گنجور

بخش ۶۶ - اشارت به مناسبت میان خلق و خالق و تحقیق آنکه هر چه هست حق است و عالم نمود وهمی بیش نیست.

او چو خورشیدست و ما چون سایه ایم
همچو نور و سایه ما همسایه ایم
تابع نور است سایه روز و شب
نور خواهی گو بیا سایه طلب
هستی سایه یقین از نور دان
سایه را بیشک دلیل نور خوان
می نماید سایه ها از عکس نور
سایه را از نور نتوان کرد دور
سایه کی از نور می گردد جدا
مگذر از ما گر همی خواهی خدا
گر نهان گردد زمانی نور خور
نور تابان شد ز سایه در گذر
سایه در معنی ، نمود وهمی است
نور بیند هر که او از وهم رست
سایه ها چون محو نور خور شود
وصل او را در زمان در خور شود
سایه را خورشید تابان نور ساخت
ظلمت ذرات را مستور ساخت
سایه بودم نور خور بر من بتافت
زان تجلی سایه خود را نور یافت
گر به پیش تو کنون من سایه ام
خود نداری آگهی از مایه ام
مهر تابان ذره می خوانی عجب
روز روشن را نمی دانی ز شب
مصحف مجموع آیاتش منم
جامع جمله کمالاتش منم
قطره گویی بحر بی اندازه را
آفتابی را همی خوانی سها
بوی نشنیدی ز عرفان لاجرم
واندانی نور و ظلمت را ز هم
گشته ای وابستۀ وهم و خیال
وانمی داری دمی دست از محال
از خدا هر لحظه باشی دورتر
می نماید پیش تو عیبت هنر
گشته ای محکوم شیطان رجیم
نیستی آگه ز رحمن الرحیم
خودپرستی پیشه داری روز و شب
نوش دارو نیش پنداری عجب
غیرت حق دیده ها را کور کرد
نیست قسم خلق غیر از سوز و درد
دیدهٔ حق بین اگر بودی ترا
او رخ از هر ذره بنمودی ترا
ای دریغا دیدۀ حق بین کجاست
عرصۀ عالم پر از نور بقاست
و هو معکم همچو روز روشن است
او چو جان و جملۀ عالم تنست
زین معیت نیست جانت را خبر
از خدا غافل مشو در خود نگر
گر به نفس خویشتن عارف شوی
زین معیت آن زمان واقف شوی
نحن اقرب از کتاب حق بخوان
نسبت خود را به حق نیکو بدان
هست از جان ، حق به ما نزدیک تر
ما ز دوری گشته جویان دربدر
نور توفیقش اگر تابان شود
از جهان مهر رخش رخشان شود
پس نماند این فراق جانستان
حسن جانان روی بنماید عیان
درد بیدرمان همه درمان شود
شادمانی آید و غمها رود
آنچه از وی جان عاشق می رمید
روی معشوق اندر او آمد پدید
آنکه دشمن می نمودت دوست بود
آنچه نقصان می نمودت سود بود
هر چه منفی بود مثبت یافتی
وحدت آمد رو زکثرت تافتی
گر همی خواهی نشانی زین بیان
سر مپیچ از خدمت صاحبدلان
خاک ره شو پیش ارباب صفا
بو که یابی خدمت از نور خدا
گر تو مقبول دل کامل شوی
محرم دیدار جان و دل شوی
توتیا کن خاک پای آن گروه
در محبت باش ثابت همچو کوه
چون محبت بهترین خصلت است
طالب حق را محبت دولت است
هر که در بحر محبت غرقه شد
بیگمان با کاملان هم خرقه شد
از محبت نیست بالاتر مقام
بی محبت کی شود مردی تمام
از محبت گشت ایجاد جهان
بشنو از احببت ان اعرف نشان
حق همی گوید منت هستم محب
شو محبم هم ز روی اقترب
در هوای مهر من تو ذره باش
بلکه پیش نور من مطلق مباش
در محبت ترک خود بینی بگو
زانکه هستی هست جانت را عدو
وصل خواهی عجز و زاری پیشه کن
ورنه از روز فراق اندیشه کن
هر کرا باشد هوای آن پری
از خودی خود بباید شد بری
گر به عشق یار خود را گم کنی
نقد وصلش یابی و گردی غنی
این ترانه چیست کاخر می زنم
من کیم با وی که خود را گم کنم
نیست چون گم می شود اندیشه کن
هست گوید تا که گوید کن بکن
این معما کی گشاید هر کسی
فهم این از عقل دور آمد بسی
در نورد آخر تو این اوراق را
دار پنهان حالت عشاق را
ذوق این معنی برون از فهم ماست
کشف این از گفت و گوی ما جداست
گر همی خواهی بدانی این سخن
در طریق عشق شو بی ما و من
بیخودانه شود نیاز راه عشق
گر همی خواهی شوی آگاه عشق
عشق باید عشق مرد راه را
تا تواند یافت وصل شاه را
رهبر این راه غیر از عشق نیست
هر کرا عشقی نباشد مرده ایست
عاشقی رسوایی و بی پردگیست
عشق ورزی کار هر افسرده نیست
عشق می خواهد دل آزاده ای
جان غمپرود کار افتاده ای
عشق در هر دل که مأوا می کند
از دویی آن دل مبرا می کند
از غم عشقش هر آنکو شاد گشت
از همه قید جهان آزاد گشت
گر چو ماهی ما درین دریا خوشیم
لیک خود را سوی ساحل می کشیم
زانکه حال اهل دل زان برترست
کز طریق گفت و گو آری بدست
چون نیابد این بیان آن ذوق و حال
درنوردم این بساط قیل و قال
از کمال غیرت حق ، اولیا
این چنین پنهان شدند از دیده ها
گر به بحر نیستی ما غرقه ایم
کس چه داند کز کدامین فرقه ایم
پیش تو حاضر نشسته روبرو
تو خبرجویان که آخر گو و گو
دیده باید روشن از نور اله
تا درون پرده بیند روی شاه
بشنو از حق اولیاء تحت قباب
لاجرم گشتند پنهان در حجاب
هر چه حق خواهد که باشد آن نهان
کی تواند دیده ها دیدن عیان
رحمت حق هیچ تبدیلی نداشت
در قباب غیرت ایشان را گذاشت
چون نباشد رفع این بر دست کس
بس کنم یا رب توام فریاد رس
در خموشی از سخنهای حکیم
گرچه نبود هیچ نفعی بر لئیم
لیک گفت آن رهبر دین من صمت
یعنی از نا اهل ، کم گو معرفت
کم کنم این گفت و گو بهر نجات
روی آرم از صفاتش سوی ذات
از همه قیدی شوم کلی خلاص
جای سازم در مقام قرب خاص
لب ببندم دیده ها را وا کنم
در جمالش جان و دل شیدا کنم
از همه خلق جهان گیرم کنار
تا که مطلوبم درآید در کنار
چون به بزم وصل او کردم مقام
واگذارم گفت و گو را والسلام

اطلاعات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: کتابخانهٔ تصوف

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

او چو خورشیدست و ما چون سایه ایم
همچو نور و سایه ما همسایه ایم
هوش مصنوعی: او مانند خورشید است و ما مانند سایه‌های او. ما نیز مانند نور و سایه در کنار یکدیگر هستیم.
تابع نور است سایه روز و شب
نور خواهی گو بیا سایه طلب
هوش مصنوعی: سایه تحت تاثیر نور است و همواره در روز و شب به آن وابسته است. اگر به دنبال نور هستی، می‌توانی به سایه هم توجه کنی.
هستی سایه یقین از نور دان
سایه را بیشک دلیل نور خوان
هوش مصنوعی: وجود یک سایه نشان‌دهنده نور است؛ بنابراین می‌توان گفت که سایه به وضوح نشانه‌ای از وجود نور است.
می نماید سایه ها از عکس نور
سایه را از نور نتوان کرد دور
هوش مصنوعی: سایه ها از نور ایجاد می‌شوند و نمی‌توان سایه را از نور جدا کرد.
سایه کی از نور می گردد جدا
مگذر از ما گر همی خواهی خدا
هوش مصنوعی: سایه هیچگاه از نور جدا نمی‌شود، پس اگر به خداوند علاقه‌مندی، از ما فاصله نگیر.
گر نهان گردد زمانی نور خور
نور تابان شد ز سایه در گذر
هوش مصنوعی: اگر نور خورشید به طور موقت پنهان شود، دوباره با گذر از سایه، به شکوه و روشنایی خود بازمی‌گردد.
سایه در معنی ، نمود وهمی است
نور بیند هر که او از وهم رست
هوش مصنوعی: سایه در واقع یک نشانه از توهمات است و فقط افرادی می‌توانند نور را ببینند که از این توهمات آزاد شده باشند.
سایه ها چون محو نور خور شود
وصل او را در زمان در خور شود
هوش مصنوعی: سایه‌ها وقتی که نور خورشید پدیدار می‌شود، از بین می‌روند و این امر نشان‌دهنده‌ی این است که وصل و ارتباط با او در زمان مناسبی اتفاق می‌افتد.
سایه را خورشید تابان نور ساخت
ظلمت ذرات را مستور ساخت
هوش مصنوعی: خورشید درخشان سایه‌ای ایجاد کرد و نور خود را بر روی ذرات تاریکی افکند و آن‌ها را پوشاند.
سایه بودم نور خور بر من بتافت
زان تجلی سایه خود را نور یافت
هوش مصنوعی: من همچون سایه‌ای بودم که نور خورشید بر من تابید و از آن نور آشکار شد.
گر به پیش تو کنون من سایه ام
خود نداری آگهی از مایه ام
هوش مصنوعی: اگر اکنون در کنار تو فقط سایه‌ای از من هستم، خودت از وجود واقعی من بی‌خبر هستی.
مهر تابان ذره می خوانی عجب
روز روشن را نمی دانی ز شب
هوش مصنوعی: خورشید روشنی را که به عنوان عشق می‌شناسی، شگفت‌انگیز است که از شب تیره و تار نمی‌دانی.
مصحف مجموع آیاتش منم
جامع جمله کمالاتش منم
هوش مصنوعی: من کتابی هستم که همه آیه‌ها و مطالبش را در خود دارد و جمع‌کننده تمام ویژگی‌های برجسته و کمالات نیز من هستم.
قطره گویی بحر بی اندازه را
آفتابی را همی خوانی سها
هوش مصنوعی: به گنجایش بی‌نهایت دریا اشاره می‌کند که قطره‌ای از آن هم نمی‌تواند تمامی ویژگی‌ها و زیبایی‌های آن را بیان کند. همچنین، به جستجوی حقیقت و نور می‌پردازد که در نهایت نمی‌توان آن را به طور کامل درک کرد.
بوی نشنیدی ز عرفان لاجرم
واندانی نور و ظلمت را ز هم
هوش مصنوعی: اگر بوی عرفان را حس نکردی، طبیعی است که نتوانی نور و تاریکی را از هم تشخیص دهی.
گشته ای وابستۀ وهم و خیال
وانمی داری دمی دست از محال
هوش مصنوعی: تو در دام توهم و خیال گرفتار شده‌ای و هرگز لحظه‌ای از افکار غیرواقعی دست نمی‌کشی.
از خدا هر لحظه باشی دورتر
می نماید پیش تو عیبت هنر
هوش مصنوعی: هر چه از خدا فاصله بگیری، عیب‌ها و نقص‌های خود را بیشتر و واضح‌تر می‌بینی.
گشته ای محکوم شیطان رجیم
نیستی آگه ز رحمن الرحیم
هوش مصنوعی: دچار وسوسه‌های شیطانی شده‌ای و از رحمت خداوند بی‌خبر هستی.
خودپرستی پیشه داری روز و شب
نوش دارو نیش پنداری عجب
هوش مصنوعی: تو همیشه در حال خودستایی هستی و فکر می‌کنی که موجودی استثنایی هستی؛ اما مثل اینکه نمی‌دانی این رفتار برای تو زیان‌آور است.
غیرت حق دیده ها را کور کرد
نیست قسم خلق غیر از سوز و درد
هوش مصنوعی: عشق و تعصب نسبت به حق موجب شد که مردم نتوانند حقیقت را ببینند و جز رنج و آتش در دلشان چیزی باقی نمانده است.
دیدهٔ حق بین اگر بودی ترا
او رخ از هر ذره بنمودی ترا
هوش مصنوعی: اگر چشمان حقیقت‌نگر داشته باشی، آن‌گاه او (حقیقت) چهره‌اش را از هر نقطه‌ای به تو نشان خواهد داد.
ای دریغا دیدۀ حق بین کجاست
عرصۀ عالم پر از نور بقاست
هوش مصنوعی: ای کاش چشم حقیقت بین من کجا است که عرصهٔ جهان پر از نور جاودانی است.
و هو معکم همچو روز روشن است
او چو جان و جملۀ عالم تنست
هوش مصنوعی: او همیشه با شماست مثل روز روشن که واضح و روشن است؛ او همچون جان است و تمام دنیا مانند تن او است.
زین معیت نیست جانت را خبر
از خدا غافل مشو در خود نگر
هوش مصنوعی: در این همراهی، به خداوند آگاه باش و فراموش نکن که جانت از اوست. خود را به دقت بررسی کن.
گر به نفس خویشتن عارف شوی
زین معیت آن زمان واقف شوی
هوش مصنوعی: اگر به عمق وجود خود آگاه شوی، در آن صورت از همراهی با دیگران آگاه خواهی شد.
نحن اقرب از کتاب حق بخوان
نسبت خود را به حق نیکو بدان
هوش مصنوعی: ما به حقیقت نزدیک‌تر هستیم، پس خود را با خوبی به حق نسبت بده.
هست از جان ، حق به ما نزدیک تر
ما ز دوری گشته جویان دربدر
هوش مصنوعی: وجود ما به سمت حق نزدیک‌تر است و ما از دوری، به دنبال حقیقت و راه مستقیم می‌گردیم.
نور توفیقش اگر تابان شود
از جهان مهر رخش رخشان شود
هوش مصنوعی: اگر نور توفیق بر دل کسی بتابد، دنیا به زیبایی و درخشندگی چهره او روشن می‌شود.
پس نماند این فراق جانستان
حسن جانان روی بنماید عیان
هوش مصنوعی: پس از این جدایی دیگر نخواهد ماند و روح من در کنار زیبایی محبوب خواهد بود و چهره او به روشنی نمایان خواهد شد.
درد بیدرمان همه درمان شود
شادمانی آید و غمها رود
هوش مصنوعی: هر درد و مشکلی، در نهایت درمان می‌شود و زمانی که شادی به زندگی برگشت، غم‌ها نیز از بین می‌روند.
آنچه از وی جان عاشق می رمید
روی معشوق اندر او آمد پدید
هوش مصنوعی: آنچه که از وجود معشوق به دل عاشق شعله می‌زند، در واقع خود او را به نمایش گذاشته است.
آنکه دشمن می نمودت دوست بود
آنچه نقصان می نمودت سود بود
هوش مصنوعی: کسی که به تو دشمنی می‌کرد، در واقع دوست تو بود و آن چیزی که به نظر می‌رسید به ضررت می‌آید، در حقیقت به نفع تو بوده است.
هر چه منفی بود مثبت یافتی
وحدت آمد رو زکثرت تافتی
هوش مصنوعی: هر چه منفی و ناخوشایند بود، تو از آن چیزهای مثبت و خوبی پیدا کردی. در واقع، از اختلافات و تنوع‌ها به یکپارچگی و وحدت دست یافتی.
گر همی خواهی نشانی زین بیان
سر مپیچ از خدمت صاحبدلان
هوش مصنوعی: اگر می‌خواهی نشانه‌ای از این سخن پیدا کنی، از خدمت و همراهی صاحبدلان دور نشو.
خاک ره شو پیش ارباب صفا
بو که یابی خدمت از نور خدا
هوش مصنوعی: خود را در مسیر خدمت به بزرگان تواضع کن تا بتوانی از جانب خداوند بهره‌مند شوی.
گر تو مقبول دل کامل شوی
محرم دیدار جان و دل شوی
هوش مصنوعی: اگر تو در دل و روح خود به کمال برسی، به درجه‌ای از پذیرش می‌رسی که می‌توانی با جان و دل خود ارتباط برقرار کنی و محرم آن‌ها شوی.
توتیا کن خاک پای آن گروه
در محبت باش ثابت همچو کوه
هوش مصنوعی: در عشق و محبت، مانند کوه باش استوار و از خاک پای دیگران که در این مسیر عشق می‌گذرند، توتیا بگیر.
چون محبت بهترین خصلت است
طالب حق را محبت دولت است
هوش مصنوعی: محبت یکی از بهترین ویژگی‌هاست و برای کسی که به دنبال حقیقت است، عشق به دیگران، نعمت و ثروت به حساب می‌آید.
هر که در بحر محبت غرقه شد
بیگمان با کاملان هم خرقه شد
هوش مصنوعی: هر کسی که در دریای عشق فرو برود، به یقین به مقام کسانی که به کمال رسیده‌اند خواهد رسید.
از محبت نیست بالاتر مقام
بی محبت کی شود مردی تمام
هوش مصنوعی: در این دنیا هیچ چیزی بالاتر از محبت نیست، و بدون محبت، هیچکس نمی‌تواند کامل باشد.
از محبت گشت ایجاد جهان
بشنو از احببت ان اعرف نشان
هوش مصنوعی: دنیا به خاطر محبت خلق شده است؛ پس بشنو که هركس را كه دوست داشته باشی، نشانه‌اش را بشناس.
حق همی گوید منت هستم محب
شو محبم هم ز روی اقترب
هوش مصنوعی: حق می‌فرماید که من بزرگ و مهربان هستم، پس محبت کن و دوستدار من باش، زیرا من نیز به خاطر محبت تو به تو نزدیک می‌شوم.
در هوای مهر من تو ذره باش
بلکه پیش نور من مطلق مباش
هوش مصنوعی: در فضای محبت من، خود را کوچک و بی‌اهمیت نبین، بلکه در برابر نور من، خود را مطلق و بی‌نقص تصور نکن.
در محبت ترک خود بینی بگو
زانکه هستی هست جانت را عدو
هوش مصنوعی: در عشق و محبت، از خودخواهی و خودبینی بگذری، زیرا که وجود تو در واقع، دشمن جانت است.
وصل خواهی عجز و زاری پیشه کن
ورنه از روز فراق اندیشه کن
هوش مصنوعی: اگر به وصال (اتصال و ملاقات) می‌خواهی، باید تسلیم شوی و از خود ناتوانی نشان دهی؛ وگرنه باید به فکر روز جدایی و فراق باشی.
هر کرا باشد هوای آن پری
از خودی خود بباید شد بری
هوش مصنوعی: هرکس که به عشق و زیبایی آن پری دل ببندد، باید از خود و نفس خویش جدا شود.
گر به عشق یار خود را گم کنی
نقد وصلش یابی و گردی غنی
هوش مصنوعی: اگر برای عشق معشوق خود را فدای او کنی، در عوض به وصال او دست پیدا می‌کنی و از این راه به ثروت و غنای واقعی می‌رسی.
این ترانه چیست کاخر می زنم
من کیم با وی که خود را گم کنم
هوش مصنوعی: این ترانه چه چیزی است که من آن را می‌خوانم؟ آیا می‌توانم با آن به حالت فراموشی برسم و خودم را گم کنم؟
نیست چون گم می شود اندیشه کن
هست گوید تا که گوید کن بکن
هوش مصنوعی: اگر فکر می‌کنی چیزی گم شده، بدان که آن چیز وجود دارد. تا زمانی که آن را جستجو کنی و به دنبال آن بروی، ممکن است دوباره به آن دست یابی.
این معما کی گشاید هر کسی
فهم این از عقل دور آمد بسی
هوش مصنوعی: این معما را چه کسی حل خواهد کرد؟ درک این مسئله برای بسیاری فراتر از توان عقلانی‌شان است.
در نورد آخر تو این اوراق را
دار پنهان حالت عشاق را
هوش مصنوعی: در پایان کار، این نوشته‌ها را در دل خود نگه‌دار، چون حال عاشقان را در بر دارد.
ذوق این معنی برون از فهم ماست
کشف این از گفت و گوی ما جداست
هوش مصنوعی: این احساس لذت و جذابیت فراتر از درک و فهم ماست و کشف این موضوع نیاز به صحبت و گفتگو ندارد.
گر همی خواهی بدانی این سخن
در طریق عشق شو بی ما و من
هوش مصنوعی: اگر می‌خواهی این موضوع را بفهمی، باید در مسیر عشق گام بگذاری و از خودخواهی و جدایی کنار بگذاری.
بیخودانه شود نیاز راه عشق
گر همی خواهی شوی آگاه عشق
هوش مصنوعی: اگر به دنبال عشق هستی، نباید به خواسته‌های بی‌مورد خود دل ببندی؛ باید درک کنی که در عشق، آگاهی و شناخت واقعی اهمیت زیادی دارد.
عشق باید عشق مرد راه را
تا تواند یافت وصل شاه را
هوش مصنوعی: عشق واقعی باید در دل مردی باشد که در مسیر خود باشد تا بتواند به اتصال و نزدیکی به سلطان یا هدف والایش برسد.
رهبر این راه غیر از عشق نیست
هر کرا عشقی نباشد مرده ایست
هوش مصنوعی: این راهی که در آن قرار داریم، تنها با عشق هدایت می‌شود. هر کسی که عشق نداشته باشد، در حقیقت مرده است.
عاشقی رسوایی و بی پردگیست
عشق ورزی کار هر افسرده نیست
هوش مصنوعی: عشق ورزیدن به معنی بی‌پرده و آشکار بودن است و این که عاشقی فقط کار هر کسی نیست، بلکه نیاز به دل‌سپردگی خاصی دارد.
عشق می خواهد دل آزاده ای
جان غمپرود کار افتاده ای
هوش مصنوعی: عشق نیازمند دلی آزاد و رهاست، دل کسی که دیگر از درد و غم خسته و ناامید شده است.
عشق در هر دل که مأوا می کند
از دویی آن دل مبرا می کند
هوش مصنوعی: عشق وقتی در دل کسی جای می‌گیرد، آن دل را از دوگانگی و تفاوت‌ها آزاد می‌کند.
از غم عشقش هر آنکو شاد گشت
از همه قید جهان آزاد گشت
هوش مصنوعی: هر کسی که به خاطر عشق او شاد شود، از تمام زنجیرهای دنیا رها می‌شود.
گر چو ماهی ما درین دریا خوشیم
لیک خود را سوی ساحل می کشیم
هوش مصنوعی: اگرچه ما مانند ماهی در این دریا خوشحالیم، اما خود را به سمت ساحل می‌کشیم.
زانکه حال اهل دل زان برترست
کز طریق گفت و گو آری بدست
هوش مصنوعی: چون حال افرادی که به دل می‌رسند از طریق گفتگو و صحبت بالاتر و بهتر است.
چون نیابد این بیان آن ذوق و حال
درنوردم این بساط قیل و قال
هوش مصنوعی: وقتی این توصیف و حالت نمی‌تواند آن ذوق و احساس را منتقل کند، بنابراین این فضای پر از بحث و جدل را ایجاد کرده‌ام.
از کمال غیرت حق ، اولیا
این چنین پنهان شدند از دیده ها
هوش مصنوعی: به خاطر درجه بالای غیرت خداوند، اولیای او به گونه‌ای از چشم‌ها پنهان شدند.
گر به بحر نیستی ما غرقه ایم
کس چه داند کز کدامین فرقه ایم
هوش مصنوعی: اگر در دریا وجود نداریم، ما همچنان غرق شده‌ایم. چه کسی می‌داند که ما از کدام گروه هستیم؟
پیش تو حاضر نشسته روبرو
تو خبرجویان که آخر گو و گو
هوش مصنوعی: بسیاری از افراد در برابر تو نشسته‌اند و منتظرند که حقیقت را از زبان تو بشنوند. پس لطفاً بگو و بگو.
دیده باید روشن از نور اله
تا درون پرده بیند روی شاه
هوش مصنوعی: چشم انسان باید به نور الهی روشن باشد تا بتواند پشت پرده‌ها صورت واقعی و زیبای حقیقت را ببیند.
بشنو از حق اولیاء تحت قباب
لاجرم گشتند پنهان در حجاب
هوش مصنوعی: بشنو که اولیا یا دوستان خدا به دلیل مقام و منزلتی که دارند، تحت پوشش و حفاظتی خاص قرار گرفته و به همین خاطر در پرده‌ای از راز و پنهان‌اند.
هر چه حق خواهد که باشد آن نهان
کی تواند دیده ها دیدن عیان
هوش مصنوعی: هر چیزی که حق بخواهد، در نهان است و هیچ چشمی نمی‌تواند آن را به وضوح ببیند.
رحمت حق هیچ تبدیلی نداشت
در قباب غیرت ایشان را گذاشت
هوش مصنوعی: رحمت خداوند هیچ تغییری در ویژگی‌های غیرت آنها ایجاد نکرد و این ویژگی را در وجودشان حفظ کرد.
چون نباشد رفع این بر دست کس
بس کنم یا رب توام فریاد رس
هوش مصنوعی: اگر کسی نتواند به من کمک کند و مشکلم را حل کند، من تنها به تو ح天ش می‌کنم و فریاد می‌زنم.
در خموشی از سخنهای حکیم
گرچه نبود هیچ نفعی بر لئیم
هوش مصنوعی: در سکوت حکیمانه، حتی اگر گفتن چیزی سودی برای افراد پست نداشته باشد، باز هم حرفی زده نمی‌شود.
لیک گفت آن رهبر دین من صمت
یعنی از نا اهل ، کم گو معرفت
هوش مصنوعی: اما آن رهنما و پیشوای دین گفته است که سکوت در برابر نا اهلان و نادانان از دانایی بهتر است؛ یعنی از آن‌ها کمتر صحبت کن.
کم کنم این گفت و گو بهر نجات
روی آرم از صفاتش سوی ذات
هوش مصنوعی: برای نجات از این گفتگو، باید به ویژگی‌های او خاتمه دهم و به حقیقت و ذاتش توجه کنم.
از همه قیدی شوم کلی خلاص
جای سازم در مقام قرب خاص
هوش مصنوعی: از تمام قید و بندها رهایی می‌یابم و در مقام نزدیک‌ترین نزدیکی به حق قرار می‌گیرم.
لب ببندم دیده ها را وا کنم
در جمالش جان و دل شیدا کنم
هوش مصنوعی: اگر لبهایم را ببندم و چشمانم را باز کنم، زیبایی او موجب می‌شود جان و دل را شیدا کنم.
از همه خلق جهان گیرم کنار
تا که مطلوبم درآید در کنار
هوش مصنوعی: من از تمام مردم دنیا فاصله می‌گیرم تا در کنار آن‌چه که می‌خواهم، قرار بگیرم.
چون به بزم وصل او کردم مقام
واگذارم گفت و گو را والسلام
هوش مصنوعی: وقتی به محفل وصالش وارد شوم، سخن گفتن را کنار می‌گذارم و تنها سکوت را در پیش می‌گیرم.