گنجور

شمارهٔ ۳۷۱

شوخ بیدادگری همچو تو در عالم نیست
پریی مثل تو در نوع بنی آدم نیست
آب و رنگ چمن حسن فزاید زحیا
بر گل رو عرق شرم کم از شبنم نیست
قانعی را که سرش بر خط تسلیم و رضاست
شادیی در دلش از بیش و غمی از کم نیست
در فراق تو مدام آرزوی مرگ کنم
زانکه شق شب هجر تو ازین اسلم نیست
شیخ شهر آنکه به خوبی ملکش می خوانی
حرف من نیز همین است که او آدم نیست
آنکه از دیدن لعل نمکینش جویا
نشد از دست در این دایره جز خاتم نیست

اطلاعات

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: چکامه

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

شوخ بیدادگری همچو تو در عالم نیست
پریی مثل تو در نوع بنی آدم نیست
هوش مصنوعی: هیچ کس در دنیا به شوخی و بازیگوشی تو نمی‌رسد، و هیچ پری مانند تو در میان انسان‌ها وجود ندارد.
آب و رنگ چمن حسن فزاید زحیا
بر گل رو عرق شرم کم از شبنم نیست
هوش مصنوعی: آب و رنگ چمن زیبایی را از حیا، بیشتر می‌کند؛ بر روی گل، عرق شرم کمتر از شبنم نیست.
قانعی را که سرش بر خط تسلیم و رضاست
شادیی در دلش از بیش و غمی از کم نیست
هوش مصنوعی: کسی که به سرنوشت خود تسلیم و راضی است، در دلش نه از خوشی‌های فراوان شاد است و نه از کمبودها غمگین.
در فراق تو مدام آرزوی مرگ کنم
زانکه شق شب هجر تو ازین اسلم نیست
هوش مصنوعی: در دوری تو، همواره آرزوی مرگ دارم زیرا که شب طولانی جدایی تو، از این وضع برایم بیشتر رنج‌آور است.
شیخ شهر آنکه به خوبی ملکش می خوانی
حرف من نیز همین است که او آدم نیست
هوش مصنوعی: شیخ شهر، که تو او را با نیکی می‌شناسی، من نیز می‌گویم او انسان واقعی نیست.
آنکه از دیدن لعل نمکینش جویا
نشد از دست در این دایره جز خاتم نیست
هوش مصنوعی: کسی که از زیبایی و جذابیت خاص او بی‌خبر ماند، در این گردونه‌ی زندگی جز سرنوشت و پایانش چیز دیگری نیست.