گنجور

بخش ۱۱

چنین گفت پس گیو با پهلوان
که ای نازش شهریار و گوان
شوم ره بگیرم به افراسیاب
نمانم که آید بدین روی آب
سر پل بگیرم بدان بدگمان
بدارمش ازان سوی پل یک زمان
بدان تا بپوشند گردان سلیح
که بر ما سرآمد نشاط و مزیح
بشد تازیان تا سر پل دمان
به زه بر نهاده دو زاغ کمان
چنین تا به نزدیکی پل رسید
چو آمد درفش جفا پیشه دید
که بگذشته بود او ازین روی آب
به پیش سپاه اندر افراسیاب
تهمتن بپوشید ببر بیان
نشست از بر ژنده پیل ژیان
چو در جوشن افراسیابش بدید
تو گفتی که هوش از دلش بر پرید
ز چنگ و بر و بازو و یال او
به گردن برآوردهٔ گوپال او
چو طوس و چو گودرز نیزه‌گذار
چو گرگین و چون گیو گرد و سوار
چو بهرام و چون زنگهٔ شادروان
چو فرهاد و برزین جنگ‌آوران
چنین لشکری سرفرازان جنگ
همه نیزه و تیغ هندی به چنگ
همه یکسر از جای برخاستند
بسان پلنگان بیاراستند
بدان‌گونه شد گیو در کارزار
چو شیری که گم کرده باشد شکار
پس و پیش هر سو همی کوفت گرز
دو تا کرد بسیار بالای برز
رمیدند ازو رزمسازان چین
بشد خیره سالار توران زمین
ز رستم بترسید افراسیاب
نکرد ایچ بر کینه جستن شتاب
پس لشکر اندر همی راند گرم
گوان را ز لشکر همی خواند نرم
ز توران فراوان سران کشته شد
سر بخت گردنکشان گشته شد
ز پیران بپرسید افراسیاب
که این دشت رزم‌ست گر جای خواب
که در رزم جستن دلیران بدیم
سگالش گرفتیم و شیران بدیم
کنون دشت روباه بینم همی
ز رزم آز کوتاه بینم همی
ز مردان توران خنیده تویی
جهان‌جوی و هم رزمدیده تویی
سنان را به تندی یکی برگرای
برو زود زیشان بپرداز جای
چو پیروزگر باشی ایران تراست
تن پیل و چنگال شیران تراست
چو پیران ز افراسیاب این شنید
چو از باد آتش دلش بردمید
بسیچید با نامور ده‌هزار
ز ترکان دلیران خنجرگذار
چو آتش بیامد بر پیلتن
کزو بود نیروی جنگ و شکن
تهمتن به لبها برآورده کف
تو گفتی که بستد ز خورشید تف
برانگیخت اسپ و برآمد خروش
بران سان که دریا برآید بجوش
سپر بر سر و تیغ هندی به مشت
ازان نامداران دو بهره بکشت
نگه کرد افراسیاب از کران
چنین گفت با نامور مهتران
که گر تا شب این جنگ هم زین نشان
میان دلیران و گردنکشان
بماند نماند سواری به جای
نبایست کردن بدین رزم رای
بپرسید کالکوس جنگی کجاست
که چندین همی رزم شیران بخواست
به مستی همی گیو را خواستی
همه جنگ با رستم آراستی
همیشه از ایران بدی یاد اوی
کجا شد چنان آتش و باد اوی
به الکوس رفت آگهی زین سخن
که سالار توران چه افگند بن
برانگیخت الکوس شبرنگ را
به خون شسته بد بی‌گمان چنگ را
برون رفت با او ز لشکر سوار
ز مردان جنگی فزون از هزار
همه با سنان سرافشان شدند
ابا جوشن و گرز و خفتان شدند
زواره پدیدار بد جنگجوی
بدو تیز الکوس بنهاد روی
گمانی چنان برد کو رستم‌ست
بدانست کز تخمهٔ نیرم‌ست
زواره برآویخت با او به هم
چو پیل سرافراز و شیر دژم
سناندار نیزه به دو نیم کرد
دل شیر چنگی پر از بیم کرد
بزد دست و تیغ از میان برکشید
ز گرد سران شد زمین ناپدید
ز کین‌آوران تیغ بر هم شکست
سوی گرز بردند چون باد دست
بینداخت الکوس گرزی چو کوه
که از بیم او شد زواره ستوه
به زین اندر از زخم بی‌توش گشت
ز اسپ اندر افتاد و بیهوش گشت
فرود آمد الکوس تنگ از برش
همی خواست از تن بریدن سرش
چو رستم برادر بران‌گونه دید
به کردار آتش سوی او دوید
به الکوس بر زد یکی بانگ تند
کجا دست شد سست و شمشیر کند
چو الکوس آوای رستم شنید
دلش گفتی از پوست آمد پدید
به زین اندر آمد به کردار باد
ز مردی بدل در نیامدش یاد
بدو گفت رستم که چنگال شیر
نپیموده‌ای زان شدستی دلیر
زواره به درد از بر زین نشست
پر از خون تن و تیغ مانده به دست
برآویخت الکوس با پیلتن
بپوشید بر زین توزی کفن
یکی نیزه زد بر کمربند اوی
ز دامن نشد دور پیوند اوی
تهمتن یکی نیزه زد بر برش
به خون جگر غرقه شد مغفرش
به نیزه همیدون ز زین برگرفت
دو لشکر بمانده بدو در شگفت
زدش بر زمین همچو یک لخت کوه
پر از بیم شد جان توران گروه
برین همنشان هفت گرد دلیر
کشیدند شمشیر برسان شیر
پس پشت ایشان دلاور سران
نهادند بر کتف گرز گران
چنان برگرفتند لشکر ز جای
که پیدا نیامد همی سر ز پای
بکشتند چندان ز جنگ‌آوران
که شد خاک لعل از کران تا کران
فگنده چو پیلان به هر جای بر
چه با تن چه بی‌تن جدا کرده سر
به آوردگه جای گشتن نماند
سپه را ره برگذشتن نماند

اطلاعات

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

چنین گفت پس گیو با پهلوان
که ای نازش شهریار و گوان
هوش مصنوعی: گیو به پهلوان گفت: ای نازنین، تو را به عنوان شهریار و گوان می‌شناسم.
شوم ره بگیرم به افراسیاب
نمانم که آید بدین روی آب
هوش مصنوعی: رسم بر این است که اگر به داد و ستد با افراسیاب برسم، دیگر در این راه نخواهم ماند و به این منظور از راه عبور نمی‌کنم.
سر پل بگیرم بدان بدگمان
بدارمش ازان سوی پل یک زمان
هوش مصنوعی: می‌خواهم در میانه پل بایستم و به آن فردی که بدگمان است نگاهی بیندازم و او را از طرف دیگر پل برای لحظه‌ای به تماشا بزنم.
بدان تا بپوشند گردان سلیح
که بر ما سرآمد نشاط و مزیح
هوش مصنوعی: بدان که زمانی که دورتنیاها و گردان‌ها به ما یاری می‌رسانند، لحظات شاد و شگفت‌انگیز به پایان می‌رسد.
بشد تازیان تا سر پل دمان
به زه بر نهاده دو زاغ کمان
هوش مصنوعی: تازیان به سر پل رسیدند و دو زاغ که کمان به زه کشیده بودند، آنجا ایستاده بودند.
چنین تا به نزدیکی پل رسید
چو آمد درفش جفا پیشه دید
هوش مصنوعی: به محض نزدیک شدن به پل، درفش (پرچم) ظالمی را مشاهده کرد.
که بگذشته بود او ازین روی آب
به پیش سپاه اندر افراسیاب
هوش مصنوعی: او از روی آب عبور کرده و به پیش سپاه افراسیاب می‌رود.
تهمتن بپوشید ببر بیان
نشست از بر ژنده پیل ژیان
هوش مصنوعی: تهمتن (رستم) زره بر تن کرد و بر شیری نشسته است که نقش و شکل خاصی دارد. این تصویر نشان‌دهنده قدرت و شجاعت اوست.
چو در جوشن افراسیابش بدید
تو گفتی که هوش از دلش بر پرید
هوش مصنوعی: زمانی که او لباس جنگی افراسیاب را دید، گویی تمام هوش و حواسش را از دست داد و حیران ماند.
ز چنگ و بر و بازو و یال او
به گردن برآوردهٔ گوپال او
هوش مصنوعی: یکی از ابرازهای قدرت و زیبایی، از دستان، پاها و یال او به وضوح دیده می‌شود که به مانند یک نجات‌دهنده یا پروردگار درخشنده بر گردن او نمایان است.
چو طوس و چو گودرز نیزه‌گذار
چو گرگین و چون گیو گرد و سوار
هوش مصنوعی: مثل طوس و گودرز که نیزه به دست دارند، و همچون گرگین و گیو که سوار و آماده هستند.
چو بهرام و چون زنگهٔ شادروان
چو فرهاد و برزین جنگ‌آوران
هوش مصنوعی: مانند بهرام و زنگهٔ شاداب، شبیه فرهاد و برزین که دلیران جنگی هستند.
چنین لشکری سرفرازان جنگ
همه نیزه و تیغ هندی به چنگ
هوش مصنوعی: این لشکر از سرفرازان و دلیران جنگ است که همه در دست خود نیزه و شمشیرهایی از نوع هندی دارند.
همه یکسر از جای برخاستند
بسان پلنگان بیاراستند
هوش مصنوعی: همه ناگهان از جا بلند شدند و مانند پلنگان آماده و آراسته به نظر می‌رسیدند.
بدان‌گونه شد گیو در کارزار
چو شیری که گم کرده باشد شکار
هوش مصنوعی: گیو در میدان نبرد به گونه‌ای رفتار کرد که مانند شیری بود که شکاری را گم کرده و از آن بی‌خبر است.
پس و پیش هر سو همی کوفت گرز
دو تا کرد بسیار بالای برز
هوش مصنوعی: در اینجا شخصی با شدت و قدرت به اطراف خود ضربه می‌زند و سعی می‌کند در همه جا تأثیر بگذارد. او به طور مداوم و با انرژی بالا، قدرت و توان خود را به نمایش می‌گذارد.
رمیدند ازو رزمسازان چین
بشد خیره سالار توران زمین
هوش مصنوعی: جنگجویان چین از دست رزمنده‌ای فرار کردند و سالار توران حیرت‌زده شد.
ز رستم بترسید افراسیاب
نکرد ایچ بر کینه جستن شتاب
هوش مصنوعی: افراسیاب از قدرت رستم هراسید و به خاطر کینه‌اش هیچ شتابی برای انتقام گرفتن نشان نداد.
پس لشکر اندر همی راند گرم
گوان را ز لشکر همی خواند نرم
هوش مصنوعی: سپاه با شدت و قوت به پیش می‌رود و با صدای نرم و دلنشین، گرم گوان را از میان سپاه صدا می‌زند.
ز توران فراوان سران کشته شد
سر بخت گردنکشان گشته شد
هوش مصنوعی: از سرزمین توران بسیاری از سران کشته شدند، و سرنوشت گردنکشان تغییر کرد.
ز پیران بپرسید افراسیاب
که این دشت رزم‌ست گر جای خواب
هوش مصنوعی: افراسیاب از پیران پرسید که آیا این دشت مکانی برای جنگ است یا جایی برای خوابیدن؟
که در رزم جستن دلیران بدیم
سگالش گرفتیم و شیران بدیم
هوش مصنوعی: ما در میدان جنگ به دنبال دلاوران رفتیم و قوی‌ترین‌ها را پیدا کردیم.
کنون دشت روباه بینم همی
ز رزم آز کوتاه بینم همی
هوش مصنوعی: اکنون دشت را می‌بینم که هیچ نشانی از نبرد و جنگ در آن نیست و تنها سکوت و آرامش حاکم است.
ز مردان توران خنیده تویی
جهان‌جوی و هم رزمدیده تویی
هوش مصنوعی: تو از میان مردان توران، شخصیتی به یاد ماندنی و مشهور هستی؛ تو کسی هستی که در جستجوی دنیا و چالش‌های آن هستی.
سنان را به تندی یکی برگرای
برو زود زیشان بپرداز جای
هوش مصنوعی: باید با سرعت و دقت عمل کنی و به سرعت از کنار آن‌ها بگذری و به کار خودت بپردازی.
چو پیروزگر باشی ایران تراست
تن پیل و چنگال شیران تراست
هوش مصنوعی: اگر به پیروزی دست یابی، ایران به تو تعلق دارد و تو دارای قدرت و استواری همچون پلنگ و چنگال همچون شیران خواهی بود.
چو پیران ز افراسیاب این شنید
چو از باد آتش دلش بردمید
هوش مصنوعی: وقتی که پیران این خبر را از افراسیاب شنید، دلش به شدت از خشم و ناراحتی آتش گرفت و مضطرب شد.
بسیچید با نامور ده‌هزار
ز ترکان دلیران خنجرگذار
هوش مصنوعی: با نام بزرگ از دلیران ترک که به خوبی شمشیر می‌زنند، هزاران بار جنگ می‌کنیم.
چو آتش بیامد بر پیلتن
کزو بود نیروی جنگ و شکن
هوش مصنوعی: وقتی آتش به دلاوری حمله کرد که او به خاطر آن قدرت جنگ و شکست دشمن را داشت.
تهمتن به لبها برآورده کف
تو گفتی که بستد ز خورشید تف
هوش مصنوعی: تو گفته‌ای که تهمتن با لب‌ها و دستان خود، قدرتی از خورشید گرفته و به ما نشان داده است.
برانگیخت اسپ و برآمد خروش
بران سان که دریا برآید بجوش
هوش مصنوعی: اسب را به حرکت درآورد و صدایی بلند شد، همچون زمانی که دریا به تقلای خود برمی‌خیزد.
سپر بر سر و تیغ هندی به مشت
ازان نامداران دو بهره بکشت
هوش مصنوعی: لجستیکی از سپر به همراه تیغی هندی در دست، به خاطر نامداران، دو سود و فایده را از آنان گرفت.
نگه کرد افراسیاب از کران
چنین گفت با نامور مهتران
هوش مصنوعی: افراسیاب به دوردست نگاه کرد و به فرماندهان مشهور خود چنین گفت.
که گر تا شب این جنگ هم زین نشان
میان دلیران و گردنکشان
هوش مصنوعی: اگر تا شب این نبرد ادامه داشته باشد، در میان شجاعان و دلاوران خللی ایجاد نخواهد شد.
بماند نماند سواری به جای
نبایست کردن بدین رزم رای
هوش مصنوعی: نباید در این نبرد و جنگ، به جای انتظار کشیدن، فقط بمانیم و ببینیم چه پیش می‌آید.
بپرسید کالکوس جنگی کجاست
که چندین همی رزم شیران بخواست
هوش مصنوعی: از کسی درباره محل جنگی پرسیده شد که در آن چندین نبرد شجاعانه در حال وقوع است.
به مستی همی گیو را خواستی
همه جنگ با رستم آراستی
هوش مصنوعی: در حالی که در حال نوشیدن هستی، به گیو فکر می‌کنی و همه چیز را برای جنگ با رستم آماده می‌کنی.
همیشه از ایران بدی یاد اوی
کجا شد چنان آتش و باد اوی
هوش مصنوعی: همیشه در یاد من ایران است، جایی که مانند آتش و باد، او (یاد او) جلوه‌گر است.
به الکوس رفت آگهی زین سخن
که سالار توران چه افگند بن
هوش مصنوعی: خبر به الکوس رسیده که سالار توران چه اقداماتی انجام داده است.
برانگیخت الکوس شبرنگ را
به خون شسته بد بی‌گمان چنگ را
هوش مصنوعی: شبرنگ را به خون شسته، بی‌تردید چنگ را به حرکت وامی‌دارد.
برون رفت با او ز لشکر سوار
ز مردان جنگی فزون از هزار
هوش مصنوعی: شخصی به همراه او از گروه سواران و جنگجویان خارج شد و تعداد جنگجویان بیشتر از هزار نفر بود.
همه با سنان سرافشان شدند
ابا جوشن و گرز و خفتان شدند
هوش مصنوعی: همه با شمشیرهای خود به شکوه و عظمت درآمدند و در حالی که زره و سپر به همراه داشتند، برای نبرد آماده شدند.
زواره پدیدار بد جنگجوی
بدو تیز الکوس بنهاد روی
هوش مصنوعی: کسی که به میدان جنگ می‌رسد، همواره آماده است و با سرعت و چابکی خود، به جلو می‌آید.
گمانی چنان برد کو رستم‌ست
بدانست کز تخمهٔ نیرم‌ست
هوش مصنوعی: رستم از نیرومندی خود آگاه است و با شناختی که دارد، مطمئن است که او از نسل قهرمانان و نیرومندهاست.
زواره برآویخت با او به هم
چو پیل سرافراز و شیر دژم
هوش مصنوعی: دوستان به هم پیوسته و متحد شده‌اند، مانند فیل نیرومند و شیر غمگین که در کنار یکدیگر قرار دارند.
سناندار نیزه به دو نیم کرد
دل شیر چنگی پر از بیم کرد
هوش مصنوعی: سناندار نیزه، دل شیر را از شدت ترس به دو نیم کرد.
بزد دست و تیغ از میان برکشید
ز گرد سران شد زمین ناپدید
هوش مصنوعی: دستش را بالا برد و شمشیر را از میان کشید؛ ناگهان زمین از زیر سران ناپدید شد.
ز کین‌آوران تیغ بر هم شکست
سوی گرز بردند چون باد دست
هوش مصنوعی: از کسانی که برای انتقام می‌جنگند، تیغ‌ها بر هم فروریخت و به سمتی رفتند که مانند باد، دست‌ها را به حرکت درآورند.
بینداخت الکوس گرزی چو کوه
که از بیم او شد زواره ستوه
هوش مصنوعی: تیر را مانند گرزی بزرگ به زمین انداخت که زواره از ترس او دچار ناامیدی شد.
به زین اندر از زخم بی‌توش گشت
ز اسپ اندر افتاد و بیهوش گشت
هوش مصنوعی: سوار بر اسب از زخم‌هایش بی‌حال و بی‌هوش به زمین افتاد.
فرود آمد الکوس تنگ از برش
همی خواست از تن بریدن سرش
هوش مصنوعی: کمان به شدت کمانه کرد و تیرش به سمت او آمد و خواست که سرش را از بدنش جدا کند.
چو رستم برادر بران‌گونه دید
به کردار آتش سوی او دوید
هوش مصنوعی: رستم برادری را که همچون آتش خشمگین است، مشاهده کرد و به سوی او rushed کرد.
به الکوس بر زد یکی بانگ تند
کجا دست شد سست و شمشیر کند
هوش مصنوعی: یک نفر به الکوس (شخصی) فریادی بلند زد و در آن لحظه، دستش ضعیف شد و شمشیرش از دستش افتاد.
چو الکوس آوای رستم شنید
دلش گفتی از پوست آمد پدید
هوش مصنوعی: وقتی الکوس صدای رستم را شنید، دلش به او گفت که این صدا از وجود رستم سرچشمه می‌گیرد و او واقعا موجودی پرتوان و شجاع است.
به زین اندر آمد به کردار باد
ز مردی بدل در نیامدش یاد
هوش مصنوعی: او بر زین سوار شد و همچون باد به سرعت حرکت کرد، اما یاد مردانگی و شجاعت از او رخت بربست.
بدو گفت رستم که چنگال شیر
نپیموده‌ای زان شدستی دلیر
هوش مصنوعی: رستم به او گفت که تو هنوز تجربه نبرد سختی مثل چنگال شیر را نداشته‌ای، به همین دلیل است که دلیرانه رفتار نمی‌کنی.
زواره به درد از بر زین نشست
پر از خون تن و تیغ مانده به دست
هوش مصنوعی: زین را بر دوش خود احساس کرد که به خاطر جراحت‌هایش پر از خون شده و شمشیرش در دستش باقی مانده است.
برآویخت الکوس با پیلتن
بپوشید بر زین توزی کفن
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به تصویر کشیدن صحنه‌ای از جنگ پرداخته است. او می‌گوید که تیر و کمان به حالت آماده‌باش درآمده و جنگجویان با زره و لباس‌های مخصوص خود، آماده‌ی نبرد هستند. به نوعی، احساس جدیت و آمادگی برای مقابله با دشمن را به نمایش می‌گذارد.
یکی نیزه زد بر کمربند اوی
ز دامن نشد دور پیوند اوی
هوش مصنوعی: کسی به کمربند او نیزه‌ای زد و از دامن او به‌هیچ‌وجه پیوندش قطع نشد.
تهمتن یکی نیزه زد بر برش
به خون جگر غرقه شد مغفرش
هوش مصنوعی: یکی از قهرمانان، در نبرد ضربه‌ای به دشمن زد و بر اثر آن، کلاه‌خودش به خون آغشته شد.
به نیزه همیدون ز زین برگرفت
دو لشکر بمانده بدو در شگفت
هوش مصنوعی: دو لشکر به یکدیگر نگاه می‌کنند و متعجب‌اند که در این میدان نبرد، فرماندهی با نیزه خود از زین اسبش بلند شده است.
زدش بر زمین همچو یک لخت کوه
پر از بیم شد جان توران گروه
هوش مصنوعی: او را روی زمین انداخت مثل کوه بزرگی که پر از ترس است، و جان گروه توران به شدت تحت تاثیر قرار گرفت.
برین همنشان هفت گرد دلیر
کشیدند شمشیر برسان شیر
هوش مصنوعی: در این خط، سخن از هفت تن دلاور و شجاع است که برای نشان دادن قدرت و bravery خود، شمشیر به دست گرفته‌اند و به میدان جنگ می‌روند. همچنین، برای شرکت در این نبرد، ندا و فریادهایی از خود سر می‌دهند که حالتی از غرور و شجاعت را به تصویر می‌کشند.
پس پشت ایشان دلاور سران
نهادند بر کتف گرز گران
هوش مصنوعی: پس قهرمانان با شجاعت و قدرت خود، وزنه‌های سنگینی را بر دوش گذاشتند و آماده نبرد شدند.
چنان برگرفتند لشکر ز جای
که پیدا نیامد همی سر ز پای
هوش مصنوعی: لشکر آن‌چنان به حرکت درآمدند و جا را ترک کردند که هیچ اثری از سر و پای آنها پیدا نبود.
بکشتند چندان ز جنگ‌آوران
که شد خاک لعل از کران تا کران
هوش مصنوعی: چندین تن از جنگجویان را به قتل رساندند، به‌طوری که زمین به رنگ لعل درآمد.
فگنده چو پیلان به هر جای بر
چه با تن چه بی‌تن جدا کرده سر
هوش مصنوعی: به مانند فیل‌ها در هر مکان پراکنده ‌شده‌اند، چه با جسم و چه بدون جسم، همگی سرها را جدا کرده‌اند.
به آوردگه جای گشتن نماند
سپه را ره برگذشتن نماند
هوش مصنوعی: در میدان نبرد، دیگر جایی برای جستجو و گشتن باقی نمانده و راهی برای عبور سپاه وجود ندارد.

خوانش ها

بخش ۱۱ به خوانش عندلیب

حاشیه ها

1393/12/01 19:03
یکی

سلام دوستان مگه اسم این داستان هفت گردان نیست پس چرا من هر چی می شمرم بیشترن؟ تهمتن، طوس، گودرز، گرگین، گیو، بهرام، زنگه و فرهاد. برزین هم نمیدونم اسم پهلوانیا یا نه.
راستی طبق آدرسی که تو پادشاهی زوطهماسپ دادم ص139:
چو بهرام و چون زنگه ی شاوران چو فرهاد و برزین چنگ آوران درسته
زنگه پسر شاورانه

1395/04/15 19:07
هادی

درود. پهلوانانی که در این داستان نامشان آمده است عبارتند از رستم، زواره، طوس، گرگین، زنگه، گستهم، خراد، برزین، گودرز، گیو، بهرام و گرازه. افراسیاب در جایی از داستان به اطرافیانش می گوید که اگر رستم و «این هفت پهلوان» را بکشیم، پشت کاووس خواهد شکست. می توان فرض کرد در نظر افراسیاب زواره که برادر رستم بود و نیز گیو و بهرام و گرازه که از نسل گودرز بودند پهلوان به شمار نمی آمدند؛ بدین ترتیب رستم و 1- طوس 2- گرگین 3- زنگه 4- گستهم 5- خراد 6- برزین و 7- گودرز پهلوانان مورد نظر افراسیاب هستند.
از فرهاد در این داستان نامی نیامده است.
شاوران پدر زنگه بوده و در این داستان حضور نداشته است.