گنجور

شمارهٔ ۴ - مدح حسن خان شاملو

ابر آمد و گلزار ارم ساخت جهان را
چون روی گل آراست زمین را و زمان را
شد سبز در و دشت بدان‌سان که نسیمی
چون سبز روان سبز کند چوب شبان را
هر جا که نهی پا به زمین ریشه دواند
زینست که پا مانده به گل سرو روان را
از بس هوس سیر قرار از همه کس برد
در دل نتوان داشت نگه راز نهان را
شد ریشه غم سست به نوعی که برد باد
چون نکهت گل داغ دل لاله‌ستان را
از حسن فریبندگی باغ عجب نیست
کز عکس گلش بند نهد آب روان را
چون عکس که در آب نماید ز لطافت
در شخص توان دید عیان صورت جان را
آینه یوسف شد و هر برگ جلا داد
چون دیده یعقوب زمین را و زمان را
از عین لطافت در و دیوار گلستان
عینک شده نظارگی دل نگران را
از روشنی عارض گل هیچ عجب نیست
گر در دل بلبل بشمارند فغان را
من هم به نوایی دل حیرت بگشایم
مرغان چو گشودند لب نغمه‌فشان را
گر نغمه ندارم قدری ناله‌فشانم
داغی به سر داغ نهم لاله‌ستان را
از مطلع دیگر چمنی سازم و آرم
آنجا بدل آب روان اشک روان را
کو بخت که بر سنگ زنم شیشه جان را
بر دوش اجل افکنم این بار گران را
در تیرگی بخت سیه‌روز گریزم
بی‌سایه کنم این تن بی‌تاب و توان را
چون شمع دهم جان به شبیخون نسیمی
بر من شب غم کرد ز بس تیره جهان را
ز آسیب نفس پیکرم از ضعف بپژمرد
مهتاب چه حاجت بود این کهنه کتان را
ریزد ز گلم رنگ به تحریک نسیمی
زحمت ندهد گلشن من باد خزان را
داغ جگرم شوخ‌مزاجست درین فصل
چون لاله برون افکنم این راز نهان را
پاس دل خود دارکه کس را غم کس نیست
صلح‌ست درین بادیه با گرگ شبان را
گفتم که بهار آمد و از فیض تماشا
گلزار کنم دیده خونابه‌فشان را
غافل که به رغمم کند این چرخ مشعبد
در طبع هوا تعبیه آسیب خزان را
هشدار فصیحی که سر رشته شد از دست
این پرده مخالف بود آهنگ بتان را
تو بلبل قدسی نفس مدحت گل گوی
از زهد مکن رنجه لب فاتحه‌خوان را
نوروز و چمن خرم و گل مست می ناز
آراسته از جلوه کران تا به کران را
از لطف هوا در تتق شاخ توان دید
چون عکس در آیینه گل لعل‌فشان را
گل روی نگارست که جان داده چمن را
یا دولت خانست که نو کرده جهان را
شاداب گل گلشن اقبال حسن خان
ای قدر تو آراسته اورنگ کیان را
از تازگی گلشن خلقت گل سوری
خونابه‌فشان کرد لب غنچه نشان را
تب کرد شب از رشک تو چون شمع سحر مرد
مرغان بگشودند لب مرثیه‌خوان را
ظالم شده از بس که به دوران تو مظلوم
آهوبره غمخواره بود شیر ژیان را
شمشیر عدو مرده تابوت نیامست
بگرفت مگر خاصیت تیغ زبان را
دستان زن قهر تو به یک مالش گوشی
آهنگ کند ساز کج آهنگ جهان را
ور زانکه به دلخواه وی آهنگ نگردد
بیرون کند از ساختش اوتار زیان را
خورشید ثنای تو ز بس شوخ مزاجست
منزل نکند نیم‌نفس هیچ مکان را
هر لحظه شود جلوه‌گر از مطلع دیگر
وز نور دهد غوطه زمین را و زمان را
شاداب کند ابر ثنای تو بیان را
صد برگ کند غنچه بی برگ دهان را
از بس که دهنهاست پر از مدح تو یابند
چون برگ‌شکن یافته در غنچه زبان را
کلکم قدری شهد ثنایت به کف آورد
انباشت از آن مغز بیان را و بنان را
اکنون شکرستان شده هر صفحه شعرم
از بس که مکیده‌ست گه این را و گه آن را
اعدای نگون‌بخت ترا با تو بسنجد
آن کس که یکی دید نگون را و ستان را
شایستگی عفو تو مجرم ز گنه یافت
آری ز کجی راست شود کار کمان را
دزد اجل از بیم سیاستگر قهرت
واداد به اموات جهان جوهر جان را
تا فیض سبکروحی عزم تو برون داد
از دیده مستان عدم خواب گران را
چون شاهد طناز زبان تو به خوبی
شیدایی خود ساخت جهان گذران را
از جوهر علم تو جهان ساخت طلسمی
چون نقش قدم کرد زمین‌گیر زمان را
مرغ سخنم از هوس باغ ثنایت
در بیضه پر و بال گشاید طیران را
گردون منشا جم روشا عرش جنابا!
ای فرض ثنای تو لب‌کون و مکان را
در ظرف ثنا رای شگرف تو نگنجد
زیبد تن خورشید مراین جوهر جان را
در عقل نگنجی که مدیح تو سرایم
این مختصر الفاظ ثنایی‌ست گمان را
شخص خردم گرچه حرم‌زاده قدسی‌ست
آراست درین رسته به مدح تو دکان را
نشنوده خوش‌آوازه‌تر از نغمه مدحت
بر تار نفس تا زده مضراب زبان را
گفتم که پس از مدح ثنای تو طرازم
ز آن سو که بود رسم لب قاعده‌دان را
ناگه خردم از در اندیشه درآمد
زد بانگ که در پیچ ازین راه عنان را
با این نفس سرد دعای تو چنانست
کز چشمه مهتاب بشویند کتان را
ورد ملک آیات دعایش شده تا ساخت
خمیازه‌کش خاک هری باغ جنان را
اقبال برد از ره او گرد حوادث
زآن‌سان که برد باد یقین خاک گمان را
ور پند منت نیست پسندیده دعا کن
اما نه بدان‌گونه که بهمان و فلان را
او فیض رسانست همی گوی و دگر هیچ
یارب تو نگه‌دار مر این فیض رسان را
تا نام و نشانست به نوروز ز گیتی
هر روز تو نوروز طرب باد جهان را

اطلاعات

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

ابر آمد و گلزار ارم ساخت جهان را
چون روی گل آراست زمین را و زمان را
هوش مصنوعی: ابر آمد و باغی زیبا مانند بهشت را به وجود آورد. این پدیده جهان را شبیه به چهره‌ای زیبا و آراسته کرد و زمین و زمان را سرسبز گردانید.
شد سبز در و دشت بدان‌سان که نسیمی
چون سبز روان سبز کند چوب شبان را
هوش مصنوعی: چوپان در میان دشت و درختانی که به رنگ سبز درآمده‌اند، احساس خوشایندی دارد. نسیمی ملایم وزیده و بر اثر آن، چوب چوپان نیز به رنگ سبز درآمده است. این تصویر نشان‌دهنده زندگی و نشاط طبیعت است.
هر جا که نهی پا به زمین ریشه دواند
زینست که پا مانده به گل سرو روان را
هوش مصنوعی: هر جا که پا گذاشتی، اگر در خاک ریشه دواندی، دلیل این کار این است که پا به گل مانده و شما مانند درخت سرو در حال رشد و پیشرفت هستید.
از بس هوس سیر قرار از همه کس برد
در دل نتوان داشت نگه راز نهان را
هوش مصنوعی: به خاطر تمایل شدید به آرامش و ثبات، نتوانستم در دل خود نسبت به هیچ‌کس احساس اطمینان و امانت داشته باشم و رازهای پنهان را نگه‌داری کنم.
شد ریشه غم سست به نوعی که برد باد
چون نکهت گل داغ دل لاله‌ستان را
هوش مصنوعی: غمی که در دل داشتم حالا به شکلی نرم و بی‌پایه شده است، مانند بادی که نسیم گل را جابجا می‌کند و اثر دردناک دل را از بین می‌برد.
از حسن فریبندگی باغ عجب نیست
کز عکس گلش بند نهد آب روان را
هوش مصنوعی: از زیبایی فریبنده باغ تعجبی نیست که آب جاری تحت تأثیر تصویر گل آن قرار گیرد و به سمت آن کشیده شود.
چون عکس که در آب نماید ز لطافت
در شخص توان دید عیان صورت جان را
هوش مصنوعی: برخی از زیبایی‌ها و لطافت‌ها مانند انعکاسی در آب هستند که به وضوح قابل مشاهده‌اند و انسان می‌تواند حقیقت وجود خود را در آن‌ها ببیند.
آینه یوسف شد و هر برگ جلا داد
چون دیده یعقوب زمین را و زمان را
هوش مصنوعی: برگ درختان به زیبایی و روشنی یوسف تبدیل شد و مانند چشم یعقوب، زمین و زمان را درخشان کرد.
از عین لطافت در و دیوار گلستان
عینک شده نظارگی دل نگران را
هوش مصنوعی: در گلستان، دیوار و در با لطافت و زیبایی خود، دل نگران ما را به تماشا و حیرت دعوت می‌کند.
از روشنی عارض گل هیچ عجب نیست
گر در دل بلبل بشمارند فغان را
هوش مصنوعی: از زیبایی و نور چهره‌ی گل هیچ تعجبی نیست، اگر بلبل در دلش فریاد و ناله‌هایش را بشمرد.
من هم به نوایی دل حیرت بگشایم
مرغان چو گشودند لب نغمه‌فشان را
هوش مصنوعی: من نیز، مانند پرندگان که با آواز دلنشین خود لب به نغمه می‌گشایند، به آهنگی دل‌انگیز و شگفت‌آور گوش فرا می‌دهم و دلم را به حیرت وا می‌دارم.
گر نغمه ندارم قدری ناله‌فشانم
داغی به سر داغ نهم لاله‌ستان را
هوش مصنوعی: اگر نتوانم ترانه‌ای بخوانم، کمی ناله می‌کنم و دردی که در دل دارم را بر سر می‌زنم، مانند گل لاله‌ای که در باغی پر از غم و ناراحتی می‌روید.
از مطلع دیگر چمنی سازم و آرم
آنجا بدل آب روان اشک روان را
هوش مصنوعی: من یک چمن جدید می‌سازم و در آنجا، به‌جای آب روان، اشک‌هایم را قرار می‌دهم.
کو بخت که بر سنگ زنم شیشه جان را
بر دوش اجل افکنم این بار گران را
هوش مصنوعی: بختی را که بر سنگ بیندازم، مثل شیشه‌ای که جانم را زیر بار مرگ قرار دهم، این بار سنگین را.
در تیرگی بخت سیه‌روز گریزم
بی‌سایه کنم این تن بی‌تاب و توان را
هوش مصنوعی: در روزگار ناکامی و بدبختی، تلاش می‌کنم تا از این شرایط فرار کنم و این بدن ناتوان و بی‌تاب را از سایه‌های غم دور سازم.
چون شمع دهم جان به شبیخون نسیمی
بر من شب غم کرد ز بس تیره جهان را
هوش مصنوعی: وقتی که مانند شمع جانم را در برابر باد سردی قرار می‌دهم، شب غم بر من سایه می‌افکند، زیرا دنیا به شدت تاریک و غم‌انگیز است.
ز آسیب نفس پیکرم از ضعف بپژمرد
مهتاب چه حاجت بود این کهنه کتان را
هوش مصنوعی: از آسیب‌هایی که نفس به من زده و به خاطر ضعف، پیکرم پژمرده شده است، دیگر چه نیازی به این پارچه کهنه کتان است؟
ریزد ز گلم رنگ به تحریک نسیمی
زحمت ندهد گلشن من باد خزان را
هوش مصنوعی: رنگ گل من به خاطر تحریک نسیمی می‌ریزد، اما باغ من نیازی به باد خزان ندارد.
داغ جگرم شوخ‌مزاجست درین فصل
چون لاله برون افکنم این راز نهان را
هوش مصنوعی: آتش دل من در این فصل بهاری همچون لاله‌ای است که بیرون از خاک سر برآورده، و من می‌خواهم این راز پنهان را فاش کنم.
پاس دل خود دارکه کس را غم کس نیست
صلح‌ست درین بادیه با گرگ شبان را
هوش مصنوعی: به دل خود توجه کن، زیرا کسی برای کسی دیگر و برای نگرانی‌های او اهمیت قائل نیست. در این راه سخت، میان انسان و دشواری‌ها، بهتر است با مشکلات صلح و سازش داشته باشی.
گفتم که بهار آمد و از فیض تماشا
گلزار کنم دیده خونابه‌فشان را
هوش مصنوعی: بهار فرا رسیده و می‌خواهم از زیبایی‌های طبیعت لذت ببرم، اما در دل حسی از درد و رنج دارم که باعث می‌شود چشمانم اشک بریزند.
غافل که به رغمم کند این چرخ مشعبد
در طبع هوا تعبیه آسیب خزان را
هوش مصنوعی: غافل از این که این دنیا به من آسیب می‌زند و در طبیعت، نشانه‌ی سردی و آسیب‌پذیری فصل خزان قرار داده شده است.
هشدار فصیحی که سر رشته شد از دست
این پرده مخالف بود آهنگ بتان را
هوش مصنوعی: فصیحی، به ما هشدار می‌دهد که در این دنیا، وقتی کنترل را از دست بدهیم، دیگر نمی‌توانیم به نغمه و آهنگ محبوبان و زیبایی‌ها توجه کنیم.
تو بلبل قدسی نفس مدحت گل گوی
از زهد مکن رنجه لب فاتحه‌خوان را
هوش مصنوعی: تو مانند بلبلان آسمانی هستی که در وصف گل می‌خوانی، اما از زهد و پرهیزکاری سخن نگو که این کار، برازنده تو نیست و لب‌های فاتحه‌خوان را ناراحت می‌کند.
نوروز و چمن خرم و گل مست می ناز
آراسته از جلوه کران تا به کران را
هوش مصنوعی: نوروز و باغ سبز و گل‌های خوشبو، زیبایی و لطافت را از یک سمت به سمت دیگر منتقل کرده‌اند و همه‌جا را پر از جذابیت و دلربایی کرده‌اند.
از لطف هوا در تتق شاخ توان دید
چون عکس در آیینه گل لعل‌فشان را
هوش مصنوعی: به دلیل زیبایی و طراوت هوا، می‌توان مانند تصویر در آینه، جلوه‌گری گل‌های قرمز را دید.
گل روی نگارست که جان داده چمن را
یا دولت خانست که نو کرده جهان را
هوش مصنوعی: گل زیبایی و جذابیت نگارا به حدی است که چمن را زنده کرده و به آن جان بخشیده است، یا شاید این دسته از خوشبختی و خوشحالی است که جهان را دگرگون کرده و آن را تازه و زیبا کرده است.
شاداب گل گلشن اقبال حسن خان
ای قدر تو آراسته اورنگ کیان را
هوش مصنوعی: تو زیبای این جهان خوشبختی هستی، مهارت و شایستگی تو مانند تاج پادشاهی، همگان را متحیر و مسحور کرده است.
از تازگی گلشن خلقت گل سوری
خونابه‌فشان کرد لب غنچه نشان را
هوش مصنوعی: در گلستان تازه‌تأسیس، گلی به نام گل سوری به شکل خونابه‌ای می‌جوشد و به غنچه‌اش نشان می‌دهد.
تب کرد شب از رشک تو چون شمع سحر مرد
مرغان بگشودند لب مرثیه‌خوان را
هوش مصنوعی: شب بخاطر زیبایی و رشک تو به شدت دچار تب و تپش شد، مانند شمعی که در صبح می‌میرد. پرندگان در این صبح زود زبان به مرثیه‌سرایی گشودند.
ظالم شده از بس که به دوران تو مظلوم
آهوبره غمخواره بود شیر ژیان را
هوش مصنوعی: در این مصرع به این موضوع اشاره شده است که به دلیل ظلم و ستمی که بر دیگران رفته است، اکنون خود ظالم در وضعیتی قرار گرفته که به شدت تحت تاثیر قرار گرفته و دچار خسارت شده است. در واقع، آنچه که می‌بینیم، تغییر شرایط و اثرات اعمال نادرست بر چهره ظالم است.
شمشیر عدو مرده تابوت نیامست
بگرفت مگر خاصیت تیغ زبان را
هوش مصنوعی: شمشیر دشمن مرده است و دیگر نمی‌تواند در تابوت قرار گیرد، مگر اینکه خاصیت و تیزی زبان را داشته باشد.
دستان زن قهر تو به یک مالش گوشی
آهنگ کند ساز کج آهنگ جهان را
هوش مصنوعی: دست‌های زن اگر از روی خشم باشد، می‌تواند با یک لمس ساده، موسیقی‌ای بسازد که نواهای غم‌انگیز جهان را به نغمه‌ای دیگر تبدیل کند.
ور زانکه به دلخواه وی آهنگ نگردد
بیرون کند از ساختش اوتار زیان را
هوش مصنوعی: اگر بر خلاف خواسته‌اش شعری آهنگین نسراید، او در این صورت برای دیگران آثار ناامیدکننده‌ای خلق خواهد کرد.
خورشید ثنای تو ز بس شوخ مزاجست
منزل نکند نیم‌نفس هیچ مکان را
هوش مصنوعی: خورشید به خاطر شور و شوق فراوانی که دارد، در هیچ مکانی نمی‌ماند و هر لحظه به دنبال جایی جدید است تا تو را ستایش کند.
هر لحظه شود جلوه‌گر از مطلع دیگر
وز نور دهد غوطه زمین را و زمان را
هوش مصنوعی: هر لحظه یک جلوه جدید از زیبایی‌ها نمایان می‌شود و با نورش زمین و زمان را درخشان تر می‌کند.
شاداب کند ابر ثنای تو بیان را
صد برگ کند غنچه بی برگ دهان را
هوش مصنوعی: ابر به واسطه ستایش تو باعث شادابی بیان می‌شود و غنچه‌ای که بی‌برگ است، باز می‌شود و دهانش را به سخن می‌گشاید.
از بس که دهنهاست پر از مدح تو یابند
چون برگ‌شکن یافته در غنچه زبان را
هوش مصنوعی: به دلیل اینکه زبان‌ها پر از ستایش و تمجید تو شده‌اند، مانند برگ‌خاری که در غنچه با زبانی شکسته و خاموش به بیان در می‌آید.
کلکم قدری شهد ثنایت به کف آورد
انباشت از آن مغز بیان را و بنان را
هوش مصنوعی: همه شما به نوعی ارزش و زیبایی کلام من را در دست دارید و از آن برای بیان احساسات و افکار خود بهره می‌برید.
اکنون شکرستان شده هر صفحه شعرم
از بس که مکیده‌ست گه این را و گه آن را
هوش مصنوعی: اکنون هر صفحه از شعرهایم شبیه به دنیای شکر شده است، چون به طور مداوم از اینجا و آنجا الهام گرفته‌ام و ایده‌ها را جذب کرده‌ام.
اعدای نگون‌بخت ترا با تو بسنجد
آن کس که یکی دید نگون را و ستان را
هوش مصنوعی: آن کسی که بدبختی را دیده باشد، می‌تواند به درستی بدبختی تو را ارزیابی کند.
شایستگی عفو تو مجرم ز گنه یافت
آری ز کجی راست شود کار کمان را
هوش مصنوعی: عفو و بخشش تو باعث شده که مجرم از گناهش نجات پیدا کند. همچنین از انحراف و کجی می‌توان به مسیر صحیح رسید.
دزد اجل از بیم سیاستگر قهرت
واداد به اموات جهان جوهر جان را
هوش مصنوعی: نابودی و مرگ که به عنوان دزد اجل شناخته می‌شود، از ترس خشم سیاستمدار، به سوی جان‌های مردگان عقب‌نشینی کرده است.
تا فیض سبکروحی عزم تو برون داد
از دیده مستان عدم خواب گران را
هوش مصنوعی: تا زمانی که روح سبکی و خوبی تو از چشمان مست و خواب‌آلود بیرون آمد، به حالت عدم و بی‌حالی رسیده بود.
چون شاهد طناز زبان تو به خوبی
شیدایی خود ساخت جهان گذران را
هوش مصنوعی: زمانی که زیبایی و فریبایی تو به زبان آمد، جهان زودگذر را تحت تأثیر قرار داد.
از جوهر علم تو جهان ساخت طلسمی
چون نقش قدم کرد زمین‌گیر زمان را
هوش مصنوعی: علم تو توانسته است جهانی طلسمی بسازد، که مشابه نقش پا، زمان را به زانو درآورده و به زمین نشسته است.
مرغ سخنم از هوس باغ ثنایت
در بیضه پر و بال گشاید طیران را
هوش مصنوعی: سخن من به خاطر آرزوی پرواز در باغ زیبایی‌های تو پر و بال می‌گیرد و به اوج می‌رسد.
گردون منشا جم روشا عرش جنابا!
ای فرض ثنای تو لب‌کون و مکان را
هوش مصنوعی: ای آسمان، منشأ نور و روشنایی، تو که در برتری‌ات شکی نیست! شعر و ستایش تو بر لب‌ها جاری است و هر مکانی تحت تأثیر وجود تو قرار دارد.
در ظرف ثنا رای شگرف تو نگنجد
زیبد تن خورشید مراین جوهر جان را
هوش مصنوعی: در ستایش تو، توان تو آنقدر عظیم است که هرگز در یک ظرف کوچک نمی‌گنجد. ارزش وجودی تو به اندازه‌ای است که حتی نور خورشید نیز در مقابل آن کوچک به نظر می‌رسد.
در عقل نگنجی که مدیح تو سرایم
این مختصر الفاظ ثنایی‌ست گمان را
هوش مصنوعی: عقل و منطق اجازه نمی‌دهد که من پیامت را به طور کامل توصیف کنم. این عبارات تنها نشانه‌ای از ستایش من هستند و نمی‌توانند حق تو را به طور کامل ادا کنند.
شخص خردم گرچه حرم‌زاده قدسی‌ست
آراست درین رسته به مدح تو دکان را
هوش مصنوعی: شخص عاقل و دانا، حتی اگر از نسل بزرگان و مقدسین باشد، در این راه به ستایش تو مشغول است و برای این کار به دکان خود تزئین کرده است.
نشنوده خوش‌آوازه‌تر از نغمه مدحت
بر تار نفس تا زده مضراب زبان را
هوش مصنوعی: هیچ صدایی زیباتر از آهنگ ستایش، بر تار جان انسان وجود ندارد، چرا که زبان را مانند ساز به نواختن وا می‌دارد.
گفتم که پس از مدح ثنای تو طرازم
ز آن سو که بود رسم لب قاعده‌دان را
هوش مصنوعی: گفتم که پس از ستایش و تعریف تو، از آن طرف که رسم و قانون لب‌ها را می‌دانند، طوری رفتار می‌کنم.
ناگه خردم از در اندیشه درآمد
زد بانگ که در پیچ ازین راه عنان را
هوش مصنوعی: ناگهان عقل و فکر من وارد شد و با صدای بلند گفت که از این مسیر به خودت فرمان نده و کناره‌گیری کن.
با این نفس سرد دعای تو چنانست
کز چشمه مهتاب بشویند کتان را
هوش مصنوعی: دعای تو با این نفس سرد، تاثیرش به اندازه‌ای است که همچون نوری از چشمه مهتاب می‌تواند کتان را شستشو دهد.
ورد ملک آیات دعایش شده تا ساخت
خمیازه‌کش خاک هری باغ جنان را
هوش مصنوعی: دعای ملک، آیات خود را به تلاوت درآورده تا خمیازه‌کش خاک هری، باغ بهشت را به وجود آورد.
اقبال برد از ره او گرد حوادث
زآن‌سان که برد باد یقین خاک گمان را
هوش مصنوعی: اقبال از مسیر او، مشکلات و وقایع را به شکلی برداشت که باد، خاک یقین را از گمان جدا می‌کند.
ور پند منت نیست پسندیده دعا کن
اما نه بدان‌گونه که بهمان و فلان را
هوش مصنوعی: اگر نصیحت و راهنمایی نیست، دعا کن اما به شیوه‌ای که به دیگران آسیب نرسانی یا آن‌ها را به طور خاص مورد خطاب قرار ندهی.
او فیض رسانست همی گوی و دگر هیچ
یارب تو نگه‌دار مر این فیض رسان را
هوش مصنوعی: او منبع نعمت و خیر است، پس ای خدا، این عطا کننده‌ی فیض را حفظ کن و نگهداری کن.
تا نام و نشانست به نوروز ز گیتی
هر روز تو نوروز طرب باد جهان را
هوش مصنوعی: هر زمان که نام و نشانی از نوروز در دنیا وجود دارد، برای تو که به شادی و خوشحالی زندگی می‌کنی، هر روز همانند نوروز است.