در رثای سلطان حسن، پسر خان احمد گیلانی
باز این خرابه را سپه غم گرفته است
افلاک، رنگ حلقه ماتم گرفته است
زان خرمن زمانه نسوزد ز برق آه
کز گریه آسمان و زمین نم گرفته است
عالم سیاه گشته، همانا که صبح را
آیینه زنگ ز آه دمادم گرفته است
بر بیدلان، سراچه عالم درین بلا
تنگ است چون دلی که ز عالم گرفته است
چندان نگین ملک ازین غصّه کنده روی
کش با دو دست حلقه ماتم گرفته است
هرگز ملال ماه صفر این قَدَر نبود
گویا که قسمتی ز محرّم گرفته است
زیر و زبر زمانه اگر ازین عزاست
در زیر خاک، خسرو روی زمین چراست؟
دردا که شمع خانه دولت تباه شد
عالم سیاه از اثر دود آه شد
شد مهر چاشتگاه چو شمع سحر تباه
روز هزار سوخته کوکب سیاه شد
این است خلق را سبب زندگی (که) مرگ
رفت از میان زبس که خجل زین گناه شد
ظلّ همای کز سر شهزاده پا کشید
هرجا افتاد، بار دل و خاک راه شد
وقت جهانگشایی او بود، از غرور
مانند آفتاب جدا از سپاه شد
او از هزار تفرقه آسود و سود کرد
امّا درین معامله، نقصان شاه شد
زین پس به داد کس که رسد، چون به روزگار
بیداد دیده، دادرس و دادخواه شد
آتش به عالمی زد و آسود جان او
بس دور بود این ز دل مهربان او
خلقی جنازه با دل غمناک میبرند
آب حیات را به سوی خاک میبرند
یا آنکه تنگ بود جهان از شکوه او
او را مسیحوار بر افلاک میبرند
نینی پی علاج به مأوای دیگرش
از بیم این هوای خطرناک میبرند
آلودگی نیافته از گرد معصیت
آوردهاند پاک (و) همان پاک میبرند
آن تازیان برق عنان را کشان کشان
چون آهوان بسته به فتراک میبرند
جانها ز بیخودی سر پا بر بدن زنند
سر بر سر جنازه سلطان حسن زنند
فکری برای درد دل زار او کنید
زانجا قیاس مردن دشوار او کنید
بر گوشه جنازه او افکنید چشم
نظّاره گلِ سرِ دستار او کنید
در پای آن جنازه که مستانه میرود
یاد شمایل (و) قد و رفتار او کنید
در خاک یافت با دل پر آرزو قرار
اندیشه تحمّل بسیار او کنید
از دل هنوز بر نتواند گرفت دست
آیید و چاره دل افگار او کنید
او را به جان خرید و ازو بهرهای ندید
اندیشه زیان خریدار او کنید
آه از دم وداع که در اضطراب بود
با شاه کامیاب، دلش در خطاب بود
کای عمر برگذشته، وفا را گذاشتی
آخر ز ما گذشتی و ما را گذاشتی
رفتی که جرعهخوار می عافیت شوی
پیمانهنوش زهر بلا را گذاشتی
با من که در فراق تو بودم چراغ صبح
طغیان تندباد فنا را گذاشتی
رفتیّ و جذبهٔ اجلم سوی خود کشید
با برگ کاه، کاهربا را گذاشتی
با من خدا عذاب فراقت روا نداشت
تو داشتّی و راه خدا را گذاشتی
امروز دست من ز عنان تو کوته است
چون ماجرای روز جزا را گذاشتی؟
ای آنکه چون تو دادرسی در جهان نبود
بیداد اینچنین ز تو کس را گمان نبود
معذور دار اگر نیّم اندر رکاب تو
کان قوّتم نماند که آیم به خواب تو
جان میدهم به سختی ازین غم که مردنم
ترسم شود وسیلهٔ چشم پرآب تو
ترسم ز حسرت دل خود گر خبر دهم
چون بشنوی، شود سبب اضطراب تو
بیرون نخواهم آمدن ای آّب زندگی
از خاک تا به روز حساب از حجاب تو
کاین جان که در عنان اجل میرود، چرا
بر باد همچو گرد نشد در رکاب تو؟
افغان ز بخت خانه برانداز من که هست
آباد عالمی ز تو و من خراب تو
بود این حکایتش به زبان تا خموش شد
خاموشیی که عالم ازو پر خروش شد
امّا ز گوهری که به دُرج عدم شود
از بحر، غیر قطرهٔ آبی چه کم شود
بسیار باشد اینکه فزاید هوای باغ
نخلی اگر بریده به تیغ ستم شود
در باغ، سرفراز ز آزادگیست سرو
از بار میوه باشد اگر نخل خم شود
ایّام مهربان و شهنشاه نوجوان
این ماجرا عجب که سببساز غم شود
یارب که سهل بگذرد این ماجرای صعب
چندانکه خصم را سبب صد الم شود
صبری دهد خدای درین غصّه شاه را
کز خوشدلی به کین ستم متّهم شود
افزون شود ز مردن فرزند، دولتش
چندانکه مرگ شهره به یُمن قدم شود
یارب فتور عافیت سرمدی مباد
یعنی زوال دولت خاناحمدی مباد
اطلاعات
وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: ترکیب بند
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
باز این خرابه را سپه غم گرفته است
افلاک، رنگ حلقه ماتم گرفته است
هوش مصنوعی: این خرابه دوباره تحت تأثیر غم و اندوه قرار گرفته است و آسمان نیز به رنگ عزاداری درآمده است.
زان خرمن زمانه نسوزد ز برق آه
کز گریه آسمان و زمین نم گرفته است
هوش مصنوعی: از آن انبوه زمانه، هیچ چیزی زیر باران اندوه نمیسوزد، زیرا که از گریه آسمان و زمین، همه جا خیس و تر شده است.
عالم سیاه گشته، همانا که صبح را
آیینه زنگ ز آه دمادم گرفته است
هوش مصنوعی: دنیا تاریک شده است، زیرا صبح به دلیل نفسهای پیوسته و مکرر به زنگار آغشته گشته و نمیتواند نور خود را به درستی نشان دهد.
بر بیدلان، سراچه عالم درین بلا
تنگ است چون دلی که ز عالم گرفته است
هوش مصنوعی: دنیا برای بیدلها به خاطر این مصیبت فشرده و تنگ شده است، مانند دلی که از دنیا و محبتهای آن محروم شده باشد.
چندان نگین ملک ازین غصّه کنده روی
کش با دو دست حلقه ماتم گرفته است
هوش مصنوعی: در اینجا گفته شده که با تمام وجود از غم و اندوهی که میکشد، چهره خود را در شلوغی و افسردگی پنهان کرده و با دستانش حلقهای از حزن و سوگواری به دور خود ایجاد کرده است.
هرگز ملال ماه صفر این قَدَر نبود
گویا که قسمتی ز محرّم گرفته است
هوش مصنوعی: ماه صفر هرگز اینقدر ناراحتکننده نبوده است، به نظر میرسد که بخشی از غم و اندوه ماه محرم در آن تأثیر گذاشته است.
زیر و زبر زمانه اگر ازین عزاست
در زیر خاک، خسرو روی زمین چراست؟
هوش مصنوعی: اگر دنیا به دلیل این بیاحترامی در حال دگرگونی است، پس چرا هنوز خسرو بر این زمین حضور دارد؟
دردا که شمع خانه دولت تباه شد
عالم سیاه از اثر دود آه شد
هوش مصنوعی: آه دردناک! شمع روشنی خانهی حکومت خاموش شد و به خاطر دود غم، دنیا به حالت تیره و تار درآمد.
شد مهر چاشتگاه چو شمع سحر تباه
روز هزار سوخته کوکب سیاه شد
هوش مصنوعی: در آغاز صبح، خورشید مانند شمعی که در انتهای شب میسوزد، محدود و کمنور شده است و روز هزاران بار تاریک شده و نجوم تاریک در آسمان نمایان میشوند.
این است خلق را سبب زندگی (که) مرگ
رفت از میان زبس که خجل زین گناه شد
هوش مصنوعی: این به این معناست که زندگی انسانها به خاطر این است که مرگ به خاطر شرم از یک گناه بزرگ، از میان رفته است.
ظلّ همای کز سر شهزاده پا کشید
هرجا افتاد، بار دل و خاک راه شد
هوش مصنوعی: سایه پرندهای که بر سر شاهزاده بود، وقتی که کنار رفت، هر جا که افتاد، باری از دل و خاک مسیر شد.
وقت جهانگشایی او بود، از غرور
مانند آفتاب جدا از سپاه شد
هوش مصنوعی: هنگامی که او وقت فتح و پیروزی داشت، از خودخواهی و غرور به شدت کنارهگیری کرد و به تنهایی از دیگران جدا شد.
او از هزار تفرقه آسود و سود کرد
امّا درین معامله، نقصان شاه شد
هوش مصنوعی: او از هزار جدایی و اختلاف راحت شد و بهرهای برد، اما در این کار، نقصان به شاه رسید.
زین پس به داد کس که رسد، چون به روزگار
بیداد دیده، دادرس و دادخواه شد
هوش مصنوعی: از این پس هر کسی که به کمک نیاز داشته باشد، به یاد ظلم و بیعدالتیهایی که دیده است، خواهان داد و کمک خواهد شد.
آتش به عالمی زد و آسود جان او
بس دور بود این ز دل مهربان او
هوش مصنوعی: آتش به جهانی زده شد و او بیخبر از این ماجرا بود، زیرا دل مهربانش خیلی دور از این حادثه قرار داشت.
خلقی جنازه با دل غمناک میبرند
آب حیات را به سوی خاک میبرند
هوش مصنوعی: مردم با دلهای غمگین جنازهای را به سوی خاک میبرند و آب زندگی را به سمت زمین روانه میکنند.
یا آنکه تنگ بود جهان از شکوه او
او را مسیحوار بر افلاک میبرند
هوش مصنوعی: یا اینکه جهان به سبب عظمت او تنگ و محدود شده، همچون مسیح که به آسمانها برده میشود.
نینی پی علاج به مأوای دیگرش
از بیم این هوای خطرناک میبرند
هوش مصنوعی: به خاطر خطرات این هوا، نینی را به جایی دیگر میبرند تا درمانش کنند.
آلودگی نیافته از گرد معصیت
آوردهاند پاک (و) همان پاک میبرند
هوش مصنوعی: آنجا که سخن از پاکی و طهارت به میان است، بیان میشود که چیزی که از گناه و آلودگی دور مانده، به طور خالص و پاک عرضه شده و همچنان در همین حالت بدون آلایش حفظ میشود.
آن تازیان برق عنان را کشان کشان
چون آهوان بسته به فتراک میبرند
هوش مصنوعی: آن عربها مانند آهوهای گرفتار در تور، با سرعت و شتاب، افسار را به دست گرفته و به سمت هدف میرانند.
جانها ز بیخودی سر پا بر بدن زنند
سر بر سر جنازه سلطان حسن زنند
هوش مصنوعی: جانها از حالتی نامتعادل و بیخودی بر زمین به پا میخیزند و سر خود را بر روی جسد سلطان حسن میگذارند.
فکری برای درد دل زار او کنید
زانجا قیاس مردن دشوار او کنید
هوش مصنوعی: به او فکر کنید و برای غصههایش چارهای بیاندیشید، زیرا از آنجا که مرگ برایش سخت و دشوار است، میتوان به عمق دردش پی برد.
بر گوشه جنازه او افکنید چشم
نظّاره گلِ سرِ دستار او کنید
هوش مصنوعی: بر گوشه تابوت او چشمها را بگذارید و بر گل سر دستار او نظر کنید.
در پای آن جنازه که مستانه میرود
یاد شمایل (و) قد و رفتار او کنید
هوش مصنوعی: در کنار آن جنازه که به شکلی مستانه حرکت میکند، به یاد تصویر و قامت و رفتار او باشید.
در خاک یافت با دل پر آرزو قرار
اندیشه تحمّل بسیار او کنید
هوش مصنوعی: در دل خاک، آرامشی برای اندیشههای پر آرزو پیدا کرده است. پس باید تحمل و صبر زیادی داشته باشید.
از دل هنوز بر نتواند گرفت دست
آیید و چاره دل افگار او کنید
هوش مصنوعی: هنوز نتوان از دل چیزی گرفت و باید تلاش کرد تا برای دل نگران او چارهای پیدا کنیم.
او را به جان خرید و ازو بهرهای ندید
اندیشه زیان خریدار او کنید
هوش مصنوعی: او فردی را خریده و به او وابسته شده، اما هیچ سودی از این ارتباط نبرده است. حالا به این فکر کنید که خریدار چه خسارتی را متحمل شده است.
آه از دم وداع که در اضطراب بود
با شاه کامیاب، دلش در خطاب بود
هوش مصنوعی: وقتی که لحظه وداع فرا میرسد، فردی در حال اضطراب و پریشانی است. دل او در حال سخن گفتن و بیان احساساتش است.
کای عمر برگذشته، وفا را گذاشتی
آخر ز ما گذشتی و ما را گذاشتی
هوش مصنوعی: ای عمر که گذشت، تو ما را تنها گذاشتی و وفا را فراموش کردی.
رفتی که جرعهخوار می عافیت شوی
پیمانهنوش زهر بلا را گذاشتی
هوش مصنوعی: تو رفتی تا با نوشیدن شراب، به آرامش برسی، اما در عوض، لیوان سرشار از زهر درد را رها کردهای.
با من که در فراق تو بودم چراغ صبح
طغیان تندباد فنا را گذاشتی
هوش مصنوعی: تو در حالی که من در دوریات بودم، چراغ صبح را که نشانه امید و روشنی است، در میان تندباد فنا و نابودی رها کردهای.
رفتیّ و جذبهٔ اجلم سوی خود کشید
با برگ کاه، کاهربا را گذاشتی
هوش مصنوعی: تو رفتی و سرنوشت من را با خود به سمت خود کشید، در حالی که مانند برگی از کاه، عشق و محبت را فراموش کردهای.
با من خدا عذاب فراقت روا نداشت
تو داشتّی و راه خدا را گذاشتی
هوش مصنوعی: خداوند عذاب دوریات را به من نرساند، تو خودت تصمیم گرفتی و مسیر الهی را ترک کردی.
امروز دست من ز عنان تو کوته است
چون ماجرای روز جزا را گذاشتی؟
هوش مصنوعی: امروز نتوانم به تو دسترسی داشته باشم، چرا که مثل روز قیامت، کارها به گونهای پیش رفته که از کنترل من خارج شده است.
ای آنکه چون تو دادرسی در جهان نبود
بیداد اینچنین ز تو کس را گمان نبود
هوش مصنوعی: ای کسی که در دنیا هیچکسی به عدالت و دادرسی تو نمیرسد، هیچکس فکر نمیکرد که از تو اینگونه بیعدالتی سر بزند.
معذور دار اگر نیّم اندر رکاب تو
کان قوّتم نماند که آیم به خواب تو
هوش مصنوعی: اگر نتوانستم همراه تو بیایم، مرا ببخش، زیرا دیگر توانائی آن را ندارم که به خواب تو بیايم.
جان میدهم به سختی ازین غم که مردنم
ترسم شود وسیلهٔ چشم پرآب تو
هوش مصنوعی: من به خاطر این غم شدید جان میدهم، زیرا فکر میکنم که مرگم ممکن است باعث اشکریختن تو شود.
ترسم ز حسرت دل خود گر خبر دهم
چون بشنوی، شود سبب اضطراب تو
هوش مصنوعی: من نگرانم اگر از دل خود حسرت و آرزوهایم بگویم، شنیدن آن ممکن است باعث ناراحتی و اضطراب تو شود.
بیرون نخواهم آمدن ای آّب زندگی
از خاک تا به روز حساب از حجاب تو
هوش مصنوعی: من از خاک بیرون نخواهم آمد تا روز حساب و از پرده و حجاب تو جدا شوم، ای آب زندگی.
کاین جان که در عنان اجل میرود، چرا
بر باد همچو گرد نشد در رکاب تو؟
هوش مصنوعی: این جان که به سمت مرگ میرود، چرا مانند غباری در دستان تو متلاشی نشد؟
افغان ز بخت خانه برانداز من که هست
آباد عالمی ز تو و من خراب تو
هوش مصنوعی: دور از بخت من است که خانهام را ویران کند؛ چرا که با وجود تو، جهانی به خوبی و آبادانی وجود دارد، اما من در خرابی به سر میبرم.
بود این حکایتش به زبان تا خموش شد
خاموشیی که عالم ازو پر خروش شد
هوش مصنوعی: این داستان زمانی به زبان آمد که او سکوت کرد و سکوتش چنان تاثیرگذار بود که عالم به شدت پر از صدا و واکنش شد.
امّا ز گوهری که به دُرج عدم شود
از بحر، غیر قطرهٔ آبی چه کم شود
هوش مصنوعی: اما از گوهری که در دریا وجود ندارد، اگر فقط یک قطره آب از آن کم شود، چه چیزی از دریا کم خواهد شد؟
بسیار باشد اینکه فزاید هوای باغ
نخلی اگر بریده به تیغ ستم شود
هوش مصنوعی: اگر یک درخت نخل را با ظلم و ستم قطع کنند، امید و زیبایی باغ آن بیشتر میشود.
در باغ، سرفراز ز آزادگیست سرو
از بار میوه باشد اگر نخل خم شود
هوش مصنوعی: در باغ، سرو به خاطر آزادگی خود سرآمد است، حتی اگر نخل پرثمر باشد و خم شده باشد.
ایّام مهربان و شهنشاه نوجوان
این ماجرا عجب که سببساز غم شود
هوش مصنوعی: روزهای جوانی و محبت چه عجیب است که باعث بروز غم میشود.
یارب که سهل بگذرد این ماجرای صعب
چندانکه خصم را سبب صد الم شود
هوش مصنوعی: ای خدا، کاش این درد و مشکل به سادگی بگذرد، چرا که دشمن به راحتی میتواند باعث هزاران مصیبت شود.
صبری دهد خدای درین غصّه شاه را
کز خوشدلی به کین ستم متّهم شود
هوش مصنوعی: خداوند به شاه در این درد و غم صبر میدهد تا او به خاطر خوشحالیاش به ناحق متهم به کینهتوزی نشود.
افزون شود ز مردن فرزند، دولتش
چندانکه مرگ شهره به یُمن قدم شود
هوش مصنوعی: زمانی که فرزند کسی از دنیا میرود، ثروت و نعمت او به قدری زیاد میشود که مرگ او به خیری برای آن خانواده تبدیل میشود.
یارب فتور عافیت سرمدی مباد
یعنی زوال دولت خاناحمدی مباد
هوش مصنوعی: ای کاش هیچگاه آرامش جاودانه از بین نرود و از بین رفتن قدرت خاناحمدی اتفاق نیفتد.