گنجور

شمارهٔ ۱۶۲

کار من شکسته بسامان رسید باز
درد من ضعیف بدرمان رسید باز
شاخ امید من گل صد برگ بار داد
مرغ مراد من بگلستان رسید باز
از بارگاه مکرمت عام خسروی
تشریف خاص بین که بدربان رسید باز
آدم که آب کوثرش از دیده رفته بود
چون گل بصحن گلشن رضوان رسید باز
دیوان کنون حکومت دیوان کجا کنند
کانگشتری بدست سلیمان رسید باز
یکساله ره ز طرف چمن دور بود گل
لیکن بکام دوست ببستان رسید باز
یعقوب کو بکلبه احزان مقیم بود
ناگه بوصل یوسف کنعان رسید باز
بی تاج مانده بود سر تخت سلطنت
و اکنون چه غم که سنجق سلطان رسید باز
ای دل مباش طیره که جانم ز تیرگی
همچون خضر بچشمه ی حیوان رسید باز
چندین چه نالی از شب دیجور حادثات
روشن برآ که صبح درفشان رسید باز
خواجو مسوز رشته ی جانرا ز تاب دل
کان شمع شب فروز بایوان رسید باز

اطلاعات

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

کار من شکسته بسامان رسید باز
درد من ضعیف بدرمان رسید باز
هوش مصنوعی: کار من به شکلی منظم و درست انجام شد، اما درد و رنج من هنوز هم به قوت خود باقیست و درمانی برای آن پیدا نکرده‌ام.
شاخ امید من گل صد برگ بار داد
مرغ مراد من بگلستان رسید باز
هوش مصنوعی: شاخ امید من به گل‌های زیبا آراسته شد و پرنده آرزوی من دوباره به باغستان برگشت و زندگی‌اش را ادامه داد.
از بارگاه مکرمت عام خسروی
تشریف خاص بین که بدربان رسید باز
هوش مصنوعی: از مقام بلند و با عظمت پادشاهی نگاه خاصی به افرادی که به دروازه نزدیک شده‌اند، داشته باشید.
آدم که آب کوثرش از دیده رفته بود
چون گل بصحن گلشن رضوان رسید باز
هوش مصنوعی: انسانی که در زندگی خود از سرشارترین نعمت‌ها و رحمت‌ها محروم شده بود، پس از مدتی به جایی رسید که دوباره به شکوفایی و زیبایی دست پیدا کرد.
دیوان کنون حکومت دیوان کجا کنند
کانگشتری بدست سلیمان رسید باز
هوش مصنوعی: دیوان، حالا کجا تصمیم‌سازی می‌کنند، وقتی که انگشتری که به دست سلیمان رسید، چه اتفاقی افتاده است؟
یکساله ره ز طرف چمن دور بود گل
لیکن بکام دوست ببستان رسید باز
هوش مصنوعی: یک سال تمام گل از باغ دور بود، اما در نهایت به خاطر خواست دوستی، دوباره به باغ برگشت.
یعقوب کو بکلبه احزان مقیم بود
ناگه بوصل یوسف کنعان رسید باز
هوش مصنوعی: یعقوب، که در خانه‌ای پر از غم و اندوه زندگی می‌کرد، ناگهان به وصال یوسف در سرزمین کنعان رسید.
بی تاج مانده بود سر تخت سلطنت
و اکنون چه غم که سنجق سلطان رسید باز
هوش مصنوعی: تاجی بر سر سلطنت نبود، اما حالا چه جای نگرانی که پرچم پادشاهی دوباره به دست آمده است.
ای دل مباش طیره که جانم ز تیرگی
همچون خضر بچشمه ی حیوان رسید باز
هوش مصنوعی: ای دل، نگران نباش که جان من، که مانند خضر از چشمه‌ی زندگی بهره‌مند شده، دوباره به حیات و نور خواهد رسید.
چندین چه نالی از شب دیجور حادثات
روشن برآ که صبح درفشان رسید باز
هوش مصنوعی: بسیاری از شب‌های تاریک و سختی‌هایی که تجربه کرده‌ای، به خود نبالید و بدان که روشنایی صبح دوباره پدیدار شده است.
خواجو مسوز رشته ی جانرا ز تاب دل
کان شمع شب فروز بایوان رسید باز
هوش مصنوعی: خواجو به ما می‌گوید که با شدت و هیجان، زندگی را نگذرانیم و خود را نسوزانیم، چرا که همان‌طور که شمعی به سمت آتش می‌رسد و می‌درخشد، ما نیز باید با امید و روشنی به زندگی ادامه دهیم و از فرصتی که داریم بهره‌برداری کنیم.