گنجور

غزل شمارهٔ ۴۲۴

بیچاره دلم که نرگس مستش
صد توبه به یک کرشمه بشکستش
از شوق رخش چو مست شد چشمش
از من چه عجب اگر شوم مستش
دست‌آویزی شگرف می‌بینم
هفتاد و دو فرقه را خم شستش
خورشید که دست برد در خوبی
نتواند ریخت آب بر دستش
چون ماه که رخش حسن می‌تازد
صد غاشیه‌کش به دلبری هسش
صد جان باید به هر دمم تا من
بر فرق کنم نثار پیوستش
جانا دل من که مرغ دام توست
از دام تو دست کی دهد جستش
عقلی که گره‌گشای خلق آمد
سودای رخ تو رخت بربستش
عطار به تحفه گر فرستد جان
فریاد همی کند که مفرستش

اطلاعات

وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

بیچاره دلم که نرگس مستش
صد توبه به یک کرشمه بشکستش
هوش مصنوعی: دل بیچاره‌ام که نرگس زیبای مستش با یک حرکت به راحتی تمام عهدهایم را زیر پا گذاشت.
از شوق رخش چو مست شد چشمش
از من چه عجب اگر شوم مستش
هوش مصنوعی: چشم او به خاطر زیبایی‌های من، چنان به شوق می‌آید که مست می‌شود، پس چه تعجبی دارد اگر من هم به خاطر او مست شوم.
دست‌آویزی شگرف می‌بینم
هفتاد و دو فرقه را خم شستش
هوش مصنوعی: من یک ابزار شگفت‌انگیز می‌بینم که می‌تواند هفتاد و دو فرقه را به راحتی تحت تأثیر قرار دهد و در کنترل خود بگیرد.
خورشید که دست برد در خوبی
نتواند ریخت آب بر دستش
هوش مصنوعی: خورشید هرگز نمی‌تواند در زیبایی دخالت کند و بر دستش آب بریزد.
چون ماه که رخش حسن می‌تازد
صد غاشیه‌کش به دلبری هسش
هوش مصنوعی: شبیه ماه که زیبایی‌اش می‌درخشد، مانند این است که چهره‌اش دل‌ها را به خود جذب می‌کند و هرکس به ظرافت او چشم می‌دوزد.
صد جان باید به هر دمم تا من
بر فرق کنم نثار پیوستش
هوش مصنوعی: برای اینکه بتوانم محبت و عشق خود را به او ابراز کنم، باید جان‌های زیادی را فدای او کنم.
جانا دل من که مرغ دام توست
از دام تو دست کی دهد جستش
هوش مصنوعی: عزیزم، دل من مانند پرنده‌ای است که در دام تو گرفتار شده است. آیا می‌تواند به راحتی از این دام فرار کند؟
عقلی که گره‌گشای خلق آمد
سودای رخ تو رخت بربستش
هوش مصنوعی: عقلی که به دیگران کمک می‌کرد و مشکلاتشان را حل می‌نمود، اکنون شیفته‌ی چهره‌ی تو شده و از کار خود دور شده است.
عطار به تحفه گر فرستد جان
فریاد همی کند که مفرستش
هوش مصنوعی: عطار از جُهرَتی به مزدی می‌فرستد و در دلش فریاد می‌زند که این تحفه را برای من نفرستید.

خوانش ها

غزل شمارهٔ ۴۲۴ به خوانش عندلیب