شمارهٔ ۲
کس نیست که گوید ز من آن ترک ختارا
گر رفت خطائی
باز آی که داریم توقع ز تو یارا
با وعده وفائی
منداز بنام من دل سوخته فلفل
بر آتش رخسار
کافتاده دل از دانه ی مشکین تو ما را
در دام بلائی
امروز منم چون خم ابروی تو در شهر
مانند هلالی
تا دیده ام آن صورت انگشت نما را
انگشت نمائی
باز آی که سر در قدمت بازم و جان را
در پای سمندت
جون می ندهد دست من بی سر و پا را
جز نعل بهائی
در شهر شما قاعده باشد که نپرسند
از حال غریبان
آخر چه زیان مملکت حسن شما را
از بی سر و پائی
تا چند مخالف زنی ای مطرب خوشگوی
در پرده ی عشّاق
بنواز زمانی من بی برگ و نوا را
از بانگ نوائی
زین پیش نهان چند توان داشتن آخر
در دل غم هجران
دانم که سرایت کند این درد نگارا
یک روز بجائی
در ظلمت اسکندرم از حسرت لعلت
ماننده ی خواجو
لیکن چکنم چون نبود ملکت دارا
در خورد گدائی
اطلاعات
وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
کس نیست که گوید ز من آن ترک ختارا
گر رفت خطائی
هوش مصنوعی: هیچکس نیست که بگوید در مورد من آن دختر زیبا اگر اشتباهی کرده است.
باز آی که داریم توقع ز تو یارا
با وعده وفائی
هوش مصنوعی: برگرد و به ما امید بده، زیرا ما به تو اعتماد داریم و انتظار وفای به عهدت را داریم.
منداز بنام من دل سوخته فلفل
بر آتش رخسار
هوش مصنوعی: نگذار دل آزردهام را به خاطر نامی سوزانتر از فلفل بر آتش چهره به تصویر بکشد.
کافتاده دل از دانه ی مشکین تو ما را
در دام بلائی
هوش مصنوعی: دل ما به خاطر بوی خوش مشک تو در دام مصیبتها گرفتار شده است.
امروز منم چون خم ابروی تو در شهر
مانند هلالی
هوش مصنوعی: امروز من به اندازه خم ابروی تو در شهر برجسته و خاص هستم، مانند یک هلال که در آسمان میدرخشد.
تا دیده ام آن صورت انگشت نما را
انگشت نمائی
هوش مصنوعی: تا زمانی که آن چهره خاص و بینظیر را دیدهام، دست به نمایشی زدهام.
باز آی که سر در قدمت بازم و جان را
در پای سمندت
هوش مصنوعی: برگرد که من همیشه در خدمت تو هستم و جانم را در راه تو فدا میکنم.
جون می ندهد دست من بی سر و پا را
جز نعل بهائی
هوش مصنوعی: من به تنهایی و بدون پشتوانه کسی نمیتوانم جان خود را نجات دهم، جز با استفاده از نعل اسبی که به من کمک کند.
در شهر شما قاعده باشد که نپرسند
از حال غریبان
هوش مصنوعی: در شهر شما این رسم برقرار است که از حال و روز آدمهای غریب خبری نخواهند گرفت.
آخر چه زیان مملکت حسن شما را
از بی سر و پائی
هوش مصنوعی: در نهایت، ضرر مملکت شما از بینظمی و بیسر و سامانی چه خواهد بود؟
تا چند مخالف زنی ای مطرب خوشگوی
در پرده ی عشّاق
هوش مصنوعی: چقدر باید به مخالفخوانی ادامه دهی، ای مطرب خوشصدا، در دل عاشقان؟
بنواز زمانی من بی برگ و نوا را
از بانگ نوائی
هوش مصنوعی: لطفاً لحظهای برای من که بینوا و بدون سرود هستم، نوا بخوان.
زین پیش نهان چند توان داشتن آخر
در دل غم هجران
هوش مصنوعی: چند بار میتوان در دل غم جدایی پنهان ماند؟
دانم که سرایت کند این درد نگارا
یک روز بجائی
هوش مصنوعی: میدانم که این درد و تنهایی به جایی خواهد رسید و در نهایت تاثیری خواهد گذاشت.
در ظلمت اسکندرم از حسرت لعلت
ماننده ی خواجو
هوش مصنوعی: در تاریکی و ناامیدی من، به خاطر نبودن تو و زیباییات، مانند خواجوی حسرتزده هستم.
لیکن چکنم چون نبود ملکت دارا
در خورد گدائی
هوش مصنوعی: اما چه کنم، وقتی که در دست گدایی چیزی ندارم و ثروتمند نیستم؟