شمارهٔ ۵۳۸
ز چوگان بازی آمد زلف بر رخسار آشفته
اطاقه باد جولان خورده و دستار آشفته
سر زلفش که از آه هواداران کم آشفتی
ز آهم دوش بود آشفته وبسیار آشفته
دلیری با خیالش دستبازی کرده پنداری
که زلفش را ندیدم هرگز این مقدار آشفته
چنان سربسته حرفی گفته بودم در محرم کشی امشب
که هم یاران پریشانند و هم اغیار آشفته
نوید وصل میده وز پی ضبط جنون من
دماغم را به بوی هجر هم میدار آشفته
شوم تا جان فشان بر وضع بیقیدانهات یکدم
میفشان گرد از مو زلف را بگذار آشفته
به این صورت ندیدم وضع مجلس محتشم هرگز
که باشد غیر در کلفت تو هم دربار آشفته
اطلاعات
وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
ز چوگان بازی آمد زلف بر رخسار آشفته
اطاقه باد جولان خورده و دستار آشفته
هوش مصنوعی: موهای پریشان و منحنی، به مانند تکهای از بازی چوگان، بر روی چهرهام افتاده و باد در اتاق جولان میزند و دستار من هم به هم ریخته است.
سر زلفش که از آه هواداران کم آشفتی
ز آهم دوش بود آشفته وبسیار آشفته
هوش مصنوعی: حالت و وضع موهای او به قدری تحت تأثیر عشق و آرزوی طرفدارانش است که شب گذشته، صدای آه من باعث بینظمی و آشفتگی آنها شد و این بینظمی بسیار شدید بود.
دلیری با خیالش دستبازی کرده پنداری
که زلفش را ندیدم هرگز این مقدار آشفته
هوش مصنوعی: شجاعتی با خیال او به سر کردهام، گویی که هرگز زلفهایش را اینقدر درهم و برهم ندیدهام.
چنان سربسته حرفی گفته بودم در محرم کشی امشب
که هم یاران پریشانند و هم اغیار آشفته
هوش مصنوعی: امشب به خاطر حرفی که در جمع افراد خاص بیان کردهام، هر دو گروه، دوستان و بیگانگان، در وضعیت ناامیدی و پریشانی قرار دارند.
نوید وصل میده وز پی ضبط جنون من
دماغم را به بوی هجر هم میدار آشفته
هوش مصنوعی: خبر وصال را میدهند، در حالی که در پی تسلط بر جنون من هستم، بویی از جدایی به مشامم میرسد و مرا بیشتر آشفته میکند.
شوم تا جان فشان بر وضع بیقیدانهات یکدم
میفشان گرد از مو زلف را بگذار آشفته
هوش مصنوعی: تا زمانی که جانم را فدای حالت بیتوجهیات کنم، یک لحظه هم از این وضعیت خارج نشو و بگذار موهایت به هم بریزد.
به این صورت ندیدم وضع مجلس محتشم هرگز
که باشد غیر در کلفت تو هم دربار آشفته
هوش مصنوعی: هرگز چنین وضعیتی را در مجالس رسمی و با شکوه ندیدهام که جز با حضور تو، دربار اینگونه آشفته و بینظم باشد.

محتشم کاشانی