گنجور

بخش ۱ - المقاله الخامسه

دلا یک دم رها کن آب و گل را
صلای عشق در ده اهل دل را
ز نور عشق شمع جان برافروز
زبور عشق از جانان درآموز
چو زیر از عشق رمز راز می‌گوی
چو بلبل بی زبان اسرار می‌گوی
چو داود آیت سرگشتگان خوان
زبور عشق بر آشفتگان خوان
حدیث عشق ورد عاشقان ساز
دل و جان در هوای عاشقان باز
چو عود از عشق بر آتش همی سوز
چو شمعی می‌گری و خوش همی سوز
شراب عشق در جام خرد ریز
وز آنجا جرعهٔ بر جان خود ریز
خرد چون مست شد نیزش مده صاف
بگوشش باز نه تا کم زند لاف
چوعشق آمد خرد را میل درکش
بداغ عشق خود را نیل درکش
خرد آبست و عشق آتش بصورت
نسازد آب با آتش ضرورت
خرد جز ظاهر دو جهان نه بیند
ولیکن عشق جز جانان نه بیند
خرد گنجشک دام ناتمامیست
ولیکن عشق سیمرغ معانیست
خرد دیباچه دیوان راغست
ولیکن عشق دری شب چراغ است
خرد نقد سرای کایناتست
ولیکن عشق اکسیر حیاتست
خرد زاهد نمای هر حوالیست
ولیکن عشق شنگی لا ابالیست
خرد بر دل دلی پر انتظارست
ولیکن عشق در پیشان کار است
خرد را خرقه تکلیف پوشند
ولیکن عشق را تشریف پوشند
خرد راه سخن آموز خواهد
ولی عشق آه جان افروز خواهد
خرد جان پرور جان ساز آمد
ولی عشق آتش جان باز آمد
خرد طفل است و عشق استاد کار است
از این تا آن تفاوت بی شمار است
دو آیینه است عشق و دل مقابل
که هر دو روی در روی‌اند از اول
میان هر دو یک پرده ست در پیش
ولیکن نیست بی پرده یکی بیش
ببین صورت در آبی بی کدورت
که یک چیزست با هم آب و صورت
ز دل تا عشق راهی نیست دشوار
میان عشق و دل موییست مقدار
جهان عشق دریاییست بی بن
وگر موییست بر روید ز ناخن
چو آید لشگر عشق از کمین گاه
نماند عقل را از هیچ سو راه
گریزان گردد از هر سوی ناکام
چو عشق از در درآید عقل از بام
کسی کز عشق در دریای ژرفست
بداند کین چه کاری بس شگرفست
فتوح راه عاشق دار بازیست
تو پنداری مگر کین عشق بازیست
عجایب جوهریست این عالم عشق
که می‌گوید عرض باشد غم عشق
که دیدست این عرض هرگز به کونین
کزو یک عقل لایبقی زمانین
جهان پر شحنه سلطان عشق است
ز ماهی تا به ماه ایوان عشق است
نشاید عشق را هر ناتوانی
بباید کاملی و کاردانی
شگرفی باید و پاکیزه بازی
که آید از هر اندوهیش نازی
درین دریای خون غرقه گشته
جهان بی دوست بر وی حلقه گشته
هزاران جام در زهر اوفتاده
در آشامیده و ابرو گشاده
هزاران تیر محکم خورده بر دل
چو آهو می‌دود دو پای در گل
نه او را زهره فریاد کردن
نه ازجانان مجال یاد کردن
اگر از وصل او یابد نشانی
به هجران در گریزد هر زمانی
که دارد تاب قرب وصل جانان
چه سنجد شبنمی در پیش طوفان
در آن دریا چنین قطره چه سنجد
بر آن خورشید یک ذره چه سنجد
بسی جانها در این یغما ببردند
بکلی جان ما از ما ببردند
به زیر پرده جانها آب کردند
تن اندر خاک و خون پرتاب کردند
به تنها راه بر جانها گرفتند
به جانها ترک دورانها گرفتند
جهانی گنج در چاهی نهادند
جهانی کوه بر کاهی نهادند
زمین و آسمان را در گشادند
در ایثار جانها بر گشادند
زمین و آسمان محسوس کردند
جهان جاودان مدروس کردند
ز تن راهی به دل بردند ناگاه
ز دل راهی بجان آنگه به درگاه
اساس چیزها بر هم نهادند
وز آن پس نام آن عالم نهادند
چو شد پرداخته چیزی گزیدند
که آنرا عشق گفتند و شنیدند
ترا این عشق آسان می‌نماید
که بر قدر تو چندان می‌نماید
علاج عشق اشک و صبر باید
گل ارچه تازه باشد ابر باید
خوشی عاشقان از اشک و صبرست
همه سرسبزی بستان ز ابرست
اگر عاشق نماندی در جدایی
نبودی عشق را هرگز روایی
اگر معشوق آسان دست دادی
کجا این لذت پیوست دادی
اگر در عشق نبود انتظاری
نماند رونق معشوق باری
دمی در انتظار همدم دل
بسی خوشتر بود از ملک حاصل
جوی اندوه عشق یار محرم
بسی خوشتر ز شادی دو عالم
دو عالم سایهٔ خورشید عشق است
دو گیتی حضرت جاوید عشق است
نگردد ذرهٔ در هر دو عالم
که تا نبود کمال عشق محرم
به دست حکمت خود حق تعالی
نهاد از بهر هر چیزی کمالی
نبات و معدن و حیوان و افلاک
میان باد و آب و آتش خاک
همه در عشق می‌گردند از حال
چه در وقت و چه در ماه و چه در سال
کمال عشق حیوان خورد و شهوت
کمال عشق انسان جاه و قوت
کمال چرخ از رفتن به فرمان
کمال چار گوهر چار ارکان
کمال هر یک اقطاعیست در خور
کزان اقطاع ننهد پای بر در
کمال ذره ذره ذکر و تسبیح
که عارف بشنود یک یک بتصریح
کمال عارفان در نیستی هست
کمال عاشقان در نیستی مست
کمال انبیا جایی که جا نیست
که گر کس داند آن جز حق روا نیست
کمال قدسیان در قربت عشق
کمال عشق هم در رتبت عشق
ز اول تا به آخر پیچ بر پیچ
کمالی گر نبودی هیچ بر هیچ
کمالی گر نباشد پس چه دانند
ز بی شوقی همه حیران بمانند
طلب جستن کمال آمد درین راه
دل دانا بود زین راز آگاه
زسر تا بن چو زنجیریست یکسر
رهی نزدیک دان زان یک به دیگر
سر زنجیر در دست خداوند
تعجب کن ببین کین چند در چند
ز اعلا سوی اسفل می‌رود کار
زهی قدرت زهی صنع جهاندار
فرود آید چنانکش کار کارست
بگرداند چنانکش اختیارست
بلاشک اختیار اوست اعظم
که نبود علتی در ما تقدم
خداوندی که هرچیزی که او کرد
ترا گر نیست نیکو او نکو کرد
همه آفاق در عشق اند پویان
درین وادی کمال عشق جویان
چو کس را نیست در دل شوق آن عشق
کجا یابند هرگز ذوق آن عشق
فلک در عشق دل چون تیر دارد
وز آن دیوانگی زنجیر دارد
ملایک بسته زنجیری در افلاک
از آن زنجیر می‌گردند بر خاک
فرو می‌آید از حضرت خطابی
فلک را می‌نماید انقلابی
چو دیگر ناید از حضرت خطابش
نه او ماند نه دور و انقلابش
الا ای صوفی پیروزه خرقه
به گردش خوش همی گردی به حلقه
زهی حالت نگر از عشق پیوست
که تا روز قیامت گردشت هست
کمال عشق را شایستهٔ تو
شدن زین بند نتوانستهٔ تو
چو ما این بند مشکل برگشاییم
بر قاضی به ادرگاه تو آییم
به قوال افکنیم این خرقه خویش
نگین گردیم اندر حلقهء خویش
ورای بحر تو غواص گردیم
تو عامی باشی و ما خاص گردیم
وز آنجا هم به سوی فوق تازیم
گهی زان شوق و گه زان ذوق تازیم
در آن دریا به غواصی درآییم
وز آن شادی بر قاضی درآییم
همی آییم دم دم همچو اکنون
بهر پرده چو مار از پوست بیرون
ترا گر فسحتی باید ز عقبی
تفکر کن دمی در سر دنیا
نه در دنیا در اول خون بدی تو
در آخر بین که زینجا چون شدی تو
گهی آب و گهی خون و گهی شیر
گهی کودک گهی برنا گهی پیر
گهی سلطان دین گه پیر خمار
گهی مردار می گه پیر اسرار
هزاران پرده در دنیا گذشتی
که تا از صورت و معنی بگشتی
درآن وادی که آنرا عشق نامست
مثالت پردهٔ دنیا تمامست
که داند کین چه اسرار نهانست
سخن نیست این که نور عقل جانست
اگر چشم دلت گردد بدین باز
برون گیرد ز یک یک ذره صد راز
همه ذرات عالم را درین کوی
نه بیند یک نفس جز در روش روی
همه در گردش‌اند و در روش هست
تو بی چشمی و در تو این روش هست
الا ای بی‌خبر از عشق بازی
تو پنداری که هست این عشق بازی
ترا چون نیست نقدی درخور دوست
که آن را رونقی باشد بر دوست
ازو می‌خواه تا دریا بباشی
هم اندر خویش نابینا بباشی
دلت در عشق بحری کن پر اسرار
همه قعرش جواهر موجش انوار
که تا چون رفتی آن بحر معانی
براه آورد بر راهش فشانی
چنین دریا کن آن ره را نثاری
که تا نبود در این راهت غباری
اگر جانت نثار راه او شد
دو عالم در نثار تو فرو شد

اطلاعات

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: کتابخانه تصوف

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

دلا یک دم رها کن آب و گل را
صلای عشق در ده اهل دل را
هوش مصنوعی: ای جان، لحظه‌ای از این دنیای مادی و جسمانی رها شو و به ندای عشق پاسخ بده. عشق را در دل اهل دل بشنید و به آن توجه کن.
ز نور عشق شمع جان برافروز
زبور عشق از جانان درآموز
هوش مصنوعی: از عشق الهی، روشنی وجودت را افروخته کن و از عشق معشوق، نغمه‌های دلنشین زندگی را بیاموز.
چو زیر از عشق رمز راز می‌گوی
چو بلبل بی زبان اسرار می‌گوی
هوش مصنوعی: وقتی که عشق در دل انسان نهفته می‌شود، همچون بلبل بی‌زبان که اسرار دل خود را با نغمه‌هایش بیان می‌کند، انسان نیز از عشق و رازهای آن سخن می‌گوید.
چو داود آیت سرگشتگان خوان
زبور عشق بر آشفتگان خوان
هوش مصنوعی: مانند داود، که آواز سرگشتگان را با نیایش‌هایش آرام می‌کند، تو نیز سخن عشق را برای آنهایی که آشفته‌اند، بخوان.
حدیث عشق ورد عاشقان ساز
دل و جان در هوای عاشقان باز
هوش مصنوعی: عشق داستانی است که دل و جان عاشقان را به هم پیوند می‌زند و در فضای عشق، زندگی و امید بار دیگر شکوفا می‌شود.
چو عود از عشق بر آتش همی سوز
چو شمعی می‌گری و خوش همی سوز
هوش مصنوعی: مثل عود که از عشق بر آتش می‌سوزد و به شکل شمعی می‌گرید و در عین حال لذت می‌برد، تو نیز در آتش عشق می‌سوزی و درد و شادی را به طور همزمان تجربه می‌کنی.
شراب عشق در جام خرد ریز
وز آنجا جرعهٔ بر جان خود ریز
هوش مصنوعی: عشق را مانند شرابی در ظرف عقل بریز و از آن جرعه‌ای به جان خود هدیه کن.
خرد چون مست شد نیزش مده صاف
بگوشش باز نه تا کم زند لاف
هوش مصنوعی: زمانی که عقل و خرد از حال طبیعی خود خارج شود، به او مشروب نده و در گوشش نگو، زیرا ممکن است که بر بزرگ‌نمایی و لاف‌زنی‌اش افزوده شود.
چوعشق آمد خرد را میل درکش
بداغ عشق خود را نیل درکش
هوش مصنوعی: زمانی که عشق به وجود می‌آید، عقل و خرد انسان تمایل به فراموشی پیدا می‌کند. در دنیای عشق، باید تمام مشکلات و موانع را نادیده گرفت و به عمق احساسات خود غوطه‌ور شد.
خرد آبست و عشق آتش بصورت
نسازد آب با آتش ضرورت
هوش مصنوعی: عقل و نیکی‌ها مانند آب هستند و عشق و هیجانات مانند آتش. این دو عنصر به تنهایی نمی‌توانند در کنار یکدیگر دوام بیاورند و برای وجودشان نیاز به تعادل و هم‌نشینی مناسب دارند.
خرد جز ظاهر دو جهان نه بیند
ولیکن عشق جز جانان نه بیند
هوش مصنوعی: عقل فقط ظواهر دنیای مادی را می‌بیند، اما عشق فراتر از این‌هاست و تنها به معشوق حقیقی توجه دارد.
خرد گنجشک دام ناتمامیست
ولیکن عشق سیمرغ معانیست
هوش مصنوعی: اگرچه عقل انسان به اندازه‌ی یک گنجشک محدود و ناتمام است، اما عشق به حقیقت و معنا همچون سیمرغی بزرگ و بی‌پایان است.
خرد دیباچه دیوان راغست
ولیکن عشق دری شب چراغ است
هوش مصنوعی: خرد مانند مقدمۀ یک کتاب است که در آن به مطالب مهم اشاره می‌شود، اما عشق همچون چراغی در شب است که روشنی و گرما به زندگی می‌بخشد.
خرد نقد سرای کایناتست
ولیکن عشق اکسیر حیاتست
هوش مصنوعی: عقل و خرد تنها ابزار فهم و درک دنیا هستند، اما عشق واقعی رمز زندگی و نشانه حیات است.
خرد زاهد نمای هر حوالیست
ولیکن عشق شنگی لا ابالیست
هوش مصنوعی: عقل و دانش زاهد به همه جا تسلط دارد، اما عشق حسی است که به هیچ قید و بندی اهمیتی نمی‌دهد.
خرد بر دل دلی پر انتظارست
ولیکن عشق در پیشان کار است
هوش مصنوعی: عقل و خرد بر قلبی که پر از انتظار است تسلط دارند، اما عشق در پیشانی و در کارهای انسان برجسته‌تر است.
خرد را خرقه تکلیف پوشند
ولیکن عشق را تشریف پوشند
هوش مصنوعی: دانش و اندیشه را در لباس قواعد و تکالیف قرار می‌دهند، اما عشق را با افتخار و احترام می‌پوشانند.
خرد راه سخن آموز خواهد
ولی عشق آه جان افروز خواهد
هوش مصنوعی: خرد می‌تواند شما را در یادگیری و بیان سخن یاری کند، اما عشق باعث می‌شود که جان شما پر از احساس و شعف شود.
خرد جان پرور جان ساز آمد
ولی عشق آتش جان باز آمد
هوش مصنوعی: خرد به عنوان نیرویی که روح را nurtures می‌کند و زندگی می‌بخشد، به وجود آمده؛ اما عشق به عنوان نیرویی که جان را آزاد می‌سازد و آن را به آتش می‌کشد، نیز وجود دارد.
خرد طفل است و عشق استاد کار است
از این تا آن تفاوت بی شمار است
هوش مصنوعی: عقل مانند کودکانه‌ای است که هنوز ناپخته و کم‌تجربه است، در حالی که عشق مانند استادی با تجربه و ماهر است که می‌تواند راه را نشان دهد. از این رو، تفاوت‌های بسیار زیادی بین عقل و عشق وجود دارد.
دو آیینه است عشق و دل مقابل
که هر دو روی در روی‌اند از اول
هوش مصنوعی: عشق و دل مانند دو آینه‌ای هستند که در مقابل هم قرار دارند و از ابتدا همیشه در برابر یکدیگر بوده‌اند.
میان هر دو یک پرده ست در پیش
ولیکن نیست بی پرده یکی بیش
هوش مصنوعی: در میان دو موجود یا دو نفر، پرده‌ای وجود دارد که آنها را از یکدیگر جدا می‌کند، اما در واقع در زیر این پرده، هیچ چیز دیگری غیر از یک چیز وجود ندارد.
ببین صورت در آبی بی کدورت
که یک چیزست با هم آب و صورت
هوش مصنوعی: به دقت به تصویر خود در آب زلال نگاه کن؛ زیرا آنچه که می‌بینی، تنها یک چیز است که آب و تصویر را به هم پیوند می‌دهد.
ز دل تا عشق راهی نیست دشوار
میان عشق و دل موییست مقدار
هوش مصنوعی: عشق و دل به هم خیلی نزدیک هستند و فقط یک فاصله بسیار کم بین آن‌ها وجود دارد. برای رسیدن به عشق، از دل باید عبور کرد و این مسیر چندان سخت نیست.
جهان عشق دریاییست بی بن
وگر موییست بر روید ز ناخن
هوش مصنوعی: عشق در این جهان مانند دریایی بی‌نهایت و بدون عمق است؛ اما اگر حتی یک تار مو از آن به وجود آید، نشان‌دهنده حضورش بر روی سطح این دریا خواهد بود.
چو آید لشگر عشق از کمین گاه
نماند عقل را از هیچ سو راه
هوش مصنوعی: وقتی لشکر عشق به میدان می‌آید، دیگر عقل نمی‌تواند از هیچ‌کجا راهی پیدا کند و به کار بیفتد.
گریزان گردد از هر سوی ناکام
چو عشق از در درآید عقل از بام
هوش مصنوعی: وقتی عشق به زندگی وارد می‌شود، عقل و تفکر به حاشیه می‌روند و انسان از هر جنبه‌ای که ناموفق است فرار می‌کند.
کسی کز عشق در دریای ژرفست
بداند کین چه کاری بس شگرفست
هوش مصنوعی: کسی که به خاطر عشق در عمق احساسات فرورفته است، می‌داند که این تجربه چه کار بزرگ و مهمی است.
فتوح راه عاشق دار بازیست
تو پنداری مگر کین عشق بازیست
هوش مصنوعی: راه ورود به عشق پر از ماجراهای شگفت انگیز است، آیا فکر می‌کنی که این فقط یک بازی عاشقانه است؟
عجایب جوهریست این عالم عشق
که می‌گوید عرض باشد غم عشق
هوش مصنوعی: این جهان عشق، مانند یک گوهر شگفت‌انگیز است که می‌گوید غم عشق تنها یک ظاهر است.
که دیدست این عرض هرگز به کونین
کزو یک عقل لایبقی زمانین
هوش مصنوعی: آیا تاکنون کسی این گستردگی را دیده است که از آن هیچ عقل و درکی برای همیشه باقی نمی‌ماند؟
جهان پر شحنه سلطان عشق است
ز ماهی تا به ماه ایوان عشق است
هوش مصنوعی: جهان پر از زیبایی و جاذبه عشق است؛ از ماهی تا ماه، همه جا فضای عشق را می‌توان دید.
نشاید عشق را هر ناتوانی
بباید کاملی و کاردانی
هوش مصنوعی: عشق شایسته افراد ناتوان نیست؛ بلکه کسی که باید عاشق شود، باید کامل و با مهارت باشد.
شگرفی باید و پاکیزه بازی
که آید از هر اندوهیش نازی
هوش مصنوعی: باید بازی‌ای شگفت‌انگیز و بی‌نقص وجود داشته باشد که از هر غم و اندوهی نشأت بگیرد و به خوبی و زیبایی تبدیل شود.
درین دریای خون غرقه گشته
جهان بی دوست بر وی حلقه گشته
هوش مصنوعی: جهان در این دریای خون‌آلود غرق شده است و بی‌دوستی به دور خود حلقه زده است.
هزاران جام در زهر اوفتاده
در آشامیده و ابرو گشاده
هوش مصنوعی: هزاران جام در زهر او ریخته، اما آن‌ها را نوشیده و در عین حال ابرویش را بالا می‌برد.
هزاران تیر محکم خورده بر دل
چو آهو می‌دود دو پای در گل
هوش مصنوعی: چندین زخم عمیق بر دل او نشسته و مانند آهو، در میان گل و لای با پای‌هایش می‌دود.
نه او را زهره فریاد کردن
نه ازجانان مجال یاد کردن
هوش مصنوعی: او نه توانایی فریاد زدن دارد و نه فرصتی برای یادآوری معشوقش.
اگر از وصل او یابد نشانی
به هجران در گریزد هر زمانی
هوش مصنوعی: اگر کسی در وصال او نشانی بیابد، از دوری و جدایی در هر زمان فرار می‌کند.
که دارد تاب قرب وصل جانان
چه سنجد شبنمی در پیش طوفان
هوش مصنوعی: کسی که عشق حقیقت را تجربه کرده، در مقایسه با عظمت و شدت آن، چیزی کوچک و ناتوان است. مانند شبنم که در برابر طوفانی قوی و بزرگ هیچ ارزشی ندارد.
در آن دریا چنین قطره چه سنجد
بر آن خورشید یک ذره چه سنجد
هوش مصنوعی: در آن دریا، این قطره چه ارزشی دارد؟ و این ذره نور چه اندازه می‌تواند با آن خورشید بزرگ مقایسه شود؟
بسی جانها در این یغما ببردند
بکلی جان ما از ما ببردند
هوش مصنوعی: بسیاری از جان‌ها در این غارت گرفتار شدند و به طور کامل جان ما را نیز از ما گرفتند.
به زیر پرده جانها آب کردند
تن اندر خاک و خون پرتاب کردند
هوش مصنوعی: در زیر پرده جان‌ها، روح‌ها را به وجود آوردند و تن‌ها را در خاک و خون رها کردند.
به تنها راه بر جانها گرفتند
به جانها ترک دورانها گرفتند
هوش مصنوعی: آن‌ها تنها راه را برای جان‌ها انتخاب کردند و به این ترتیب از همه دوران‌ها و زمان‌ها عبور کردند.
جهانی گنج در چاهی نهادند
جهانی کوه بر کاهی نهادند
هوش مصنوعی: در جهانی یک گنج ارزشمند را در چاهی قرار داده‌اند، و جهانی دیگر، کوهی عظیم را بر کاهی گذاشته‌اند.
زمین و آسمان را در گشادند
در ایثار جانها بر گشادند
هوش مصنوعی: زمین و آسمان به خاطر فداکاری و ایثار جان‌ها گشاد و وسیع شدند.
زمین و آسمان محسوس کردند
جهان جاودان مدروس کردند
هوش مصنوعی: زمین و آسمان احساس کردند که جهان به طور ابدی و با نظام خاصی اداره می‌شود.
ز تن راهی به دل بردند ناگاه
ز دل راهی بجان آنگه به درگاه
هوش مصنوعی: ناگهان راهی از بدن به دل باز شد و از دل نیز راهی به جان پیدا کرد، سپس به درگاه الهی رسید.
اساس چیزها بر هم نهادند
وز آن پس نام آن عالم نهادند
هوش مصنوعی: مبنای همه چیز را ایجاد کردند و پس از آن، نام آن عالم را قرار دادند.
چو شد پرداخته چیزی گزیدند
که آنرا عشق گفتند و شنیدند
هوش مصنوعی: زمانی که چیزی آماده شد و شکل گرفت، آن را عشق نامیدند و درباره‌اش صحبت کردند.
ترا این عشق آسان می‌نماید
که بر قدر تو چندان می‌نماید
هوش مصنوعی: به نظر می‌رسد که تو عشق را ساده می‌پنداری، در حالی که ارزش و عظمت تو فراتر از این تصور است.
علاج عشق اشک و صبر باید
گل ارچه تازه باشد ابر باید
هوش مصنوعی: برای درمان عشق، باید صبر کرد و اشک ریخت، حتی اگر عشق تازه و نو باشد، باز هم به مانند ابر، به تداوم و کشش نیاز دارد.
خوشی عاشقان از اشک و صبرست
همه سرسبزی بستان ز ابرست
هوش مصنوعی: عشق و شادی عاشقان نتیجه‌ی صبر و تحمل است و همان‌طور که زیبایی و سرسبزی یک باغ به بارش باران بستگی دارد، خوشی آن‌ها نیز به همان عواطف وابسته است.
اگر عاشق نماندی در جدایی
نبودی عشق را هرگز روایی
هوش مصنوعی: اگر در عشق پایدار نمی‌مانی، جدایی برایت وجود نخواهد داشت؛ زیرا عشق واقعی هرگز دچار تردید و ناپایداری نمی‌شود.
اگر معشوق آسان دست دادی
کجا این لذت پیوست دادی
هوش مصنوعی: اگر محبوب به آسانی خود را در اختیار تو قرار دهد، پس کجا می‌توانی این لذت را در کنار آن احساس کنی؟
اگر در عشق نبود انتظاری
نماند رونق معشوق باری
هوش مصنوعی: اگر عشق همراه با انتظار نباشد، دیگر جذابیت و شکوه محبوب باقی نخواهد ماند.
دمی در انتظار همدم دل
بسی خوشتر بود از ملک حاصل
هوش مصنوعی: لحظه‌ای در انتظار یار بودن، برای دل بسیار خوشایندتر از داشتنِ پادشاهی و ثروت است.
جوی اندوه عشق یار محرم
بسی خوشتر ز شادی دو عالم
هوش مصنوعی: غم و اندوه ناشی از عشق محبوب، برای من بسیار دلپذیرتر از شادی و خوشی دو جهان است.
دو عالم سایهٔ خورشید عشق است
دو گیتی حضرت جاوید عشق است
هوش مصنوعی: دو جهان تحت تأثیر عشق هستند و وجود دو عالم نشانه‌ای از عشق جاودانی است.
نگردد ذرهٔ در هر دو عالم
که تا نبود کمال عشق محرم
هوش مصنوعی: هیچ ذره‌ای در هر دو جهان نمی‌چرخد و حرکت نمی‌کند، مگر اینکه به مقام و کمال عشق دست یافته باشد و به آن آشنا باشد.
به دست حکمت خود حق تعالی
نهاد از بهر هر چیزی کمالی
هوش مصنوعی: خداوند با حکمت خود برای هر چیزی کمال و نقصی قرار داده است.
نبات و معدن و حیوان و افلاک
میان باد و آب و آتش خاک
هوش مصنوعی: نباتات، معادن، حیوانات و سیارات در میان باد، آب و آتش مرتبط با خاک قرار دارند.
همه در عشق می‌گردند از حال
چه در وقت و چه در ماه و چه در سال
هوش مصنوعی: همه افراد در جست و جوی عشق هستند و این تلاش آن‌ها در هر زمانی، چه در لحظه، چه در طول یک ماه و چه در طول یک سال ادامه دارد.
کمال عشق حیوان خورد و شهوت
کمال عشق انسان جاه و قوت
هوش مصنوعی: عشق در حیوانات به نیازهای جسمانی و شهوانی محدود می‌شود، اما عشق واقعی در انسان به توانایی‌ها و مقام‌های معنوی و اجتماعی او ارتباط دارد.
کمال چرخ از رفتن به فرمان
کمال چار گوهر چار ارکان
هوش مصنوعی: کمال گردش و حرکت چرخ تنها به پیروی از دستورات و اصول چهار عنصر و ارکان اصلی بستگی دارد.
کمال هر یک اقطاعیست در خور
کزان اقطاع ننهد پای بر در
هوش مصنوعی: هر بخشی از این دنیا دارای کمال خاص خود است و هیچگاه نمی‌توان آن را به بخش دیگری تحمیل کرد. هر جزء به ویژگی‌ها و لزومات خود پایبند است و نباید به زور به دیگر اجزا وارد شود.
کمال ذره ذره ذکر و تسبیح
که عارف بشنود یک یک بتصریح
هوش مصنوعی: آدم عارف با دقت و توجه به هر جزئی از کائنات، ذکر و تسبیح را درک می‌کند و این زیبایی‌ها را به روشنی می‌بیند. هر ذره از وجودش پر از ذکر و یاد خداست که او را درک می‌کند.
کمال عارفان در نیستی هست
کمال عاشقان در نیستی مست
هوش مصنوعی: کمال عارفان در این است که به وجود خود کمتر توجه کنند و در واقعیت وجودشان محو شوند. اما عاشقان در حالتی از شور و مستی به سر می‌برند که نیز در نبود خود، به اوج احساسات و عشق خود می‌رسند.
کمال انبیا جایی که جا نیست
که گر کس داند آن جز حق روا نیست
هوش مصنوعی: کمال و بهترین حالت پیامبران در جایی است که هیچ جایی برای آن وجود ندارد و اگر کسی آن را بفهمد، فقط خداوند می‌تواند آن را درست بداند.
کمال قدسیان در قربت عشق
کمال عشق هم در رتبت عشق
هوش مصنوعی: کمال و اوج انسان‌های پاک و مقدس در نزدیکی و محبت به عشق است و همچنین بالاترین درجه عشق نیز در ارتباط و نزدیکی با این عشق نهفته است.
ز اول تا به آخر پیچ بر پیچ
کمالی گر نبودی هیچ بر هیچ
هوش مصنوعی: از ابتدا تا انتهای مسیر، همه چیز در هم پیچیده و پیچیده‌تر شده است. اگر کمالی وجود نداشت، هیچ چیز به هیچ چیز نمی‌رسید.
کمالی گر نباشد پس چه دانند
ز بی شوقی همه حیران بمانند
هوش مصنوعی: اگر کمالی وجود نداشته باشد، پس چگونه می‌توان از بی‌اشتیاقی چیزی دانست؟ همه در حیرت و سردرگمی خواهند ماند.
طلب جستن کمال آمد درین راه
دل دانا بود زین راز آگاه
هوش مصنوعی: در این مسیر، برای دستیابی به کمال، دل آگاه و دانا به این راز توجه دارد و در جستجوی آن است.
زسر تا بن چو زنجیریست یکسر
رهی نزدیک دان زان یک به دیگر
هوش مصنوعی: از سر تا پا، مانند زنجیری به هم پیوسته‌ام؛ بنابراین، نزدیک به هم باشید و بدانید که هر یک از ما به دیگری متصل است.
سر زنجیر در دست خداوند
تعجب کن ببین کین چند در چند
هوش مصنوعی: به نظر می‌رسد که در این دنیا، همه چیز در کنترل و نظارت خداوند است. با دقت به اطراف خود نگاه کن و احساس کن که خداوند چگونه همه چیز را در دست دارد و چطور همه چیز به هم متصل است.
ز اعلا سوی اسفل می‌رود کار
زهی قدرت زهی صنع جهاندار
هوش مصنوعی: از بالاترین درجات به پایین‌ترین نقطه می‌رود کار، چه قدرت عظیمی و چه هنری از طرف خداوند جهان!
فرود آید چنانکش کار کارست
بگرداند چنانکش اختیارست
هوش مصنوعی: به گونه‌ای فرود می‌آید که کارها به انجام رسد و به همان ترتیبی می‌چرخد که خود فرد اختیار دارد.
بلاشک اختیار اوست اعظم
که نبود علتی در ما تقدم
هوش مصنوعی: بدون شک، اراده و اختیار او برتر و بزرگی است، زیرا در وجود ما هیچ دلیلی برای تقدم و برتری وجود ندارد.
خداوندی که هرچیزی که او کرد
ترا گر نیست نیکو او نکو کرد
هوش مصنوعی: خداوند هر کاری که می‌کند، خیر و نیکو است. اگر تو نتوانی آن را خوب ببینی، مشکل از نگاه توست، نه از خود خدا.
همه آفاق در عشق اند پویان
درین وادی کمال عشق جویان
هوش مصنوعی: همه جا پر از عشق است و کسانی که در این مسیر قدم می‌زنند، در جستجوی کمال هستند.
چو کس را نیست در دل شوق آن عشق
کجا یابند هرگز ذوق آن عشق
هوش مصنوعی: وقتی کسی در دل خود اشتیاق به آن عشق ندارد، هرگز نمی‌تواند لذت و شوق آن عشق را پیدا کند.
فلک در عشق دل چون تیر دارد
وز آن دیوانگی زنجیر دارد
هوش مصنوعی: جهان در عشق، دل را مانند تیر می‌داند و از این دیوانگی، زنجیری برای خود بسان جاذبه‌ای دارد.
ملایک بسته زنجیری در افلاک
از آن زنجیر می‌گردند بر خاک
هوش مصنوعی: ملائکه به زنجیری در آسمان‌ها بند شده‌اند و به واسطه‌ی همان زنجیر بر زمین می‌چرخند.
فرو می‌آید از حضرت خطابی
فلک را می‌نماید انقلابی
هوش مصنوعی: از جانب خداوند ، تحولی در آسمان رخ می‌دهد که نشانگر تغییرات عظیم و مهمی است.
چو دیگر ناید از حضرت خطابش
نه او ماند نه دور و انقلابش
هوش مصنوعی: وقتی که دیگر از سوی او سخنی نرسد، نه کاری از او باقی می‌ماند و نه تغییر و تحول.
الا ای صوفی پیروزه خرقه
به گردش خوش همی گردی به حلقه
هوش مصنوعی: ای صوفی، تو که در لباس زهد و کمال می‌رقصی و در حلقهٔ دوستانت خوش می‌گذرانید.
زهی حالت نگر از عشق پیوست
که تا روز قیامت گردشت هست
هوش مصنوعی: عجب حالتی به وجود آمده از عشق مستمر که تا روز قیامت ادامه دارد و در دور آن می‌چرخد.
کمال عشق را شایستهٔ تو
شدن زین بند نتوانستهٔ تو
هوش مصنوعی: عشق کامل به گونه‌ای است که شایستهٔ تو می‌شود، اما تو به خاطر این وابستگی نمی‌توانی به این کمال دست پیدا کنی.
چو ما این بند مشکل برگشاییم
بر قاضی به ادرگاه تو آییم
هوش مصنوعی: وقتی که ما این مشکل را حل کنیم، به درگاه تو خواهیم آمد و از قاضی درخواست می‌کنیم.
به قوال افکنیم این خرقه خویش
نگین گردیم اندر حلقهء خویش
هوش مصنوعی: ما این لباس خود را به دوش می‌اندازیم و در جمع خود، به جایگاه ارزشمندی دست می‌یابیم.
ورای بحر تو غواص گردیم
تو عامی باشی و ما خاص گردیم
هوش مصنوعی: ما در عمق وجود تو مانند غواصی خواهیم بود و تو ممکن است ساده‌انگار باشی، اما ما به معانی عمیق‌تری دست خواهیم یافت.
وز آنجا هم به سوی فوق تازیم
گهی زان شوق و گه زان ذوق تازیم
هوش مصنوعی: ما از آنجا به سوی بالاتر حرکت می‌کنیم، گاهی به خاطر اشتیاق و گاهی به خاطر لذتی که داریم، رونق می‌گیریم.
در آن دریا به غواصی درآییم
وز آن شادی بر قاضی درآییم
هوش مصنوعی: در آن دریا به جستجوی treasures می‌رویم و از آن شادی به زندگی‌امان می‌افزاییم.
همی آییم دم دم همچو اکنون
بهر پرده چو مار از پوست بیرون
هوش مصنوعی: ما به صورت مداوم و پشت سر هم وارد زندگی می‌شویم، مانند اینکه مار از پوست خود خارج می‌شود و به جلو می‌آید.
ترا گر فسحتی باید ز عقبی
تفکر کن دمی در سر دنیا
هوش مصنوعی: اگر می‌خواهی به وسعت و گسترش روحی و فکری دست یابی، باید لحظه‌ای در دل دنیا و تاریخ گذشته تأمل کنی.
نه در دنیا در اول خون بدی تو
در آخر بین که زینجا چون شدی تو
هوش مصنوعی: در این دنیا، وقتی که به دنیا آمدی خون تو بر زمین ریخته می‌شود، اما در پایان کار به این فکر کن که چگونه به اینجا رسیدی و چه مسیری را طی کردی.
گهی آب و گهی خون و گهی شیر
گهی کودک گهی برنا گهی پیر
هوش مصنوعی: گاهی انسان در شرایط مختلف قرار می‌گیرد و باید خود را با آن وفق دهد؛ ممکن است در یک زمان شاد و در زمانی دیگر غمگین باشد. گاهی احساس قدرت و جوانی دارد و گاهی با چالش‌های سن و سال روبه‌رو می‌شود.
گهی سلطان دین گه پیر خمار
گهی مردار می گه پیر اسرار
هوش مصنوعی: گاهی پیشوای دین و گاهی آدم مست و شاداب، و گاه دیگر، انسان مرده‌ای است که فقط نام او باقی مانده و یا شخصی حکیم و داناست.
هزاران پرده در دنیا گذشتی
که تا از صورت و معنی بگشتی
هوش مصنوعی: در این دنیا هزاران مانع و حجاب را پشت سر گذاشتی تا به درک درست و واقعی از صورت و معنی چیزها دست یابی.
درآن وادی که آنرا عشق نامست
مثالت پردهٔ دنیا تمامست
هوش مصنوعی: در آن سرزمینی که عشق حاکم است، تمام جلوه‌های زندگی دنیا همچون پرده‌ای است که بر آن کشیده شده.
که داند کین چه اسرار نهانست
سخن نیست این که نور عقل جانست
هوش مصنوعی: کسی نمی‌داند که این رازهای پنهان چیست. این موضوع فقط به نور عقل و روح مربوط می‌شود.
اگر چشم دلت گردد بدین باز
برون گیرد ز یک یک ذره صد راز
هوش مصنوعی: اگر چشم دل تو باز شود، از هر ذره‌ای می‌تواند صد راز و اسرار را فاش کند.
همه ذرات عالم را درین کوی
نه بیند یک نفس جز در روش روی
هوش مصنوعی: در اینجا گفته می‌شود که هیچ کس نمی‌تواند حقیقت عالم و همه ذرات آن را در این مسیر مشاهده کند، جز زمانی که به چهره یا وجود محبوب خود نگاه کند. به عبارتی، تنها در دیدار با محبوب است که تمامی زیبایی‌ها و اسرار عالم نمایان می‌شود.
همه در گردش‌اند و در روش هست
تو بی چشمی و در تو این روش هست
هوش مصنوعی: همه چیز در حال حرکت و تغییر است و از نور و روشنی بهره‌مندند، اما تو به خاطر نداشتن بینایی این روشنی را نمی‌بینی.
الا ای بی‌خبر از عشق بازی
تو پنداری که هست این عشق بازی
هوش مصنوعی: ای کسی که از عشق بی‌خبری، فکر می‌کنی که این عشق بازی چیزی است که فقط به بازی کردن می‌ماند.
ترا چون نیست نقدی درخور دوست
که آن را رونقی باشد بر دوست
هوش مصنوعی: دوستی تو به خاطر نداشتن چیزی با ارزش برای او، رونقی نخواهد داشت.
ازو می‌خواه تا دریا بباشی
هم اندر خویش نابینا بباشی
هوش مصنوعی: از او بخواه که مانند دریا باشی، حتی اگر در درون خودت نابینا باشی.
دلت در عشق بحری کن پر اسرار
همه قعرش جواهر موجش انوار
هوش مصنوعی: دل خود را در عشق غرق کن، زیرا اعماق آن پر از اسرار است و جواهرات در عمق آن نهفته‌اند و نورهایی مانند امواج در آن می‌درخشند.
که تا چون رفتی آن بحر معانی
براه آورد بر راهش فشانی
هوش مصنوعی: زمانی که تو به سفر می‌روی، همانی که به دریای معنای عمیق و وسیع می‌رسد، بر سر راهت به زندگی و معانی تازه‌ای دست می‌یابی.
چنین دریا کن آن ره را نثاری
که تا نبود در این راهت غباری
هوش مصنوعی: این دریا را به گونه‌ای بساز که در مسیرت هیچ آلودگی و غباری وجود نداشته باشد.
اگر جانت نثار راه او شد
دو عالم در نثار تو فرو شد
هوش مصنوعی: اگر جان خود را در راه او فدای کنی، تمام هستی و جهانیان نیز نثار تو خواهند شد.

حاشیه ها

1389/12/16 01:03
وکیلی

بیت سوم: چو زیر از عشق رمز و راز می‌گوی

1389/12/16 02:03
وکیلی

بیت 11: خرد جز ظاهر عالم نبیند
توضیح: اولاً معنی ناقص است، زیرا خرد عالم دیگر را نمیبیند، و فقط ظاهر این جهان را میبیندو صحبت از ضاهر جهان دیکر(آخرت) بی معنی است. ثانیاً وزن غلط است.

1389/12/16 02:03
وکیلی

بیت 98: گهی مرداری و گه پیر اسرار

1394/10/04 13:01
ایرج شمس

در مورد بیت 11 جناب عطار دایره دسترسی عقل را ترسیم نموده اند که از مصرع متصور است.
حاشیه اقای وکیلی منطقی بنظر نمیرسد.
وزن تغییری نیافته

1395/03/29 12:05
محمد بهمنی

بیت دوم اینگونه درست تر به نظر می رسد :
ز نور عشق شمع جان برافروز
رموز عشق از جانان بیاموز

1395/10/13 15:01
حسین آزاد

استاد شجریان
چهار بیت نخست این شعر رو در کنسرت راستپنگاه با رحوم لطفی اجرا کردند
باسپاس

1398/02/30 12:04
صادق آقایی

من سالهای زیادی با اشعار عطار مأنوس بوده ام با شرمندگی تمام خدمت دوستان عرض میکنم این اشعار نمی تواند از عطار باشد چون مزهء شعر عطار را نمیدهد. عطار پدر عرفان و اولین است در ادبیات و معرفت. این شعر بسیار ابتدایی ست. عطار بوی مخصوص خود را دارد . اگر کسی از این گفته ناراحت شد به پای بیسوادی من بگذارد چون من سواد دانشگاهی ندارم . شاد باشید

1400/03/27 01:05
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳

جناب آقایی عزیز درود بر شما
حق دارید چون غزلیات را بیشتر خوانده اید و همیشه غزل شیرین تر و ژرف تر است اما این مثنوی است و کاربرد دیگر دارد

1399/05/29 15:07
امیرالملک

سلام بر صادق آقایی عزیز، انس و الفت شما با شعر عطار نشان از شخصیت ممتاز شماست. لیک باید گفت مزه‌ء شعر عطار در میان دندانتان به کمال ننشسته. کافی است کمی ژرف‌تر به تمثیل‌های این کتاب نگاه کنید آنگاه دریای معنی را در اسرارنامه‌ی شیخ می‌یابید. شما را دعوت به اندیشه در فقط همین تک بیت می‌کنم.
خرد نقد سرای کاینات است
ولیکن عشق اکسیر حیات است

سلام و درود
در بیت 21
دو آیینه است عش و دل مقابل
که هر دو روی در روی‌اند از اول
حرف قاف در کلمه عشق تایپ نشده که البته در این حجم کار جا افتادن یک حرف بسیار طبیعی است

سپاس