این دنیا غذاهایی غیر از نیازهای جسمی دارید که باید به آن‌ها بپردازید و درگیر نیازهای جسمی شدید. جسم شما تنها وسیله‌ای برای شماست و نباید اجازه دهید که بر شما تسلط یابد. در این مسیر، شما باید مراقب باشید که روح و وجودتان بر جسم غلبه داشته باشد.
همچنان که مجنون قصد دیار لیلی کرد، اشتر را آن طرف می‌راند تا هوش با او بود. چون لحظه‌ای مستغرق لیلی می‌گشت و خود را و اشتر را فراموش می‌کرد، اشتر را در ده بچه‌ای بود، فرصت می‌یافت باز می‌گشت و به ده می‌رسید. چون مجنون به خود می‌آمد دو روزه راه بازگشته بود. همچنین سه ماه در راه بماند. عاقبت افغان کرد که «این اشتر بلای من است از اشتر فرو جست و روان شد.»
هوش مصنوعی: مجنون وقتی که به سمت دیار لیلی می‌رفت، سعی می‌کرد تا اسبش را آن طرف براند و به خود مسلط باشد. اما هر بار که چند لحظه‌ای غرق خیال لیلی می‌شد و خودش و اسبش را فراموش می‌کرد، اسب به سمت ده بچه‌اش می‌رفت و او فرصت پیدا می‌کرد تا به آن‌جا برگردد. وقتی مجنون دوباره به خودش می‌آمد، متوجه می‌شد که دو روزه راه را برعکس طی کرده است. به همین ترتیب، او سه ماه در راه می‌ماند. در نهایت، فریاد می‌زد که "این اسب برای من مشکل‌ساز شده و باید از او فرار کنم و بروم."
هَوی نَاقَتِیْ خَلْفِیْ وَقُدِّامِیِ الْهَوی
فَانِّیِ وَاِیَّاهَا لَمُخْتَلِفَانِ
هوش مصنوعی: در این بیت شاعر به حس و حالاتی اشاره دارد که بر او حاکم است. او از نغمه‌ها و صداهای دلبری یاد می‌کند که هم در پشت او و هم در پیش رویش وجود دارند. این دل‌مشغولی‌ها به او یادآوری می‌کنند که عشق و وابستگی‌های او به دنیای مادی گذرا هستند و به نوعی تضاد و تفاوتی که در این احساسات وجود دارد اشاره می‌کند.
فرمود که سید برهان الدین محقق قدس الله سره العزیز سخن می‌فرمود.
هوش مصنوعی: سید برهان‌الدین محقق قدس الله سره العزیز در حال صحبت بود.
یکی آمد که مدح تو از فلانی شنیدم!
هوش مصنوعی: یکی گفت که از شخصی درباره تو تعریف و تمجید شنیده‌ام!
گفت: «تا ببینم که آن فلان چه کس است؟! او را آن مرتبت هست که مرا بشناسد و مدح من کند؟! اگر او مرا به سخن شناخته است پس مرا نشناخته است، زیرا که این سخن نماند و این حرف و صوت نماند و این لب و دهان نماند، این همه عرض است و اگر به فعل شناخت همچنین و اگر ذات من شناخته است آنگه دانم که او مدح مرا تواند کردن و آن مدح از آن من باشد.»
هوش مصنوعی: او گفت: «بگذار ببینم آن شخصی که درباره‌اش صحبت می‌شود کیست؟ آیا او آنقدر مقام دارد که بتواند من را بشناسد و نسبت به من مدح و ستایش کند؟ اگر او فقط با کلمات مرا شناخته، در واقع مرا نشناخته است، زیرا این کلمات و صداها و ظاهر همه موقتی هستند و پایدار نمی‌مانند. اگر فقط با عمل من را شناخته، باز هم همینطور است. اما اگر ذات و روح من را درک کرده باشد، آن وقت می‌دانم که او می‌تواند به درستی مرا ستایش کند و این ستایش از آنِ من خواهد بود.»
حکایت او همچنان باشد که می‌گویند پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمال کودنی و بلادت!
هوش مصنوعی: داستان او شبیه به این است که یک پادشاه پسرش را به جمعی از اهل علم سپرد تا به او علوم نجوم، رمل و دیگر موضوعات را بیاموزند. اما در نهایت او با تمام استادیش، همچنان احمق و خنگ‌ترین فرد باقی ماند!
روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت، فرزند خود را امتحان کرد که: بیا بگو در مشت چه دارم؟!
هوش مصنوعی: روزی پادشاه انگشتری را در دستش فشرده بود و از فرزندش خواست که به او بگوید در دستش چه چیزی دارد.
گفت: «آنچه داری گرد است و زرد است و مجوّف است»
هوش مصنوعی: او گفت: «چیزی که تو داری، گرد و زرد و توخالی است.»
گفت: «چون نشانهای راست دادی؛ پس حکم کن که آن چه چیز باشد؟»
هوش مصنوعی: گفت: «چون نشانه‌های درستی ارائه دادی، حالا تصمیم بگیر که آن چیز چیست؟»
گفت: «می‌باید که غربیل باشد!»
هوش مصنوعی: گفت: «باید یک صافی وجود داشته باشد!»
گفت: «آخر این چندین نشانهای دقیق را که عقول در آن حیران شوند دادی از قوت تحصیل و دانش، این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد؟!»
هوش مصنوعی: گفت: «این همه نشانه‌های دقیق را که عقل‌ها در آن به حیرت می‌افتند، تو به واسطه دانش و آموختن به دست آوردی، ولی با این حال چطور اینقدر کم‌ارزش شده که در یک دست غربیل جا نمی‌گیرد؟!»
اکنون همچنین علمای اهل زمان در علوم موی می‌شکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلّق ندارد به غایت دانسته‌اند و ایشان را بر آن احاطت کلّی گشته و آنچه مهم است و به او نزدیکتر از همه آن است خودی اوست و خودی خود را نمی‌داند. همه چیزها را به حلّ و حرمت حکم می‌کند که این جایز است و آن جایز نیست و این حلال است یا حرام است. خود را نمی‌داند که حلال است یا حرام است؟، جایز است یا ناجایز؟، پاک است یا ناپاک است؟ پس این تجویف و زردی و نقش و تدویر عارضی است که چون در آتش اندازی این همه نمانَد؛ ذاتی شود صافی از این همه. نشان هر چیز که می‌دهند از علوم و فعل و قول همچنین باشد و به جوهر او تعلّق ندارد که بعد از این همه، باقی آن است. نشان ایشان همچنان باشد که این همه را بگویند و شرح دهند و در آخر حکم کنند که «در مشت غربیل است»! چون از آنچه اصل است خبر ندارند.
هوش مصنوعی: در حال حاضر، برخی از علمای زمان ما در علوم مختلف به بررسی‌های دقیقی می‌پردازند و مواردی که مربوط به خودشان نیست را به خوبی درک کرده‌اند و احساس می‌کنند به طور کامل بر آن تسلط دارند. اما آنچه اهمیت دارد، خود واقعی آن‌ها است که از شناخت آن ناتوانند. آن‌ها در خصوص بسیاری از مسائل قضاوت می‌کنند و می‌گویند که چه چیزی مجاز است و چه چیزی ممنوع، اما خودشان نمی‌دانند که آیا واقعاً حلال یا حرام هستند. به همین ترتیب، آن‌ها نمی‌توانند تشخیص دهند که آیا پاک هستند یا ناپاک. این تفاسیر و تفسیرها، چیزی جز عوارض و شکل‌های ظاهری نیست که اگر در آزمونی قرار گیرد، به طور قطع باقی نخواهد ماند و طبیعت خالص از آن‌ها جدا می‌شود. هر چیزی که درباره علوم و اعمال و گفتارشان بیان می‌شود، در واقع به جوهر اصلی آن‌ها مرتبط نیست و در نهایت، فقط همان اصل باقی خواهد ماند. علمای مذکور به جزئیات می‌پردازند و در نهایت به این نتیجه می‌رسند که "در مشت غربیل است"، چرا که از اصل و حقیقت بی‌خبرند.
من مرغم، بلبلم، طوطی‌ام! اگر مرا گویند که بانگ دیگرگون کن نتوانم، چون زبان من همین است، غیر آن نتوانم گفتن. به خلاف آن که او آواز مرغ آموخته است. او مرغ نیست، دشمن و صیّاد مرغان است؛ بانگ و صفیر می‌کند تا او را مرغ دانند اگر او را حکم کنند که جز این آواز، آواز دیگرگون کن تواند کردن. چون آن آواز بر او عاریت است و از آن او نیست تواند که آواز دیگر کند چون آموخته است که کالای مردمان دزدد، از هر خانه قماشی نماید.
هوش مصنوعی: من یک مرغ هستم، بلبلی هستم، طوطی‌ام! اگر به من بگویند که صدایم را تغییر دهم، نمی‌توانم چون زبان من همین است و نمی‌توانم چیزی جز این بگویم. اما این شخص که آواز مرغ را آموخته، خود مرغ نیست. او دشمن و شکارچی مرغان است؛ صدای جیک‌جیک و سوت می‌زند تا دیگران او را به عنوان مرغ بشناسند. اگر از او بخواهند که آواز دیگری بخواند، نمی‌تواند چون آن آواز برای او قرضی است و متعلق به او نیست. او تنها یاد گرفته که چگونه از دیگران دزدی کند و از هر خانه چیزی به دزدد.

خوانش ها

فصل سوم به خوانش سعیده طاهری

حاشیه ها

1396/01/22 15:03
M

سلام
اون مصراع "مفروش خویش ارزان" هست.
با تشکر

1398/07/20 18:10
بهنام سید موسوی

سلام
جمله آخر: «کالای مردمان دزد از هر خانه قماشی نماید» یعنی چه؟ چرا سروران دانشمند نسبت به این متن به اندازه شعرها عنایت ندارند و بحث و وصفی نیست؟ انگار برای تمام انسانها در تمام دوران ها گفته شده، طلاست.

1399/03/17 10:06
محمد

فاصله کلمات در بعضی جاها رعایت نشده و باعث غلط خوانی می‌شود

1399/09/17 23:12
محسن

در عبارت (چون آموخته است که کالای مردمان دزد از هر خانه قماشی نماید.) می بایست به جای کلمه دزد نوشته شود دزدد. یعنی یاد گرفته است که کالای مردمان را بدزدد. قماش هم به معنی پارچه است. منظور حضرت مولانا این است که این افراد هر روز به یک رنگ در می آیند و فعل و قول ثابتی ندارند.

1400/11/08 14:02
شروین پاداش‌پور

 

سلام

حق با شماست. در نسخه‌ی چاپی کتاب«دزدد» نوشته شده و گوینده بدون توجه به معنای جمله، فقط روخوانی می‌کند. چه خوب می‌شد که این کار زیر نظر اساتید این حوزه انجام می‌شد که به اعتبار بیشتر«گنجور» به عنوان یک منبع دقیق و جامع افزوده شود. 

متأسفم که در تایپ‌ها نظارت و ویرایشی نیست. اگر هم هست، دیر به دیر.  

با مهر و احترام

 

1401/04/22 13:06
بهنام سید موسوی

سپاس. پایدار باشید

1400/01/22 22:03
علی جعفری لاریجانی

درود. در متن صوتی عدن اشتباه تلفظ شده است.
خیلی متنش زیباست.
درود بر مولوی

1402/05/20 20:08
سمیه شکری

«اِنَّا عَرَضْنَا الْاَمَانَةَ عَلَی الْسَّمَواتِ وَالْاَرضِ وَالْجِبَالِ فَاَبَیْنَ اَنْ یَحْمِلْنَهَا وَاَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْاِنْسانُ اِنَّهُ کَانَ ظَلُوْماً جَهُوْلاً»

ما بر آسمانها و زمین و کوههای عالم (و قوای عالی و دانی ممکنات) عرض امانت کردیم (و به آنها نور معرفت و طاعت و عشق و محبّت کامل حق یا بار تکلیف یا نماز و طهارت یا مقام خلافت و ولایت و امامت را ارائه دادیم) همه از تحمّل آن امتناع ورزیده و اندیشه کردند و انسان (ناتوان) آن را بپذیرفت، انسان هم (در مقام آزمایش و اداء امانت) بسیار ستمکار و نادان بود (که اکثر به راه جهل و عصیان شتافت). (احزاب 72)

 

«وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِیْ آدَمَ» نگفت «و وَلَقَدْ کَرَّمْنَا الْسَّمَاءَ وَ الْاَرْضَ»

و به راستی فرزندان آدم را گرامی داشتیم. (اسراء 70) و نگفت : و به راستی آسمان و زمین را گرامی داشتیم :) 

«اِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنیِنَ اَنْفُسَهُمْ وَ اَمْوالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ».

همانا خدا جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده است. (توبه 111)

 

«اَبِیْتُ عِنْدَ رَبِّیْ یُطْعِمُنِیْ وَ یَسْقِیْنِیْ»

من در پیشگاه خداوند شب را به صبح می رسانم و مرا غذا و نوشیدنی می دهد. (حدیث نبوی)

 

هَوی نَاقَتِیْ خَلْفِیْ وَقُدِّامِیِ الْهَوی

فَانِّیِ وَاِیَّاهَا لَمُخْتَلِفَانِ

عشق شتر ماده ای که بر آن سوارم پشت سر است و عشق من پیش رو است 

به راستی که من و شتر مقصدی متفاوت داریم. 

1402/11/10 00:02
رهرو

این چیزی نیست جز یک شاهکار مفهومی!