گنجور

بخش ۲۹ - رفتن دایه بار دیگر به پیش ویس و حال گفتن

چو پیش ویس رفت او را دُژم دید
ز گریه در کنارش آب زم دید
دگر ره ویس با دایه برآشفت
ز شرم و بیم یزدانش سخن گفت
که من خود چون براندیشم ز یزدان
نه رامین بایدم نه شرم گیهان
چرا زشتی کنم زشتی سگالم
که از زشتی بود روزی و بالم
بدین سر چون کسان من بدانند
مرا زان پس چه گویند و چه خوانند
بدان سر چون شوم پیش خدایم
چه عذر آرم چه پوزشها نمایم
چه گویم، گویم از بهر یکی کام
به صد زشتی فرو بردم سر و نام
اگر رامین خوشست و مهربانست
ازو بهتر بهشت جاودانست
و گر رامین بود بر من دلازار
چه باشد چون بود خشنود دادار
چو در دوزخ شوم از بهر رامین
مرا کی سود دارد مهر رامین
نه کردم نی کنم هرگز تباهی
اگر روزم چو شب گیرد سیاهی
چو بشنید این سخن دایه از آن ماه
گرفت از چاره کردن طبع روباه
بدو گفت ای نیاز جان دایه
بجز تندی نداری هیچ مایه
چرا بر یک سخن هرگز نپایی
به گردانی چو چرخ آسیائی
بگردد روزگار و تو بگردی
به سان کعبتین بر تخت نردی
چو پیروزه بگردانی همی رنگ
چو آهن هر زمان پیدا کنی زنگ
تو از فرمان یزدان کی گریزی
و با گردون گردان کی ستیزی
اگر تو این چنین بدخو بمانی
نشاید کرد با تو زندگانی
زمین مرو با موبد ترا باد
زمین ماه با شهرو مرا باد
مرا در مرو جز تو هیچ کس نیست
تو خود دانی که با تو دیو بس نیست
مرا چون بد سگالان خوار داری
به روزی چند بارم برشماری
شوم با مادرت خرم نشینم
ترا با این همه تندی نبینم
تو دانی با خدا و با دگر کس
مرا از مرو و از کردار تو بس
جوابش داد ویس و گفت چندین
چرا در دل گرفتی مهر رامین
همی بیگانه‌ای را یار گردی
ز بهر او ز من بیزار گردی
ترا دل چون دهد از من بریدن
برفتن با دگر کس آرمیدن
ابی تو چون توانم بود ایدر
که تو هستی مرا همتای مادر
چه آشفته‌ست بخت و روزگارم
چه بد فرجام و دشوارست کارم
هم از خانه جدایم هم ز مادر
هم از پر مایه خویشان و برادر
تو بودی از جهان با من بمانده
مرا از داغ تنهایی رهانده
تو نیز اکنون ز من بیزار گشتی
و با زنهار خواران یار گشتی
مرا کردی چنین یکباره پدرود
فگندی نام و ننگ خویش در رود
بسا روزا که تو باشی پشیمان
نیابی درد خود را هیچ درمان
دگر ره دایه گفت ای ماه خوبی
مشو گمراه تو از راه خوبی
قصا بر کار تو رفت و بیاسود
چه سود اکنون ازین گفتار بی سود
به یک سو نه سخنهای نگارین
بگو تا کی ببینی روی رامین
مرو را در پناهت کی پذیری
درین کارش چگونه دست گیری
دراز آهنگ شد گفتار بی‌مر
درازی سخت بی معنی و بی‌بر
سخن را با جوانمردی بیامیز
جوانی را ز خواب خوش برانگیز
پدید آور بهار مردمی را
به بار آور درخت خرمی را
ز شاهی و جوانی بهره بردار
به پیروزی و شادی روز بگذار
به گوهر نه خدایی نه فرشته
یکی ای همچو ما از گل سرشته
همیشه آزمند و آرزومند
ز آز و آرزو بر تو بسی بند
خدای ما سرشت ما چنین کرد
که زن را نیست کامی خوشتر از مرد
تو از مردان ندیدی شادمانی
ازیرا خوشی مردان ندانی
گر آمیزش کنی با مرد یک بار
به جان من که نشکیبی ازین کار
جوابش داد ویس ماه پیکر
بهشت جاودان از مرد خوشتر
اگر تو کم کنی پند و فریبم
من از شادی و از مردان شکیبم
مرا ازار تو سختست بر دل
و گر نه هیچ کامم نیست در دل
مرا گر بیم آزارت نبودی
بسا رنجا که رامین آزمودی
نه گر شاهین شدی در من رسیدی
و گر بادی شدی بر من وزیدی
کنون کوشش بدان کن تا توانی
که این راز از جهان باشد نهانی
تو خود دانی که موبد چون بزرگست
به گاه خشم راندن چون سترگست
گنه نادیده چون تیغست بُرّان
ستم نابرده چون شیرست غُرّان
اگر روزی برد بر من گمانی
ازو ما را به جان باشد زیانی
همی تا این سخن باشد نهفته
بدو بر ما بلا را چشم خفته

اطلاعات

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: دانشگاه فرانکفورت

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

چو پیش ویس رفت او را دُژم دید
ز گریه در کنارش آب زم دید
هوش مصنوعی: وقتی به ویس نزدیک شد، او را ناراحت و غمگین دید و متوجه شد که از اشکهایش آب در کنار او جمع شده است.
دگر ره ویس با دایه برآشفت
ز شرم و بیم یزدانش سخن گفت
هوش مصنوعی: ویس با دایه اش به شدت ناراحت و مضطرب شد و در حالی که از خداوند شرم و ترس داشت، شروع به صحبت کرد.
که من خود چون براندیشم ز یزدان
نه رامین بایدم نه شرم گیهان
هوش مصنوعی: من وقتی که به فکر می‌روم، می‌بینم که من باید از خدا بترسم نه از دشواری‌های دنیا.
چرا زشتی کنم زشتی سگالم
که از زشتی بود روزی و بالم
هوش مصنوعی: چرا باید کار بدی انجام دهم در حالی که خودم روزی دچار زشتی و بدی بوده‌ام؟
بدین سر چون کسان من بدانند
مرا زان پس چه گویند و چه خوانند
هوش مصنوعی: وقتی دوستانم مرا با این حال و وضعیت ببینند، بعد از آن چه خواهند گفت و چه نامی بر من خواهند گذاشت؟
بدان سر چون شوم پیش خدایم
چه عذر آرم چه پوزشها نمایم
هوش مصنوعی: وقتی که در برابر خداوند قرار بگیرم، به فکر می‌کنم چه دلیلی بیاورم و چگونه از خودم عذرخواهی کنم.
چه گویم، گویم از بهر یکی کام
به صد زشتی فرو بردم سر و نام
هوش مصنوعی: چی بگویم؟ بگویم که برای رسیدن به یک خواسته، به صد زشتی و ننگ تن دادم و آبرویم را زیر پا گذاشتم.
اگر رامین خوشست و مهربانست
ازو بهتر بهشت جاودانست
هوش مصنوعی: اگر رامین خوش‌خلق و مهربان باشد، از او بهتر و دلپذیرتر بهشت ابدی خواهد بود.
و گر رامین بود بر من دلازار
چه باشد چون بود خشنود دادار
هوش مصنوعی: اگر رامین برای من دلپذیر باشد، چه تفاوتی دارد اگر خداوند از این موضوع راضی باشد؟
چو در دوزخ شوم از بهر رامین
مرا کی سود دارد مهر رامین
هوش مصنوعی: وقتی که به عذاب و مشکلات دوزخ بروم، محبت رامین چه فایده‌ای برای من خواهد داشت؟
نه کردم نی کنم هرگز تباهی
اگر روزم چو شب گیرد سیاهی
هوش مصنوعی: من هرگز به تباهی و فساد نمی‌روم، حتی اگر روزم به سیاهی شب تبدیل شود.
چو بشنید این سخن دایه از آن ماه
گرفت از چاره کردن طبع روباه
هوش مصنوعی: وقتی دایه این حرف را شنید، به شدت تعجب کرد و فهمید که چقدر حیله‌گری و زیرکی در این گفته نهفته است.
بدو گفت ای نیاز جان دایه
بجز تندی نداری هیچ مایه
هوش مصنوعی: به او گفت: ای منبع نیاز و محبت، جز شدت و سختی چیزی دیگری نداری.
چرا بر یک سخن هرگز نپایی
به گردانی چو چرخ آسیائی
هوش مصنوعی: چرا همیشه بر یک موضوع پافشاری می‌کنی و نظر خودت را تغییر نمی‌دهی، همان‌طور که چرخ آسیاب هیچ‌گاه متوقف نمی‌شود؟
بگردد روزگار و تو بگردی
به سان کعبتین بر تخت نردی
هوش مصنوعی: زمان در حال تغییر است و تو هم همچون کعبه، بر روی جایگاه خود قرار خواهی گرفت.
چو پیروزه بگردانی همی رنگ
چو آهن هر زمان پیدا کنی زنگ
هوش مصنوعی: وقتی که رنگ را به شکل پیروزه‌ای تغییر دهی، مانند آهن در هر لحظه زنگ می‌زند و ظاهر می‌شود.
تو از فرمان یزدان کی گریزی
و با گردون گردان کی ستیزی
هوش مصنوعی: تو چگونه می‌توانی از دستورات خداوند فرار کنی و با سرنوشت غیرقابل تغییر بجنگی؟
اگر تو این چنین بدخو بمانی
نشاید کرد با تو زندگانی
هوش مصنوعی: اگر تو همچنان به بدخلقی و بدرفتاری ادامه بدهی، زندگی با تو مناسب نخواهد بود.
زمین مرو با موبد ترا باد
زمین ماه با شهرو مرا باد
هوش مصنوعی: زمین را رها کن و با فرمانروای خود در آسمان مشغول باش. زمین و ماه با یکدیگر در حال حرکت‌اند و من هم در این بین هستم.
مرا در مرو جز تو هیچ کس نیست
تو خود دانی که با تو دیو بس نیست
هوش مصنوعی: من در این دنیا کسی را جز تو ندارم و خودت می‌دانی که با وجود تو دیگر دشمنی وجود ندارد.
مرا چون بد سگالان خوار داری
به روزی چند بارم برشماری
هوش مصنوعی: من را مانند افرادی بدخواه و مضر تحقیر می‌کنی، و هر روز چندین بار به من یادآوری می‌کنی که چقدر ناچیزم.
شوم با مادرت خرم نشینم
ترا با این همه تندی نبینم
هوش مصنوعی: من با مادرت در آرامش و خوشی زندگی می‌کنم و نمی‌خواهم تو را با این همه بدخلقیتی ببینم.
تو دانی با خدا و با دگر کس
مرا از مرو و از کردار تو بس
هوش مصنوعی: تو می‌دانی چه رابطه‌ای با خدا و دیگران دارم، پس از من دوری کن و به کارهای خودت برس.
جوابش داد ویس و گفت چندین
چرا در دل گرفتی مهر رامین
هوش مصنوعی: ویس به او پاسخ داد و گفت: چرا این همه سوال و نگرانی در دل خودت ذخیره کرده‌ای، عشق رامین را فراموش نکن.
همی بیگانه‌ای را یار گردی
ز بهر او ز من بیزار گردی
هوش مصنوعی: تو به خاطر یک فرد غریبه، به من بی‌اعتنا می‌شوی و برای او دوستانه رفتار می‌کنی.
ترا دل چون دهد از من بریدن
برفتن با دگر کس آرمیدن
هوش مصنوعی: وقتی دل تو از من جدا شود، به راحتی می‌توانی با کسی دیگر آرام بگیری.
ابی تو چون توانم بود ایدر
که تو هستی مرا همتای مادر
هوش مصنوعی: من نمی‌توانم مانند تو باشم، زیرا تو برای من همچون مادری هستی که همتایش را ندارم.
چه آشفته‌ست بخت و روزگارم
چه بد فرجام و دشوارست کارم
هوش مصنوعی: بخت و سرنوشت من بسیار آشفته و ناآرام است و کارهایم هم بسیار سخت و نامطلوب پیش می‌رود.
هم از خانه جدایم هم ز مادر
هم از پر مایه خویشان و برادر
هوش مصنوعی: من از خانه جدایی دارم، از مادر دورم و همچنین از خویشان و برادرانم که ثروتمند و با شخصیتی هستند.
تو بودی از جهان با من بمانده
مرا از داغ تنهایی رهانده
هوش مصنوعی: تو همیشه در کنار من بودی و باعث شدی که از درد تنهایی خلاص شوم.
تو نیز اکنون ز من بیزار گشتی
و با زنهار خواران یار گشتی
هوش مصنوعی: تو هم اکنون از من دور شده‌ای و با کسانی که ارزش کمتری دارند هم نشینی و دوستی می‌کنی.
مرا کردی چنین یکباره پدرود
فگندی نام و ننگ خویش در رود
هوش مصنوعی: تو به یکباره مرا ترک گفتی و باعث شدی که نام و حیثیتم را در آب بریزم.
بسا روزا که تو باشی پشیمان
نیابی درد خود را هیچ درمان
هوش مصنوعی: بسیاری از روزها هستند که شاید تو از کارهایت پشیمان باشی، اما هیچ راه حلی برای درمان ناراحتی‌ات پیدا نخواهی کرد.
دگر ره دایه گفت ای ماه خوبی
مشو گمراه تو از راه خوبی
هوش مصنوعی: دایه به بچه‌اش می‌گوید: ای ماه خوب، گمراه نشو و از راه خوبی منحرف نشو.
قصا بر کار تو رفت و بیاسود
چه سود اکنون ازین گفتار بی سود
هوش مصنوعی: زمان برای تو گذشت و به آرامش رسید، حالا چه فایده‌ای از این سخن بی‌حاصل دارد؟
به یک سو نه سخنهای نگارین
بگو تا کی ببینی روی رامین
هوش مصنوعی: به سمت دیگر برو و از سخنان زیبا بگو تا زمانی که بتوانی چهره رامین را ببینی.
مرو را در پناهت کی پذیری
درین کارش چگونه دست گیری
هوش مصنوعی: اگر کسی را ترک کند، در این وضعیت چگونه می‌توانی به او کمک کنی؟
دراز آهنگ شد گفتار بی‌مر
درازی سخت بی معنی و بی‌بر
هوش مصنوعی: گفتارهایی که طولانی و بی‌پایان هستند، نه تنها بی‌معنی و سردرگم می‌شوند، بلکه به سرعت جذابیت خود را نیز از دست می‌دهند.
سخن را با جوانمردی بیامیز
جوانی را ز خواب خوش برانگیز
هوش مصنوعی: با شجاعت و بزرگmردی صحبت کن و جوان را از خواب شیرینش بیدار کن.
پدید آور بهار مردمی را
به بار آور درخت خرمی را
هوش مصنوعی: بهار را برای مردم به وجود بیاور و درختی را که خوشحالی به ارمغان می‌آورد، پرورش ده.
ز شاهی و جوانی بهره بردار
به پیروزی و شادی روز بگذار
هوش مصنوعی: از دوران جوانی و مقام سلطنت استفاده کن و روزهای خود را با پیروزی و شادی سپری کن.
به گوهر نه خدایی نه فرشته
یکی ای همچو ما از گل سرشته
هوش مصنوعی: در اینجا گفته می‌شود که در میان همه موجودات، نه خداوند و نه فرشتگان، هیچ‌کدام به اندازه ما که از خاک ساخته شده‌ایم، اهمیت ندارند. ما هم مانند آنها دارای ارزش و ویژگی‌های خاص خود هستیم.
همیشه آزمند و آرزومند
ز آز و آرزو بر تو بسی بند
هوش مصنوعی: انسان همواره خواهان و امیدوار به دستیابی به آرزوها و خواسته‌هایش است و از این راه، به بسیاری از وابستگی‌ها و محدودیت‌ها دچار می‌شود.
خدای ما سرشت ما چنین کرد
که زن را نیست کامی خوشتر از مرد
هوش مصنوعی: خداوند سرشت ما را به گونه‌ای آفرید که زن هیچ لذتی بالاتر از مرد نمی‌برد.
تو از مردان ندیدی شادمانی
ازیرا خوشی مردان ندانی
هوش مصنوعی: تو شادی و خوشی واقعی مردان را ندیده‌ای، چون معنای واقعی خوشی را نمی‌شناسی.
گر آمیزش کنی با مرد یک بار
به جان من که نشکیبی ازین کار
هوش مصنوعی: اگر یک بار با مردی درآمیزی، به جان خودم قسم که از این کار تحمل نخواهی آورد.
جوابش داد ویس ماه پیکر
بهشت جاودان از مرد خوشتر
هوش مصنوعی: ویس که دارای زیبایی و جاذبه‌ای خاص است، به او پاسخ داد که زندگی در بهشت جاودان از زندگی در کنار یک مرد خوب و دل‌انگیز دلپذیرتر است.
اگر تو کم کنی پند و فریبم
من از شادی و از مردان شکیبم
هوش مصنوعی: اگر تو نصیحت و فریبی به من ندهی، من از شادی و صبر مردان به دور خواهم ماند.
مرا ازار تو سختست بر دل
و گر نه هیچ کامم نیست در دل
هوش مصنوعی: آزار تو بر دل من سنگینی می‌کند، اما در دل هیچ خواسته‌ای نیست که مرا شاد کند.
مرا گر بیم آزارت نبودی
بسا رنجا که رامین آزمودی
هوش مصنوعی: اگر نگران آسیب تو نبودم، رنج‌های زیادی بود که تحمل می‌کردم.
نه گر شاهین شدی در من رسیدی
و گر بادی شدی بر من وزیدی
هوش مصنوعی: اگر شاهین شوی و به سمت من پرواز کنی یا اگر همچون بادی به سراغم بیایی، در هر صورت به من خواهی رسید.
کنون کوشش بدان کن تا توانی
که این راز از جهان باشد نهانی
هوش مصنوعی: هم‌اکنون تمام تلاشت را به کار بگیر تا بتوانی این راز را از دیدگان مردم پنهان نگه‌داری.
تو خود دانی که موبد چون بزرگست
به گاه خشم راندن چون سترگست
هوش مصنوعی: تو خود می‌دانی که وقتی که فرد بزرگ و مهمی عصبانی می‌شود، رفتار او چقدر پرخاشگر و سرسختانه خواهد بود.
گنه نادیده چون تیغست بُرّان
ستم نابرده چون شیرست غُرّان
هوش مصنوعی: خطای نادیده مانند تیغی است که برنده و خطرناک است و ستم نادیده همچون شیری است که در حال غرش است.
اگر روزی برد بر من گمانی
ازو ما را به جان باشد زیانی
هوش مصنوعی: اگر یک روز به من گمان بدی بیفتد، برای من آزار و رنجی به همراه دارد.
همی تا این سخن باشد نهفته
بدو بر ما بلا را چشم خفته
هوش مصنوعی: تا زمانی که این حرف در دل ما پنهان باشد، بلا و مشکل به ما نزدیک نمی‌شود.

حاشیه ها

1392/05/28 13:07
لیلیوم

چو پیروزه بگردانی همی رنگ اشاره دارد به خاضیت پس دادن رنگ فیروزه اصل چون کانی فیروزه اصل در تماس با شوینده ها رنگش میپرد