گنجور

شمارهٔ ۳۰۸ - مدح دیگر از آن پادشاه

گر چون تو به چینستان ای ترک نگارستی
پیوسته به چینستان ای ماه بهارستی
گر نه همه زیبایی با قد تو جفتستی
گر نه همه دلجویی با روی تو یارستی
آن زلف سیه گر نه هم بوی بخورستی
کی دیده بی خوابم پرنم چو بخارستی
شب گر نه به همرنگی بودی چو دو زلف تو
کی در شب تاریکم یک لحظه قرارستی
از روی تو گر شبها روشن نشدی چشمم
با روی چو ماه تو شمعم به چه کارستی
از زلف چو دود تو بر روی چو گلبرگت
شب بستر من گویی از آتش و خارستی
کی خون رودی چندین بر دو رخم از دیده
گر نه دل پر خونم زان غمزه فگارستی
کی مست و خرابستی از عشق دلم هرگز
گر نرگس موزونت نه جفت خمارستی
زان دانه نار تو گر یافتمی قسمی
کی اشک دو چشم من چون دانه نارستی
گر تو دهیم بوسی پیشت نهمی گنجی
گر در خور این عشقم امروز یسارستی
آخر بدهی گه گه چون لابه کنم بوسی
آیا که اگر گه گه با بوس و کنارستی
من پار ز تو یک شب با شادی دل خفتم
ای کاش مرا امسال آن دولت پارستی
از عشق تو گر روزم زینگونه نه تیره ستی
در هجر تو گر کارم زین نوع نه زارستی
گر وصل تو همچون جان در دل نه عزیزستی
کی عاشق بیچاره در چشم تو خوارستی
از شاه نمی راند کز چشم تو خون زاید
بس خون که نراندستی از هیچ نیارستی
مسعود که گر گردون بنده نشدی او را
نه دهر فروزستی نه خاک نگارستی
رویم نه شخودستی قدم نه خمیدستی
روحم نه رمیدستی شخصم نه نزارستی
چون شیر شکارستی شاها همه شاهان را
در دهر گر از شاهان یک شیر شکارستی
بر پیل نشاندستی با بند گران بی شک
گر هیچ درین گیتی یک پیل سوارستی
گر نه سپهت هستی ساکن شده از کوشش
مسکون زمین یکسر بر تیره غبارستی
دستش همه رودستی رودش همه خونستی
سنگش همه خاکستی کوهش همه غارستی
لطف تو و عنف تو گر هیچ شدی مرئی
این جوهر نورستی آن عنصر نارستی
ور کینه و مهر تو محسوس بصر گشتی
آن گونه لیلستی و آن لون نهارستی
گر آتش خشمت را حلم تو نکردی کم
زو چرخ دخانستی سیاره شرارستی
گر نه کف میمونت بارنده چو ابرستی
کی شاخ سخا زینسان پیوسته ببارستی
گر باد شکوه تو بر چرخ نرفتستی
در چرخ کجا هرگز زینگونه مدارستی
گر در خور جشن تو تحفه ستی و هدیه ستی
از هفت سپهر انجم پیش تو نثارستی

اطلاعات

وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

گر چون تو به چینستان ای ترک نگارستی
پیوسته به چینستان ای ماه بهارستی
هوش مصنوعی: اگر تو مانند تو در چین زندگی کنی، ای ترک زیبا، همیشه به مانند ماه بهار خواهی بود.
گر نه همه زیبایی با قد تو جفتستی
گر نه همه دلجویی با روی تو یارستی
هوش مصنوعی: اگر زیبایی‌ها تنها در همان قامت تو وجود نداشتند، یا اگر همه محبت‌ها فقط به خاطر چهره تو نبود، زندگی چه تفاوتی داشت؟
آن زلف سیه گر نه هم بوی بخورستی
کی دیده بی خوابم پرنم چو بخارستی
هوش مصنوعی: اگر آن زلف سیاه تو بوی خوشی نداشت، آیا من که به خاطر تو خوابم نمی‌برد، مانند بخاری که جمع شده، نمی‌نمایم؟
شب گر نه به همرنگی بودی چو دو زلف تو
کی در شب تاریکم یک لحظه قرارستی
هوش مصنوعی: اگر شب به رنگ زلف‌های تو بود، آیا در این شب تاریک لحظه‌ای آرامش داشتم؟
از روی تو گر شبها روشن نشدی چشمم
با روی چو ماه تو شمعم به چه کارستی
هوش مصنوعی: اگر چهره‌ات در شب‌ها روشن نشده باشد، بدون شمعی مثل من، با زیبایی‌ات چه کاری می‌توانی کنی؟
از زلف چو دود تو بر روی چو گلبرگت
شب بستر من گویی از آتش و خارستی
هوش مصنوعی: موهای تو مانند دودی است که بر روی گلبرگ تو نشسته و گویی شب را به بستر من آورده‌اند. این شب، پر از گرما و آتش و حسرت است.
کی خون رودی چندین بر دو رخم از دیده
گر نه دل پر خونم زان غمزه فگارستی
هوش مصنوعی: چگونه ممکن است که چشمان من از دیدن تو، چنان خونین و اشفته شود، در حالی که دل من از غم تو پر از درد است؟
کی مست و خرابستی از عشق دلم هرگز
گر نرگس موزونت نه جفت خمارستی
هوش مصنوعی: هرگز نمی‌توانم بپذیرم که تو به خاطر عشق من، در حال مستی و بی‌خودی هستی؛ حتی اگر نرگس زیبای تو همسفر حالت نشود.
زان دانه نار تو گر یافتمی قسمی
کی اشک دو چشم من چون دانه نارستی
هوش مصنوعی: اگر دانه‌ای از آن آتشین نار را به دست می‌آوردم، قسم می‌خورم که اشک‌های چشمانم مانند آن دانه نار نمی‌بود.
گر تو دهیم بوسی پیشت نهمی گنجی
گر در خور این عشقم امروز یسارستی
هوش مصنوعی: اگر تو بوسه‌ای به من بدهی، گنجی برایت می‌گذارم، اما اگر امروزی از عشق من به خوبی پذیرایی نکنی، این چیزها برای تو مناسب نیست.
آخر بدهی گه گه چون لابه کنم بوسی
آیا که اگر گه گه با بوس و کنارستی
هوش مصنوعی: بلاخره وقتی نیاز به محبت و نزدیکی دارم، آیا تو هم به من محبت می‌کنی؟ اگر گاهی اوقات با هم نزدیک شدیم، آیا می‌توانم از آن لحظات لذت ببرم؟
من پار ز تو یک شب با شادی دل خفتم
ای کاش مرا امسال آن دولت پارستی
هوش مصنوعی: من یک شب به خاطر تو خوشحال بودم و حالا آرزو می‌کنم که همان شادمانی دوباره به سراغم بیاید.
از عشق تو گر روزم زینگونه نه تیره ستی
در هجر تو گر کارم زین نوع نه زارستی
هوش مصنوعی: اگر روزگار من به خاطر عشق تو این‌گونه باشد، پس در جدایی از تو چرا باید زار و نزار باشم؟
گر وصل تو همچون جان در دل نه عزیزستی
کی عاشق بیچاره در چشم تو خوارستی
هوش مصنوعی: اگر پیوند تو مانند جان در دل من نباشد، پس چرا برای تو بیچاره عاشق در نظر تو ارزشی ندارد؟
از شاه نمی راند کز چشم تو خون زاید
بس خون که نراندستی از هیچ نیارستی
هوش مصنوعی: از نظر من، عشق و ارتباط تو آنقدر عمیق و تأثیرگذار است که نمی‌توان آن را از کسی جدا کرد. هیچ دلیلی برای دوری از تو وجود ندارد و احساسات من به عنوان نشانه‌ای از عشق، نمی‌توانند خاموش شوند.
مسعود که گر گردون بنده نشدی او را
نه دهر فروزستی نه خاک نگارستی
هوش مصنوعی: مسعود، اگرچه دنیا به او تعلق نداشت و او به گردونه‌ی روزگار وابسته نبود، اما نه زمان او را درخشنده کرد و نه زمین زیبایی‌هایش را به او عطا کرد.
رویم نه شخودستی قدم نه خمیدستی
روحم نه رمیدستی شخصم نه نزارستی
هوش مصنوعی: چهره‌ام نه به خودی است و نه در هم رفته، روح من نه فراری است و نه زبون. شخصیت من نیز نه ضعیف و بی‌پناه است.
چون شیر شکارستی شاها همه شاهان را
در دهر گر از شاهان یک شیر شکارستی
هوش مصنوعی: وقتی که تو مانند شیری برای شکار هستی، همه پادشاهان در دنیای زندگی‌ات تحت تأثیر تو قرار می‌گیرند، حتی اگر فقط یک شیر از میان پادشاهان وجود داشته باشد.
بر پیل نشاندستی با بند گران بی شک
گر هیچ درین گیتی یک پیل سوارستی
هوش مصنوعی: اگر تو بر روی یک فیل نشسته‌ای با زنجیرهای سنگین، بدون شک در این دنیا هیچ موجودی نمی‌تواند بر تو غلبه کند.
گر نه سپهت هستی ساکن شده از کوشش
مسکون زمین یکسر بر تیره غبارستی
هوش مصنوعی: اگر در میدان نبرد حضور نداشته باشی و تلاش نکنی، انگار که به سکون زمین درآمده‌ای و تمام وجودت تحت تاثیر غبار ناامیدی است.
دستش همه رودستی رودش همه خونستی
سنگش همه خاکستی کوهش همه غارستی
هوش مصنوعی: دست او مثل دوردست‌هاست، جاروی او مثل خون است، سنگ او مانند خاک است و کوه او به اندازه یک غار است.
لطف تو و عنف تو گر هیچ شدی مرئی
این جوهر نورستی آن عنصر نارستی
هوش مصنوعی: اگر زیبایی و خشونت تو هم دیده نشود، این حقیقت که تو نور هستی و آنچه در تو نیست، به روشنی نمایان می‌شود.
ور کینه و مهر تو محسوس بصر گشتی
آن گونه لیلستی و آن لون نهارستی
هوش مصنوعی: اگر کینه و محبت تو برای چشم‌ها محسوس باشد، تو شب‌گون شده‌ای و آن رنگ تو تابناک روز است.
گر آتش خشمت را حلم تو نکردی کم
زو چرخ دخانستی سیاره شرارستی
هوش مصنوعی: اگر خشم تو بر دیانت و بردباری‌ات غلبه کند، به اندازه‌ای که آتش خشم تو شعله‌ور شود، آسمان را هم پر از دود و آتش می‌کند.
گر نه کف میمونت بارنده چو ابرستی
کی شاخ سخا زینسان پیوسته ببارستی
هوش مصنوعی: اگر نه که تو مانند ابر باران می‌افکنی، چگونه ممکن است که شاخ سخاوتت همیشه پر از باران باشد؟
گر باد شکوه تو بر چرخ نرفتستی
در چرخ کجا هرگز زینگونه مدارستی
هوش مصنوعی: اگر شکوه و عظمت تو در آسمان‌ها نمایان نمی‌شد، پس در آسمان چگونه ممکن بود که این‌گونه بگریزد و دور شود؟
گر در خور جشن تو تحفه ستی و هدیه ستی
از هفت سپهر انجم پیش تو نثارستی
هوش مصنوعی: اگر تو در جشن خود هدایا و تحفه‌ها بپذیری، از هفت آسمان ستاره‌ها به احترام تو نثار خواهیم کرد.