گنجور

۸ - النوبة الثانیة

قوله تعالی: «وَ جاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ» مفسران و اصحاب اخبار پیشین گفتند که چون ملک مصر بر یوسف راست شد و مملکت را ترتیب داد همان سال آثار برکت وی پیدا گشت، رود نیل وفا کرد و نعمت فراخ گشت، جبرئیل آمد و گفت امسال اوّل آن سال هفت گانه است که خصب و فراخی نعمت بود، یوسف بفرمود تا همه صحرا و بوادی تخم ریختند، آنجا که چشمه آب و رود بود بآب آن را بپروردند و آنجا که آب نبود یوسف دعا کرد تا ربّ العزّه باران فرستاد و آن را بباران بپروردند، آن گه کندوها و انبارها از آن خوشهای غلّه پر کردند و همچنین هفت سال پیاپی جمع همی کردند. پس ابتداء سال قحط آن بود که ملک ریّان در خانه خفته بود در میانه شب آواز داد که یا یوسف الجوع الجوع. فقال یوسف هذا اوان القحط پس هفت سال برآمد که درخت برنیاورد و کشته خوشه نپرورد، اهل مصر سال اوّل طعام از یوسف خریدند بنقد تا در مصر یک درم و یک دینار بدست هیچ کس نماند مگر که همه با خزینه ملک شد. دوم سال هر چه چهارپایان و بار گیران بودند همه دربهای طعام شد. سوم سال هر چه پیرایه و جواهر بود، چهارم سال هر چه بردگان بودند از غلامان و کنیزکان، پنجم سال هر چه ضیاع و عقار و مسکن بود، ششم سال فرزندان خود را ببندگی بفروختند. هفتم سال مردان و زنان همه تنهای خویش ببندگی به یوسف فروختند تا در مصر یک مرد و یک زن آزاد نماند، پس ملک با یوسف مشورت کرد در کار مصریان و یوسف را وکیل خود کرد بهر چه صواب بیند در حقّ ایشان، گفت ای یوسف رای آنست که تو گویی و صواب آنست که تو بینی و هر چه تو کنی در حقّ ایشان پسندیده منست.

یوسف گفت: «انی اشهد اللَّه و اشهدک انی اعتقت اهل مصر عن آخرهم و رددت علیهم املاکهم». و روی انّ یوسف کان لا یشبع من الطّعام فی تلک الایّام، فقیل له تجوع و بیدک خزائن الارض، فقال اخاف ان شبعت ان انسی الجائع و امر طبّاخ الملک ان یجعل غذاه نصف النّهار و اراد بذلک ان یذوق الملک طعم الجوع فلا ینسی الجائعین و یحسن الی المحتاجین فمن ثمّ جعل الملوک غذا هم نصف النّهار.

پس غربا و قحط رسیدگان از هر جانب قصد مصر کردند و هر که رسیدی یوسف شترواری بار بوی دادی، این خبر بکنعان رسید و اهل کنعان از نایافت طعام و گرسنگی بغایت شدّت رسیده بودند و بی طاقت گشته. فقال یعقوب لبنیه یا بنیّ انّ بمصر رجلا صالحا فیما زعموا یمیر النّاس، قالوا و من این یکون بمصر رجل صالح و هم یعبدون الاوثان، قال تذهبون فتعطون دراهمکم و تأخذون طعامکم فخرجوا و هم عشرة حتّی اتوه: فذلک قوله «وَ جاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ» یعنی من ارض ابیهم و هی الحسمی و القریّات من ناحیة کنعان و هی بدو و ارض ماشیة می‌گوید آمدند برادران یوسف بمصر تا طعام برند مردمان خویش را، «فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ» یوسف، «وَ هُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ» نکر و انکر لغتان بمعنی واحد. یوسف ایشان را بشناخت و ایشان یوسف را نشناختند، ابن عباس گفت از آن نشناختند که از آن روز باز که او را در چاه افکندند تا این روز که او را دیدند چهل سال گذشته بود و در دل ایشان هلاک وی مقرر بود. و گفته‌اند که یوسف خود را بزیّ ملوک بایشان نمود، تاج بر سر و طوق زر در گردن و جامه حریر بر تن بر تخت ملک نشسته، از آن جهت او را نشناختند.

و قیل کان بینه و بینهم حجاب، چون برادران در پیش وی شدند بعبرانی سخن گفتند، یوسف چنان فرا نمود که سخن ایشان نمی‌داند، ترجمان در میان کرد تا کار بر ایشان مشتبه شود، آن گه گفت: من انتم و ما امرکم و لعلّکم عیون جئتم تنظرون عورة بلادنا شما که باشید و بچه کار آمدید؟ چنان دانم که جاسوسانید تا احوال بلاد ما تعرّف کنید و پوشیدههای ما را بغور برسید و انگه لشکر آرید، ایشان گفتند: و اللَّه ما نحن بجواسیس و انّما نحن اخوة بنواب واحد و هو شیخ کبیر یقال له یعقوب نبی من الانبیاء. قال فکم انتم؟ قالوا کنّا اثنی عشر رجلا فذهب اخ لنا الی البریّة فهلک فیها و کان احبّنا الی ابینا. قال انتم ها هنا؟ قالوا عشرة. قال فاین الآخر؟ قالوا عند ابینا و هو اخو الّذی هلک من امّه و ابونا یتسلّی به. قال فمن یعلم انّ الّذی تقولون حقّ؟

قالوا یا ایّها الملک انّا ببلاد لا یعرفنا احد، فقال یوسف فائتونی باخیکم الّذی من ابیکم ان کنتم صادقین، فانا ارضی بذلک.

یوسف بتدریج سخن با ایشان بآنجا رسانید که گفت اگر آنچ می‌گوئید که ما نه جاسوسانیم که پسران پیغامبریم آن برادر هم پدر بیارید تا صدق گفت شما پدید آید. و گفته‌اند یوسف ایشان را هر یکی شترواری بار بفرمود، ایشان گفتند آن برادر هم پدر ما را نیز شترواری بفرمای، یوسف بفرمود، آن گه گفت آن برادر را با خود بیارید تا دانم که راست می‌گوئید، پس اگر نیارید دروغ شما مرا معلوم گردد و شما را هیچ بار پس از آن ندهم.

اینست که ربّ العالمین گفت: «وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ» الباء زائدة ای جهّزهم جهازهم یعنی کال لهم طعامهم و اوقر جمالهم و انّما سمّی جهاز المرأة لانه عتاد تزفّ العروس فیه. یقال تجهز فلان اذا استعد للذّهاب و الاجهاز قتل الجریح، «قالَ ائْتُونِی بِأَخٍ لَکُمْ مِنْ أَبِیکُمْ» نکرّ قوله باخ لکم و حقّه التعریف، لانّ التقدیر باخ لکم قد سمعت به و الوصف ینوب عن التّعریف، «أَ لا تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی الْکَیْلَ» ای اتمّه و الکیل ها هنا اسم لنصیب الرّجل من الطعام، «وَ أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ» ای المضیفین، و ذلک انّه احسن ضیافتهم.

«فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلا کَیْلَ لَکُمْ عِنْدِی» ای لا تباع المیرة منکم فتکال لکم، «وَ لا تَقْرَبُونِ» جزم لانّ معناه النّهی ای لا تقربوا داری و لا بلادی.

قال الزجاج: القراءة بالکسر و هو الوجه و یجوز و لا تقربون بفتح النّون لأنّها نون جماعة کما قال فبم تبشّرون بفتح النّون و یکون و لا تقربون لفظه لفظ الخبر و معناه معنی الامر.

«قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ» ای نجتهد فی طلبه من ابیه، اصله من راد یرود اذا جاء و ذهب، «وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ» ما امرتنا به، این لفاعلون آنست که عرب گویند نزلت بفلان فاحسن قرءانا و فعل و فعل یکنون بهذه اللّفظة عن افاعیل الکرم، و یقولون غضب فلان فضرب و شتم و فعل و فعل یکنون عن افاعیل الاذی. قیل اراد یوسف بذلک تنبیه یعقوب علی حال یوسف. و قیل امره اللَّه بذلک.

و گفته‌اند که یوسف چون برادران را دید و احوال یعقوب شنید گریستن بر وی افتاد برخاست و در سرای زلیخا شد، گفت برادران من آمده‌اند و مرا نمی‌شناسند و من ایشان را می‌شناسم، زلیخا گفت مرا دستوری ده تا برای ایشان دعوتی سازم و از پس پرده ایشان را ببینم، یوسف او را دستوری داد و زلیخا ایشان را از پس پرده می‌دید و یوسف خبر پدر از ایشان همی پرسید تا روبیل بخندید و گفت سبحان اللَّه پندارم این عزیز یکی است از ما که از دیرگاه باز غایب بوده اکنون خبر خانه خود همی پرسید، یوسف گفت مرا این عادتست که دوست دارم با غربا حدیث کردن و استعلام اخبار از ایشان کردن. پس آن شب ایشان را بمهمانی باز گرفت، بامداد بار ایشان بفرمود و غلامان خود را گفت، آن بضاعت که ایشان آورده‌اند ببهای گندم در میان گندم نهید پنهان ایشان.

اینست که ربّ العالمین گفت: «وَ قالَ لِفِتْیانِهِ» قرأ حمزه و الکسائی و حفص: «لفتیانه» بالالف، الفتیة و الفتیان جمع فتی و اراد بالفتیة ها هنا العبید و الممالیک. بضاعت ایشان بود که ببهای گندم داده بودند، قتاده گفت لختی درم‌ بود، و قیل کانت نعالا و ادما، و این از بهر آن بایشان داد که ایشان را دیگر درم نبود که بگندم خریدن آیند. و گفته‌اند از بهر آن کرد که از دیانت و امانت ایشان شناخت که ایشان بی بها طعام نخورند، چون آن بضاعت بینند باز گردند و باز آرند و نیز عار آمد او را بهای طعام از پدر و برادران گرفتن.

الرّحال جمع رحل و الرّحل هاهنا المتاع و لذلک سمّی الرّحل الّذی یأوی الیه الانسان رحلا لانّه موضع متاعه. چون خواست که ایشان را باز گرداند، یوسف گفت: دعوا بعضکم عندی رهینة حتّی تأتونی باخیکم الّذی من ابیکم، فاقترعوا بینهم فاصابت القرعة شمعون و کان احسنهم رأیا فی یوسف و ابرّهم به فجعلوه عنده.

پس ایشان باز گشتند بکنعان، دل شاد پیش یعقوب در آمدند و باز گفتند آن اکرام و احسان که عزیز با ایشان کرد، گفتند ای پدر مردی دیدیم بصورت پادشاهان، بخلق پیغامبران، مهمان داری غریب نواز، خوش سخن، متواضع، مهربان، یتیم پرور، مهر افزای، لطف نمای، خوب دیدار، همایون طلعت، سعد اختر، مبارک سیما، با سیاست پادشاهان، با تواضع درویشان، با خلق پیغامبران، با لطافت فریشتگان.

ای پدر و ازین عجب تر که ما را دید گویی غریبی بود گرامیان خود را باز دیده، از بس که شفقت همی نمود و پرسش همی کرد. یعقوب گفت دیگر باره که آنجا روید، سلام و شکر من بعزیز رسانید و گوئید: انّ ابانا یصلی علیک و یدعو لک بما اولیتنا. پس گفت شمعون چرا با شما نیست گفتند عزیز او را باز گرفت از بهر آنک ما را گفتند شما جاسوسانید و ما احوال و قصّه خود بگفتیم، آن گه از ما بنیامین را طلب کردند و شمعون را بنشاندند تا ما بنیامین را ببریم.

فذلک قوله: «یا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ» ای حکم بمنعه بعد هذا ان لم نذهب باخینا بنیامین. و قیل منع منّا اتمام الکیل الّذی اردنا، «فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَکْتَلْ» بیا قراءت حمزه و کسایی است یعنی که بفرست با ما برادر ما تا او بار خویش بستاند، باقی بنون خوانند یعنی نکتال لنا و له و الاکتیال الکیل للنّفس، «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» عن ان یناله مکروه.

«قالَ هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ» علی بنیامین، «إِلَّا کَما أَمِنْتُکُمْ عَلی‌ أَخِیهِ» یوسف، «مِنْ قَبْلُ» و قد قلتم أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ. ثمّ لم تفوا به ثمّ قال «فَاللَّهُ خَیْرٌ حافِظاً» جوابا لقولهم «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» ای الحافظ اللَّه و هو خیر الحافظین فانّی استحفظه اللَّه لا ایّاکم. و قرأ حمزة و الکسائی و حفص: خیر حفظا منصوب علی التمییز، و من قرأ حافظا فمنصوب علی الحال ای حفظ اللَّه خیر من حفظکم. قال کعب لمّا قال فَاللَّهُ خَیْرٌ حافِظاً قال اللَّه و عزّتی و جلالی لاردنّ علیک کلیهما بعد ما فوّضت الیّ.

قوله: «وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ» الّذی حملوه من مصر، «وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ» ثمن الطعام، «رُدَّتْ إِلَیْهِمْ» ای وجدوها فی خلال متاعهم، «قالُوا یا أَبانا ما نَبْغِی» این ما درین موضع دو معنی دارد: یکی معنی استفهام ای ما ذا نطلب و ما نرید و هل فوق هذا من مزید، چون بضاعت خویش دیدند در میان متاع گفتند ای پدر ما چه خواهیم و بر این احسان و اکرام که با ما کرد چه مزید جوییم، ما را گرامی کرد و طعام بما فروخت و آن گه بهای طعام بما باز داد، معنی دیگر ما نفی است: ای لا نطلب منک شیئا لثمن الغلّة بل نشتری بما ردّ علینا. و قیل ما نبغی ای ما نکذّب فیما نخبرک به عن صاحب مصر، «هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَیْنا وَ نَمِیرُ أَهْلَنا» نجلب لهم المیرة و المیرة الطعام یحمل من بلد الی بلد، یقال مار اهله یمیرهم اذا جاء باقواتهم من بلد الی بلد، «وَ نَحْفَظُ أَخانا» فی ذهابنا و مجیئنا، «وَ نَزْدادُ کَیْلَ بَعِیرٍ» ای حمل جمل بسبب اخینا فانّه یعطی کلّ رجل کیل بعیر «ذلِکَ کَیْلٌ یَسِیرٌ» ای ذلک رخیص عندهم علی غلائه عندنا «قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ حَتَّی تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» ای عقدا مؤکّدا بذکر اللَّه.

یعقوب گفت نفرستم بنیامین را با شما تا آن گه که پیمان دهید و عقدی استوار بندید، خدای را بر خویشتن گواه گیرید و بحقّ محمد خاتم پیغامبران و سیّد مرسلان سوگند یاد کنید که با این برادر غدر نکنید و او را با من آرید، «إِلَّا أَنْ یُحاطَ بِکُمْ»ای الّا ان تهلکوا جمیعا، یقال احیط بفلان اذا هلک من ذلک، قوله وَ أُحِیطَ بِثَمَرِهِ ای اهلک و افسد، «فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ» اعطوه عهدهم و حلفوا له بمنزلة محمد، «قالَ» یعقوب، «اللَّهُ عَلی‌ ما نَقُولُ وَکِیلٌ» شاهد کفیل حفیظ.

چون این عهد و پیمان برفت یعقوب، بنیامین را حاضر کرد، پیراهنی پشمین از آن خود بوی داد، عمامه‌ای کتان از آن اسماعیل و میزری از آن ابراهیم علیهم السّلام، گفت آن روز که پیش عزیز شوی این پیراهن بپوش و عمامه بر سر نه و میزر بر دوش افکن و من این از بهر کفن نهاده بودم که یادگار گرامیان است مرا، بنیامین عصائی بدست گرفت و با برادران روی سوی مصر نهاد، پدر بتشییع ایشان بیرون شد تا بزیر آن درخت که با یوسف تا آنجا رفته بود، یعقوب چون بدان جای رسید دست بگردن بنیامین در آورد و زار بگریست، گفت ای پسر با یوسف تا اینجا بیامدم وز آن پس او را باز ندیدم. آن گه پسران را وداع کرد و ایشان را این وصیّت کرد که ربّ العزّه گفت: «وَ قالَ یا بَنِیَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ» ای پسران همه بهم از یک دروازه در مروید بلکه هر دو تن از یک در در شوید تا از چشم بد شما را گزندی نرسد. و کانوا اصحاب جمال و هیئة و صور حسان و قامات ممتدّة.

قال النبی (ص) العین حقّ ای کائن موجود.

و قال (ص): العین تدخل الرجل القبر و الجمل القدر، و کان النبی (ص) یعوذ الحسن و الحسین فیقول اعیذ کما بکلمات اللَّه التّامّة من کلّ عین لامة و نزل فی العین: «وَ إِنْ یَکادُ الَّذِینَ کَفَرُوا» الآیة...

و قیل خاف علیهم حسد النّاس و ان یبلغ الملک قوّتهم و شدّة بطشهم فیهلکهم خوفا علی مملکته. قال ابراهیم النخعی انّما قال ذلک رجاء ان یلقوا یوسف و قیل خاف علیهم العین ثمّ رجع الی علم اللَّه، فقال: «وَ ما أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‌ءٍ» احذره علیکم یرید انّ المقدور کائن و انّ الحذر لا ینفع من القدر، «إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ» یفعل ما یشاء و یحکم ما یرید، «عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ».

«وَ لَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ» کانت لمصر اربعة ابواب فدخلوها متفرّقین، «ما کانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‌ءٍ» ربّ العالمین یعقوب را تصدیق کرد بآنچ گفت و ما اغنی عنکم من اللَّه من شی‌ء لانّه قد لحقه ما حذروه لانّهم خرجوا من عنده احد عشر و عادوا تسعة. می‌گوید تفرّق ایشان بر آن دروازهای مصر سود نداشت و بکار نیامد قضایی را که اللَّه تعالی بر سر ایشان رانده بود و حکم کرده که یعقوب آنچ از آن می‌ترسید بدید، «إِلَّا حاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضاها» یعنی الاخالجة فی قلب یعقوب القاها علی لسانه فادّیها، «وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ» فی قوله «وَ ما أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‌ءٍ» معنی آنست که یعقوب آنچ گفت نه از گزاف میگفت که آن از یقین و معرفت می‌گفت که ما او را آموخته بودیم، دانست که حذر از قدر نرهاند، «وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» انّ یعقوب بهذه الصّفة و لا یعلمون ما یعلم یعقوب.

اطلاعات

منبع اولیه: کتابخانهٔ تصوف

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

قوله تعالی: «وَ جاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ» مفسران و اصحاب اخبار پیشین گفتند که چون ملک مصر بر یوسف راست شد و مملکت را ترتیب داد همان سال آثار برکت وی پیدا گشت، رود نیل وفا کرد و نعمت فراخ گشت، جبرئیل آمد و گفت امسال اوّل آن سال هفت گانه است که خصب و فراخی نعمت بود، یوسف بفرمود تا همه صحرا و بوادی تخم ریختند، آنجا که چشمه آب و رود بود بآب آن را بپروردند و آنجا که آب نبود یوسف دعا کرد تا ربّ العزّه باران فرستاد و آن را بباران بپروردند، آن گه کندوها و انبارها از آن خوشهای غلّه پر کردند و همچنین هفت سال پیاپی جمع همی کردند. پس ابتداء سال قحط آن بود که ملک ریّان در خانه خفته بود در میانه شب آواز داد که یا یوسف الجوع الجوع. فقال یوسف هذا اوان القحط پس هفت سال برآمد که درخت برنیاورد و کشته خوشه نپرورد، اهل مصر سال اوّل طعام از یوسف خریدند بنقد تا در مصر یک درم و یک دینار بدست هیچ کس نماند مگر که همه با خزینه ملک شد. دوم سال هر چه چهارپایان و بار گیران بودند همه دربهای طعام شد. سوم سال هر چه پیرایه و جواهر بود، چهارم سال هر چه بردگان بودند از غلامان و کنیزکان، پنجم سال هر چه ضیاع و عقار و مسکن بود، ششم سال فرزندان خود را ببندگی بفروختند. هفتم سال مردان و زنان همه تنهای خویش ببندگی به یوسف فروختند تا در مصر یک مرد و یک زن آزاد نماند، پس ملک با یوسف مشورت کرد در کار مصریان و یوسف را وکیل خود کرد بهر چه صواب بیند در حقّ ایشان، گفت ای یوسف رای آنست که تو گویی و صواب آنست که تو بینی و هر چه تو کنی در حقّ ایشان پسندیده منست.
هوش مصنوعی: زمانی که برادران یوسف به مصر آمدند، بر اساس گزارش مفسران، از آنجایی که یوسف به عنوان مقام مهمی در مصر مسئولیت خود را انجام می‌داد، سال‌های پربرکتی در آنجا آغاز شد. رود نیل به خوبی جاری شد و نعمت‌های فراوانی به دست آمد. جبرئیل به یوسف خبر داد که این آغاز هفت سال پربرکت است. یوسف اقدام به کشاورزی کرد و زمین‌ها را شخم زد و در مکان‌های مناسب بذر کاشت. در مناطق کم آب، او دعا کرد تا باران بیفتد و باران‌ها به زمین برکت بخشید. پس از آن، انبارها و کندوها از غلات پر شد و هفت سال به همین ترتیب ادامه یافت. بعد از گذشت این سال‌ها، قحطی آغاز شد. در میان شب، ملک به یوسف فریاد زد که از گرسنگی distressed است. یوسف به او گفت که این آغاز قحطی است. در این دوران، مردم مصری برای خرید غذا به یوسف مراجعه کردند و ثروت آنها به خزانه ملک منتقل شد. در طول سال‌های قحط، مردم به وام و فروش دارایی‌های خود اقدام کردند؛ به طوری که در نهایت، تمامی دارایی‌های خود را از دست دادند و به بردگی یوسف درآمدند. در پایان، ملک به یوسف مشورت داد و به او اختیار کامل در مورد مدیریت امور مصریان را داد و اعلام کرد که هر تصمیمی که یوسف بگیرد برای او پسندیده است.
یوسف گفت: «انی اشهد اللَّه و اشهدک انی اعتقت اهل مصر عن آخرهم و رددت علیهم املاکهم». و روی انّ یوسف کان لا یشبع من الطّعام فی تلک الایّام، فقیل له تجوع و بیدک خزائن الارض، فقال اخاف ان شبعت ان انسی الجائع و امر طبّاخ الملک ان یجعل غذاه نصف النّهار و اراد بذلک ان یذوق الملک طعم الجوع فلا ینسی الجائعین و یحسن الی المحتاجین فمن ثمّ جعل الملوک غذا هم نصف النّهار.
هوش مصنوعی: یوسف گفت: «من شهادت می‌دهم که خداوند و تو را شاهد می‌گیرم که من خانواده مصر را از آخرین نفرشان آزاد کردم و املاک آن‌ها را به خودشان برگرداندم». در مورد یوسف گفته شده است که در آن روزها هرگز سیر نمی‌شد. به او گفتند که چرا گرسنه‌ای در حالی که در دستت خزائن زمین است، و او پاسخ داد که می‌ترسم اگر سیر شوم، گرسنگی را فراموش کنم. بنابراین به آشپز شاه دستور داد که غذای او را در نیمه روز سرو کند، تا شاه طعم گرسنگی را بچشد و فراموش نکند که بHelperََ اَكلّ شما ما‌ ا حتاج او است، و به همین دلیل، حکام غذای خود را در نیمه روز می‌خورند.
پس غربا و قحط رسیدگان از هر جانب قصد مصر کردند و هر که رسیدی یوسف شترواری بار بوی دادی، این خبر بکنعان رسید و اهل کنعان از نایافت طعام و گرسنگی بغایت شدّت رسیده بودند و بی طاقت گشته. فقال یعقوب لبنیه یا بنیّ انّ بمصر رجلا صالحا فیما زعموا یمیر النّاس، قالوا و من این یکون بمصر رجل صالح و هم یعبدون الاوثان، قال تذهبون فتعطون دراهمکم و تأخذون طعامکم فخرجوا و هم عشرة حتّی اتوه: فذلک قوله «وَ جاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ» یعنی من ارض ابیهم و هی الحسمی و القریّات من ناحیة کنعان و هی بدو و ارض ماشیة می‌گوید آمدند برادران یوسف بمصر تا طعام برند مردمان خویش را، «فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ» یوسف، «وَ هُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ» نکر و انکر لغتان بمعنی واحد. یوسف ایشان را بشناخت و ایشان یوسف را نشناختند، ابن عباس گفت از آن نشناختند که از آن روز باز که او را در چاه افکندند تا این روز که او را دیدند چهل سال گذشته بود و در دل ایشان هلاک وی مقرر بود. و گفته‌اند که یوسف خود را بزیّ ملوک بایشان نمود، تاج بر سر و طوق زر در گردن و جامه حریر بر تن بر تخت ملک نشسته، از آن جهت او را نشناختند.
هوش مصنوعی: مردم در حال قحطی و گرسنگی از هر سو به سمت مصر رفتند تا از یوسف که در آنجا مشهور به نیک‌خواهی بود، کمک بگیرند. خبر این موضوع به کنعان رسید و اهل آنجا به شدت گرسنه و ناامید شده بودند. یعقوب به فرزندانش گفت که در مصر فرد نیک‌خواهی وجود دارد که مردم را نجات می‌دهد. فرزندانش از او پرسیدند که چنین فردی در کجاست در حالی که مصری‌ها بت‌پرست هستند. یعقوب به آنها گفت که به مصر بروند و در ازای پول، غذا بخرند. آنها به اتفاق برادرانشان به مصر رفتند تا برای خانواده‌شان غذا بیاورند. وقتی به نزد یوسف رفتند، او آنها را شناخت اما آنها او را نشناختند. ابن عباس می‌گوید که آنها او را نشناختند چون چهل سال از روزی که او را در چاه انداخته بودند گذشته بود و در دلشان تصوری از هلاکت او داشتند. همچنین گفته‌اند که یوسف خود را به شکل یک پادشاه نشان داد و به همین دلیل آنها نتوانستند او را شناسایی کنند.
و قیل کان بینه و بینهم حجاب، چون برادران در پیش وی شدند بعبرانی سخن گفتند، یوسف چنان فرا نمود که سخن ایشان نمی‌داند، ترجمان در میان کرد تا کار بر ایشان مشتبه شود، آن گه گفت: من انتم و ما امرکم و لعلّکم عیون جئتم تنظرون عورة بلادنا شما که باشید و بچه کار آمدید؟ چنان دانم که جاسوسانید تا احوال بلاد ما تعرّف کنید و پوشیدههای ما را بغور برسید و انگه لشکر آرید، ایشان گفتند: و اللَّه ما نحن بجواسیس و انّما نحن اخوة بنواب واحد و هو شیخ کبیر یقال له یعقوب نبی من الانبیاء. قال فکم انتم؟ قالوا کنّا اثنی عشر رجلا فذهب اخ لنا الی البریّة فهلک فیها و کان احبّنا الی ابینا. قال انتم ها هنا؟ قالوا عشرة. قال فاین الآخر؟ قالوا عند ابینا و هو اخو الّذی هلک من امّه و ابونا یتسلّی به. قال فمن یعلم انّ الّذی تقولون حقّ؟
هوش مصنوعی: بین یوسف و برادرانش حجاب و فاصله‌ای وجود داشت. وقتی برادران نزد او آمدند، به زبان عبری صحبت کردند و یوسف طوری رفتار کرد که انگار زبان آنان را نمی‌فهمد. او میان آنها و برادرانش مترجمی به کار گرفت تا موضوع برای آنها مبهم شود. سپس پرسید: شما کیستید و برای چه به اینجا آمده‌اید؟ گمان می‌کنم که جاسوسانید تا درباره کشور ما اطلاعات جمع‌آوری کنید و نقاط ضعف ما را بررسی کنید و به زودی لشکری از خود بسازید. برادران پاسخ دادند: به خدا ما جاسوس نیستیم، بلکه ما برادرانی هستیم که از یک پدر بزرگ به نام یعقوب، نبی از انبیاء، هستیم. یوسف پرسید: چند نفر هستید؟ آنها گفتند: ما دوازده مرد بودیم، اما یکی از ما به بیابان رفته و در آنجا جانش را از دست داده و او محبوب‌تر از همه برای پدر ما بود. یوسف گفت: آیا شما هنوز در اینجا هستید؟ آنها پاسخ دادند: ما ده نفر هستیم. یوسف ادامه داد: آخرین نفر کجاست؟ برادران گفتند: او نزد پدرمان است و برادر کسی است که جانش را از دست داده و پدرمان به خاطر او تسلی می‌گیرد. یوسف پرسید: چه کسی می‌تواند ثابت کند که آنچه می‌گویید حقیقت دارد؟
قالوا یا ایّها الملک انّا ببلاد لا یعرفنا احد، فقال یوسف فائتونی باخیکم الّذی من ابیکم ان کنتم صادقین، فانا ارضی بذلک.
هوش مصنوعی: گفتند: ای پادشاه، ما در سرزمینی هستیم که هیچ‌کس ما را نمی‌شناسد. یوسف پاسخ داد: برادر خود را که از پدرتان است به من بیاورید اگر راست می‌گویید؛ من با این امر راضی هستم.
یوسف بتدریج سخن با ایشان بآنجا رسانید که گفت اگر آنچ می‌گوئید که ما نه جاسوسانیم که پسران پیغامبریم آن برادر هم پدر بیارید تا صدق گفت شما پدید آید. و گفته‌اند یوسف ایشان را هر یکی شترواری بار بفرمود، ایشان گفتند آن برادر هم پدر ما را نیز شترواری بفرمای، یوسف بفرمود، آن گه گفت آن برادر را با خود بیارید تا دانم که راست می‌گوئید، پس اگر نیارید دروغ شما مرا معلوم گردد و شما را هیچ بار پس از آن ندهم.
هوش مصنوعی: یوسف به تدریج با آن‌ها صحبت کرد و گفت اگر شما ادعا می‌کنید که جاسوس نیستید و فرزندان پیام‌آورید، برادر خود را بیاورید تا راستگویی شما ثابت شود. آن‌ها درخواست کردند که برادرشان نیز بارهایی را با خود بیاورد. یوسف پذیرفت و سپس گفت که باید برادر را با خود بیاورید تا مطمئن شوم که شما راست می‌گویید. اگر برادر را نیاورید، معلوم می‌شود که شما دروغ می‌گویید و دیگر به شما کمکی نخواهم کرد.
اینست که ربّ العالمین گفت: «وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ» الباء زائدة ای جهّزهم جهازهم یعنی کال لهم طعامهم و اوقر جمالهم و انّما سمّی جهاز المرأة لانه عتاد تزفّ العروس فیه. یقال تجهز فلان اذا استعد للذّهاب و الاجهاز قتل الجریح، «قالَ ائْتُونِی بِأَخٍ لَکُمْ مِنْ أَبِیکُمْ» نکرّ قوله باخ لکم و حقّه التعریف، لانّ التقدیر باخ لکم قد سمعت به و الوصف ینوب عن التّعریف، «أَ لا تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی الْکَیْلَ» ای اتمّه و الکیل ها هنا اسم لنصیب الرّجل من الطعام، «وَ أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ» ای المضیفین، و ذلک انّه احسن ضیافتهم.
هوش مصنوعی: پروردگار عالم فرموده است: «و هنگامی که آن‌ها را به وسیله‌ای مجهز کرد». در اینجا حرف «ب» اضافی است و به معنای این است که به آن‌ها طعام داد و بار شتران را جا داد. همچنین به ابزار عروسی «جهاز» می‌گویند زیرا وسایلی هستند که عروس با آن‌ها به خانه می‌برد. وقتی گفته می‌شود «فلانی آماده شد»، به معنای آماده شدن برای رفتن است و «اجهاز» به معنی کشتن مجروح است. سپس می‌فرماید: «بیایید برادر شما را از پدرتان بیاورید.» در اینجا به کلمه «برادر» به صورت نکره اشاره شده، در حالی که باید معرفه باشد، زیرا معنا این است که من در مورد برادر شما شنیده‌ام و توصیف جایگزین معرفه شده است. بعد از آن می‌گوید: «آیا نمی‌بینید که من پیمانه را کامل می‌کنم؟» به معنای اینکه سهم مرد از غذا را به طور کافی فراهم می‌آورم و «من بهترین مهمان‌نوازانم» یعنی بهترین کسی هستم که آن‌ها را پذیرایی می‌کند، زیرا او بهترین ضیافت را برای آن‌ها فراهم کرده است.
«فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلا کَیْلَ لَکُمْ عِنْدِی» ای لا تباع المیرة منکم فتکال لکم، «وَ لا تَقْرَبُونِ» جزم لانّ معناه النّهی ای لا تقربوا داری و لا بلادی.
هوش مصنوعی: اگر نتوانید آن را به من بیاورید، پس هیچ ارزش و اعتباری برای شما در پیش من نخواهد بود. همچنین به شما می‌گویم که به نزدیک من نیایید؛ زیرا این جمله به معنای نهی کردن است، یعنی به خانه و کشور من نزدیک نشوید.
قال الزجاج: القراءة بالکسر و هو الوجه و یجوز و لا تقربون بفتح النّون لأنّها نون جماعة کما قال فبم تبشّرون بفتح النّون و یکون و لا تقربون لفظه لفظ الخبر و معناه معنی الامر.
هوش مصنوعی: زجاج می‌گوید: کلمه «القراءة» باید با کسره خوانده شود، و این بهترین راه است. همچنین ممکن است با فتح نون «لا تقربون» خوانده شود، اما نباید این کار انجام گیرد زیرا نون جمع است؛ همان‌طور که در عبارت «فبم تبشرون» نون با فتح خوانده می‌شود. در اینجا «لا تقربون» شکل خبری دارد، اما معناش به نوعی امر است.
«قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ» ای نجتهد فی طلبه من ابیه، اصله من راد یرود اذا جاء و ذهب، «وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ» ما امرتنا به، این لفاعلون آنست که عرب گویند نزلت بفلان فاحسن قرءانا و فعل و فعل یکنون بهذه اللّفظة عن افاعیل الکرم، و یقولون غضب فلان فضرب و شتم و فعل و فعل یکنون عن افاعیل الاذی. قیل اراد یوسف بذلک تنبیه یعقوب علی حال یوسف. و قیل امره اللَّه بذلک.
هوش مصنوعی: آنها گفتند: ما پدرش را به وسوسه وا می‌داریم. این عبارت به معنای تلاش در پیدا کردن کسی است که به دنبال چیزی برود. و اینکه ما به انجام آنچه که مقرر کرده‌ای، خواهیم پرداخت. این عبارت در واقع نشان‌دهنده نیت آنها در انجام کارهایی است که عرب‌ها به آن می‌گویند از کسی بدی می‌بینند و واکنش نشان می‌دهند. برخی گفته‌اند یوسف قصد داشته یعقوب را به وضعیتی که در آن قرار دارد، آگاه کند. و برخی دیگر گفته‌اند که این دستور خداوند بوده است.
و گفته‌اند که یوسف چون برادران را دید و احوال یعقوب شنید گریستن بر وی افتاد برخاست و در سرای زلیخا شد، گفت برادران من آمده‌اند و مرا نمی‌شناسند و من ایشان را می‌شناسم، زلیخا گفت مرا دستوری ده تا برای ایشان دعوتی سازم و از پس پرده ایشان را ببینم، یوسف او را دستوری داد و زلیخا ایشان را از پس پرده می‌دید و یوسف خبر پدر از ایشان همی پرسید تا روبیل بخندید و گفت سبحان اللَّه پندارم این عزیز یکی است از ما که از دیرگاه باز غایب بوده اکنون خبر خانه خود همی پرسید، یوسف گفت مرا این عادتست که دوست دارم با غربا حدیث کردن و استعلام اخبار از ایشان کردن. پس آن شب ایشان را بمهمانی باز گرفت، بامداد بار ایشان بفرمود و غلامان خود را گفت، آن بضاعت که ایشان آورده‌اند ببهای گندم در میان گندم نهید پنهان ایشان.
هوش مصنوعی: یوسف وقتی برادرانش را دید و از حال یعقوب باخبر شد، خیلی احساساتی شد و شروع به گریه کرد. او به کاخ زلیخا رفت و گفت که برادرانش آمده‌اند و او آن‌ها را می‌شناسد در حالی که آن‌ها او را نمی‌شناسند. زلیخا از یوسف خواست که دستوری به او بدهد تا برای برادرانش مهمانی بگیرد و بتواند از پشت پرده آن‌ها را ببیند. یوسف به او دستور داد و زلیخا آن‌ها را از پشت پرده مشاهده کرد. یوسف هم از برادرانش درباره پدرشان پرسید و روبیل (یکی از برادران) گفت که فکر می‌کند این عزیز همان کسی است که سال‌ها غایب بوده و حالا در مورد خانه‌اش سوال می‌کند. یوسف توضیح داد که عادت دارد با غریبه‌ها صحبت کند و از آن‌ها اخبار بگیرد. در نهایت، او آن‌ها را به مهمانی دعوت کرد و صبح روز بعد دستور داد بارهایشان را آماده کنند و همچنین از غلامانش خواست که آنچه را که برادران با خود آورده‌اند، به قیمت گندم در میان گندم‌ها پنهان کنند.
اینست که ربّ العالمین گفت: «وَ قالَ لِفِتْیانِهِ» قرأ حمزه و الکسائی و حفص: «لفتیانه» بالالف، الفتیة و الفتیان جمع فتی و اراد بالفتیة ها هنا العبید و الممالیک. بضاعت ایشان بود که ببهای گندم داده بودند، قتاده گفت لختی درم‌ بود، و قیل کانت نعالا و ادما، و این از بهر آن بایشان داد که ایشان را دیگر درم نبود که بگندم خریدن آیند. و گفته‌اند از بهر آن کرد که از دیانت و امانت ایشان شناخت که ایشان بی بها طعام نخورند، چون آن بضاعت بینند باز گردند و باز آرند و نیز عار آمد او را بهای طعام از پدر و برادران گرفتن.
هوش مصنوعی: این متن بیان می‌کند که خداوند به جوانانش گفت و برخی از قراء مانند حمزه، کسایی و حفص اشاره کردند که واژه «فتیانه» را با الف کردند. واژه «فتی» به معنای جوان و به طور خاص به معنای بردگان و غلامان در اینجا به کار رفته است. آنان مقداری گندم را با پول دادند و برخی گفتند که تنها چند درهم داشتند، و برخی دیگر گفته‌اند که ممکن است فقط کفش و کفش‌هایی که از چرم بودند، در اختیار داشتند. این کار به دلیل این بود که آنان دیگر پولی نداشتند که بتوانند برای خرید گندم بروند. گفته شده است که این کار همچنین به خاطر دیانت و امانت آن جوانان بود، زیرا آنها تمایل نداشتند که بدون پرداخت هزینه غذایی دریافت کنند و همچنین برایشان ناپسند بود که از پدر و برادران خود برای خرید غذا پولی بگیرند.
الرّحال جمع رحل و الرّحل هاهنا المتاع و لذلک سمّی الرّحل الّذی یأوی الیه الانسان رحلا لانّه موضع متاعه. چون خواست که ایشان را باز گرداند، یوسف گفت: دعوا بعضکم عندی رهینة حتّی تأتونی باخیکم الّذی من ابیکم، فاقترعوا بینهم فاصابت القرعة شمعون و کان احسنهم رأیا فی یوسف و ابرّهم به فجعلوه عنده.
هوش مصنوعی: "الرّحال" جمع کلمه "رحل" است و در اینجا به معنی بار و لوازم سفر است. به همین دلیل، مکانی که انسان به آن پناه می‌برد، "رحل" نامیده می‌شود زیرا محل جمع آوری وسایل اوست. وقتی یوسف خواست تا آنان را به خانه برگرداند، گفت: "یکی از شما را پیش من به عنوان گروگان بگذارید تا برادر شما که از پدرتان است، به من بپیوندد." پس بین آن‌ها قرعه کشیدند و قرعه به نام شمعون افتاد که بهترین رأی‌دهنده و باوفاترین افراد نسبت به یوسف بود، بنابراین او را نزد یوسف نگه داشتند.
پس ایشان باز گشتند بکنعان، دل شاد پیش یعقوب در آمدند و باز گفتند آن اکرام و احسان که عزیز با ایشان کرد، گفتند ای پدر مردی دیدیم بصورت پادشاهان، بخلق پیغامبران، مهمان داری غریب نواز، خوش سخن، متواضع، مهربان، یتیم پرور، مهر افزای، لطف نمای، خوب دیدار، همایون طلعت، سعد اختر، مبارک سیما، با سیاست پادشاهان، با تواضع درویشان، با خلق پیغامبران، با لطافت فریشتگان.
هوش مصنوعی: آنها به کنعان بازگشتند و با دل شاد به نزد یعقوب رفتند. به او گفتند که عزیز چگونه با ایشان رفتار کرد. گفتند: "ای پدر، مردی را دیدیم که همچون پادشاهان به نظر می‌رسید و چون پیامبران حسن خلق داشت. او مهمان‌نواز و خوش‌زبان، متواضع و مهربان بود، به یتیمان رسیدگی می‌کرد، محبتش زیاد و لطفش نمایان بود. دیدارش زیبا و چهره‌اش مبارک بود و سیاستش مشابه پادشاهان، ولی تواضعش مانند درویشان و لطافتش شبیه فرشتگان بود."
ای پدر و ازین عجب تر که ما را دید گویی غریبی بود گرامیان خود را باز دیده، از بس که شفقت همی نمود و پرسش همی کرد. یعقوب گفت دیگر باره که آنجا روید، سلام و شکر من بعزیز رسانید و گوئید: انّ ابانا یصلی علیک و یدعو لک بما اولیتنا. پس گفت شمعون چرا با شما نیست گفتند عزیز او را باز گرفت از بهر آنک ما را گفتند شما جاسوسانید و ما احوال و قصّه خود بگفتیم، آن گه از ما بنیامین را طلب کردند و شمعون را بنشاندند تا ما بنیامین را ببریم.
هوش مصنوعی: ای پدر، از این موضوع شگفت‌انگیزتر این است که وقتی ما را دید، گویی غریبی را از دوستانش می‌بیند. او به قدری مهربان بود که مدام از ما حال می‌پرسید. یعقوب گفت: "وقتی دوباره به آنجا بروید، سلام و تشکر من را به عزیز برسانید و بگویید: پدر ما برای شما دعا می‌کند و به خاطر لطفی که به ما کرده‌اید، دعا می‌کند." سپس گفت: "شمعون چرا با شما نیست؟" آنها پاسخ دادند: "عزیز او را به خاطر اینکه ما را جاسوس می‌دانست، نگه داشته است و ما داستان خود را به او گفتیم. بعد از آن، از ما خواستند که بنیامین را بیاوریم و شمعون را نگه داشتند تا وقتی که ما بنیامین را ببریم."
فذلک قوله: «یا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ» ای حکم بمنعه بعد هذا ان لم نذهب باخینا بنیامین. و قیل منع منّا اتمام الکیل الّذی اردنا، «فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَکْتَلْ» بیا قراءت حمزه و کسایی است یعنی که بفرست با ما برادر ما تا او بار خویش بستاند، باقی بنون خوانند یعنی نکتال لنا و له و الاکتیال الکیل للنّفس، «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» عن ان یناله مکروه.
هوش مصنوعی: در این متن، فرزندان یک پدر از کمبود منابع و مشکلاتی که برایشان پیش آمده، گلایه می‌کنند. آنها اظهار می‌دارند که اگر برادرشان بنیامین را با خود نفرستند، اجازه نخواهند داشت که از محموله نیازشان بهره‌برداری کنند. همچنین، به این نکته اشاره می‌کنند که برای به دست آوردن منابع لازم، نیاز به همراهی برادرشان دارند و ابراز می‌کنند که در حفظ و نگهداری او کاملاً متعهد و مراقب خواهند بود تا آسیبی به او نرسد.
«قالَ هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ» علی بنیامین، «إِلَّا کَما أَمِنْتُکُمْ عَلی‌ أَخِیهِ» یوسف، «مِنْ قَبْلُ» و قد قلتم أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ. ثمّ لم تفوا به ثمّ قال «فَاللَّهُ خَیْرٌ حافِظاً» جوابا لقولهم «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» ای الحافظ اللَّه و هو خیر الحافظین فانّی استحفظه اللَّه لا ایّاکم. و قرأ حمزة و الکسائی و حفص: خیر حفظا منصوب علی التمییز، و من قرأ حافظا فمنصوب علی الحال ای حفظ اللَّه خیر من حفظکم. قال کعب لمّا قال فَاللَّهُ خَیْرٌ حافِظاً قال اللَّه و عزّتی و جلالی لاردنّ علیک کلیهما بعد ما فوّضت الیّ.
هوش مصنوعی: علی بنیامین گفت: آیا شما را به او اعتماد کنم، مگر همان‌طور که قبلا به برادرش یوسف اعتماد کردید؟ زمانی که گفتید فردا او را با خود ببرید تا بازی کند و خوش بگذرانید و ما هم او را حفظ می‌کنیم. اما شما به وعده‌تان عمل نکردید. سپس گفت: خداوند بهترین حافظ است، در پاسخ به حرف شما که گفتید ما او را حفظ می‌کنیم. یعنی خداوند حافظی بهتر از شماست و من از خداوند خواسته‌ام او را حفظ کند، نه از شما. برخی قاریان مانند حمزه و کسایی و حفص، عبارت "خیر حفظا" را به صورت منصوب خوانده‌اند که به معنای "بهترین نگه‌داری" است، و کسانی که "حافظا" خوانده‌اند، آن را به صورت حال می‌دانند، یعنی نگهداری خداوند بهتر از نگهداری شماست. کعب گفت: زمانی که او گفت "خداوند بهترین حافظ است"، سوگند به عزت و جلالم که به زودی هردوی شما را به من بازخواهید گشت، پس از این که امور را به من واگذار کرده‌اید.
قوله: «وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ» الّذی حملوه من مصر، «وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ» ثمن الطعام، «رُدَّتْ إِلَیْهِمْ» ای وجدوها فی خلال متاعهم، «قالُوا یا أَبانا ما نَبْغِی» این ما درین موضع دو معنی دارد: یکی معنی استفهام ای ما ذا نطلب و ما نرید و هل فوق هذا من مزید، چون بضاعت خویش دیدند در میان متاع گفتند ای پدر ما چه خواهیم و بر این احسان و اکرام که با ما کرد چه مزید جوییم، ما را گرامی کرد و طعام بما فروخت و آن گه بهای طعام بما باز داد، معنی دیگر ما نفی است: ای لا نطلب منک شیئا لثمن الغلّة بل نشتری بما ردّ علینا. و قیل ما نبغی ای ما نکذّب فیما نخبرک به عن صاحب مصر، «هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَیْنا وَ نَمِیرُ أَهْلَنا» نجلب لهم المیرة و المیرة الطعام یحمل من بلد الی بلد، یقال مار اهله یمیرهم اذا جاء باقواتهم من بلد الی بلد، «وَ نَحْفَظُ أَخانا» فی ذهابنا و مجیئنا، «وَ نَزْدادُ کَیْلَ بَعِیرٍ» ای حمل جمل بسبب اخینا فانّه یعطی کلّ رجل کیل بعیر «ذلِکَ کَیْلٌ یَسِیرٌ» ای ذلک رخیص عندهم علی غلائه عندنا «قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ حَتَّی تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» ای عقدا مؤکّدا بذکر اللَّه.
هوش مصنوعی: وقتی که آنها وسایل خود را باز کردند، متوجه شدند که بهای غذایی که خریداری کرده بودند، به آنها برگردانده شده است. آنها در میان وسایل خود این بهای غذا را پیدا کردند و گفتند: «ای پدر، چه چیزی بیشتر از این می‌خواهیم؟» این جمله دارای دو معنی است: یکی اینکه «ما چه چیزی می‌خواهیم» و به نوعی سؤال است از اینکه آیا چیز دیگری هم وجود دارد که بخواهیم؛ زیرا وقتی بهای خود را پیدا کردند، به پدرشان گفتند که با این لطف و احترامی که با ما کردند، دیگر چه چیزی مورد نیاز است؟ معنی دیگر این جمله نفی است که به معنای «ما از تو چیزی نمی‌خواهیم» است. سپس افزودند که این بهای ما به ما برگردانده شده و نیاز داریم که برای خانواده‌امان غذا تهیه کنیم. آنها می‌خواستند از جایی دیگر طعام بیاورند و به این ترتیب، خواستند که برادرشان را در سفرشان حفظ کنند و یک مقدار بار اضافی هم با خود ببرند، زیرا برادرشان می‌توانست برای هر یک از آنها باری معین را تأمین کند. در نهایت، او گفت که تا زمانی که از شما وثیقه‌ای محکم و با ذکر نام خدا نیاورید، برادر را با شما نفرستم.
یعقوب گفت نفرستم بنیامین را با شما تا آن گه که پیمان دهید و عقدی استوار بندید، خدای را بر خویشتن گواه گیرید و بحقّ محمد خاتم پیغامبران و سیّد مرسلان سوگند یاد کنید که با این برادر غدر نکنید و او را با من آرید، «إِلَّا أَنْ یُحاطَ بِکُمْ»ای الّا ان تهلکوا جمیعا، یقال احیط بفلان اذا هلک من ذلک، قوله وَ أُحِیطَ بِثَمَرِهِ ای اهلک و افسد، «فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ» اعطوه عهدهم و حلفوا له بمنزلة محمد، «قالَ» یعقوب، «اللَّهُ عَلی‌ ما نَقُولُ وَکِیلٌ» شاهد کفیل حفیظ.
هوش مصنوعی: یعقوب گفت که من بنیامین را با شما نمی‌فرستم تا زمانی که پیمان بدهید و قولی محکم ببندید. از خدا بخواهید که بر خودتان شاهد باشید و به حق محمد، آخرین پیامبر و بهترین فرستاده‌ها سوگند یاد کنید که به این برادر خیانت نکنید و او را با من برگردانید. مگر اینکه همه‌تان به هلاکت برسید، چرا که اگر کسی به چنین حالتی بیفتد، گفته می‌شود که به او گرفتار شده است. وقتی آن‌ها به او پیمان و عهدشان را دادند و به او قسم خوردند، یعقوب گفت: خدا بر چیزی که می‌گوییم شاهد و ناظر است.
چون این عهد و پیمان برفت یعقوب، بنیامین را حاضر کرد، پیراهنی پشمین از آن خود بوی داد، عمامه‌ای کتان از آن اسماعیل و میزری از آن ابراهیم علیهم السّلام، گفت آن روز که پیش عزیز شوی این پیراهن بپوش و عمامه بر سر نه و میزر بر دوش افکن و من این از بهر کفن نهاده بودم که یادگار گرامیان است مرا، بنیامین عصائی بدست گرفت و با برادران روی سوی مصر نهاد، پدر بتشییع ایشان بیرون شد تا بزیر آن درخت که با یوسف تا آنجا رفته بود، یعقوب چون بدان جای رسید دست بگردن بنیامین در آورد و زار بگریست، گفت ای پسر با یوسف تا اینجا بیامدم وز آن پس او را باز ندیدم. آن گه پسران را وداع کرد و ایشان را این وصیّت کرد که ربّ العزّه گفت: «وَ قالَ یا بَنِیَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ» ای پسران همه بهم از یک دروازه در مروید بلکه هر دو تن از یک در در شوید تا از چشم بد شما را گزندی نرسد. و کانوا اصحاب جمال و هیئة و صور حسان و قامات ممتدّة.
هوش مصنوعی: یعقوب پس از برقراری عهد و پیمان، بنیامین را فراخواند و پیراهن پشمی خود، عمامه‌ای کتانی از اسماعیل و میزر ابراهیم را به او داد. او گفت که روزی که به دیدار عزیز (فرعون) می‌روی، این لباس‌ها را بپوش و میزر را بر دوش بینداز، زیرا این‌ها یادگاری از افراد بزرگ و عزیز خانواده‌ام هستند. بنیامین عصایی به دست گرفت و به همراه برادرانش به سوی مصر روانه شدند. یعقوب تا پای درختی که با یوسف رفته بود، همراه آنان خارج شد. وقتی به آنجا رسید، دستش را به گردن بنیامین انداخت و شروع به گریه کرد و گفت: «ای پسر، تا اینجا با یوسف آمدم و پس از آن هرگز او را ندیدم.» سپس یعقوب با پسرانش وداع کرد و به آن‌ها وصیت کرد که خداوند به آنها فرموده: «پسرانم، از یک دروازه وارد نشوید، بلکه از دروازه‌های مختلف وارد شوید تا از چشم بد محفوظ بمانید.» زیرا آنها از نظر جمال و زیبایی، هیکل و قد و قامت زیبا بودند.
قال النبی (ص) العین حقّ ای کائن موجود.
هوش مصنوعی: پیامبر (ص) فرمودند: چشم حق است و هر چیزی که وجود دارد حقیقت دارد.
و قال (ص): العین تدخل الرجل القبر و الجمل القدر، و کان النبی (ص) یعوذ الحسن و الحسین فیقول اعیذ کما بکلمات اللَّه التّامّة من کلّ عین لامة و نزل فی العین: «وَ إِنْ یَکادُ الَّذِینَ کَفَرُوا» الآیة...
هوش مصنوعی: عین، یعنی چشم، به مرد آسیب می‌زند و بند شتر هم بر او فشار می‌آورد. پیامبر (ص) حسن و حسین را به کلمات کامل خداوند پناه می‌داد و می‌فرمود: به آنها پناه می‌دهم از هر چشم حسود. در مورد چشم حسود، آیه‌ای نازل شده که اشاره به این موضوع دارد.
و قیل خاف علیهم حسد النّاس و ان یبلغ الملک قوّتهم و شدّة بطشهم فیهلکهم خوفا علی مملکته. قال ابراهیم النخعی انّما قال ذلک رجاء ان یلقوا یوسف و قیل خاف علیهم العین ثمّ رجع الی علم اللَّه، فقال: «وَ ما أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‌ءٍ» احذره علیکم یرید انّ المقدور کائن و انّ الحذر لا ینفع من القدر، «إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ» یفعل ما یشاء و یحکم ما یرید، «عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ».
هوش مصنوعی: در این متن به ترس از حسادت مردم و نگرانی از قدرت و نفوذ دیگران اشاره شده است. گفته می‌شود که این ترس ممکن است باعث آسیب و نابودی شود، به خصوص وقتی که قدرت و قوه یک فرد یا قوم تهدیدی برای دیگران به شمار آید. ابراهیم نخعی در این زمینه بیان می‌کند که این ترس به دلیل احتمال دیدار با یوسف است. در ادامه به این نکته توجه داده می‌شود که نباید از تقدیر الهی ترسید، زیرا در نهایت اراده خداوند بر همه چیز چیره است و هیچ تدبیری نمی‌تواند در مقابل آن مؤثر باشد. پس باید به خدا توکل کرد و به او اعتماد داشت، زیرا او بهترین تدبیرکننده است.
«وَ لَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ» کانت لمصر اربعة ابواب فدخلوها متفرّقین، «ما کانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‌ءٍ» ربّ العالمین یعقوب را تصدیق کرد بآنچ گفت و ما اغنی عنکم من اللَّه من شی‌ء لانّه قد لحقه ما حذروه لانّهم خرجوا من عنده احد عشر و عادوا تسعة. می‌گوید تفرّق ایشان بر آن دروازهای مصر سود نداشت و بکار نیامد قضایی را که اللَّه تعالی بر سر ایشان رانده بود و حکم کرده که یعقوب آنچ از آن می‌ترسید بدید، «إِلَّا حاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضاها» یعنی الاخالجة فی قلب یعقوب القاها علی لسانه فادّیها، «وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ» فی قوله «وَ ما أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‌ءٍ» معنی آنست که یعقوب آنچ گفت نه از گزاف میگفت که آن از یقین و معرفت می‌گفت که ما او را آموخته بودیم، دانست که حذر از قدر نرهاند، «وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» انّ یعقوب بهذه الصّفة و لا یعلمون ما یعلم یعقوب.
هوش مصنوعی: وقتی فرزندان یعقوب به مصر وارد شدند، طبق دستور پدرشان، از چهار دروازه به طور جداگانه وارد شدند. اما این کار هیچ کمکی به آنها نکرد، زیرا خداوند قضا و حکم خود را بر آنها جاری کرده بود. یعقوب از آنچه که آنها از آن می‌ترسیدند، آگاه بود و می‌دانست که جدا شدن از هم نمی‌تواند آنها را از تقدیر الهی نجات دهد. در واقع، یعقوب چیزهایی را در دل داشت که آنها را به زبان آورد. او به خوبی می‌دانست که هیچ اقدامی نمی‌تواند در برابر اراده خداوند مؤثر باشد. او این حرف‌ها را از روی علم و بصیرت بیان کرد و نه از روی ناآگاهی، زیرا علم او عمیق‌تر از چیزی بود که مردم بدانند.