گنجور

بخش ۵

گفت: بوزنگان را عادت است که چون بزیارت دوستی روند و خواهند که روز برایشان بخرمی گذرد و دست غم بدامن انس ایشان نرسد دل با خود نبرند. که آن مجمع رنج و محنت و منبع غم و مشقت است و باختیار صاحب خود بر اندوه و شادی ثبات نکند، و هر ساعت عیش صافی را تیره می‌گرداند و عمرهنی را منغص می‌کند. و چون بخانه تو می‌آمدم خواستم که انس دیدار تو بر من تمام شود. وزشت باشد که خبر ملالت آن مستوره شنودم و دل با خود نبرم، و ممکن است که تو معذور داری، لکن آن طایفه بد برند که «با چندین سوابق اتحاد دراین محقر مضایقت می‌نماید، و طلب فراغ تو در آنچه ضرری بمن راجع نمی گردد فرو می‌گذاری. »

اگر بازگردی تا ساخته و آماده آیم نیکوتر.

باخه برفور بازگشت و بنجح مراد و حصول عرض واثق شد، و بوزنه را برکران آب رسانید، او بتگ بر درخت دوید. باخه ساعتی انتظار کرد، پس آواز داد. بوزنه بخند ید و گفت:

ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی
در شرط تو نبود که با من تواین کنی

که من در ملک عمر بآخر رسانیده ام و گرم و سرد روزگار چشیده و بخیر و شر احوال بینا گشته، و امروز که زمانه داده خود باز ستد وچرخ در بخشیده خود رجوع روا داشت در زمره منکوبان آمده ام و از این نوع تجربت بیافته، و مثل مشهور است که «قد انزلنا و ایل علینا. » و بحکم این مقدمات هرچه رود برمن پوشیده نماند، و موضع نفاق و وفاق نیکو شناسم. درگذر از این حدیث و بیش در مجلس مردان منشین و لاف حسن عهد فروگذار. چه اگر کسی درهمه هنرها دعوی پیوندد واز مردمی ومروت بسیار تصلف جایز شمرد چون وقت آزمایش فراز آید هراینه بر سنگ امتحان زرد روی گردد، و انواع چوبها در صورت مجانست و مساوات ممکن شود، و اگر بانگی بیارایند و در زینت تکلفی فرمایند کمتر چوبی را بر ظاهر دیدار بر عود رجحان ومزیت افتد، اما چون انصاف آتش در میان آید عود را در صدر بساط برند و ناژ را علف گرمابه سازند.

چون بآتش رسند هر دو بهم
نبود فعل عود چون چند چندن

و نیز گمان مبر که من همچون آن خرم که روباه گفته بود که دل و گوش نداشت. باخه پرسید که: چگونه است آن؟

گفت:

بخش ۴: باخه گفت: من ترا برپشت بدان جزیره رسانم، که در وی هم امن و راحت است و هم خصب و نعمت. در جمله بر وی دمید تا بوزنه توسنی کم کرد و زمام اختیار بدو داد. او را بر پشت گرفت و روی بخانه نهاد. چون بمیان آب رسید تاملی کرد و از ناخوبی آنچه پیش داشت بازاندیشید و با خود گفت: سزاوارتر چیزی که خردمندان ازان تحرز نموده‌اند بی وفایی و غدر است خاصه در حق دوستان، و از برای زنان که نه در ایشان حسن عهد صورت بندد و نه ازیشان وفا و مردمی چشم توان داشت. و گفته‌اند که: «برکمال عیار زر بعون و انصاف آتش وقوف توان یافت؛ و بر قوت ستور بحمل بارگران دلیل توان گرفت؛ و سداد و امانت مردان بداد و ستد بتوان شناخت، و هرگز علم بنهایت کارهای زنان و کیفیت بدعهدی ایشان محیط نگردد. »بخش ۶ - حکایت شیر و روباه و خر: آورده‌اند که شیری را گر بر آمد و قوت او چنان ساقط شد که از حرکت فروماند و شکار متعذر شد. روباهی بود در خدمت او و قراضهٔ طعمهٔ او چیدی. روزی او را گفت: مَلِک این علّت را علاج نخواهد فرمود؟ شیر گفت: مرا نیز خار خار این می‌دارد، و اگر دارو میسر شود تأخیری نرود. و چنین می‌گویند که جز به گوش و دل خر علاج نپذیرد، و طلب آن میسر نیست. گفت: اگر ملک مثال دهد توقفی نرود و به یُمن اقبال او این‌قدر فرونمانَد، و چون اشتر صالح خری از سنگ بیرون آورده شود. و موی ملک بریخته است و فر و جمال و شکوه و بهای او اندک‌مایه نقصان گرفته و بدان سبب از بیشه بیرون نمی‌توان رفت که حشمت ملک و مهابت پادشاهی را زیان دارد. و در این نزدیکی چشمه‌ای است و گازری هر روز به جامه‌شستن آنجا آید، و خری که رخت‌کش اوست همه روز در آن مرغزار و بیارم و ملک نذر کند که دل و گوش او بخورد و باقی صدقه کند. شیر شرط نذر به‌جای آورد.

اطلاعات

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

گفت: بوزنگان را عادت است که چون بزیارت دوستی روند و خواهند که روز برایشان بخرمی گذرد و دست غم بدامن انس ایشان نرسد دل با خود نبرند. که آن مجمع رنج و محنت و منبع غم و مشقت است و باختیار صاحب خود بر اندوه و شادی ثبات نکند، و هر ساعت عیش صافی را تیره می‌گرداند و عمرهنی را منغص می‌کند. و چون بخانه تو می‌آمدم خواستم که انس دیدار تو بر من تمام شود. وزشت باشد که خبر ملالت آن مستوره شنودم و دل با خود نبرم، و ممکن است که تو معذور داری، لکن آن طایفه بد برند که «با چندین سوابق اتحاد دراین محقر مضایقت می‌نماید، و طلب فراغ تو در آنچه ضرری بمن راجع نمی گردد فرو می‌گذاری. »
هوش مصنوعی: گفت: بوزنگان عادت دارند که وقتی به دیدار دوستی می‌روند، می‌خواهند روزشان به خوشی سپری شود و غم از دلشان دور شود. زیرا آن جمعی که در آن هستند، پر از رنج و درد و منبعی از غم و سختی است و نمی‌توانند شادی و اندوه خود را مدیریت کنند. هر لحظه خوشی را تیره می‌کنند و عمر را ناخوشایند می‌سازند. وقتی به خانه تو می‌آمدم، خواستم که از دیدار تو لذتی کامل ببرم. بد است که از غم آن بانوی محترم باخبر شوم و دلخوری را با خود ببرم. ممکن است تو دلیل خاصی داشته باشی، اما آن گروه بد می‌گویند که با وجود این‌همه ارتباط و نزدیکی، در این مورد از من فاصله می‌گیری و نیازی به آرامش و راحتی من را نادیده می‌گیری.
اگر بازگردی تا ساخته و آماده آیم نیکوتر.
هوش مصنوعی: اگر برگردی، زمانی که آماده و مهیا شده‌ام، بهتر خواهد بود.
باخه برفور بازگشت و بنجح مراد و حصول عرض واثق شد، و بوزنه را برکران آب رسانید، او بتگ بر درخت دوید. باخه ساعتی انتظار کرد، پس آواز داد. بوزنه بخند ید و گفت:
هوش مصنوعی: باخه به دریاچه بازگشت و مطمئن شد که مراد برآورده شده و موفق شده است. او بوزنه را به کنار آب رساند و بوزنه مثل پرنده‌ای بر درخت دوید. باخه مدتی منتظر ماند و سپس صدایش زد. بوزنه خندید و پاسخ داد.
ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی
در شرط تو نبود که با من تواین کنی
هوش مصنوعی: ای دوست، تو در عین دوستی همواره دشمنی کردی. در واقع، نباید اینگونه با من رفتار می‌کردی.
که من در ملک عمر بآخر رسانیده ام و گرم و سرد روزگار چشیده و بخیر و شر احوال بینا گشته، و امروز که زمانه داده خود باز ستد وچرخ در بخشیده خود رجوع روا داشت در زمره منکوبان آمده ام و از این نوع تجربت بیافته، و مثل مشهور است که «قد انزلنا و ایل علینا. » و بحکم این مقدمات هرچه رود برمن پوشیده نماند، و موضع نفاق و وفاق نیکو شناسم. درگذر از این حدیث و بیش در مجلس مردان منشین و لاف حسن عهد فروگذار. چه اگر کسی درهمه هنرها دعوی پیوندد واز مردمی ومروت بسیار تصلف جایز شمرد چون وقت آزمایش فراز آید هراینه بر سنگ امتحان زرد روی گردد، و انواع چوبها در صورت مجانست و مساوات ممکن شود، و اگر بانگی بیارایند و در زینت تکلفی فرمایند کمتر چوبی را بر ظاهر دیدار بر عود رجحان ومزیت افتد، اما چون انصاف آتش در میان آید عود را در صدر بساط برند و ناژ را علف گرمابه سازند.
هوش مصنوعی: من در زندگی خود تجربیات زیادی را پشت سر گذاشته‌ام و روزهای خوش و بد را دیده‌ام. اکنون که احساس می‌کنم زمان به من فرصتی دوباره داده است و به میان افرادی که در سختی‌ها قرار دارند آمده‌ام، از این تجربیات چیزهایی آموخته‌ام. معروف است که «پیامی بر ما نازل شده است.» بر اساس این پیشینه، دیگر چیزی در زندگی‌ام پوشیده نمی‌ماند و به‌خوبی می‌توانم نقاط قوت و ضعف را تشخیص دهم. به نکته دیگری می‌پردازم؛ در جمع مردان با ذکر حسن اعتماد نباید لاف بزنید. چرا که اگر کسی بخواهد در تمام هنرها ادعای توانمندی کند و خود را مردی باشرافت و با اخلاق نشان دهد، زمانی که آزمایشی پیش بیاید، حقیقت خود را نشان خواهد داد. انواع چوب‌ها همواره در ظاهر ممکن است یکسان به نظر برسند، اما زمانی که انصاف و حقیقت به میان می‌آید، درخت عود برتر و ارزشمندتر شناخته می‌شود و چیزهای کم‌ارزش‌تر در نهایت به فراموشی سپرده خواهند شد.
چون بآتش رسند هر دو بهم
نبود فعل عود چون چند چندن
هوش مصنوعی: زمانی که دو چیز به آتش می‌رسند و با هم ترکیب می‌شوند، دیگر نمی‌توانند به حالت قبلی خود بازگردند، مانند چوبی که چند بار در آتش سوخته است و دیگر نمی‌تواند به حالت اولیه‌اش برگردد.
و نیز گمان مبر که من همچون آن خرم که روباه گفته بود که دل و گوش نداشت. باخه پرسید که: چگونه است آن؟
هوش مصنوعی: همچنین فکر نکن که من مانند آن خر هستم که روباه گفت که نه دل دارد و نه گوش. باخه پرسید: چگونه چنین چیزی ممکن است؟