گنجور

غزل شمارهٔ ۴۲۹

چون دربسته است درج ناپدیدش
به یک بوسه توان کرد کلیدش
شکر دارد لبش هرگز نمیری
اگر یک ذره بتوانی چشیدش
ندید از خود سر یک موی بر جای
کسی کز دور و از نزدیک دیدش
مگر طراری بسیار می‌کرد
کمند طره‌اش زان سر بریدش
اگر نبود کمند طرهٔ او
که یارد سوی خود هرگز کشیدش
اگرچه او جهان بفروخت بر من
به صد جان جان پرخونم خریدش
ز جان بیزار شو در عشق جانان
اگر خواهی به جای جان گزیدش
دلم جایی رسید از عشق رویش
که کار از غم به جان خواهد رسیدش
اگر بر گویم ای عطار آن غم
کزو دل خورد نتوانی شنیدش

اطلاعات

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

چون دربسته است درج ناپدیدش
به یک بوسه توان کرد کلیدش
هوش مصنوعی: زمانی که در بسته است و کسی نمی‌تواند وارد شود، یک بوسه می‌تواند به‌راحتی آن در را باز کند و راه را برای ورود هموار سازد.
شکر دارد لبش هرگز نمیری
اگر یک ذره بتوانی چشیدش
هوش مصنوعی: اگر بتوانی از یک قاشق شکر بچشی، لب‌هایش همیشه شیرین و جاودانه به نظر می‌رسند.
ندید از خود سر یک موی بر جای
کسی کز دور و از نزدیک دیدش
هوش مصنوعی: هیچ گاه نیاورده‌ام از خود سر یک موی بر جای کسی که او را از دور و نزدیک دیده‌ام.
مگر طراری بسیار می‌کرد
کمند طره‌اش زان سر بریدش
هوش مصنوعی: زن جوانی با زیبایی و جذابیتش آن‌قدر دلربایی می‌کرد که هر کس به او نزدیک می‌شد، تحت تأثیر طنازی‌هایش قرار می‌گرفت و در دام عشق او می‌افتاد.
اگر نبود کمند طرهٔ او
که یارد سوی خود هرگز کشیدش
هوش مصنوعی: اگر بند موهای او نبود که او را به سوی خود جلب کند، هرگز به سمت او نرفتم.
اگرچه او جهان بفروخت بر من
به صد جان جان پرخونم خریدش
هوش مصنوعی: با اینکه او کل جهان را در برابر من به بها گذاشت، من با جان پرخونم او را خریدم.
ز جان بیزار شو در عشق جانان
اگر خواهی به جای جان گزیدش
هوش مصنوعی: اگر می‌خواهی در عشق محبوبت به جای زندگی‌ات او را انتخاب کنی، باید از جان خود دل بکنی و به خاطر او فدا شوی.
دلم جایی رسید از عشق رویش
که کار از غم به جان خواهد رسیدش
هوش مصنوعی: دل من به جایی از عشق روی او رسیده که اگر غم ادامه پیدا کند، جانم به خطر خواهد افتاد.
اگر بر گویم ای عطار آن غم
کزو دل خورد نتوانی شنیدش
هوش مصنوعی: اگر به تو بگویم ای عطار، آن غمی که دل مرا می‌خورد را نمی‌توانی بشنوی.

خوانش ها

غزل شمارهٔ ۴۲۹ به خوانش عندلیب