گنجور

شمارهٔ ۳۷۸

بزم وصل است و غم هجر همان است که بود
دل پر از حسرت دیدار، چنان است که بود
نکهت وصل چه حاصل که چمن پیراشد؟
بر رخ کاهیم آن رنگ خزان است که بود
چه خماری ست که از خون دو عالم نشکست؟
چشم مخمور همان دشمن جان است که بود
سبحه در گردن من مصلحت وقت فکند
ور نه زنار من آن موی میان است که بود
آتش عشق همان است ولی از چه سبب
گرمی داغ تو با دل نه چنان است که بود؟
لب فرو بست نی از ناله، نفس سوخت سپند
دل بی تاب همان گرم فغان است که بود
لذّتی نیست به از رقصِ به خون غلتیدن
همچنان بسمل ما، بال فشان است که بود
عشق اگر زیب دهد تخت سلیمانی را
خاتم ملک به آن نام و نشان است که بود
لبت اکنون به فسون می برد از خویش مرا
ورنه این باده به کام دگران است که بود
حیرت از هجر تو نگذاشت خبردار شوم
همچنان دیده به رویت نگران است که بود
حرفی از سوز دل اول به لب آورده حزین
یک سخن شمع صفت ورد زبان است که بود

اطلاعات

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: پروژهٔ بازبینی OCR

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

بزم وصل است و غم هجر همان است که بود
دل پر از حسرت دیدار، چنان است که بود
هوش مصنوعی: در جشن و شادی دیدار هستیم، اما اندوه جدایی همان احساس گذشته را دارد. دل همچنان پر از حسرت برای ملاقات است، درست مانند قبل.
نکهت وصل چه حاصل که چمن پیراشد؟
بر رخ کاهیم آن رنگ خزان است که بود
هوش مصنوعی: اتصال و وصال چه فایده‌ای دارد وقتی که باغ معطر و زیبا از بین رفته است؟ بر چهره ما رنگ و بوی پاییز باقی مانده است که همیشه بوده است.
چه خماری ست که از خون دو عالم نشکست؟
چشم مخمور همان دشمن جان است که بود
هوش مصنوعی: این چه حالتی است که از شدت عشق و اندوه، حتی مرگ و زندگی نتوانسته آن را بشکند؟ چشمی که از شراب عشق پر شده، همان دشمن جان است که همیشه وجود داشته است.
سبحه در گردن من مصلحت وقت فکند
ور نه زنار من آن موی میان است که بود
هوش مصنوعی: در گردن من تسبیحی آویزان است که به خاطر شرایط زمانه به آن وابسته‌ام، وگرنه زنار من همان موی وسط سرم است که نشانه‌ای از عقاید و باورهای من است.
آتش عشق همان است ولی از چه سبب
گرمی داغ تو با دل نه چنان است که بود؟
هوش مصنوعی: عشق همچنان شعله‌ور است، اما چرا احساس گرمای دل تو به آن شدت و حرارت قبل نیست؟
لب فرو بست نی از ناله، نفس سوخت سپند
دل بی تاب همان گرم فغان است که بود
هوش مصنوعی: نی نتوانست از ناله‌هایش حرفی بزند و نفسش به خاطر درد دلش سوخت. دل بی‌تابش همچنان در حال فغان و ناله است، همانطور که همیشه بوده است.
لذّتی نیست به از رقصِ به خون غلتیدن
همچنان بسمل ما، بال فشان است که بود
هوش مصنوعی: هیچ لذتی بالاتر از رقصیدن به خون نیست، درست مانند حالتی که ما در حال جان دادن هستیم و پرواز می‌کنیم.
عشق اگر زیب دهد تخت سلیمانی را
خاتم ملک به آن نام و نشان است که بود
هوش مصنوعی: اگر عشق زیبایی به تخت سلیمان ببخشد، نشانه و علامت آن تاجی است که بر آن قرار دارد.
لبت اکنون به فسون می برد از خویش مرا
ورنه این باده به کام دگران است که بود
هوش مصنوعی: لب‌های تو با جادوگری‌اش مرا از خود بی‌خود کرده است، وگرنه این نوشیدنی تنها برای دیگران مناسب است.
حیرت از هجر تو نگذاشت خبردار شوم
همچنان دیده به رویت نگران است که بود
هوش مصنوعی: حیرت و شگفتی از دوری تو به من اجازه نداد که از وضعیت خود باخبر شوم، همچنان چشمانم به تو نگاه می‌کنند و نگرانند که چه بر سر تو آمده است.
حرفی از سوز دل اول به لب آورده حزین
یک سخن شمع صفت ورد زبان است که بود
هوش مصنوعی: حزین از درد دلش چیزی را به زبان آورده و سخنش شبیه به شمعی است که نورش را پخش می‌کند.

حاشیه ها

1399/07/01 23:10
آرش فضلی شمس آبادی

گوهر مخزن اسرار همان است که بود
حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود
حافظ